گفتم : امروز یک میل به دستم رسید ، از این ها که حرفهای خوب میزنند ، اغلب با موزیک و تصویر های قشتگ ، ولی این یکی کمی با بقیه فرق داشت . گفت : چه فرقی ؟ گفتم : اولین بار نبود که میدیدمش ، قبلا به زبانهای انگلیسی و سوئدی این کلیپ را دیده بودم ، ولی قبلا اینطور راجع بهش تامل نکرده بودم. راجع به استادی بود که لیوان آبی را با دست بالا میبرد و به شاگردانش میگوید که اگر مدت زیادی نگاهش دارد چه میشود و نتیجه گیری میکند که لیوان آب بدون اینکه سنگینتر از اول باشد ، اگر مدت زیادی در دست بالا بماند ، دست را خسته و فلج میکند. نتیجه اش این است که مشکلات زندگی را نباید زیاد در خود نگاه داشت که مغز را فلح و بی تحرک کند. تو چنین چیزی با میل دریافت نکرده ای ؟ گفت : یه چیزهایی یادم می اید. خوب نتیجه ی تو ؟ ـ آمدم خداحافظی کنم . ـ نگو که با یک میل .. ـ نه ، نه به خاطر آن. اصلا نه. ببین ، بیش از 10 جلسه وقت با هم گذراندیم و من ممنونم که توانستی برایم وقت بگذاری ، حتی یک روز تعطیل را هم به من اختصاص دادی . ممنون. این کاری بود که باید میکردم. ـ از اولش هم گفتم ، تو آدم منطقی ای هستی ـ ولی قاطی کرده بودم ... ـ ولی قاطی کرده بودی . و بهت گفته ام ، این نوع قاطی کردن هم از آدمهای منطقی بر می آید. تو راحت اعتماد نمیکنی ولی وقتی اعتماد کردی ، از شکست اعتمادت به هم میریزی . ـ یه همچی شکستی را لازم داشتم. و لازم داشتم که این لیوان را بالا نگاه دارم تا دستم حتی کرخ و فلج شود . لازم داشتم تا آنچه که گذشت را به راحتی فراموش نکنم. ـ خودت را دست کم نمیگیری ، ادایش را هم در نیاور . تو چنین چیزی را فراموش نمیکنی ، اما این هم نباید موجب شود که دوباره اعتماد نکنی . ـ نه بابا ، من خر تر از اینها هستم که به خودم بگویم دوباره اعتماد نخواهم کرد. به قول شما سوئدی ها ، هر چیزی که مرا نکشد ، مرا قوی تر میکند. و نگاه کن ـ بلند شدم و ایستادم و دور خودم چرخی زدم ـ هنوز نمرده ام. وقتی که بلند شدم به من گفت : کاناپه ات را هم که خریدم. باز میخواهی خداحافظی کنی ؟ ـ نگو که به خاطر من خریدی ، میدانم که با پول من خریدی ، ولی نه به خاطر من. ـ نه خوب ، لازم بود. خیلی ها مثل تو عاشق فیلمهای وودی آلن هستند. و با خنده گفت :اگر باز قاطی کردی که میدانی سراغ کی بیایی ؟ بعد اضافه کرد : ببخش که از اصطلاح خودت استفاده کردم. زیاد تخصصی رفتار نکردم. ـ مهمان ِ من باش. بعد از مدتی صحبت گفتم : انگار وقت بیشتر از یک ساعت شد ، گفت : وقت بعدی ام رزرو نشده است. دفتر را می بندم و میروم خانه . گفتم : میتوانم بابت این نیم ساعت اضافی هزینه اش را بپردازم . گفت : مهمان ِ من باش. و مبلغ 750 کرون آخرین ویزیتش را روی میز گذاشتم. مشغول نوشتن رسید شد که بلند شدم و گفتم : بی خیال رسید. این را هم تو مهمان من باش. کمک ِ خوبی گرفتم از تو. ممنون. وقتی درب مطب را بستم و کریدور و پله ها را پشت سر گذاشتم و وارد خیابان شدم ، هوا سرد و ابری و گرفته بود. ولی حال خوبی داشتم. نمیدانم چند بار در زندگی ام پایین افتاده ام. به یاد ندارم چند بار احساس انهدام کرده ام اما دوباره بلند شده ام و راه افتاده ام. اعتماد کردن سخت است ، وقتی که میفهمی طرف مورد اعتمادت ابدا آن نبود که فکر میکردی ، اگر منطقی فکر کنی ، خود را زیر سوال میبری که چگونه اینچنین بی پایه اطمینان کردی . او مقصر نیست . او صرفا راه خود را میرفته است و در جایی راهش با تو یکی شد. این تو هستی که حسابی غیر از آن که توان او بود باز کرده ای . این او نیست که به خاطر آنچه تو پنداشته ای مقصر است. البته انسانی که توان رعایت کردن پرنسیپ های عام انسانی و اجتماعی را ندارد ، مسئله دارد . ولی این که تو هرگز ندانستی که او فاقد این پرنسیپ هاست ، مسئله ی توست و نه او. نمیدانم چند بار در زندگی ام به زمین افتاده ام. ولی وقتی قدم در یکی از خیابان های سرد مرکز شهر استکهلم گذاشتم ، احساس میکردم که دوباره تکه پاره های خود را از زمین جمع کرده ام و بر روی پاهایم ایستاده ام. در راه با خودم عهد کردم که دفعه ی دیگر شاخک های حسی ام را حساس تر کنم و با دریافت سیگنال ها به امید این که " گربه است " مسئله را پشت گوش نیاندازم. با خودم عهد کردم که فاصله ی لازم را در روابط کنونی و آینده ام برقرار کنم و ضربه پذیری ام را کمتر کنم. با خودم عهد کردم که وقتی سیگنال هایی آنچنان از کسی دیدم ، با خوش خیالی خودم را مصون ندانم و فکر نکنم که فلانی با دیگران اینگونه است و با من گونه ای دیگر است. با خودم عهد کردم که نگذارم آنچه گذشت از من انسانی نامهربان و سرد و تلخ و عبوس بسازد با خودم عهد کردم که به روابط آزار دهنده تن ندهم. برای روابطی که انرِژی منفی میدهند نیرو نگذارم و برایشان وقتی اختصاص ندهم. نزدیک به 45 سال دارم. و نسبتا دو سوم عمر مفید ِ من صرف شده است. در آنچه از عمر باقی مانده است ، جایی برای روابط نامطلوب اختصاص نخواهم داد. این تجربه ، تجربه ی لازمی بود. بهای سنگینی بابت آن پرداختم . ولی لازم بود.
از این پست ، و از در و دیوار شکسته ای که در آن روز تابستان بر سرم خراب شد ، تقریبا 4 ماه گذشته است. اما امروز این همه را ضروری میبینم. امروز فکر میکنم که آنچه من دوستی میپنداشتم ، خانه ای بر آب بود که من مستحکمش میدانستم ولی در اصل هیچ نبود. شاید اگر روزی این خانمی را که هرگز کاری نمیکند که کسی پشت سرش حرفی بزند در جایی دیدم ، با مهربانی از او تشکر هم بکنم. چون تجربه ی بسیار پر ارزشی را در اختیار من گذاشت. هوای سرد و مرطوب و تاریک 5 December 2007 را در ریه هایم فرو بردم . یقه ی پالتو را بالا کشیدم ،کلاه بافتنی ام را بر سر گذاشتم و موهای بلندم را زیر کلاه جابجا کردم . موهایم را با دست اندازه کردم ، چقدر بلند شده است ... و به سوی ایستگاه قطار زیر زمینی راه افتادم. و به خودم گفتم : همینطور است ، وقتش است که لیوان را زمین بگذاری. به آسمان نگاه کردم ، نه ماه بود و نه ستاره ، تا چشم کار میکند آسمان پر از سیاهی است . اما با این همه ، امشب ، یکی از زیباترین شبهای سال است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پس نوشت : جمله ی در حرکت بالای صفحه را عوض کردم. امروز دوستی زنگ زد و سر این جمله با من صحبت کرد. به او گفتم که قبلا هم پیشنهاد عوض کردن جمله ی : گفتم که بانگ هستی خود باشم ... از فروغ را دریافت کرده ام و در فکرش هستم. او این قطعه از شعر پنجره ی فروغ را پیشنهاد کرد. و اکنون فکر کردم که پیشنهاد مناسبی است. من هم میدانم که زن بودن در کشوری که قوانین آن تماما ضد زن است و سنت ها و خانواده و همه و همه دست به دست یکدیگر در مقابل تو ایستاده اند ، ساده نیست. اما حقیقت این است که نجات دهنده ای در راه نیست. نجات دهنده همواره در آینه به تو خیره شده است و منتظر توست تا حرکت کنی... این فیلم رقص باله را هم اگر ندیده اید ، ببینید. با بقیه رقص هایی که دیده اید خیلی فرق دارد
|