گوگوش و وقت شناسی ایرانی و باقی قضایا... گوگوش هفته ی پیش ـ پنج شنبه ـ در استکهلم بود و از قرار معلوم کنسرت بسیار خوبی هم برگزار کرده است. ماجراهای صحنه و پشت صحنه را دوست خوبم نیما دریامج به تفصیل در وبلاگش ـ درویش شمالی ـ نوشته است. اگر سوئدی بلد نیستید ، خوب عکسها را که میتوانید نگاه کنید. تازه ترین عکسهای گوگوش است. نیما اینطور که معلوم است از طرفداران پر و پا قرص گوگوش است. من به کنسرت گوگوش نرفتم. نه به خاطر اینکه با گوگوش مشکلی داشته باشم ، ندارم. اما راستش موزیک گوگوش برای من هرگز آلترناتیو نبوده است. اگر جایی بشنوم ـ از رادیویی ، در ماشین دوستی ـ البته خاموش نمیکنم و گوش میکنم. ولی خودم هرگز نه نوار و نه سی دی گوگوش را نداشته ام . آهنگ هایش را هم داون لاد نکرده ام. پس رفتن به کنسرتش برایم چندان جذاب نیست. خیلی از دوستان نسبت به گوگوش سمپاتی خاصی دارند ، میگویند که گوگوش بخشی از جوانی شان بوده است. و من به این احساسات نوستولژیک دوستان احترام میگذارم ولی وقتی نگاه میکنم می بینم که برای من این هم نیست. گوگوش نه جوانی من که بخشی از کودکی من بوده است. کودکی ای که باد با خود برد. راستی این را که گفتم ، یه چیز بامزه ای هم یادم افتاد. برای نیما از ماجرای کلاسور های دخترهای دبیرستانی که با عکسهای گوگوش و داریوش و ابی و بهروز وثوقی و فرزان دلجو و ...(بقیه را یادم نمیاد ) جلد میکردند ، میگفتم . و اینکه آرزو داشتم وقتی به دبیرستان رسیدم ، من هم یکی از این کلاسور ها بگیرم ( راستی چرا دخترها آن زمان کلاسور میگرفتند دستشان ؟ من که دبیرستان رفتم آنقدر کتاب و دفتر داشتم که کیفم سنگینتر شد ) و هی هم تو خیالم پستر پشت جلدش را عوض میکردم. بهش گفتم که ولی وقتی من به سن دبیرستان رسیدم ، این چیزها تمام شد و ما شدیم انقلابی . نیما گفت : Vad gulligt!،
برگردیم به کنسرت گوگوش ، ولی دمش گرم . روی بلیطش نوشته بود ساعت 9 شب و بچه ها گفتند که دقیق ساعت 9 شب شروع کرد. خیلی از ایرانی های عزیز که فکر میکنند خواننده باید برای آنها منتظر بماند ، دیرتر ـ به گفته ای حتی تا ساعت 9.5 ، داشتند می وارد سالن میشدند. کار بدی کردند که درهای سالن را بعد از سالن 9 نبستند. حالگیری خفنی میشد ، با بلیط های 500 کرونی ، معرکه بود. وقتی این قضیه را شنیدم ، یاد کنسرت کامکارها در استکهلم افتادم ، با دوستان رفته بودیم و آنها هم سر وقت شروع کردند . درب سالن را هم سر وقت بستند. یک سری که دیر آمده بودند ، بیرون سالن منتظر شدند و شروع کردند به التماس ـ باورتان میشود ؟ ملت بلیط کنسرت میخرند ، کلی چسان فسان میکنند ، بعد دیر میروند کنسرت ـ که درها را باز کنند. و نگهبانان هم وقتی تعدادی جمع شدند ، در فاصله ی بین دو آهنگ و کوک کردن سازها ، درب ها را باز کردند تا جماعتی که معتقدند دیرتر که بیایند شیرین تر میشوند وارد سالن شدند . یادم هست در آن روز ، دوست خوبم مسعود مافان ـ مدیر نشریه باران ـ در نزدیک ما نشسته بود و با خنده به یکی از جماعتی که دیر آمده بود و داشت سعی میکرد به سرعت جایش را پیدا کند گفت : چی شد ؟ فکر کردی سخنرانی است دیر آمدی ؟ :)) این عادت دیر رفتن ایرانی ها خیلی بامزه است. چند وقت پیش در سخنرانی ناصر زرافشان عزیز ، چند نفر یک ربع به پایان برنامه آمدند. انگار آمده بودند فقط چک کنند کی آمده است و بروند. حالا میفهمم چرا این سری از ایرانی ها با سینما میانه ی خوبی ندارند. فیلم سر وقت شروع میشود و درب سینما هم بسته میشود . و اگر هم باز شود و با التماس راهشان بدهند ، چون تاریک است کسی نمیفهمد که ایشان آدمهای خیلی مهمی هستند که دیرتر از دیگران می آیند. :)) نمیدانم این وقت شناسی من ذاتی است یا به سیاسی بودن من در دوران نوجوانی برمیگردد. آن زمان قرارهای سیاسی ، قرارهای 5 دقیقه ای بود و بعد از 5 دقیقه تاخیر قرار ـ و گاه ارتباطت را ـ از دست میدادی . البته از پدرم هم هرگز ندیده ام که تاخیر داشته باشد. شخصا فقط یکی از برنامه های ایرانی را همیشه ـ و به قصد ـ دیر میروم . آن هم هر برنامه ای است که انجمن زندانیان سیاسی در استکلهم میگذارد. تا به حال هم هر قدر ـ حتی وقت شده نیم ساعت ـ دیر رفته ام ، و دیده ام که برنامه باز دیرتر شروع شده است. البته این دوستان انجمن زندانیان سیاسی هستند ، ولی انگار در عمرشان قرار سیاسی نداشته اند تا وقت شناس باشند:))
|