December 9, 2007

تلویزیون سوئد هر ترم چند برنامه ی شنبه شب خود را به یک تم اصلی اختصاص میدهد و برنامه ی شنبه شب این هفته ـ دیشب ـ در باره ی Mobbning یا bullying بود

در همین رابطه فیلمی هم پخش کردند. فیلمی بر اساس کتابی از یوناس گاردل ، یکی از کمدین های همجنسگرای سوئدی که میگوید آنقدر که مورد تمسخر قرار گرفتم و به من خندیدند ، یاد گرفتم که چگونه بخندانم و وقتی یاد گرفتم که چگونه بخندانم ، سعی کردم از همین راه پول در بیاورم. در این کتاب ، یکی از همشاگردی ها آنچنان مورد آزار قرار گرفت که قبل از اتمام سال تحصیلی خود کشی میکند. و یوناس نگاهی به خودش در رابطه با خودکشی او دارد ، چرا که او به دلیل ترس از اینکه خودش مورد آزار جمعی قرار نگیرد ، هرگز به آزار همکلاسی اش اعتراض نمیکند.
در فیلم مستندی که بعد از این فیلم داستانی نشان داده شد ، دو گروه دختران مورد پیگیری قرار گرفت و در یکی از این دو گروه آزار جمعی و فشار روی یکی از دختران آنقدر زیاد بود که او سرانجام با خودکشی به رنج خود پایان داد.  

دیشب بعد از اتمام برنامه ساعت ها نشستم و فکر کردم .  چیزی که تا به حال به آن فکر نکرده بودم این است که من در تمام طول عمرم مورد این آزار ها قرار گرفته ام. این آزار ها آنقدر در زندگی ام عجین بوده اند ، که به یاد آوردن دورانی بدون آن برایم غیر ممکن است. شاید همین هم از من فردی با روحیه طنز قوی ساخته است. همان دلیلی که یوناس گاردل می آورد. با این تفاوت که من شیوه ی پول در آوردن از آن را نیاموخته ام.  
در کودکی ام با توجه به موقعیت رشدم با دو برادر ، پسرانه بزرگ شدم و اینکه خانواده هر سه ی ما را به مدرسه ی مختلط می فرستاد در شکل گیری  روحیه پسرانه ام رل بزرگی بازی کرد. این شد که وقتی برای اولین بار به مدرسه ی دخترانه رفتم ، آتسایدر این اجتماع قلمداد شدم. در میان دختران محبوب نبودم و کناره گیر شده بودم. شیوه ی برخورد و حرف زدن و بازی هایی که به آنها عادت داشتم برای ایشان عجیب بود و اینطور شد که سالها بدون داشتن دوست در مدرسه سایه وار رفت و آمد میکردم و زخم زبان هایی را که ریشه در نپذیرفتن تفاوت هایم داشت تحمل میکردم .

در اینجا هم میان دوستانم این برخوردها کم و بیش رخ میداد. به دلیل شوخی ها و یا چگونه بودنم مورد انتقاد قرار میگرفتم . دوستانی سرسختانه میکوشیدند که مرا به شکل خودشان در بیاورند. که البته گاه با صحبت و توضیح و نشانه گذاری مرزها برطرف میشد. 

و آخرین بار آزار ها را در سفر کبنه کایسه تجربه کردم. گروهی ـ بجز من ـ  شامل دو مرد و دو زن که هر کدام این امر به ایشان مشتبه شده بود که باید به من چیزی یاد بدهند که هرگز بلد نبوده ام. ( یکی از مردان دوست نزدیک من بود ، ولی گاه میدیدم که او نیز تحت تاثیر همنشینان با ایشان هم آوا  میشود ) مثلا راه رفتن . غذا خوردن یا لباس عوض کردن. بی اغراق بابت هر برخوردی ، سرزنشی همراه بود. مثلا یک بار که یکی از خانمها از من پرسید آیا در کفشم آب رفته است یا نه ، و من در پاسخ گفته بودم که کفشم کاملا خیس است ولی مهم نیست . با چهره ای افروخته به من گفت که مگر میخواهم به تو سشوار بدهم که خشکش کنی که میگویی مهم نیست ؟
و بعدا که از او پرسیده بودم من در جواب این سوالت باید چه میگفتم که این کامنت را دریافت نمیکردم ، جواب درستی به من نداد.
جوابی وجود نداشت . آزار در میان این جمع  چنان جا افتاده بود که در میان جمع های کودکستانی و در باغ بازی کودکان که ناگهان یکی ـ بی هیچ منطقی ـ  مورد قبول همگان قرار نمیگیرد و  به کنار رانده میشود.
جوابی وجود نداشت و قرار هم نبود وجود داشته باشد. دلیلی برای این آزار ها وجود نداشت . نه زمان مشخصی برای رسیدن به قرارگاهی قرار داشت که رعایت نکردن آن زمان بابت بر افروخته شدن دیگران باشد ، نه هیچ دلیل دیگری .تنها همان دلیل قدیمی میتواند کارکرد داشته باشد. همان دلیل قدیمی ای که در دوران راهنمایی مرا به خارج از جمع راند و تا تمام دوران دبیرستان همراهم ماند. 
یا شاید دلیل چیزی بود که بعدها از قول یکی دیگر از دوستان شنیدم. این که خانمی که معرف من به این جمع بود ـ با همان کامنت مشهور کفش خیس و سه شوار :)) ـ ، نه به خود من بلکه به دیگران گفته بود که من از توان کافی برای رفتن به این سفر برخوردار نیستم و شاید قصد او از نق زدن ها و غر زدن و آزارهای کلامی اش همان بود که این مسئله را به همه ثابت کند .
اما دلیل او هر چه بود همان دلیل همیشگی بود:
من اینجایی نبودم . و در ادامه ی آن... من اینجایی نیستم.

وقتی فکر میکنم ، این برخوردها ، این آتسایدر بودن ، تاثیر مهمی در شکل گیری شخصیت من و روابط من داشته است.
وقتی فکر میکنم ، در تمام روابطم این آتسایدر بودن را حس میکنم. و آنقدر با آن خو کرده ام که غیر از این بودن برایم غریبه است. گاه که به خواسته ها و نیازهای اینسایدر ها فکر میکنم ، احساس میکنم که جای من همین جاست که به آن تعلق دارم.  
و وقتی فکر میکنم بیشتر و بیشتر از روابطم جدا میشوم و فاصله میگیرم. حرفها تکراری است و مرا از خودم دور میکند.
این مسئله مرا به هراس می اندازد ، آیا انتهای این راه تنهایی مطلق نیست ؟
من یک انسان مجرد هستم . آیا میتوانم به سادگی بگویم که من به این روابط نیازی ندارم ؟ بدون این روابط آیا تنهایی نیست که در پشت در منتظر است ؟
این ترس مرا بیشتر میترساند ، آیا برای ترس از تنهایی به هر رابطه ای تن میدهم ؟ 
شاید تمام کردن دوران تراپی تصمیم عاقلانه ای نبود.

شاید هم نباید زیاد مسئله را سخت بگیرم. شاید فقط  باید در جستجوی هوای تازه شال و کلاه کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

To love is to take a risk of not be loved
to hope is to take a risk to get disapointed
but you only have to take chances.and to risk.
becouse the bigest risk in life is not taking any


 

[ 17:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]


Powered by MT3.35