سال بد
سال باد
......
هزیان های سال تحویل
* چند شاخه ی گل سنبل را که در حال افتادن از گلدان کوچکش بود ، چیدم و در گلدانی پر آب در میز کنار تختخوابم گذاشتم.
تمام خوابهایم پر شده اند از عطر سنبل های بنفش
* مرگ بی نظیر بوتو ضربه ای به دمکراسی در خاور میانه بود. نه اینکه خانم بوتو خیلی دمکرات باشد ، یا مظهر دمکراسی باشد.
هر تروری در خاور میانه قدمی به عقب است. قدمی در این جهت که در این قسمت بلا زده ی کره ی زمین ، تقاضایی برای گفتمان وجود ندارد و تنها خشونت است که میتواند کسی را بر راس بنشاند یا از راس به زیر بکشاند.ضمن اینکه بی نظیر بوتو چهره ی ای زنانه در سیاست خاور میانه بود. چهره ای که به سادگی پذیرفته نمیشود. و چنان که دیدیم ، نشد
*صحبت از دمکراسی شد. این مسئله زیاد با نظرات بعضی از دوستان ـ غالبا مارکسیست ـ همخوانی ندارد. دلیلش برای من روشن نیست. ایشان دمکراسی را راه حلی بورژوائی برای دولتمداری میدانند. نمیفهمم چرا این دوستان عمدتا از اندیشه ی مارکسیسم پشتیبانی هم میکنند.
من درک دیگری از آموزشهای مارکس ـ تا آنجایی که از آن مطلع هستم ـ دارم. به نظر من مارکس یک فیلسوف و اقتصاد دان توانا بود. و دقیقا به همین دلیل هم من مارکس را انسان دگم و ایدئولوگ نمیدانم. من در آموزشهای مارکس دنیای بسته ای که جایی برای تغییر و تحول نداشته باشد نیافته ام. فلسفه در طول تاریخ فلسفه دچار رشد و تحول بوده است و اقتصاد بنا بر شرایط اجتماعی قابل انعطاف است. پس چرا چهره ای که مارکسیست ها از مارکسیسم میدهند چهره ای خشک و انعطاف ناپذیر است ؟ که در انتهایش و برای کسانی که آن را قابل تکمیل میدانند ، مکملی نظیر سکتاریستی مثل حکمت ـ یا مشابه های غیر ایرانی اش را ـ پیدا میکند ؟
دمکراسی چه منافاتی با نظر مارکس دارد که دوستان مارکسیست از آن مثل کفر صحبت میکنند ؟ ( حال اینکه خودشان غالبا کشورهای دمکراتیک را برای زندگی شخصی خود انتخاب کرده اند )
* از این حزب بی نظیر بوتو هم سر در نمی آورم. بی نظیر بوتو رهبری حزب را از پدر به ارث برد ، حالا هم بعد از ا و صحبت سر رهبر جدید است. اما کاندیدا ها شوهرش ، پسرش ، و برادرزاده ـ یا خواهر زاده اش ـ هستند.
این حزب سیاسی است یا شرکت سهامی خانوادگی ؟؟ بعد دمکراسی در پاکستان را هم نمایندگی میکند ؟ دمکراسی اش هم لابد خانوادگی است .
* تلویزیون ، پنجره ی تنهایی است
شهرها متراکم ، ساختمانها هر چه بزرگتر تا بتواند تعداد بیشتری آدم را در فضای کمتری جا بدهد. آدمهایی که در فضاهای کوچک ، کنار هم ، به تنهایی زندگی میکنند.
قطارهای شلوغ شهری ، انسانهایی که فشرده ، کیپ هم ، و تنها ، ایستاده اند .
تنهایی ، هدیه ی جامعه ی مدرن است ، به انسان مدرن.
* هر از چند گاه باید بایستی ، به خودت نگاه کنی ، به راهی که رفته ای ، به جایی که ایستاده ای . به کردارهایت ، به آرزوهایت.
من زیاد چنین میکنم. ولی روز تولدم را به خصوص برای این کار میگذارم. و امسال در روز تولدم حال خوبی نداشتم.
روانشناسی که مدتی مشتری اش شده بودم به من گفت که خودم را بسیار بیرحمانه قضاوت میکنم .
اما فکر میکنم اگر یک نفر حق این را داشته باشد که مارا بیرحمانه قضاوت کند ، آن یک نفر خودِ ما هستیم. اگر شخص دیگری چنین کند معمولا سیستم دفاعی ما به کار می افتد و از تمام سپرها و درب های قابلمه استفاده میکنیم تا اتهامات را از خود برانیم. در زندگی همه ی ما تنها یک نفر حق این را دارد که در مورد ما بیرحمانه قضاوت کند . آیا همه ی ما از این حق استفاده میکنیم ؟
خیلی شنیده ام که کسی می گوید : با خودم که دیگر صادق هستم . اما واقعا همینطور است ؟ واقعا ما در رابطه با خودمان صادق هستیم ؟ من فکر میکردم که هستم . اما روزگاری که خودم را در دست تعمیر قرار دادم ، با تعجب دیدم که ماسکی به چهره دارم . ماسکی که نه در مقابل دیگران ، بلکه در مقابل خودم آن را بر چهره میگذارم. ماسکی که از من برای خودم چهره ای میسازد که با چهره ی اصلی من متفاوت است. برداشتن این ماسک فقط کار خودم است و فقط با قضاوت بیرحمانه ی خودم میتواند انجام شود. اگر در این کار به خودم آوانس دهم ، هرگز نمیتوانم خودم را بشناسم و با خصوصیت های نابهنجار خودم برخورد کنم.
* باید یک عادت بد را ترک کنم . عادت بدی دارم که در بعضی مواقع نظرم را در مورد افراد ، یا اعمالشان ، به ایشان میگویم. این عادت را باید ترک کنم.
منظورم ابدا این نیست که این عادت را با عادت دیگری ـ یعنی گفتن نظرم در مورد افراد به اشخاص دیگر ـ جانشین کنم ، که این عادت بدتری است که در همه ی ما ـ کم یا بیش ـ هست. مسئله این است که گفتن این نظرات اصلا ضروری نیست. این نظرات ابدا مثبت برداشت نمیشود. تغییری رخ نمیدهد ، در انتها تو را قانع میکنند که میدانند تو از روی صداقت چنین گفته ای ولی اشتباه میکنی و تو هم که میبنی انسانی را که برایت عزیز هم هست ـ یا بوده است ـ رنجانده ای یا حرفت را پس میگیری و یا دنبالش را نمیگیری ، به هر حال این مسئله هیچ کمکی به کسی نمیکند. پس باید این کار را کنار بگذارم.
مسئله همان ماسک است که همه ی ما به صورت داریم. این کار من مثل این است که به زور ماسک را از چهره ی کسی به کنار بزنم. من چگونه چنین حقی را به خودم میدهم ؟ و چگونه تا کنون تصور میکرده ام که چنین برخوردی کمکی به طرف میکند ؟
همه ی ما این ماسک ها را بر چهره داریم ، برداشتن این ماسک ها تنها حق شخصی خود ماست. همه چنین نیازی ندارند . بسیاری از ما تمام عمر میتوانند با ماسکهایی که چهره هایشان را میپوشاند در آینه به خود لبخند بزنند و هیچ اتفاق مهمی هم برایشان پیش نمی آید و مشکلی هم ـ حد اقل از نظر خود ایشان ـ به وجود نمی آید. . این هم انتخاب ایشان است. و در هر حالی ، چنین حقی به من داده نشده است.
باید این عادت بد را ترک کنم.
* از نالیدن خسته شده ام. وقتی به وبلاگم نگاه میکنم ، در سال گذشته وبلاگ عمدتا ناله نامه بوده است.
هر چند که وبلاگ گاها نقش آینه ی نویسنده اش را بازی میکند و قرار نیست چهره ای جز آنکه دارم را ارائه دهد ، ولی دلم برای شما که خواننده هایش هستید میسوزد.
پیمان سال نوی من این است که کمتر بنالم . نه ابنکه اینجا کمتر بنالم ، بلکه به طور کلی کمتر بنالم.
قول ، قول ِ زنانه...
این همه از بدی نگویم ، سال نویی در راه است ، شاید روزگارمان نیز نو شود.
هر سال به این امید سال کهنه را پشت سر میگذاریم ، و هر آخر سال ناامید به گذشته نگاه میکنیم .
ولی امید را نباید کنار بگذاریم . به سالی نو و روزگاری نو امیدوار باشیم.
شاید که آینده از آن ما ...
سال نو مبارک