چند شب پیش وقتی آمدم خانه تلفن زنگ زد. تلفن خانه معمولا زنگ نمیزند مگر اینکه بچه ها از کشورهای دیگر باشند ، معمولا کارها را با تلفن موبایل راه می اندازیم. تلفن را برداشتم و دیدم که از طرف شرکت تلفن و اینترنتی که عضوش هستم زنگ زدند و خبر داد که آبونمانم تمام شده و باید دو برابر قیمت پرداخت کنم مگر اینکه بخواهم از اکازیون هایی که او میدهد استفاده کنم. این اکازیون ها به صورت پاکت داده میشد و کانالهای تلویزیونی هم در آن بود که قیمتی بالاتر از قیمت قبلی اینترنت با سرعت کمتر را در بر داشت. گفتم که تلویزیون زیاد استفاده نمیکنم و مایلم این سرعت را با قیمت پایین برای اینترنت حفظ کنم خلاصه معامله مان نشد. امروز تصمیم گرفتم خودم به شرکت تلفن زنگ بزنم و بهشان التیماتم بدهم. این التیماتم دادن های من جالب است. وقتی دخترکم کوچک بود یک بار به من گفته بود که دوست دارد کارت بانکومات داشته باشد و بتواند پولش را از بانکومات بیرون بکشد . چون زیر 18 سال بود بانک اینجا بهش حسابی که بتواند کارت داشته باشد نمیداد. تصمیم گرفتم که خودم حساب دیگری برای خودم باز کنم و پول ماهانه ی دخترک را در آن بریزم ، با بانک که صحبت کردم گفتند نمیشود . خیلی عصبانی شدم و گفتم که پس من حسابم را در بانک شما می بندم و به بانک دیگری مراجعه میکنم . یارو تقریبا از این حرف من خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و برایم یک شماره حساب جدا با یک کارت بانکومات جدا باز کرد که دخترک تا 18 سالگی از آن استفاده میکرد. وقتی این التیماتومم را به برادرم گفتم ، از خنده منفجر شد و گفت : مهشید خدا رحم کرد چنین نکردی ، بانکه بیچاره ورشکست میشد. یارو ترسید ؟ ها ؟ حالا وقت التیماتوم دادن به شرکت اینترنت بود ،زنگ زدم و همچی با توپ پر . این متن مکالمه ی ما بود : ـ اهم،شما قیمت اینترنت من را بالا بردید ؟ دارید مرا مجبور میکنید که ... ـ آره ، ابونمانت تمام شد ، قبلا 299 کرون میدادی و قیمت رفت روی 400 کرون برای اینکه آبونمان تمام شد . ـ بعله ، من خیلی هم غمگین شدم . آخه ... ـ من میتوانم بهت پیشنهاد کنم که یک سال دیگر آبونمانت را تمدید کنی ، قیمت را هم 199 کرون میگذاریم . ـ هوم ؟ چرا ؟ ـ چی چرا ؟ قیمت بد است ؟ ـ نه ، ولی تکلیف سرعتِ اینترنت من چی میشه ؟ ـ سرعتت را حفظ میکنی ؟ ـ تلفنم چی ؟ ـ اون را دست نمیزنیم ؟ ـ به همین سادگی ؟ ـ آره خوب . مشکلی هست ؟ ـ بعد من باید چی کار کنم ؟ ـ کاری نباید بکنی . قراردارد را مینویسم و برایت میفرستم و تو امضا کن و برایمان در پاکت تمبر داری که برایت فرستاده ام پس بفرست.راضی هستی ؟ ـ خوب آره ، ولی تو چرا اینقدر مهربان شدی ؟ خندید و گفت : کریسمس است ، باید مهربان باشیم . کریسمس مبارک . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مدتی پیش ترانه ی ساده ای در سوئد روی زبانها بود. ترانه ی لطیفی بود از لیزا اک دال که خودش هم زن زیبا و ظریفی است. ترانه چند جمله ی ساده بیشتر نبود. ترجمه اش هم خیلی ترانه را بی خود میکرد : تو یک قصه ی باور نکردنی هستی ملاقات ما خودش شبیه داستان است ما میتوانستیم هرگز همدیگر را ملاقات نکنیم یا شاید هم این مسئله قبل از تولد ما در تقدیر بوده کی میدونه ؟ من نمیدونم. کی میدونه تو نمیدونی ما هیچی نمیدونیم ما امروز هیچی نمیدونیم .
چون کلمات کم و ساده بودند ، فهمیدن این که شعر چیست برای یک نفر که زیاد سوئدی نمیدانست هم مثل آب خوردن بود. ترانه را نمیتوان در ردیف زیباترین کارهای لیزا اک دال قرار داد ولی لطافت صدایش و سادگی کلام و آهنگ قشنگ این ترانه را مدتی مد کرد. آن روزها آقایی را دیدم ، یکی از روشنفکران ایرانی استکهلم که خیلی هم البته ادعا دارد.( آقا باشی و ایرانی باشی و روشنفکر !! هم باشی و ادعا نداشته باشی ؟) در اشاره ای گفت : بالاخره از این سوئدی ها یک ترانه شنیدیم که قشنگ بود. این سوئدی ها که شعر و ترانه ی قشنگ ندارند. و اشاره به همین ترانه ی اک دال کرد. به او گفتم : سوئدی ها شعر و ترانه ی قشنگ زیاد دارند. اما تو را هم میفهمم. تو یک ترانه شنیدی که تمامش را میفهمی و از این امر خیلی ذوق کردی. ترانه را و ویدئو کلیپ را در این آدرس ببینید ( این لیزا اک دال حقا زیبا نیست ؟ ) تصمیم گرفته ام که بعضی از ترانه ها و ترانه سازان سوئدی را کم کم برایتان معرفی کنم. بعضی ترانه های سوئدی آنقدر زیباست که اگر سوئدی نمیدانستم حاضر بودم برای فهمیدن آنها هم شده ، سوئدی را بیاموزم. مسئله ی ناراحت کننده این است که اکثریت ایرانیان عزیز مقیم سوئد با این ترانه ها و ترانه سرایان و خوانندگان آشنایی ندارند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز کار آرام بود . و من و پائولا افراد مزاحم را ـ منظورم همکاران غرغرو است ـ را با اصرار زودتر فرستادیم خانه . زیاد اصرار لازم نداشت . یک جمله کافی بود : پاشو برو خونه ، برو الان وقت لازم داری که هدایایی را که هنوز نخریده ای تهیه کنی . ـ اما کار چی ؟ ـ برو ، من هستم . کریسمس مبارک و من و پائولا ماندیم. کاری نبود. تصمیم گرفتیم قهوه را ردیف کنیم و با جعبه ی شکلاتی که از یکی از مراجعان هدیه گرفته بودیم پارتی داشته باشیم . پائولا گفت : باید بروم خرید . باید شراب و شامپاین برای سال نو تهیه کنم . باید چند تا هدیه هم بگیرم . ـ همه جا شلوغ است. از همه بیشتر مشروب فروشی . من که ناهار رفته بودم حالم بد شد این همه صف را دیدم. همه جا صف ، همه جا مردم ... پائولا : آه ، مردم، مردم ، از مردم متنفرم .. من : چی ؟ و هر دو با هم زدیم زیر خنده ... ـــــــــــــــــــــــــــــ به پائولا گفتم : سال نو چه میکنی ؟ گفت: هیچی ، خانه هستم . پسرها هر کدام جایی هستند و من تنها هستم. گفتم :تنها نمان ، پاشو بیا پیش من . گفت : تو چه میکنی ؟ ـ به چند تا بچه ها گفتم بیان پیش من ،بچه های مثل خودم ، زنان مجرد . شام ساده ای درست میکنم با هم میخوریم و بعد هم شامپاینمان را بر میداریم و میرویم شهر برای تماشای آتش بازی ، آخر شب هم با آخرین قطار نخود نخود هر کی رود خانه ی خود . ـ و من میتونم بیام ؟ ـ البته ، خیلی هم خوش آمده ای . تنها نمان. گفت : ولی شما فارسی حرف میزنید . گفتم : بچه ها همه شان سوئدی بلدند. با هم راه میایم. تنها نمان . با هم که باشیم کمتر تنها هستیم پرید و مرا بوسید و در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : تو مهربان هستی . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این ماجرا را یکی از دوستان تعریف کرد : سالها پیش پدر تعریف میکرد که وقتی جوان بود ، یکی از افراد فامیل تصمیم گرفته بود زنش را طلاق دهد و همه ی ریش سفیدان فامیل جمع شده بودند که ببینند ماجرا چیست و از مرد پرسش میکردند : ـ تمیز نیست ؟ ـ چرا بابا ..خیلی هم زن تمیزیه . ـ آشپزی بلد نیست ؟ ـ آشپزی اش خوبه . ـ به بچه ها نمیرسه ؟ ـ بچه ها رو خیلی خوب نگاهداری میکنه . ـ تمکین نمیکنه ؟ ـ حرفی نداره در این مورد . ـ به زندگی نمیرسه ؟ جمع کن نیست ؟ ولخرجه ؟ ـ نه ، هیچ مشکلی نداریم در این مورد. ـ لابد نجیب نیست ؟ زیر سرش بلند شده ؟ ـ ای وای ، نه بابا این حرفا چیه . ـ پس چه مرگته ؟ مرد جوان که دیگه فکر کرد چیزی میگوید که دهان همه را می بندد گفت : بابا دوستش ندارم . ناگهان یکی از مردان مسن فامیل فریاد میزند : ـ آخه الدنگ کدوم قرمساقی زنش را دوست دارد که تو دومیش باشی ؟ واسه همچی چیزی که دختر مردم را طلاق نمیدهند و آواره نمیکنند.
با شنیدن این حرف خوب کلی جفتمان خندیدیم ، بعد فکر کردم که زمانه چقدر عوض شده است. و بعد : آیا واقعا زمانه عوض شده است ؟
|