January 30, 2008

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 29, 2008

بدون تیتر ... 

مادرم آن موقع ها ماجرای آخوندی را تعریف میکرد که روی منبر هی گفت و گفت از اینکه اگر سگی از کنار غذایتان رد شد یا غذا با او از طریقی در تماس قرار گرفت ، غذا را با ضرف و همه چیزش باید دور بیاندازید چون نجس شده است. و وقتی خودش به خانه آمد و برای باز کردن در ، پاکتی مواد خوراکی را که در دست دشت زمین گذاشت و سگی که رد میشد شروع به پوزه زدن و بو کردن پاکتش شد ، رو آنطرف کرد و گفت که انشالا گربه است.

این نوشته ی ابطحی را که خواندم ، یاد آخوند افتادم و آرزویش که انشالا گربه است.

آقای ابطحی البته از دیگر آخوندها مترقی تر است ، نسبت به خیلی های دیگر یک قدم بالاتر  است ولی مسئله این است که آن خیلی های دیگر در اعماق زندگی میکنند و تفکر و اعمالشان در آن حیطه است. قدمی بالاتر از آنها قرار گرفتن دردی را از کسی درمان نمیکند.

این میشود که وقتی آقای ابطحی اعتراض کند ، ـ مثل آقای خاتمی ـ اعتراضش به اصل رد صلاحیت نیست ، اعتراض او تنها به این است که چرا صلاحیت کسانی که در رکاب ایشان هستند رد میشود. او به این اصل که برای ملتی قیم تعیین شود اعتراض ندارد ، به این که افرادی خیال کنند که بهتر از میلیونها آدم سرشان میشود و آدمها باید از قربیل ایشان رد شوند اعتراض ندارد، به این اصل که قربیلی وجود داشته باشد اعتراضی ندارد. او تنها به این اعتراض دارد که چرا همفکرانش در این قربیل گیر میکنند.

آقای ابطحی همچنان از اصلاح درونی رژیم سخن میگوید ، و این درحالی است که اگراندیشه مستقل را در خم و راست شدن های بی منطق از دست نمیداد ، می فهمید که 8 سال فرصت سوزی ، این واقعیت را عیان میکند که امکان اصلاح این دولت و تبدیل آن به رژیمی مردمی وجود ندارد .

آقای ابطحی در پستی دیگر در باره کتاب بادبادک باز خالد حسینی مینویسد ، و این که صحنه ی سنگسار کتاب نیز او را تحت تاثیر قرار داده است . آقای ابطحی ولی به راحتی به سنگسار های واقعی که در ایران اتفاق می افتد چشم می بندند و چیزی در مورد آن نمینویسند. سنگسار زن ایرانی هم برای آقای ابطحی گربه است.

آقای ابطحی شعری از یغما گلروبی را در وبلاگش باز نشر میدهد ، شعری در مورد سرازیری ای که چپ درون آن افتاده است و گردش به راست چپ ها ، شعری که دور از واقعیت نیست .
نمیدانم اگر کسی شعری در مورد نیستی ای که اسلام عزیز به دنیا هدیه کرده است مینوشت ، آقای ابطحی اقدام به چاپ آن هم میکردند یا نه ؟ اینکه چپ نتوانست اتوپیای خود را به جهانیان نمایش دهد حقیقتی است ، ولی فاصله ی آقای ابطحی از خود هرگز نمیپرسد چه بر سر اسلام راستینش آمده است ؟و هرگز نمینویسد  از اینکه اسلام همیشه با خشونت و آزار زنان و کودکان و ترور و قتل و غارت و توحش و بربریت توام شده است چه احساسی دارد ؟ هرچه باشد چپ نزدیک به 100 سال در دنیا جای خود نمایی داشته است و اسلام ایشان بیش از 14 قرن خون و  حقارت و کشتار به مردم هدیه داده است.  آقای ابطحی هرگز نمینویسد جامعه ی بی طبقه ی توحیدی ایشان چرا جولانگاه آقا ها و آقازاده ها شده است ؟
 شعر در مورد این مسائل زیاد است ، ولی آقای ابطحی آن را در وبلاگ خود ـ البته با بیان عذر خواهی از مسلمانان جهان ـ درج نمیکنند.

زندانهای ایران پر هستند از فعالین کارگری ، قعالین دانشجویی ، فعالین زنان . ولی آقای ابطحی دلش به حال زندانهای گوانتاناما میسوزد و چراغ خانه را به مسجد برده و با افتخار زیر علم انسانیت روشن میکند. انسان دگر اندیش ایرانی از هیج حقوقی برخوردار نیست ، و به زندان و شکنجه سپرده میشود و کلامی در دفاع از ایشان از آقای ابطحی نمیشنوی ،  امین قضایی و امین های دیگر در با تن بیمار و رنجور مقاومت میکنند و هرگز از آقای ابطحی چیزی در مورد ایشان نمیخوانی ،  آقای ابطحی از حقوق زندانیان گوانتانما دفاع میکنند .  زندانهای ایران و زندانیان آن که در آنجا با آزار و شکنجه  به مرگ تدریجی محکوم هستند برای آقای ابطحی گربه است.  

آقای ابطحی این صحنه ها را هم هرگز نمی بیند ،هرگز از ایشان نمی نویسد ، این زن و ده ها هزار تن که مثل او زندگی میکنند برای آقای ابطحی گربه هستند.  

آیا هنوز کسی هست که به این امام زاده ها دخیل ببندد ؟ 

 

[ 19:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

January 27, 2008

انتخابات آمریکا هم دارد به یک فیلم ترسناک تبدیل میشود .
دو نفر از یک حزب ، کلینتون و اوباما . ظرفیت ملت را نمیشود در نظر نگرفت ، ملتی که دو دوره پشت سر هم یکی مثل جرج بوش را انتخاب کرد ، آیا میتواند ریاست جمهوری یک زن را بپذیرد ؟
من بعید میدانم که بتواند ، و اگر هم بشود حدس زد که هیلاری کلینتون شانسی داشته باشد ، پذیرش یک مرد سیاه پوست به عنوان رئیس جمهور از محالات است.

وجود این دو در صدر کاندیداها صرفا موجب تقسیم آرای حزب دمکرات  میشود و  عملا اکثریت آرا به حزب جمهوریخواه تعلق میگیرد. برای اینکه دمکراتها  بتواند جایی در کاخ سفید داشته باشند ، یکی از این دو نفر باید به نفع دیگری کنار بکشد. سوال این است که کی ؟
به نظر من به هرحال کلینتون شانس بیشتری نسبت به اوباما برای دریافت آرای عمومی دارد. هرچند که وقتی سخنرانی های دو نفر را گوش میکنم ، اوباما را بسیار مسلط تر و رادیکال تر می بینم .

فکرش را بکنید ، اینکه مردم یک کشور چه خاکی در انتخابات به سر خودشان میریزند ، سرنوشت ما را در آن گوشه ی دنیا رقم میزند.

اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران میپرستیدند
بتی که دیگرانش می پرستیدند*

آی شاملو جان. یادت به خیر... 

[ 12:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

January 24, 2008

همینطوری از سر دلتنگی...

فکرش را بکن که مجبور باشی برای خريدن نان ديوار را منفجر کنی . فکرش را بکن که بيايند و بگذارندت در يک قفس بزرگ که تا پايت را از گليمت درازتر کردی برق و آبت را قطع کنند.
فکرش را بکن که تمام عمر اينطور زندگی کنی و بابت اينکه کسانی مداخله کنند و آقايان دلشان به رحم بيايد و برق و آبت را برگردانند شاد بشوی ...
يک با يک برابر نيست ، هرگز نبوده .
بشر تنها دارای حقوق و مزاياست اگر در جای درست و حسابی به دنيا بيايد. بشر جهان سوم فقط بدهکار جهان دوم است.
وقتی که آقايان بر سرش نميکوبند ، خودش بر سر خودش ميزند . به جان خودی ها می افتد . و به جان مردم دیگر . مبارزه با معلول را چون دستش به علت نمیرسد برای خودش مشی میکند و با منفجر کردن خودش نامش در ردیف  قهرمانان قرار میگیرد از طرف  آدمهایی که مهره ها را جا به جا میکنند.
 عادت به خشونت ، عادت به جنگ ، عادت به اینکه چیزی را حق خودت ندانی ، نه در مقابل دشمن نه در کنار دوست .
فقر و خشونت ، فقر و خشونتی که فرهنگ خود را به دنبال می آورد. فرهنگی که حقوق بشر  نمیشناسد. نه برای خودت ، نه برای دیگران.
 
نه ، این هالوکاست نیست . این جنایتی دیگر است . مثل همان جنایتی که در نقاط دیگر جهان سوم و فقط برای جهان سومی ها  اتفاق می افتد. 
اما برای تو که جهان سومی باشی فرقش دو تا نمیشود. همه چیز را با همه چیز مقایسه میکنی و بعضی جنایات را حتی مجاز میدانی . مثلا اعدام بعضی ها را ، یا کشتار بعضی ها را ، یا خیلی بعضی های دیگر را به حق میدانی . خیلی ساده بعضی ها بشر تر میشوند ، حتی برای تو .
جهان سومی که باشی ، يکی را به ديگری ترجيح ميدهی به اين دليل که اين يکی کمتر کشت . چرا که کشتن و مردن جزئی از روزانه هايت است. کشتن زير سوال نيست ، کميت آن مطرح است.
اين است که جهان اول و دوم وقتی که خبر های جهان سوم ميرسد ، کانال تلويزيون را عوض ميکنند و برنامه ی سرگرم کننده ی کانال ديگری را ترجيح ميدهند.
جهان سوم که باشی حوصله ی جهان اول و دوم را سر می آوری ...

[ 14:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

January 22, 2008

گفتگوی دو همکار من :

همکار ایرانی : ببین کریستینا ، بو اِ میک یعنی چی وقتی به شخص اطلاق میشه ؟
کریستینا : آدمهایی که عجیب غریبند .
ـ یعنی چی ؟
ـ عجیب غریب دیگه ..
ـ یعنی چه جوری ؟
ـ خوب عجیب غریب دیگه ، عجیب غریب لباس میپوشند و کلا مثل دیگران نیستند و ...فهمیدی ؟
ـ نه ، آخه .. مثلا کی ؟
ـ مثلا ، مثلا ، آها... مثلا مهشید خودمون .
ـ اوه ، اوکی ، فهمیدم

من : آهای....

ــــــــــــــــــــــ

چند وقت پیش یکی از همکاران به من گفت : ببین تو  همیشه کتاب دستت دیده ام ، اگر میخواهی مقداری کتاب برایت بیاورم چون من میخواهم اسباب کشی کنم و به خانه ی کوچکتر بروم و جا برایشان ندارم. کلا میخواهم همه ی کتابها را بجز دائره امعارف ببخشم. برایت بیاورم ؟
گفتم : بستگی داره ، من خودم هم کتاب زیاد دارم ، چه کتابهایی هستند ؟
با تعحب نگاه کرد و گفت : کتابند دیگر ، فردا میاورم ببینی .
فردایش که رفته بودم سر کار ، یک کارتن کتاب در اتاق استراحت انتظار مرا میکشید. تنها کتاب به درد بخورش ریشه های آلکس هیلی بود. حتی از کلاسیک های سوئدی هم در آن ها نبود. هر چه بود کتاب های دانیل استیل ،  پلیسی و جنایی و ادبیات کیوسکی ، یا همان پاورقی های خودمان.
وقتی مجبور شد کتابها را برگرداند خیلی قیافه اش گرفته بود. بهش گفتم : تقصیر خودت است ، دیدی که هر کتابی ، کتاب نیست ؟

[ 20:06 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 20, 2008

در باره ی امین قضایی ، یکی از دانشجویان دستگیر شده که حال جسمی وخیمی دارد در این جا بخوانید

______________________________

اندر باب سرویس کردن دهان

بچه که بودیم ، دقیقا نمیدانستم این اصطلاح سرویس کردن دهن یعنی چی ، میدانستم حرف بدی است و مثلا نباید در جایی جلوی بزرگترها گفت ، بخصوص نباید به بزرگتر ها گفت .
بعدا یک مزمونی از آن گرفتم که آن هم این مسئله را تایید میکرد که این اصطلاح یک فحش محسوب میشود و نباید بی جا مطرح کرد. ولی باز هم نفهمیدم که دقیقا این کار یعنی سرویس کردن دهان جطور انجام میشود.

تا اینکه یک دهان شور تازه به بازار آمده را خریدم و چشمتان روز بد نبیند ...

اسم این دهان شور لیسترین است ، در تبلیغش میگویند که مثل دینامیت عمل میکند و این مسئله چندان دور از حقیقت هم نیست. بجز مزه ی بد ، اثری که روی من میگذارد این است که لثه هایم بی حس میشوند و دهانم به معنی واقعی کلمه درد میگیرد.
میگویند باکتری های دهان را میکشد ، من فکر میکنم بجز باکتری ها ، صاحب دهان را هم بتدریج دق مرگ میکند .
و بعد از هر نوبت دهان شویی ، تا مدتی اوقات من گه مرغی است ، قیافه ام هم مثل وقتی است که شربت سینه های خاص پدر را با کلی تهدید میخوردم ...

خلاصه ، بعد از اینکه این مایع دهان شور را خریدم و مصرف کردم ، فهمیدم این سرویس کردن دهان که میگویند باید همین باشد . و در واقع هم کار بدی است و هم فحش است که کم از فحش خواهر مادر ندارد ، لااقل فحش خواهر مادر را بشنوی جاییت درد نمیگیرد ، ولی این مایع تا مغز استخوانت نفوذ میکند و روز خوش را از تو سلب میکند.

حالا سوال این است که چرا به استفاده  از آن ادامه میدهم ؟ آنهم کاملا داوطلبانه و بدون تهدید ها و ارعاب های پدر ؟
باید بگردم و جواب این سوال را پیدا کنم ...  

 

[ 20:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

January 19, 2008

 

 

 

 

نام فیلم :Auf der anderen Seite 
کارگردان :Fatih Akin
محصول : آلمان ـ ترکیه
فیلم در سوئد به نام لبه ی بهشت یا vid himlens utkant ترجمه شده است 

علی که پیرمردی  تنها و بازنشسته است ، در مراجعه ی مکررش به فواحش شهر ، با زنی هموطن به نام یتار آشنا میشود که تن فروش است. علی از یتار میخواهد که به خانه او بیاید و فقط با او بخوابد و در ازای آن هزینه ی زندگی او را تامین کند. یتار که از طرف هموطنان مسلمان خود تهدید میشود و خود را مجبور میبیند که تن فروشی را ترک کند ، پیشنهاد علی را قبول میکند . و در زندگی مشترک با علی ، با نچات ، پسر علی که پروفسور زبان آلمانی و مدرس دانشگاه است آشنا میشود. و رابطه ی صمیمانه ای بین این دو به وجود می آید. یتار از دخترش که در ترکیه زندگی میکند برای نجات صحبت میکند.

علی که بیمار است ، با زیاده روی در مشروب کنترل خود را از دست میدهد و یتار را کتک میزند و در این زد و خورد ، یتار می میرد و علی به زندان میرود.

نجات زندگی امن خود در برمن و تدریس در دانشگاه  را رها میکند و به ترکیه برای یافتن دختر یتار و شاید یافتن آن چه در زندگی خود کم دارد میرود ، دختر یتار اما  که به خاطر فعالیت سیاسی اش در گروههای مخفی ترکیه فراری است به آلمان برای یافتن مادر میرود ـ دختری که سخت میبخشد ـ  و در آنجا با دخترک آلمانی آشنا میشود ـ دختری که خود را در کشوری دیگر جستجو میکند ـ و مادری که دختر از دست رفته اش را به طریقی دیگر باز میابد  و ...

فیلم نمایشی است از هنر غیر قابل انکار آکین در گذاشتن پازل های زندگی در کنار هم و پرداختن صحنه های خارق العاده از انسانهایی که از کنار یکدیگر میگذرند و سرنوشت هایی که با یکدیگر گره میخورند.

فیلم در عین حال تو را میگریاند و میخنداند و به آرامش میرساند . آرامشی که در کنار مادر بایستی و جماعتی را که به نماز چمعه میروند نگاه کنی ، در کنار نجات در ساحل دریا بنشینی و با صبوری منتظر پدری باشی که آمادگی بخشیدنش را داری ،
آرامشی که انسانهایی که سرنوشتی را  که در شکل گیری اش نقشی نداشته اند ، پذیرفته اند و سعی در تبدیل آن به بهترین شکل ممکن از طریق  ایفای نقش فعال دارند.  انسانهایی که به حضور خود در اکنون آگاهند و تلاش بی انتهای ایشان   برای دستیافتن به  پاسخ ها ، با زندگی ایشان عجین شده است. 

دیدن این فیلم را به تمام سیاسی ها ، به تمام غیر سیاسی ها ، به تمام کسانی که نفرت وجودشان را انباشته است ،به تمام کسانی که عشق میورزند ، به تمام کسانی که نمیبخشند ، به تمام کسانی که می بخشند ،به تمام کسانی که باوری ندارند ، به تمام کسانی که باورهایشان را بیشتر از حد جدی میگیرند ، به تمام کسانی که به دنبال دلیل های ساده ی بودن میگردند و به تو دقیقا به تو که میخواهی لحظه ای از روزمرگی ها فاصله بگیری و به چراهایت فکر کنی  توصیه میکنم.       

[ 11:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

January 15, 2008
[ 20:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 14, 2008

برادری دارم که خیلی شوخ است ، خوشبختانه این مسئله هم مثل تالاسمی در خانواده ی ما ارثی است و من هم از او کم نمی آورم .
دیروز برادرم زنگ زد و گفت که باید برای یک سری آزمایش خون و این چیزها به بیمارستان برود ، گفت که گفته اند ناشتا بیاید. و پرسید که دقیقا یعنی چی ـ چون فکر میکند من این چند وقته مشتری دائم بیمارستان بودم و تجربه ی بیشتری دارم :))ـ . گفتم که یعنی جیزی نخوری دیگه .
گفت : یعنی راستی نخورم ، یا اینکه بخورم و بگم نخوردم هم قبول است >این چند وقته :)) 
گفتم : اون دیگه بسته به اینه که چقدر جواب آزمایشا برایت مهم باشد.
گفت : چای هم نخورم ؟
گفتم : چون آزمایش خون است و قرار نیست دل و روده ات را بالا بیاورند ، چای و قهوه میتوانی بخوری ، ولی بدون شیر و شکر .
گفت : کیشمیش هم با چای  نمیتونم بخورم ؟ کیشمیش ؟ ( دقیقا همینطور دو دفعه گفت )
گفتم : نه ، چایت را بدون کیش میش بخور ، و بدون انجیر خشک .
گفت : انجیر خشک ندارم .
گفتم : بابا نشد که ، الان مغازه های ایرانی زیاده ، تو شیستا و هوسبی پره ، برو اونجا یه مقدار انجیر خشک بخر دیگه
گفت : خوب که چی ؟ بعد چی کار کنم ؟
گفتم : هیچی ، برو انجیر خشک بخر و بعد چایت را صبح بدون کیش میش و انجیر خشک بخور و بعد برو آزمایش خون بده دیگه .بد نیست برای خانم پرستار ذکر کنی که صبح چای بدون انجیر خشک خورده ای :))) 

[ 19:54 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

January 13, 2008

داشتم یک برنامه ی فارسی را روی نت گوش میکردم . برنامه تمام شد و مقادیری ( همچی کیلویی ) آهنگ فارسی گذاشته شد.
چرا بیشتر ترانه های فارسی از عقل تهی هستند ؟

این یکی مثلا پخش شد :
پس از یه عمری زندگی ، دم از جدایی میزنی
من میدونم این حرفا رو ، رو بی وفایی میزنی
بعد اینو هی میگه ، هی میگه ، هی میگه ،
این صحنه را مجسم کنید : که شاعر یا خواننده ی عزیز در حال حمام گرفتن ، یه هو مغزش جرفه میزنه و کون برهنه میدود در خیابان و داد میزند : من میدونم ، من میدونم ، من میدونم ... ( به نیت یافتم ، یافتم )
نمیدانم خواننده کیه .
ولی خوب آخه انشتین وطنی  ، این که دیگه "من میدونم " نداره ،تئوری نسبیت کشف نکردی که همچی میگی " من میدونم ". خوب معلومه که کسی که دم از جدایی میزنه به خاطر وفاداری این حرفها را نمیزنه جناب.

بعد میگن چرا ترانه ی فارسی گوش نمیدی . خوب اکثرا همینه دیگه .
نمیدونم اصلا این ترانه را چرا ساختن ، خوب بعضی از این ترانه ها اگر شعر ندارد ، لااقل آهنگش به درد رقص میخورد ، این یکی که به درد رقص هم که نمیخوره . پس چه مرگشان بود که برای همچی شعر بند تمبانی آهنگ هم گذاشتن ؟

راستی اگر این چند تا مروارید ـ نامجو ، گروه کیوسک ... ـ در لجن زار پاپ ایرانی نبود ، پاپ ایرانی را باید به لقایش ـ عطایی که ندارد ـ میبخشیدیم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

عزیز ، تو چگونه ای  ؟
مفهوم اصلی زندگی را یافته ای ؟
کمی غذا و یک سقف
گیلاسی شراب و یک دوست
غیر از این همه چیز اغراق آمیز است

عزیز ، رختخواب را برای دو نفر بیانداز
اگر هنوز رویایی در سر داری

بخشی از ترانه ای از لارش وینربک

 

[ 10:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

January 11, 2008
[ 6:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 9, 2008

YIPIIIIIIIIIIIIIIII

ترانه ی  om du lämnade mig لارش وینربک به عنوان ترانه ی سال شناخته شد

جانمی جان

یک بار دیگر گوش کنیم :

Om du lämnade mig nu

مردم از خوشی !!!!

ترجمه ی ترانه که قبلا در وبلاگ نوشته بودم

ترجمه ی یکی دیگر از ترانه های لارش وینربک

[ 21:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

January 5, 2008

مریم و جلوه از زندان آزاد شده اند.

اصطلاح " آزاد شده اند " را راحت به کار میبریم. در حالی که میدانیم که در  اصل این بچه ها آزاد نشده اند.در اصل کسی آزاد نمیشود.  هر کسی را که سری بر می آورد ، دستگیرش میکنند و بعد از مدتی تحقیر و توهین ، با قرار مبلغ زیادی به خروجشان رضایت میدهند و میفرستندشان  بیرون و زیر شمشیر داموکلس تا هر وقت حضرات میلشان کشید ، ببرندشان آن تو و سین جینشان کنند در مورد روابط انسانی شان ، روابط دوستانه شان ، روابط جنسی شان ، روابطی که نشانی از آدمیزاد داشته باشد.

و هر روز سایه ی این شمشیر دراز تر میشود و بر سر تعداد بیشتری می افتد.

عادت کرده ایم ، بد جوری عادت کرده ایم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک آشنای سوئدی دارم که از روحیه ی طنزش خیلی خوشم می اید. ، مدتی است که همدیگر را ندیده ایم ، امروز تماس گرفت و گفت که مایل است با هم شامی بخوریم ، قرار شد به محله ی ما بیاید . از آنجایی که جایی را نمیشناسد و هوا هم سرد است ، از او پرسیدم که کجا را میشناسد و مایل است کجا همدیگر را ببینم و تا احیانا اگر انتظاری پیش آمد ناخوشایند نباشد   ، گفت :
بیرون ، در سرما ، حداقل یک ساعت ، ترجیحا سر تا پا خیس :))

 

[ 14:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

January 4, 2008

یکی از دستگاه های ساده  و پرتابل سر کار ، ضعیف شده بود . به یکی  خانم هایی که قبلا اینجا کار میکردند زنگ زدم و سراغ سارژر را گرفتم . گفت که شارژر نداریم و همیشه آن را به مرکز میفرستیم تا شارژ کنند. گفت که در طول این سالها همیشه چنین کرده اند. تعجب کردم و به پائولا گفتم که اینها اینطوری میگویند. گفت حالا چی کار میخواهی بکنی ؟ گفتم پشتش را باز میکنم ، بعضی ها با باطری هم راه می افتند. تا بعدا یک شارژر برای اینجا تهیه کنیم. آخه اینطوری نمیشود که هی این را بفرستیم مرکز و دو سه روز طول بکشد ، خوب یه شارژر تهیه میکنیم و شب میزاریم شارژ شود دیگر..بزار ببینم باطری میخورد یا نه.
پشت دستگاه را که باز کردم دیدم نه تنها باطری میخورد ، بلکه اصلا با باطری کار میکند. البته دستگاه با شارزر هم کار میکند ولی باطری های قلمی معمولی دارد. رفتم و چند باطری خریدم و ماشین را راه انداختم . بعد که زنگ زدم مرکز دیدم که آنها ماشین را که تحویل میگرفتند ، باطری اش را عوض میکردند و برمیگردانند. و هرگز هم هیچ صحبتی سر عوض کردن باطری در محل نشده بود. این کار ساده ...

با پائولا صحبت کردم و گفتم نمیفهمم چرا این جمع قبلی که اینجا کار میکردند چنین میکردند. آخر این باطری عوض کردن که کار نداشت ، دو تا پیج بود دیگر .
پائولا گفت : مهشید من و تو مجرد هستیم و کارهایمان را خودمان انجام میدهیم. اینها همه شان متاهل بودند و لامپ خانه شان را هم اگر بسوزد شوهرانشان عوض میکنند.
وقتی حرف از لامپ خانه و عوض کردنش زد ، یاد چند وقت پیش افتادم ، لامپ راهرویم سوخته بود و مدتی حالش را نداشتم که صندلی بگذارم و عوضش کنم. یکی از بچه ها ـ که مرد است ـ برای دیدنم آمده بود و بعد از اینکه قهوه ای با هم خوردیم و گپی زدیم ، داشت میرفت دم در گفت : اگه لامپ داری ، بیار بده این چراغت را برایت درست کنم . با خنده به او گفتم : آه ..قهرمان من. چه خوب شد تو اومدی تا مرا از ظلمت بیرون بیاوری . دمغ شد و گفت : بیا و خوبی کن ، اصلا نمیکنم ، ها ...
حیلی در میان آشنایان دیده ام که این برخوردها را میکنند ، مثلا فلان چیز خراب شده ، بگذار مرد خانه بیاید و درستش کند و ...
مدتی پیش خانمی را میشناختم  که میگفت میخواهد از شوهرش جدا شود ، کلی هم ادعا داشت که مستقل است و به کسی متکی نیست ، البته ادعای مبارزه و فمینیسمش هم لایه اوزون را سوراخ میکرد ، یک بار  به من گفت که شبها زنگ میزند که شوهر ـ یا شوهر سابق ـ بیاید و در و پنجره ها را چک کند که کسی نباشد. خانم میترسد تنها این کار را بکند. حالا در یک کاخ زندگی نمیکند ها . یک آپارتمان سه اتاقه دارد ولی این کارها را کار مرد ها میدانست.
  
راستی بعضی وقتها این وابستگی های زنها و پذیرفتن رل ها توسط ایشان بد جوری کفرم را در می آورد.

[ 22:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 2, 2008

 گوگوش و وقت شناسی ایرانی و باقی قضایا... 

گوگوش هفته ی پیش ـ پنج شنبه ـ در استکهلم بود و از قرار معلوم کنسرت بسیار خوبی هم برگزار کرده است.

ماجراهای صحنه و پشت صحنه را دوست خوبم نیما دریامج به تفصیل در وبلاگش ـ درویش شمالی ـ نوشته است. اگر سوئدی بلد نیستید ، خوب عکسها را که میتوانید نگاه کنید. تازه ترین عکسهای گوگوش است. نیما اینطور که معلوم است از طرفداران پر و پا قرص گوگوش است.  


من به کنسرت گوگوش  نرفتم. نه به خاطر اینکه با گوگوش مشکلی داشته باشم ، ندارم. اما راستش موزیک گوگوش برای من هرگز آلترناتیو نبوده است. اگر جایی بشنوم ـ از رادیویی ، در ماشین دوستی ـ البته خاموش نمیکنم و گوش میکنم. ولی خودم هرگز نه نوار و نه سی دی گوگوش را نداشته ام . آهنگ هایش را هم داون لاد نکرده ام. پس رفتن به کنسرتش برایم چندان جذاب نیست.
خیلی از دوستان نسبت به گوگوش سمپاتی خاصی دارند ، میگویند که گوگوش بخشی از جوانی شان بوده است. و من به این احساسات نوستولژیک دوستان احترام میگذارم ولی  وقتی نگاه میکنم  می بینم که برای من این هم نیست. گوگوش  نه جوانی من که بخشی از کودکی من بوده است. کودکی ای که  باد با خود برد.
 
راستی این را که گفتم ، یه چیز بامزه ای هم یادم افتاد. برای نیما از ماجرای کلاسور های دخترهای دبیرستانی  که با عکسهای گوگوش و داریوش و ابی و بهروز وثوقی و فرزان دلجو و ...(بقیه را یادم نمیاد ) جلد میکردند ، میگفتم . و اینکه آرزو داشتم وقتی به دبیرستان رسیدم ، من هم یکی از این کلاسور ها بگیرم ( راستی چرا دخترها آن زمان کلاسور میگرفتند دستشان ؟ من که دبیرستان رفتم آنقدر کتاب و دفتر داشتم که کیفم سنگینتر شد ) و هی هم تو خیالم پستر پشت جلدش را عوض میکردم. بهش گفتم که ولی وقتی من به سن دبیرستان رسیدم ، این چیزها تمام شد و ما شدیم انقلابی .
نیما گفت :
Vad gulligt!، 

برگردیم به کنسرت گوگوش ، ولی دمش گرم . روی بلیطش نوشته بود ساعت 9 شب و بچه ها گفتند که دقیق ساعت 9 شب شروع کرد. خیلی از ایرانی های عزیز که فکر میکنند خواننده باید برای آنها منتظر بماند ، دیرتر ـ به گفته ای  حتی تا ساعت 9.5  ، داشتند می وارد سالن میشدند.
کار بدی کردند که درهای سالن را بعد از سالن 9 نبستند. حالگیری خفنی میشد ، با بلیط های 500 کرونی ، معرکه بود.  

وقتی این قضیه را شنیدم ، یاد کنسرت کامکارها در استکهلم افتادم ، با دوستان رفته بودیم و آنها هم سر وقت شروع کردند . درب سالن را هم سر وقت بستند. یک سری که دیر آمده بودند ، بیرون سالن منتظر شدند و شروع کردند به التماس ـ باورتان میشود ؟ ملت بلیط کنسرت میخرند ، کلی چسان فسان میکنند ، بعد دیر میروند کنسرت ـ که درها را باز کنند. و نگهبانان  هم وقتی تعدادی جمع شدند ، در فاصله ی بین دو آهنگ و کوک کردن سازها ، درب ها را باز کردند تا جماعتی که معتقدند دیرتر که بیایند شیرین تر میشوند وارد سالن شدند .

یادم هست در آن روز ، دوست خوبم مسعود مافان ـ مدیر نشریه باران ـ در نزدیک ما نشسته بود و با خنده به یکی از جماعتی که دیر آمده بود و داشت سعی میکرد به سرعت جایش را پیدا کند گفت : چی شد ؟ فکر کردی سخنرانی است دیر آمدی ؟ :))

این عادت دیر رفتن ایرانی ها خیلی بامزه است. چند وقت پیش در سخنرانی ناصر زرافشان عزیز ، چند نفر  یک ربع به پایان برنامه  آمدند. انگار آمده بودند فقط چک کنند کی آمده است و بروند.

حالا میفهمم چرا این سری از ایرانی ها با سینما میانه ی خوبی ندارند. فیلم سر وقت شروع میشود و درب سینما هم بسته میشود . و اگر هم باز شود و با التماس راهشان بدهند  ، چون تاریک است کسی نمیفهمد که ایشان آدمهای خیلی مهمی هستند که دیرتر از دیگران می آیند. :))

نمیدانم این وقت شناسی من ذاتی است یا به سیاسی بودن من در دوران نوجوانی برمیگردد. آن زمان قرارهای سیاسی ، قرارهای 5 دقیقه ای بود و بعد از  5 دقیقه تاخیر  قرار ـ  و گاه ارتباطت را ـ از دست میدادی . البته از پدرم  هم هرگز ندیده ام که تاخیر داشته باشد. 
شخصا فقط یکی از برنامه های ایرانی را همیشه ـ و به قصد ـ دیر میروم . آن هم هر برنامه ای است که انجمن زندانیان سیاسی در استکلهم میگذارد. تا به حال هم هر قدر ـ حتی وقت شده نیم ساعت ـ دیر رفته ام ، و دیده ام که برنامه باز دیرتر شروع شده است. البته این دوستان انجمن زندانیان سیاسی هستند ، ولی انگار در عمرشان قرار سیاسی نداشته اند تا وقت شناس باشند:))
 

[ 23:42 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 1, 2008

اولین پست وبلاگ در سال جدید :

آسیه از سعید مینویسد ، سعیدی که به یک باره قاتل شده است .
آره خوب ، به عنوان اولین پست سال جدید ، چندان پست خوش آیندی نیست. برای آسیه هم نوشتنش راحت نبوده است. برای سعید هم راحت نیست که به یک باره ببیند که تمام آرزوهایش  به چوبه دار ختم میشوند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برنامه ی دیشب خیلی بامزه شد . از جمعه یکی یکی بچه ها خبر دادند که نمی آیند. من مانده بودم و یکی از دوستان . فکر کردم که خودمان دوتایی با هم خوشیم  دیگر . کرم بروله و ماهی با پستو ـ خیلی خوشمزه میشود ـ و سالاد و مخلفات را ردیف کردم و میز را چیدم ـ درست مثل میز جشن نوبل :) ـ و حس کردم کمی دیر شده است. زنگ زدم به موبیل دوستم تا ببینم کجاست و گفت که خانه است و سرما خورده و یادش رفته به من خبر دهد که نخواهد آمد :)) البته او هم نمیدانست که آخرین بازمانده ی این ارتش شکست خورد است  و احتمالا فکر کرد که اگر او هم نیاید بالاخره دیگران هستند.
دانستم که فراموش کرده .دلیلی برای دلگیر شدن وجود نداشت.

خلاصه این شد که تنها ماندم. خنده ای کردم و به خودم گفتم : این هم از مزایای سینگل بودن است. بی خیال.

ظرفهای اضافی را که برای دوستم چیده بودم ، جمع کردم و سر جایش گذاشتم. شراب سفید  را باز کردم و گذاشتم هوا بخورد .تلویزیون ، همان پنجره ی تنهایی ، هیچ برنامه ی جالبی نداشت . همه فیلمهای تکراری و رمانتیک شب سال نو .  در کامپیوتر پوشه ی موزیک لارش وینربک را باز کردم و پلی را زدم  . پنیر و شراب و ماهی و سیب زمینی و سالاد  ، برای دسر هم کرم بروله . خلاصه ضیافت شاهانه ای داشتم . آتش بازی را از بالکن خانه با گیلاس شرابی در دست نگاه کردم . شب خوبی بود.
و دیدم که مدتهاست دیگر تنهایی آزارم نمیدهد. تنهایی جزئی از این زندگی است که انتخابش کرده ام.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

Stranger than fiction

بعد از شام فیلمی را که از نت  داون لاد کرده بودم تماشا کردم . Stranger than fiction  زندگی مردی است که تمام برنامه های زندگی اش روی حساب کردن دقایق میگذرد و مو لا درزش نمیرود . تا یک روز که موقع مسواک کردن صدایی میشوند. صدایی که آنچه را او انجام میدهد با زبانی ادبی توضیح میدهد  و به تدریج میفهمد که شخصیت اول داستان زنی نویسنده است و قرار است در آخر داستان  بمیرد .  دو بازیگر توانا و مورد علاقه ی من ، اما تامپسون و داستین هافمن در این فیلم نقش های فرعی را بازی میکنند و ویل فرل ـ که اگر هم قبلا فیلمی از او دیده باشم متوجه اش نبوده ام ـ توانایی فوق العاده خود را در ایفای نقش اول به نمایش میگذارد.
هارولد بعد از خبر دار شدن از آنکه مرگ او داستان را تمام خواهد کرد ، سعی کرد که زندگی اش را تغییر بدهد . به رویایی که همیشه داشت ، اینکه بتواند گیتار بزند ، واقعیت بخشید ، از کار مرخصی گرفت و با دختری که در جریان کار با او آشنا شده بود نزدیکتر شد. 

صحنه ی های بعد از آنکه  که هارولد گریک ـ ویل فرل ـ   نویسنده ـ اما تامپسون ـ را می یابد و کتاب   نوشته شده اش را از او برای خواندن میگیرد  ، باور نکردنی است. کتاب به تمامی نوشته شده ولی صحنه ی مرگ او هنوز به شکل چک نویس است و تایپ نشده است. وقتی کتاب را برای باز بینی به پروفسور هیلبرت ـ داستین هافمن ـ میدهد  و برای آنکه ببیند با مرگش چه میتوانند کرد به نزد او برمیگردد ، طنز نویسنده اعجاز میکند. هیلبرت از مرگ هارولد اظهار تاسف میکند ولی میگوید که باید اتفاق بیافتد. میگوید که این شاهکار نویسنده است و نباید به آن دست زد. 
انسانِ کوچک در مقابل جاودانگی ادبیات براستی چه نقشی دارد ؟  براستی این انسان ِ کوچک چه نقشی در این مجموعه ی بزرگ بازی میکند ؟
هارولد خود نیز کتاب را میخواند و  آن را به نویسنده میسپارد  و از او میخواهد که نوشتن آن را تمام کند. 
 شبی که قرار است فردایش بمیرد با دوست دخترش عشق بازی میکند و به او  که دختری انسان دوست است و به قوانین تن نمیدهد میگوید که چگونه میتواند بدهکاری مالیاتی اش را با کمک هایی که به مردم میکند جانشین کند تا به زندان نیفتد.
صبح دندانهایش را مسواک میزند و به سمت مرگی که نویسنده برایش تایین کرده است میرود.

راستی این انسان ِ کوچک چه نقشی در مجموعه ی این دنیا دارد ؟ و زندگی او در مقابل جاودانگی ادبیات چه وزنی دارد ؟  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : دوستی زنگ زد. یکی از آدمهای خوب ِ این دنیاست. کمی گپ زدیم و در میان گپ زدن ها به او یاد آوری کردم که یادم هست که کاری را که قرار بود برایش انجام دهم ، نیمه کاره گذاشته بودم و از او تشکر کردم که متوجه اوضاع  شده و حتی تماس هم نگرفته است. تشکراتم را به خودم برگرداند و گفت که از وضع روحی ام باخبر بوده است. گفتم که حالم بهتر است و حاضرم کوتاهی هایم را جبران کنم....
گفت که با خبر است  و میدانستم که باخبر است.
با این وبلاگ و این شیوه ی وبلاگ داری ام ، انگار در وسط چهارراه همه سو باد ، گلیمی پهن کرده ام و دارم جلوی چشم مردم زندگی میکنم. و خوب این همیشه خوب نیست . همه ی این مردم نه مرا دوست دارند  و نه حال و احوال مرا درک میکنند ـ و نه حتی لازم است که درک کنند ـ .طعنه هایی ـ و فحش هایی ـ  که در این مدت در بعضی کامنت ها ـ که نیازی به انتشارشان ندیدم و همانطور راهی سطل آشغال شدند ـ نشان دهنده ی این بود که تعداد کسانی که وقت نازنین خود را به دشمنی با آدمی مثل من میگذرانند کم نیست ـ و این مسئله البته موجب میشد که کمی به خودم باد کنم :) ـ .
خلاصه ... دقیقا نمیدانم این که گلیمم را در وسط چهارراه همه سو باد پهن کرده ام خوب باشد یا بد . اما من همینم که هستم . و نوشتنم هم همین است که هست و وبلاگداری ام هم ...
پس به قول سهراب چه اهمیت دارد ، گاه اگر میروید ، قارچ های غربت.

[ 10:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]



Powered by MT3.35