گفتگوی دو همکار من : همکار ایرانی : ببین کریستینا ، بو اِ میک یعنی چی وقتی به شخص اطلاق میشه ؟ کریستینا : آدمهایی که عجیب غریبند . ـ یعنی چی ؟ ـ عجیب غریب دیگه .. ـ یعنی چه جوری ؟ ـ خوب عجیب غریب دیگه ، عجیب غریب لباس میپوشند و کلا مثل دیگران نیستند و ...فهمیدی ؟ ـ نه ، آخه .. مثلا کی ؟ ـ مثلا ، مثلا ، آها... مثلا مهشید خودمون . ـ اوه ، اوکی ، فهمیدم من : آهای.... ــــــــــــــــــــــ چند وقت پیش یکی از همکاران به من گفت : ببین تو همیشه کتاب دستت دیده ام ، اگر میخواهی مقداری کتاب برایت بیاورم چون من میخواهم اسباب کشی کنم و به خانه ی کوچکتر بروم و جا برایشان ندارم. کلا میخواهم همه ی کتابها را بجز دائره امعارف ببخشم. برایت بیاورم ؟ گفتم : بستگی داره ، من خودم هم کتاب زیاد دارم ، چه کتابهایی هستند ؟ با تعحب نگاه کرد و گفت : کتابند دیگر ، فردا میاورم ببینی . فردایش که رفته بودم سر کار ، یک کارتن کتاب در اتاق استراحت انتظار مرا میکشید. تنها کتاب به درد بخورش ریشه های آلکس هیلی بود. حتی از کلاسیک های سوئدی هم در آن ها نبود. هر چه بود کتاب های دانیل استیل ، پلیسی و جنایی و ادبیات کیوسکی ، یا همان پاورقی های خودمان. وقتی مجبور شد کتابها را برگرداند خیلی قیافه اش گرفته بود. بهش گفتم : تقصیر خودت است ، دیدی که هر کتابی ، کتاب نیست ؟
|