January 1, 2008

اولین پست وبلاگ در سال جدید :

آسیه از سعید مینویسد ، سعیدی که به یک باره قاتل شده است .
آره خوب ، به عنوان اولین پست سال جدید ، چندان پست خوش آیندی نیست. برای آسیه هم نوشتنش راحت نبوده است. برای سعید هم راحت نیست که به یک باره ببیند که تمام آرزوهایش  به چوبه دار ختم میشوند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برنامه ی دیشب خیلی بامزه شد . از جمعه یکی یکی بچه ها خبر دادند که نمی آیند. من مانده بودم و یکی از دوستان . فکر کردم که خودمان دوتایی با هم خوشیم  دیگر . کرم بروله و ماهی با پستو ـ خیلی خوشمزه میشود ـ و سالاد و مخلفات را ردیف کردم و میز را چیدم ـ درست مثل میز جشن نوبل :) ـ و حس کردم کمی دیر شده است. زنگ زدم به موبیل دوستم تا ببینم کجاست و گفت که خانه است و سرما خورده و یادش رفته به من خبر دهد که نخواهد آمد :)) البته او هم نمیدانست که آخرین بازمانده ی این ارتش شکست خورد است  و احتمالا فکر کرد که اگر او هم نیاید بالاخره دیگران هستند.
دانستم که فراموش کرده .دلیلی برای دلگیر شدن وجود نداشت.

خلاصه این شد که تنها ماندم. خنده ای کردم و به خودم گفتم : این هم از مزایای سینگل بودن است. بی خیال.

ظرفهای اضافی را که برای دوستم چیده بودم ، جمع کردم و سر جایش گذاشتم. شراب سفید  را باز کردم و گذاشتم هوا بخورد .تلویزیون ، همان پنجره ی تنهایی ، هیچ برنامه ی جالبی نداشت . همه فیلمهای تکراری و رمانتیک شب سال نو .  در کامپیوتر پوشه ی موزیک لارش وینربک را باز کردم و پلی را زدم  . پنیر و شراب و ماهی و سیب زمینی و سالاد  ، برای دسر هم کرم بروله . خلاصه ضیافت شاهانه ای داشتم . آتش بازی را از بالکن خانه با گیلاس شرابی در دست نگاه کردم . شب خوبی بود.
و دیدم که مدتهاست دیگر تنهایی آزارم نمیدهد. تنهایی جزئی از این زندگی است که انتخابش کرده ام.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

Stranger than fiction

بعد از شام فیلمی را که از نت  داون لاد کرده بودم تماشا کردم . Stranger than fiction  زندگی مردی است که تمام برنامه های زندگی اش روی حساب کردن دقایق میگذرد و مو لا درزش نمیرود . تا یک روز که موقع مسواک کردن صدایی میشوند. صدایی که آنچه را او انجام میدهد با زبانی ادبی توضیح میدهد  و به تدریج میفهمد که شخصیت اول داستان زنی نویسنده است و قرار است در آخر داستان  بمیرد .  دو بازیگر توانا و مورد علاقه ی من ، اما تامپسون و داستین هافمن در این فیلم نقش های فرعی را بازی میکنند و ویل فرل ـ که اگر هم قبلا فیلمی از او دیده باشم متوجه اش نبوده ام ـ توانایی فوق العاده خود را در ایفای نقش اول به نمایش میگذارد.
هارولد بعد از خبر دار شدن از آنکه مرگ او داستان را تمام خواهد کرد ، سعی کرد که زندگی اش را تغییر بدهد . به رویایی که همیشه داشت ، اینکه بتواند گیتار بزند ، واقعیت بخشید ، از کار مرخصی گرفت و با دختری که در جریان کار با او آشنا شده بود نزدیکتر شد. 

صحنه ی های بعد از آنکه  که هارولد گریک ـ ویل فرل ـ   نویسنده ـ اما تامپسون ـ را می یابد و کتاب   نوشته شده اش را از او برای خواندن میگیرد  ، باور نکردنی است. کتاب به تمامی نوشته شده ولی صحنه ی مرگ او هنوز به شکل چک نویس است و تایپ نشده است. وقتی کتاب را برای باز بینی به پروفسور هیلبرت ـ داستین هافمن ـ میدهد  و برای آنکه ببیند با مرگش چه میتوانند کرد به نزد او برمیگردد ، طنز نویسنده اعجاز میکند. هیلبرت از مرگ هارولد اظهار تاسف میکند ولی میگوید که باید اتفاق بیافتد. میگوید که این شاهکار نویسنده است و نباید به آن دست زد. 
انسانِ کوچک در مقابل جاودانگی ادبیات براستی چه نقشی دارد ؟  براستی این انسان ِ کوچک چه نقشی در این مجموعه ی بزرگ بازی میکند ؟
هارولد خود نیز کتاب را میخواند و  آن را به نویسنده میسپارد  و از او میخواهد که نوشتن آن را تمام کند. 
 شبی که قرار است فردایش بمیرد با دوست دخترش عشق بازی میکند و به او  که دختری انسان دوست است و به قوانین تن نمیدهد میگوید که چگونه میتواند بدهکاری مالیاتی اش را با کمک هایی که به مردم میکند جانشین کند تا به زندان نیفتد.
صبح دندانهایش را مسواک میزند و به سمت مرگی که نویسنده برایش تایین کرده است میرود.

راستی این انسان ِ کوچک چه نقشی در مجموعه ی این دنیا دارد ؟ و زندگی او در مقابل جاودانگی ادبیات چه وزنی دارد ؟  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : دوستی زنگ زد. یکی از آدمهای خوب ِ این دنیاست. کمی گپ زدیم و در میان گپ زدن ها به او یاد آوری کردم که یادم هست که کاری را که قرار بود برایش انجام دهم ، نیمه کاره گذاشته بودم و از او تشکر کردم که متوجه اوضاع  شده و حتی تماس هم نگرفته است. تشکراتم را به خودم برگرداند و گفت که از وضع روحی ام باخبر بوده است. گفتم که حالم بهتر است و حاضرم کوتاهی هایم را جبران کنم....
گفت که با خبر است  و میدانستم که باخبر است.
با این وبلاگ و این شیوه ی وبلاگ داری ام ، انگار در وسط چهارراه همه سو باد ، گلیمی پهن کرده ام و دارم جلوی چشم مردم زندگی میکنم. و خوب این همیشه خوب نیست . همه ی این مردم نه مرا دوست دارند  و نه حال و احوال مرا درک میکنند ـ و نه حتی لازم است که درک کنند ـ .طعنه هایی ـ و فحش هایی ـ  که در این مدت در بعضی کامنت ها ـ که نیازی به انتشارشان ندیدم و همانطور راهی سطل آشغال شدند ـ نشان دهنده ی این بود که تعداد کسانی که وقت نازنین خود را به دشمنی با آدمی مثل من میگذرانند کم نیست ـ و این مسئله البته موجب میشد که کمی به خودم باد کنم :) ـ .
خلاصه ... دقیقا نمیدانم این که گلیمم را در وسط چهارراه همه سو باد پهن کرده ام خوب باشد یا بد . اما من همینم که هستم . و نوشتنم هم همین است که هست و وبلاگداری ام هم ...
پس به قول سهراب چه اهمیت دارد ، گاه اگر میروید ، قارچ های غربت.

[ 10:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]


Powered by MT3.35