December 31, 2007

سال بد
سال باد
......

هزیان های سال تحویل

* چند شاخه ی گل سنبل را که در حال افتادن از گلدان کوچکش بود ، چیدم و در گلدانی پر آب در میز کنار تختخوابم گذاشتم. 
تمام خوابهایم پر شده  اند از عطر سنبل های بنفش    

* مرگ بی نظیر بوتو ضربه ای به دمکراسی در خاور میانه بود. نه اینکه خانم بوتو خیلی دمکرات باشد ، یا مظهر دمکراسی باشد.
هر تروری در خاور میانه قدمی به عقب است. قدمی در این جهت که در این قسمت بلا زده ی کره ی زمین ، تقاضایی برای گفتمان وجود ندارد و تنها خشونت است که میتواند کسی را بر راس بنشاند یا از راس به زیر بکشاند.ضمن اینکه بی نظیر بوتو چهره ی ای زنانه در سیاست خاور میانه بود. چهره ای که به سادگی پذیرفته نمیشود. و چنان که دیدیم ، نشد 

*صحبت از دمکراسی شد. این مسئله زیاد با نظرات بعضی از دوستان ـ غالبا مارکسیست ـ همخوانی ندارد. دلیلش برای من روشن نیست. ایشان دمکراسی را راه حلی بورژوائی برای دولتمداری میدانند. نمیفهمم چرا این دوستان عمدتا از اندیشه ی مارکسیسم پشتیبانی هم میکنند.
من درک دیگری از آموزشهای مارکس ـ تا آنجایی که از آن مطلع هستم ـ دارم. به نظر من مارکس یک فیلسوف و اقتصاد دان توانا بود. و دقیقا به همین دلیل هم من مارکس را انسان دگم و ایدئولوگ نمیدانم. من در آموزشهای مارکس دنیای بسته ای که جایی برای تغییر و تحول نداشته باشد نیافته ام. فلسفه در طول تاریخ فلسفه دچار رشد و تحول بوده است و اقتصاد بنا بر شرایط اجتماعی قابل انعطاف است. پس چرا چهره ای که مارکسیست ها از مارکسیسم میدهند چهره ای خشک و انعطاف ناپذیر است ؟ که در انتهایش و برای کسانی که آن را قابل تکمیل میدانند ، مکملی نظیر سکتاریستی مثل حکمت ـ یا مشابه های غیر ایرانی اش را ـ پیدا میکند ؟
دمکراسی چه منافاتی با نظر مارکس دارد که دوستان مارکسیست از آن مثل کفر صحبت میکنند ؟ ( حال اینکه خودشان غالبا کشورهای دمکراتیک را برای زندگی شخصی خود انتخاب کرده اند )

* از این حزب بی نظیر بوتو هم سر در نمی آورم. بی نظیر بوتو رهبری حزب را از پدر به ارث برد ، حالا هم بعد از ا و صحبت سر رهبر جدید است. اما کاندیدا ها شوهرش ، پسرش ، و برادرزاده ـ یا خواهر زاده اش ـ هستند.
این حزب سیاسی است یا شرکت سهامی  خانوادگی ؟؟ بعد دمکراسی در پاکستان را هم نمایندگی میکند ؟ دمکراسی اش هم لابد خانوادگی است . 

* تلویزیون ، پنجره ی تنهایی است
شهرها متراکم ، ساختمانها هر چه بزرگتر تا بتواند تعداد بیشتری آدم را در فضای کمتری جا بدهد. آدمهایی که در فضاهای کوچک ، کنار هم ، به تنهایی زندگی میکنند.
قطارهای شلوغ شهری ، انسانهایی که فشرده ، کیپ هم ، و تنها ، ایستاده اند .
تنهایی ، هدیه ی جامعه ی مدرن است ، به انسان مدرن.

* هر از چند گاه باید بایستی ، به خودت نگاه کنی ، به راهی که رفته ای ، به جایی که ایستاده ای . به کردارهایت ، به آرزوهایت.
من زیاد چنین میکنم. ولی روز تولدم را به خصوص برای این کار میگذارم. و امسال در روز تولدم حال خوبی نداشتم.
روانشناسی که مدتی مشتری اش شده بودم به من گفت که خودم را بسیار بیرحمانه قضاوت میکنم .
اما فکر میکنم اگر یک نفر حق این را داشته باشد که مارا بیرحمانه قضاوت کند ، آن یک نفر خودِ ما هستیم. اگر شخص دیگری چنین کند معمولا سیستم دفاعی ما به کار می افتد و از تمام سپرها و درب های قابلمه استفاده میکنیم تا اتهامات را از خود برانیم.  در زندگی همه ی ما تنها یک نفر حق این را دارد که در مورد ما بیرحمانه قضاوت کند . آیا همه ی ما از این حق استفاده میکنیم ؟

خیلی شنیده ام که کسی می گوید : با خودم که دیگر صادق هستم . اما واقعا همینطور است ؟ واقعا ما در رابطه با خودمان صادق هستیم ؟ من فکر میکردم که هستم . اما روزگاری که خودم را در دست تعمیر قرار دادم ، با تعجب دیدم که ماسکی به چهره دارم . ماسکی که نه در مقابل دیگران ، بلکه در مقابل خودم آن را بر چهره میگذارم. ماسکی که از من برای خودم چهره ای میسازد که با چهره ی اصلی من متفاوت است. برداشتن این ماسک فقط کار خودم است و فقط با قضاوت بیرحمانه ی خودم میتواند انجام شود. اگر در این کار به خودم آوانس دهم ، هرگز نمیتوانم خودم را بشناسم و با خصوصیت های نابهنجار خودم برخورد کنم.  

* باید یک عادت بد را ترک کنم . عادت بدی دارم که در بعضی مواقع نظرم را در مورد افراد ، یا اعمالشان ، به ایشان میگویم. این عادت را باید ترک کنم. 
منظورم ابدا این نیست که این عادت را با عادت دیگری ـ یعنی گفتن نظرم در مورد افراد به اشخاص دیگر ـ جانشین کنم ، که این عادت بدتری است که در همه ی ما ـ کم یا بیش ـ هست. مسئله این است که گفتن این نظرات اصلا ضروری نیست. این نظرات ابدا مثبت برداشت نمیشود. تغییری رخ نمیدهد ، در انتها تو را قانع میکنند که میدانند تو از روی صداقت چنین گفته ای ولی اشتباه میکنی و تو هم که میبنی انسانی را که برایت عزیز هم هست ـ یا بوده است ـ رنجانده ای یا حرفت را پس میگیری و یا دنبالش را نمیگیری ، به هر حال این مسئله هیچ کمکی به کسی نمیکند. پس باید این کار را کنار بگذارم.
مسئله همان ماسک است که همه ی ما به صورت داریم. این کار من مثل این است که به زور ماسک را از چهره ی کسی به کنار بزنم. من چگونه چنین حقی را به خودم میدهم ؟ و چگونه تا کنون تصور میکرده ام که چنین برخوردی کمکی به طرف میکند ؟ 

همه ی ما این ماسک ها را بر چهره داریم ، برداشتن این ماسک ها تنها حق شخصی خود ماست. همه چنین نیازی ندارند . بسیاری از ما  تمام عمر میتوانند با ماسکهایی که چهره هایشان را میپوشاند در آینه به خود لبخند بزنند و هیچ اتفاق مهمی هم برایشان پیش نمی آید و مشکلی هم ـ حد اقل از نظر خود ایشان ـ به وجود نمی آید. . این هم انتخاب ایشان است. و در هر حالی ، چنین حقی به من داده نشده است. 
باید این عادت بد را ترک کنم. 

* از نالیدن خسته شده ام. وقتی به وبلاگم نگاه میکنم ، در سال گذشته وبلاگ عمدتا ناله نامه بوده است.
هر چند که وبلاگ گاها نقش آینه ی نویسنده اش را بازی میکند و قرار نیست چهره ای جز آنکه دارم را ارائه دهد ، ولی دلم برای شما که خواننده هایش هستید میسوزد.
پیمان سال نوی من این است که کمتر بنالم . نه ابنکه اینجا کمتر بنالم ، بلکه به طور کلی کمتر بنالم.
قول ، قول ِ زنانه...

این همه از بدی نگویم ، سال نویی در راه است ، شاید روزگارمان نیز نو شود.
هر سال به این امید سال کهنه را پشت سر میگذاریم ،  و هر آخر سال ناامید به گذشته نگاه میکنیم .
ولی امید را نباید کنار بگذاریم . به سالی نو و روزگاری نو امیدوار باشیم.
شاید که آینده از آن ما ...

سال نو مبارک  
  

[ 7:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

December 25, 2007

George_C_-_Happy_New_Year.JPG

و البته سال نوی مردان هم مبارک
حالا جرج نمیگه ، ولی من که میتونم بگم
هر چی باشه زنانه ها قدمی است در راه دنیای بهتر
دنیایی که زن بودن و مرد بودن در آن جرم نباشد و هر کسی حق داشته باشد که هر آنچه هست ، باشد.

Happy New Year Everybody

[ 14:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

Om du lämnade mig nu
Lars Winnerbäck
album :Daugava 2007

اگر هم اکنون مرا ترک میکردی

زن :میتوانستم نیمه شب از خواب بیدار شوم و به یک راهپیمایی طولانی بروم
میشد که نگاهم را به چشم های دیگری در یک شهر غریب بدوزم
چندان عجله ای برای آشنا شدن با مرد دیگری نمیداشتم
من خیلی با خودم کار دارم ، درست مثل تو
در خلعی که پشت سرت بجا میگذاشتی ، تنفس میکردم
اگر مرا هم اکنون ترک میکردی

مرد : میتوانستم در قطاری به سمت پاریس بنشینم و استکهلم را رها کنم
میتوانستم آن وقتی را که همیشه میگفتم برای خودم لازم دارم بگیرم و از آن استفاده کنم
میشد که خیالبافانه هزاران مایل در اروپا در کنار غریبه ای که مثل تو  قابل اعتماد باشد  سفر کنم
میتوانستم لبهای خود را با لبهای شخص دیگری امتحان  کنم ،
اگر تو هم اکنون مرا ترک میکردی

زن : میتوانستم بدون نگاهت که تعادل را از من سلب میکند زندگی کنم
میشد که برای  لحظاتی که بالاخره بعد از مدتی با هم به توافق میرسیدیم و آشتی میکردیم ، دلتنگ شوم
شاید به دنبال از سر گرفتن تماس های قدیمی بر می آمدم ، تماسهایی  که مدتی است قطع کرده ام
احتمالا تو هم یکی را خواهی داشت که در نبود من به او زنگ بزنی

مرد : میتوانستم دنبال یک نفر جوانتر بگردم ،
احتمالا خیلی تنها خواهم بود اگر کسی شبها مرا گرم نکند
ولی هرگز تحمل اینکه کسی من را بفهمد نخواهم داشت
کسی مرا مثل تو نمیشناسد
در تنهایی خود غرق میشدم ، اگر مرا هم اکنون ترک میکردی

آهنگ را در اینجا بشنوید  

توضیحاتی در مورد لارش وینربک:

در سوئد لارش وینربک شهرت خاصی در میان جمعیت خاصی دارد ، اینجا ابدا از طرف مطبوعات و رادیو تلویزیون حمایت نمیشود.و راستش را بخواهید چندان اشتیاقی برای حضور در تلویزیون هم از او دیده نشده است.  ولی کنسرت هایش همیشه مملو از جمعیت است ، و این شهرت را خود و بدون کمک مدیا کسب کرده است.
و معلوم است که ترانه هایش محبوبیت همگان ندارد . 
یکی از ترانه هایش  به نام من منتظر یک باران هستم را با این جمله شروع میکند  :
امروز صدام را دار زدند
من در این جریان هیج تقصیری ندارم ...
نمیخواهم بگویم او یک خواننده ی سیاسی است ، چون نیست. 
در سوئد خواننده ی سیاسی مثل آفزلیوس داشتیم . ولی لارش وینربک یک خواننده ی بسیار اجتماعی است. هیچ اصراری هم در پلیتیکال کورکت بودن ندارد . و جالب است ـ و شاید به همین دلیل است ـ که از حمایت گروه های سیاسی چپ هم چندان بهره ای نبرده است. 
شاید به دلیل  همین تفاوت هایش  است  که این قدر با سکوت مطبوعاتی روبرو شده است.
وینربک از همه جیز سخن میگوید و نگاه بازی دارد
در یکی از ترانه هایش به اسم بیچاره میخواند :
بیچاره آنها که خود را زندانی میکنند 
صد روز بدون هیچ شرفی
بیچاره آنها که اینگونه  زندگی میکنند
بیچاره آنها که این زندگی را تماشا میکنند
این آدمها حالشان چطور است ؟

این قسمت ترانه به برنامه ی برادر بزرگ اشاره دارد که صد روز طول میکشد و آدمهایی در یک خانه بدون هیچ اطلاعی از دنیا در سر و کله ی هم میزنند و این برنامه از تلویزیون پخش میشود و روی نت به طور شبانه روز و زنده قرار میگیرد.
 
لارش وینربک اولین آلبوم را در سال 94 منتشر کرد و تا کنون بیش از پانزده آلبوم و 17 سینگل  و 100ها  ترانه بیرون داده که همه گی با معنا و زیبا و طولانی هستند. او با طنز زیبایی در ترانه هایش از عشق و قوانین جزائی و روزمرگی  می نویسد .
نکته ی جذاب شعر او همین از همه چیز گفتنش است. در یک برنامه ی کمدی تلویزیون از او خواستند جمله ای را در یک ترانه اش جای دهد ، و این جمله این بود : در فوریه کف رودخانه ی ملاره یخ زده بود .
و جالب است که چنین کرد ، و آهنگ همچنان زیبا و قوی باقی ماند او شعر را چنین ساخت :
در فوریه کف رودخانه ی ملاره یخ زده بود 
خیابان یوتا خاکستری بود و این بدترین زمستان شهر ما است
و همینطور ادامه داد ... 
طبق گفته های منتقدین قدرت وینربک در مشخص کردن ، فوکوس  کردن و شاعرانه کردن روزمره هاست .
 نگاهی به کمیت و کیفیت کارهایش به ما نشان میدهد که با یک نابغه ی موزیک طرف هستیم. لااقل من در مورد او چنین فکر میکنم.
زمانی لارش وینربک و چند تن از دوستانش که گروهی را تشکیل داده بودند نوع موزیک خود را راک پانک معرفی میکردند. ولی فکر میکنم امروز وینربک بسیار فراتر از این دسته بندی ها رفته است.
وینربک هیچ ترانه ای به انکلیسی ندارد ، ولی چند تا از ترانه های مشهور انگلیسی را به سوئدی ترجمه کرده است. از باب دیلان و آنی دی فرانکو 
وینربک متولد سال 1975 است .



 

[ 1:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

December 24, 2007

تصمیم گرفتم یک آهنگ از لارش وینربک را برایتان ترجمه کنم. ولی از آنجایی که آهنگ قبلی که گذاشتم هم برای ترجمه نداشتن با اعتراض روبرو شد ، دو تاشون را برایتان ترجمه میکنم.
قبل از همه چیز بگویم که من ابدا مترجم خوبی نیستم و ترجمه ی شعر بسیار سخت تر از ترجمه ی متن است. ولی خوش خوشانم شده که این ترانه ها را ترجمه کنم ، کسی مشکلی داره ؟ 

همه راه ها بهایی دارند .

قبل از ترجمه ترانه ، چند اسم است که برای درک بهتر ترانه باید توضیح دهم.
جان بلوند : یک شخصیت  از داستانهای کودکان ، که بچه ها را به دنیای خواب میبرد .
رونار : یک مرد کشیش بسیار متظاهر سوئدی که مذهب و شو بیزنس را توام انجام میدهد. معمولا هم مثل ترانسوسیت ها لباس میپوشد با وجود اینکه بسیار هموفوب هم هست. در میان کشیش های سوئدی تنها کشیشی است که من دیده ام که آرایش میکند . در سوئد یه جورایی سمبل حماقت مذهبی و سطحی گرایی است.

حالا خود ترانه :

دراز کشیده بودم و منتظر جان بلوند بودم.
بعد از مدت کوتاهی او از آسمان پایین و پیش من آمد.
در خواب دیدم که به همراهش به خانه اش رفتم
آن بالا در میان ابر ها، در راه بهشت
و آنجا به من چیزی نشان داد
چیزی بسیار غریب که هیچ کس دیگر تا کنون ندیده
در آنجا دروازه ی طلائی بهشت ، بزرگ و شیک دیده میشد.
کنار دروازه پطرس مقدس ایستاده بود و با زن مسنی صحبت میکرد. زن میگفت :
آه من همیشه خیلی خوب و مهربان بودم
یک بار شراب خانگی خوردم ولی نه بیشتر
یک بچه هم درست کردم ولی هرگز " پایین " را نگاه نکردم
هیچ کس مثل من نیازهای خود را سرکوب نکرده است
سنت پتر دستهایش را باز کرد و گفت »
آره گفت :
به اینجا خوش آمدی دوست عزیز ، به بهشت خوش آمدی 
تمام راه ها بهای خود را دارند ، به خسته کننده ترین بهشت دنیا خوش آمدی

بهشت بسیار خلوت و خالی و بی خود بود
خوب اونجا تقریبا  فقط مسیح  زندگی میکنه
مسیح هم که خوب یه نفر که بیشتر نیست
البته  پدرش خدا هم  با ریش بلندش در آنجا بود
ریشش آنقدر بلند است که معلوم است هرگز صورتش را نتراشیده ، خدا باید یه اصلاحی میکرد
و رونار هم آنجا بغل خدا نشسته بود و هر دو از سفارشات خود پشیمان بودند.
بــــــــــــــــعله
به اینجا خوش آمدی دوست عزیز ...( تکرار ترجیع بند )

یک طبقه پایینتر ، گناه بود ، سکس و مشروب های الکلی ( یکی از اعضای باند :سکس و مشروب های الکلی)
البته قوانین آنها آنها را از رفتن به طبقه پایین منع کرده بود 
به این ترتیب آنها ـ خدا و رونار ـ در آنجا نشسته بودند و نون سفید ـ نانی که در کلیسا در دهان معتقدان میگذارند ـ سق میزدند (یکی از اعضای باند : چیز بدردبخوری نیست واقعا ) 
و به صدای ضیافتی که از طبقه پایین می آمد گوش میدادند.
آن همه میلیارد آدمی که نزد شیطان می آمدند ، و همچنان برای تعداد بیشتری جا بود .
به جان بلوند گفتم که مرا ببرد پایین.

خوش آمدی دوست عزیز ، به نزد شیطان خوش آمدی 
تمام راه ها بهای خود را دارند ، به با حال ترین بهشت دنیا خوش آمدی 

و در آنجا یک پارتی به تمام معنی برپا بود
با غذا و شراب 
بله ، در آنجا الکل و نیکوتین  ( و آمفتامین و نیتروگلیسرین و ژلاتین و هروئین و لیموزین و کوکائین و نیلس فارین و ویولون و دارو و بنزین )
خلاصه هیچ چیزی طبق قوانین آنها ممنوع نبود
و چند نفر همدیگر را کتک میزدند و حشیش میکشیدند
و چند نفر هم آنقدر مشروب میخوردند تا کبد هایشان شکل گولاش ( یک نوع سوپ گوشت روسی ) شود 
آره ، اونقدر خوش بودند که خونشون برق بزنه
ولی خوب چه فرقی میکرد ، اونا که همه قبلا مرده بودند. 

به اینجا خوش آمدی ، به نزد شیطان خوش آمدی ( تکرار ترجیع بند )
 
از جان بلوند خواستم که مرا به خانه ببرد ، به اندازه کافی تماشا کرده بودم
و از هم الان میدانستم که وقتی بمیرم کجا میخواهم بروم
و وقتی صبح در تحت خوابم بلند شدم 
برای قدم زدن بیرون رفتم و یک ترموس شکلات گرم هم با خودم بردم 
و همه میدانند که آنچه دیدم فقط یک خواب بود ، 
ولی اگر اولف و رونار اشتروم را دیدی
و به سمت آسمان نگاه کردی
آنوقت صداهایی از لابلای ابرها میشنوی
که میخوانند 
( این قسمت با صدایی خیلی ضریف و بی گناه خوانده میشود  :)
خوش آمدی دوست عزیز ، به بهشت خوش آمدی
همه ی راهها بهایی دارند ، به بی حال ترین بهشت دنیا خوش آمدی
تکرار ترجیع بند 

ترانه را در اینجا بشنوید

مسئله ای که در مورد موزیک لارش وینربک قابل توجه است این است که موزیک او موزیک چندان محبوبی نیست. حتی عاشقانه های وینربک هم با عاشقانه های بازار متفاوت است.
معمولا در مورد وینربک گفته میشود که ترانه ها و شعرها بسیار قابل تامل تر از موزیک هستند  و این چندان دور از حقیقت نیست.  .وینربک بیشتر راک کار میکند ولی اشعارش فوق العاده هستند . معمولا اشعار بسیار بلند هم هستند و تکرار خیلی کم است ، مگر ترجیع بند باشد 

میخواستم آهنگ اگر مرا ترک میکردی را هم ترجمه کنم که میگذارم برای روز دیگر .

[ 0:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

December 22, 2007

چند شب پیش وقتی آمدم خانه تلفن زنگ زد. تلفن خانه معمولا زنگ نمیزند مگر اینکه بچه ها از کشورهای دیگر باشند ، معمولا کارها را با تلفن موبایل راه می اندازیم. تلفن را برداشتم و دیدم که از طرف شرکت تلفن و اینترنتی که عضوش هستم زنگ زدند و خبر داد که آبونمانم تمام شده و باید دو برابر قیمت پرداخت کنم مگر اینکه بخواهم از اکازیون هایی که او میدهد استفاده کنم. این اکازیون ها به صورت پاکت داده میشد و کانالهای تلویزیونی هم در آن بود که قیمتی بالاتر از قیمت قبلی اینترنت با سرعت کمتر را در بر داشت. گفتم که تلویزیون زیاد استفاده نمیکنم و مایلم این سرعت را با قیمت پایین برای اینترنت حفظ کنم خلاصه معامله مان نشد.
امروز تصمیم گرفتم خودم به شرکت تلفن زنگ بزنم و بهشان التیماتم بدهم.
این التیماتم دادن های من جالب است. وقتی دخترکم کوچک بود یک بار به من گفته بود که دوست دارد کارت بانکومات داشته باشد و بتواند پولش را از بانکومات بیرون بکشد . چون زیر 18 سال بود بانک اینجا بهش حسابی که بتواند کارت داشته باشد نمیداد. تصمیم گرفتم که خودم حساب دیگری برای خودم باز کنم و پول ماهانه ی دخترک را در آن  بریزم ، با بانک که صحبت کردم گفتند نمیشود . خیلی عصبانی شدم و گفتم که پس من حسابم را در بانک شما می بندم و به بانک دیگری مراجعه میکنم . یارو تقریبا از این حرف من خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و برایم یک شماره حساب جدا با یک کارت بانکومات جدا باز کرد که دخترک تا 18 سالگی از آن استفاده میکرد.
وقتی این التیماتومم را به برادرم گفتم ، از خنده منفجر شد و گفت : مهشید خدا رحم کرد چنین نکردی ، بانکه بیچاره ورشکست میشد. یارو ترسید ؟ ها ؟ 

حالا وقت  التیماتوم دادن به شرکت اینترنت بود ،زنگ زدم و همچی با توپ پر . این متن مکالمه ی ما بود :
ـ اهم،شما قیمت اینترنت من را بالا بردید ؟ دارید مرا مجبور میکنید که ...
ـ آره ، ابونمانت تمام شد ، قبلا 299 کرون میدادی و قیمت رفت روی 400 کرون برای اینکه آبونمان تمام شد .
ـ بعله ، من خیلی هم غمگین شدم . آخه ...
ـ من میتوانم بهت پیشنهاد کنم که یک سال دیگر آبونمانت را تمدید کنی ، قیمت را هم 199 کرون میگذاریم .
ـ هوم ؟ چرا ؟
ـ چی چرا ؟ قیمت بد است ؟
ـ نه ، ولی تکلیف سرعتِ اینترنت من چی میشه ؟
ـ سرعتت را حفظ میکنی ؟
ـ تلفنم چی ؟
ـ اون را دست نمیزنیم ؟
ـ به همین سادگی ؟
ـ آره خوب . مشکلی هست ؟
ـ بعد من باید چی کار کنم ؟
ـ کاری نباید بکنی . قراردارد را مینویسم و برایت میفرستم و تو امضا کن و برایمان در پاکت تمبر داری که برایت فرستاده ام پس بفرست.راضی هستی ؟
ـ خوب آره ، ولی تو چرا اینقدر مهربان شدی ؟
خندید و گفت : کریسمس است ، باید مهربان باشیم . کریسمس مبارک .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مدتی پیش ترانه ی ساده ای در سوئد روی زبانها بود. ترانه ی لطیفی بود از لیزا اک دال که خودش هم زن زیبا و ظریفی است. ترانه چند جمله ی ساده بیشتر نبود. ترجمه اش هم خیلی ترانه را بی خود میکرد :
تو یک قصه ی باور نکردنی هستی 
ملاقات ما خودش شبیه داستان است
ما میتوانستیم هرگز همدیگر را ملاقات نکنیم
یا شاید هم این مسئله قبل از تولد ما در تقدیر بوده  
کی میدونه ؟ من نمیدونم.
کی میدونه تو نمیدونی
ما هیچی نمیدونیم
ما امروز هیچی نمیدونیم .

چون کلمات کم و ساده بودند ، فهمیدن این که شعر چیست برای یک نفر که زیاد سوئدی نمیدانست هم مثل آب خوردن بود. ترانه را نمیتوان در ردیف زیباترین کارهای لیزا اک دال قرار داد ولی لطافت صدایش و سادگی کلام و آهنگ قشنگ این  ترانه را مدتی مد کرد.
آن روزها آقایی را دیدم ، یکی از روشنفکران ایرانی استکهلم که خیلی هم البته ادعا دارد.( آقا باشی و  ایرانی باشی و روشنفکر !! هم باشی و ادعا نداشته باشی ؟) در اشاره ای گفت : بالاخره از این سوئدی ها یک ترانه شنیدیم  که قشنگ بود. این سوئدی ها که شعر و ترانه ی قشنگ ندارند. و اشاره به همین ترانه ی اک دال کرد. به او گفتم : سوئدی ها شعر و ترانه ی قشنگ زیاد دارند. اما تو را هم میفهمم. تو یک ترانه شنیدی که تمامش را میفهمی و از این امر خیلی ذوق کردی.

ترانه را و ویدئو کلیپ را در این آدرس ببینید ( این لیزا اک دال حقا زیبا نیست ؟ ) 

تصمیم گرفته ام که بعضی از ترانه ها و ترانه سازان سوئدی را کم کم برایتان معرفی کنم.
بعضی ترانه های سوئدی آنقدر زیباست که اگر سوئدی نمیدانستم حاضر بودم برای فهمیدن آنها هم شده ، سوئدی را بیاموزم.
مسئله ی ناراحت کننده این است که اکثریت ایرانیان عزیز مقیم سوئد  با این ترانه ها و ترانه سرایان و خوانندگان  آشنایی ندارند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز کار آرام بود . و من و پائولا افراد مزاحم را ـ منظورم همکاران غرغرو است ـ را با اصرار زودتر فرستادیم خانه . زیاد اصرار لازم نداشت . یک جمله کافی بود :
پاشو برو خونه ، برو الان وقت لازم داری که هدایایی را که هنوز نخریده ای تهیه کنی .
ـ اما کار چی ؟ 
ـ برو ، من هستم . کریسمس مبارک 
و من و پائولا ماندیم. کاری نبود. تصمیم گرفتیم قهوه را ردیف کنیم و با جعبه ی شکلاتی که از یکی از مراجعان هدیه گرفته بودیم پارتی داشته باشیم .
پائولا گفت : باید بروم خرید . باید شراب و شامپاین برای سال نو تهیه کنم . باید چند تا هدیه هم بگیرم .
ـ همه جا شلوغ است. از همه بیشتر مشروب فروشی . من که ناهار رفته بودم حالم بد شد این همه صف را دیدم. همه جا صف ، همه جا مردم ...
پائولا : آه ، مردم، مردم ، از مردم متنفرم ..
من : چی ؟
و هر دو با هم زدیم زیر خنده ...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

به پائولا گفتم : سال نو چه میکنی ؟
گفت: هیچی ، خانه هستم . پسرها هر کدام جایی هستند و من تنها هستم.
گفتم :تنها نمان ، پاشو بیا پیش من .
گفت : تو چه میکنی ؟
ـ به چند تا بچه ها گفتم بیان پیش من ،بچه های مثل خودم ، زنان مجرد .  شام ساده ای درست میکنم با هم میخوریم و بعد هم شامپاینمان را بر میداریم و میرویم شهر برای تماشای آتش بازی ، آخر شب هم با آخرین قطار نخود نخود هر کی رود خانه ی خود .
ـ و من میتونم بیام ؟
ـ البته ، خیلی هم خوش آمده ای . تنها نمان.
گفت : ولی شما فارسی حرف میزنید .
 گفتم : بچه ها همه شان سوئدی بلدند. با هم راه میایم. تنها نمان . با هم که باشیم کمتر تنها هستیم
پرید و مرا بوسید و در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : تو مهربان هستی . 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این ماجرا را یکی از دوستان تعریف کرد :
سالها پیش پدر تعریف میکرد که وقتی جوان بود ، یکی از افراد فامیل تصمیم گرفته بود زنش را طلاق دهد و همه ی ریش سفیدان فامیل جمع شده بودند که ببینند ماجرا چیست و از مرد پرسش میکردند :
ـ تمیز نیست ؟
ـ چرا بابا ..خیلی هم زن تمیزیه .
ـ آشپزی بلد نیست ؟
ـ آشپزی اش خوبه .
ـ به بچه ها نمیرسه ؟
ـ بچه ها رو خیلی خوب نگاهداری میکنه .
ـ تمکین نمیکنه ؟
ـ حرفی نداره در این مورد .
ـ به زندگی نمیرسه ؟ جمع کن نیست ؟ ولخرجه ؟
ـ نه ، هیچ مشکلی نداریم در این مورد.
ـ لابد نجیب نیست ؟ زیر سرش بلند شده ؟
ـ ای وای ، نه بابا این حرفا چیه . 
ـ پس چه مرگته ؟
مرد جوان که دیگه فکر کرد چیزی میگوید که دهان همه را می بندد گفت : بابا دوستش ندارم .
ناگهان یکی از مردان مسن فامیل فریاد میزند :
ـ آخه الدنگ کدوم قرمساقی زنش را دوست دارد که تو دومیش باشی ؟ واسه همچی چیزی که دختر مردم را طلاق نمیدهند و آواره نمیکنند. 

با شنیدن این حرف خوب کلی جفتمان خندیدیم ، بعد فکر کردم که زمانه چقدر عوض شده است.  و بعد :
آیا واقعا زمانه عوض شده است ؟


 

[ 10:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

December 19, 2007

ترانه  های عاشقانه در هر زبان و هر ملیتی وجود دارند ، بعضی از آنها آنچنان سبک هستند که تنها برای لحضاتی رقص و پایکوبی از آنها استفاده میشود . و بعضی ها آنقدر زیبا هستند که در زمان به جا می مانند.
در زبان فارسی از این آهنگ ها داریم.
در زبان سوئدی هم هست.
ترانه ی : اگر مرا هم اکنون ترک میکردی ، ترانه ای دو صدایی از لارش وینربک با همکاری میس لی است.
این ترانه را برایتان ترجمه نمیکنم. فکر میکنم هیچ ترچمه ای نتواند زیبایی کلامی را که در آن استفاده شده است ادا کند.
این ترانه را روی نت پیدا کردم. کلیپ ندارد. فقط عکسی از میس لی است که ام پی 3 رویش گذاشته شده است ، به شنیدنش می ارزد حتی اگر سوئدی بلد نباشید.

 Om du lämnade mig nu

__________________________________

وضعیت دانشجویان در ایران بسیار بحرانی است. خیلی ها در حال تجزیه تحلیل هستند که آیا این حرکت دانشجویان در شرایط کنونی کار درستی بود یا نه. یک سری دوستان چپ ذوق کرده اند که یعنی چپ همچنان زنده است و دارند به بقیه پز میدهند.
فکر میکنم در حال حاضر تنها مسئله ی مهم این است که به دانشجویان تا حدی که میتوانیم کمک کنیم و به رژیم اجازه ی به وجود آوردن یک کشتار دیگر نظیر تابستان 67 را ندهیم.

اخبار عموما به زبان انگلیسی منتشر میشود . این اخبار را به دنیا اطلاع دهیم. برای وزارت خانه های امور خارجه و خبرگزاری ها بفرسنیم. سعی کنیم دنیا از آنچه در ایران میگذرد مطلع گردد.

به کمک خورشید خانم عزیزم ، وبلاگی راه انداختیم که اخبار رسیده را به زبان انگلیسی رویش بگذاریم . این اخبار را شما هم میتوانید به این سو و آن سو بفرستید.
من اینها را برای وزارت امور خارجه و تلویزون سوئد و چند روزنامه نگار و امنستی در اینجا میفرستم. شما هم میتوانید در هر کجا که هستید ، حتی در سوئد چنین کنید.  
روزی چند دقیقه وقت صرف بچه هایی کنیم که جان خود را صرف اعتقاد به آزادی انسان میکنند و ایشان را تنها نگذاریم.

 

[ 18:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

December 14, 2007

ماگنوس اوگلا (اوگلا uggla  به زبان سوئدی به معنی جغد است ) یکی از خواننده های جنجالی سوئد است.

اوگلا خواننده ی پرکاری نیست. ولی وقتی کاری میکند معمولا همه جا حرفش است. بخصوص که نوشته های ترانه هایش از خودش است و معمولا مثل بقیه ی ترانه سرایان از عشق و لب و بالای یار حرف نمیزند. اوگلا یکی از خوانندگان سوئدی است که فقط به زبان سوئدی میسراید و میخواند.
آلبوم جدید ماگنوس اوگلا به نام " مروارید برای خوک " در روزهای اخیر به طور دائم از کانالهای رادیوی سوئد پخش میشود. مخاطب این آهنگ زنانی هستند که با مردان بد ، به قول اوگلا خوک صفت ، رابطه دارند
این آهنگ و شعر آن را در این آدرس بخوانید و بشنوید  و ویدئوی آن را ببینید .
قسمتی از این ترانه را برای شما ترجمه میکنم :

در لیست پسرها ، تو رده ی اول را داری
ولی با تو مثل آشغال رفتار میکنند.
آن مردی که پول زیادی از تو بلند کرد ،
یک همسر نمیخواست ، فقط دنبال پول بود.
خوب اون اینطوری بود . همیشه
همه چیز ِ تو را گرفت
و تو را اشکریزان باقی گذاشت
تنها و بی چیز.
آهای تو ، تو زیادی خوب هستی برای اون آشغالهایی که دوستشان داری
چرا مروارید را به پای خوک میریزی ؟
تو ، تو زیادی خوبی برای این مردان پست 
دیگه تمامش کن و خودت را هدر نده.  

[ 9:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

کریسمس نزدیک است و بازار خرید کریسمس داغ. از مقابل هر مغازه ای که رد شوی ، آفیش های بزرگ را که مردم را تشویق به خرید هدایای کریسمس از ایشان میکند میبینی . 
در صفحات اقتصادی روزنامه ها  خرید کریسمس امسال را رکوردی جدید بالغ بر 60 میلیارد کرون ارزیابی میکنند .  گران قیمت ترین هدیه کریسمس در سال گذشته صفحه ای  در روزنامه ی افتون بلادت را به خود اختصاص داد که یک فراری قرمز رنگ بود که یک مرد نروژی به همسر خود هدیه داد  .این هدیه که در روزنامه ها هم تیتر بزرگی را به خود اختصاص داد ـ حد اقل در اسکاندیناوی گرانترین بود ـ سه میلیون کرون خرج برداشت.
در میان خرید کریسمس ، اجناس مارک دار جایگاه خاصی دارند.مدتی پیش در کامپاین یکی از فروشگاه های زنجیره ای سوئد به نام H&M با اسمی آشنا شدم که بعدا متوجه شدم که این اسم تنها برای من غریبه بوده است.
روبرتو کاولی اسمی بود که برای اولین بار میشنیدم و وقتی دیدم که روزی که این فروشگاه زنجیره ای لباس های دیزاین شده ی این آقا را به فروش گذاشته بود متوجه شدم که  این اسم انگار فقط برای من غریبه است. چرا که ملت ساعتها قبل از باز شدن در مغازه ها جلویشان صف کشیده بودند. راستی چرا ؟
اسمهای گوچی و آرمانی  و ... را قبلا شنیده بودم . ولی با شنیدن این اسم متوجه شدم که در این دنیای ناشناخته اسامی زیادی هستند که من چیزی از آنها نمیدانم.
البته فروشگاه زنجیره ای اچ اند ام هر ساله یکی از این دیزاینر های مشهور را استخدام میکند و لباسهایی برای این فروشگاه طراحی میکنند. اما یک سال فاصله در میان این کامپاین ها هست و تا اسم جدید می آید ، اسم قبلی از یاد من میرود. این میشود که من اسامی زیادی در این دنیای ناشناخته سراغ ندارم.  

من اصلا دنبال فشن نیستم. از مد چیزی سر در نمی آورم. ولی باور کنید نمیفهمم که مسئله ی مد و فشن اصلا از کجا سرچشمه میگیرد.
آیا لباس و وسایل دیگر نباید بنا بر مورد مصرفی شان خریدار شوند ؟
من البته میفهمم زنانی را که مثلا کفش و کیفشان را با هم جور میکنند و همرنگ میخرند. کفش و کیف و من خیلی راحت با هم جور میشوند. جند تا کیف سیاه رنگ و سفید رنگ دارم ، که بیشترشان مدل کوله پشتی هستند ، و کفشهایم هم تماما یا  سیاه هستندو یا سفید . چند وقت پیش که یکی دو تا کفش قهوه ای خریده بودم ،بعد از مدت کمی کلنجار توانستم به خودم تفهیم کنم که کفش قهوه ای پر رنگ با کیف سیاه و کفش قهوه ای کمرنگ با کیف سفید به هم می ایند. و مسئله تمام شد. کفش ، کیف و لباس را هم همیشه طبق یک دیسیپلین قدیمی که قرار نیست این مایهتاج اولیه زندگی هزینه ی زیادی در بربگیرند  از حراج تهیه میکنم ،
برای همین از صف کشیدن مردم در پشت فروشگاه های اچ اند ام شکه میشوم.
از اینکه میبینم زنان ـ و یا مردان ـ بزرگ و عاقل و بالغ بابت خرید کیفی بیش از 2000 کرون هزینه میگذارند شاخ در می آورم.
میتوانم بفهمم که بعضی ها برای بعضی کفشها پول بیشتری پرداخت کنند. به خودم میگویم که خوب لابد مشکل پا یا کمر دارند و باید  کفش راحت تر بپوشند . میتوانم ترجیح بعضی اجناس را بعضی دیگر متوجه بشوم ، خوب لابد قیمت بیشتری بابت فلان لباس پرداخت میکنند و جنس لباس موجب میشود که ایشان مدت بیشتری قادر به استفاده از آن خواهند بود . 
اما بسیاری از مارک ها حتی جنس خوبی هم ندارند . و قرار نیست مدت زیادی استفاده شوند چرا که جزئی از سیاست جامعه ی مصرفی هستند که دائما مد عوض میکند تا مجبور به خرید بیشتر باشی .
ولی یکی این مسئله ی کیف زنانه را میتواند برای من حل کند ؟چند روز پیش از کنار مغازه ای رد میشدم و کیفهایی را دیدم که قیمت آنها حد اقل بیشتر از سه هزار کرون بود و زنانی بالغ در این مغازه در حال بالا و پایین کردن کیف ها بودند. آخر چرا ؟ یعنی محتویات کیف این زنان  با محتویات کیف 100 کرونی من فرق دارد ؟ این کیف ها اکثرا مورد مصرفی بالایی هم ندارد. مثلا دفتر های آ 4 در آنها جا نمیشود و یا کتابهای آ 5 را در خود جا نمیدهند. حد اکثر میشود یک کتاب جیبی در آنها جا داد. خوب چرا این همه پول برای چیزی میدهند که حتی مورد مصرفی خاصی ندارد.
باور کنید قصد ارزشگذاری ندارم ، قصدم بیشتر این است که بتوانم چنین پدیده ای را بفهمم.
در مورد جوانان و نوجوانان این مسئله را بیشتر میفهمم. شاید شخصیت شکل نگرفته ی ایشان که در مقابل فشار گروهی نمیتواند مقاومت کند و هر چه را که بازار تحمیل میکند به سادگی میپذیرند دلیل اصلی باشد. اما در مورد بزرگسالان برایم سوال است.  
دنیای امروز ما را ناچار به مصرف چیزهایی میکند که نیازی به آنها نداریم.
ولی آیا همه چیز را باید به گردن دنیای مصرفی بیاندازیم ؟ آیا فرد در این دنیا موجودی بی اراده است که همچون ربات به برنامه هایی که به او داده شده است عمل میکند ؟ پس خود ما و اراده ی ما در مورد انتخاب آنچه میخریم کجا میرود ؟ 

من هم چند هدیه ی کریسمس خریده ام . برای دخترکم یک کتاب پرسپولیس مرجانه ساتراپی به زبان سوئدی و یک ماساژ یک ساعته. کتاب را برای اینکه با زبانی طنز آمیز تاریخ کشورش را توضیح داده است ، و ماساژ را  تا سال پرتلاشش را با تحصیل در روزها ی هفته و  و کار در روزهای تعطیل  با  اندکی  آرامش پشت سر بگذارد. و فقط برای اینکه بداند که جقدر زندگی ام را روشنی بخشیده است.
و مگر معنای اصلی هدیه همین نیست ؟ مگر قرار نیست هدیه این پیام را با خود منتقل کند که تو از حضور او در زندگی ات احساس شادی میکنی ؟نمیدانم ، شاید برای بعضی این پیام توسط گوچی یا آرمانی یا روبرتو کاولی ( ببخشید اسامی بیشتری بلد نیستم )  منتقل شود. اما این اسامی برای من کار نمیکنند.  

[ 8:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

December 10, 2007

امروز جشن نوبل در استکهلم برگزار میشود . دوریس لسینگ به دلیل بیماری نخواهد آمد. کارت دعوت من هم هنوز نیامده به همین دلیل جشن نوبل را بایکوت کردم تا سال دیگه یادشان باشد کارت دعوت را به موقع بفرستند :) 
امروز تمام دریافت کنندگان جوایز نوبل از سوئد ـ جایزه ی صلح در نروژ داده میشود ـ سخنرانی خواهند کرد ، ولی کمتر کسی متن سخنان ایشان را به یاد خواهد آورد. کمتر کسی هم نام ایشان را به خواهد سپرد. آنچه به یاد همه گان می ماند مدل مو و مدل لباس ملکه سیلویا و پرنسس  مادلن و پرنس فیلیپ و ولیعهد ویکتوریاست. امسال به این لیست نام دیگری هم اضافه شده است و آن فیلیپا همسر نخست وزیر سوئد است که از هفته ی قبل در مورد لباسش صحبت میشود.

اکثر گیرندگان جوایز بسیار مسن هستند. عمری را صرف کاری که میکنند کرده اند تا مقام درخوری دریافت کنند. صندلی های دریافت کنندگان جوایز نوبل عموما اختصاص به مردان دارد. زنان بسیار به ندرت این صندلی ها را اشغال میکنند و اگر چنین شود در رشته ادبیات است.

اما جایی که زنان به خوبی اشغال میکنند سر برگ مجله های زنانه ی فرداست ، با مدل های مو و لباس و سر تیتر هایی مثل دادن رنگ به مجلس نوبل ، جایگاه آنها را مشخص خواهد کرد.

در مجلس نوبل زنان طبقه ی اشراف جزو زینت آلات مجلس به حساب می آیند . و این جایگاه را با کمال میل میپذیرند. 

 

پس نوشت :
این عکس اصلی یکی از روزنامه های عصر سوئد از جشن نوبل  است. همانطور که می بینید از گیرندگان جوائز ابدا خبری نیست ، به ترتیب ملکه ، پرنسس مادلن و ولیعهد ویکتوریا به نمایش گذاشته شده اند. 
جالب تر از همه این بود که منا سالین ، رهبر جدید حزب سوسیال دمکرات سوئد ، در جشن نوبل شرکت نکرد و به جای آن به گلوبن رفت و در کنسرت بروس اسپرینگستین شرکت کرد. احتمال قوی حساب کرده است که تا چند سال دیگر که دوره ی جدید انتخابات است ، نخست وزیر میشود و شرکت در این بالماسکه اجباری است پس لازم است که از موقعیت استفاده کند.
ضمن اینکه منا سالین تا کنون اولین رهبر سوسیال دمکرات هاست که یک کنسرت پاپ را به جشن نوبل ترجیح داده است.

[ 6:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

December 9, 2007

تلویزیون سوئد هر ترم چند برنامه ی شنبه شب خود را به یک تم اصلی اختصاص میدهد و برنامه ی شنبه شب این هفته ـ دیشب ـ در باره ی Mobbning یا bullying بود

در همین رابطه فیلمی هم پخش کردند. فیلمی بر اساس کتابی از یوناس گاردل ، یکی از کمدین های همجنسگرای سوئدی که میگوید آنقدر که مورد تمسخر قرار گرفتم و به من خندیدند ، یاد گرفتم که چگونه بخندانم و وقتی یاد گرفتم که چگونه بخندانم ، سعی کردم از همین راه پول در بیاورم. در این کتاب ، یکی از همشاگردی ها آنچنان مورد آزار قرار گرفت که قبل از اتمام سال تحصیلی خود کشی میکند. و یوناس نگاهی به خودش در رابطه با خودکشی او دارد ، چرا که او به دلیل ترس از اینکه خودش مورد آزار جمعی قرار نگیرد ، هرگز به آزار همکلاسی اش اعتراض نمیکند.
در فیلم مستندی که بعد از این فیلم داستانی نشان داده شد ، دو گروه دختران مورد پیگیری قرار گرفت و در یکی از این دو گروه آزار جمعی و فشار روی یکی از دختران آنقدر زیاد بود که او سرانجام با خودکشی به رنج خود پایان داد.  

دیشب بعد از اتمام برنامه ساعت ها نشستم و فکر کردم .  چیزی که تا به حال به آن فکر نکرده بودم این است که من در تمام طول عمرم مورد این آزار ها قرار گرفته ام. این آزار ها آنقدر در زندگی ام عجین بوده اند ، که به یاد آوردن دورانی بدون آن برایم غیر ممکن است. شاید همین هم از من فردی با روحیه طنز قوی ساخته است. همان دلیلی که یوناس گاردل می آورد. با این تفاوت که من شیوه ی پول در آوردن از آن را نیاموخته ام.  
در کودکی ام با توجه به موقعیت رشدم با دو برادر ، پسرانه بزرگ شدم و اینکه خانواده هر سه ی ما را به مدرسه ی مختلط می فرستاد در شکل گیری  روحیه پسرانه ام رل بزرگی بازی کرد. این شد که وقتی برای اولین بار به مدرسه ی دخترانه رفتم ، آتسایدر این اجتماع قلمداد شدم. در میان دختران محبوب نبودم و کناره گیر شده بودم. شیوه ی برخورد و حرف زدن و بازی هایی که به آنها عادت داشتم برای ایشان عجیب بود و اینطور شد که سالها بدون داشتن دوست در مدرسه سایه وار رفت و آمد میکردم و زخم زبان هایی را که ریشه در نپذیرفتن تفاوت هایم داشت تحمل میکردم .

در اینجا هم میان دوستانم این برخوردها کم و بیش رخ میداد. به دلیل شوخی ها و یا چگونه بودنم مورد انتقاد قرار میگرفتم . دوستانی سرسختانه میکوشیدند که مرا به شکل خودشان در بیاورند. که البته گاه با صحبت و توضیح و نشانه گذاری مرزها برطرف میشد. 

و آخرین بار آزار ها را در سفر کبنه کایسه تجربه کردم. گروهی ـ بجز من ـ  شامل دو مرد و دو زن که هر کدام این امر به ایشان مشتبه شده بود که باید به من چیزی یاد بدهند که هرگز بلد نبوده ام. ( یکی از مردان دوست نزدیک من بود ، ولی گاه میدیدم که او نیز تحت تاثیر همنشینان با ایشان هم آوا  میشود ) مثلا راه رفتن . غذا خوردن یا لباس عوض کردن. بی اغراق بابت هر برخوردی ، سرزنشی همراه بود. مثلا یک بار که یکی از خانمها از من پرسید آیا در کفشم آب رفته است یا نه ، و من در پاسخ گفته بودم که کفشم کاملا خیس است ولی مهم نیست . با چهره ای افروخته به من گفت که مگر میخواهم به تو سشوار بدهم که خشکش کنی که میگویی مهم نیست ؟
و بعدا که از او پرسیده بودم من در جواب این سوالت باید چه میگفتم که این کامنت را دریافت نمیکردم ، جواب درستی به من نداد.
جوابی وجود نداشت . آزار در میان این جمع  چنان جا افتاده بود که در میان جمع های کودکستانی و در باغ بازی کودکان که ناگهان یکی ـ بی هیچ منطقی ـ  مورد قبول همگان قرار نمیگیرد و  به کنار رانده میشود.
جوابی وجود نداشت و قرار هم نبود وجود داشته باشد. دلیلی برای این آزار ها وجود نداشت . نه زمان مشخصی برای رسیدن به قرارگاهی قرار داشت که رعایت نکردن آن زمان بابت بر افروخته شدن دیگران باشد ، نه هیچ دلیل دیگری .تنها همان دلیل قدیمی میتواند کارکرد داشته باشد. همان دلیل قدیمی ای که در دوران راهنمایی مرا به خارج از جمع راند و تا تمام دوران دبیرستان همراهم ماند. 
یا شاید دلیل چیزی بود که بعدها از قول یکی دیگر از دوستان شنیدم. این که خانمی که معرف من به این جمع بود ـ با همان کامنت مشهور کفش خیس و سه شوار :)) ـ ، نه به خود من بلکه به دیگران گفته بود که من از توان کافی برای رفتن به این سفر برخوردار نیستم و شاید قصد او از نق زدن ها و غر زدن و آزارهای کلامی اش همان بود که این مسئله را به همه ثابت کند .
اما دلیل او هر چه بود همان دلیل همیشگی بود:
من اینجایی نبودم . و در ادامه ی آن... من اینجایی نیستم.

وقتی فکر میکنم ، این برخوردها ، این آتسایدر بودن ، تاثیر مهمی در شکل گیری شخصیت من و روابط من داشته است.
وقتی فکر میکنم ، در تمام روابطم این آتسایدر بودن را حس میکنم. و آنقدر با آن خو کرده ام که غیر از این بودن برایم غریبه است. گاه که به خواسته ها و نیازهای اینسایدر ها فکر میکنم ، احساس میکنم که جای من همین جاست که به آن تعلق دارم.  
و وقتی فکر میکنم بیشتر و بیشتر از روابطم جدا میشوم و فاصله میگیرم. حرفها تکراری است و مرا از خودم دور میکند.
این مسئله مرا به هراس می اندازد ، آیا انتهای این راه تنهایی مطلق نیست ؟
من یک انسان مجرد هستم . آیا میتوانم به سادگی بگویم که من به این روابط نیازی ندارم ؟ بدون این روابط آیا تنهایی نیست که در پشت در منتظر است ؟
این ترس مرا بیشتر میترساند ، آیا برای ترس از تنهایی به هر رابطه ای تن میدهم ؟ 
شاید تمام کردن دوران تراپی تصمیم عاقلانه ای نبود.

شاید هم نباید زیاد مسئله را سخت بگیرم. شاید فقط  باید در جستجوی هوای تازه شال و کلاه کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

To love is to take a risk of not be loved
to hope is to take a risk to get disapointed
but you only have to take chances.and to risk.
becouse the bigest risk in life is not taking any


 

[ 17:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

December 7, 2007

مار ها و پونه ها ...

حالا یکی ندونه فکر میکنه من مثلا با حزب کمونیست کارگری ـ تمام شاخه های انشعابی ـ مشکلی دارم ها ، ولی اینا مگه میزارن آدم هیچی نگه ...
دیروز بعد از ظهر حدود ساعت 5 داشتم از مرکز شهر استکهلم رد میشدم که دیدم در بالای میدان سرگل ، یک عده جمع شده اند. شمع و اینا روشن کرده اند. نزدیکتر که شدم  کلمات آشنای فارسی به گوشم رسید. رفتم جلو ببینم چه خبر است.
10 ـ 15 نفر خانم و آقا ، حدود دو یا سه تا پلاکارد بزرگ قرمز با شعارهای فارسی مرگ بر جمهوری اسلامی و امضای حزب کمونیست کارگری جمع شده بودند. این جماعت در مرکز شهر استکهلم ، در این روزهای خرید کریسمس جمع شده اند که چه بگویند ؟ مهم نیست . چون کسی بجز خودشان نمیفهمد روی پلاکاردهایشان چی نوشته اند.
بامزه تر آقایی بود که با شور و حرارت ، میکرفن را دست گرفته بود و سرسختانه جنایات رژیم را افشا میکرد ، با چه زبانی ؟ خوب معلوم است ، چه زبانی بهتر از فارسی ِ دری در مرکز شهر استکهلم در یک روز شلوغ خرید کریسمس به کار می آید ؟
جوانانی را دیدم که خنده کنان  میگذشته اند و با تمسخر مشت هایشان را بالا میکردند و تکان میدادند که یعنی هواتونو داریم .
دو مرد دائم الخمر سوئدی که مشتریان دائمی میدان سرگل ـ میدان سرگل به عنوان مرکز اعتیاد و خرید و فروش مواد مخدر و الکل ارزان در استکهلم مشهور است ـ ایستاده بودند و با هیجان به گفته های سخنران گوش میکردند و عاقلانه سر تکان میدادند.
و مرد سخنران با هیجان ادامه میداد :
ما .... جمهوری اسلامی .... جنایت .... دانشجویان ....زنان .... کودکان .....
و رهگذران میشنیدند :
bla bla ...bla ...bla ...bla bla bla ...bla ...bla

احتمالا سخنران عزیز نسبت قوم و خویشی با ملا حسنی داشت که در نیمه ی خطبه نماز جمعه که به ترکی حرف میزد ، سخنرانی را قطع کرد و گفت : حالا فارسی میگویم که آمریکا هم بفهمد.

سخنران عزیز با شور و شعف بیش از حدی در میدان استکهلم برای 10 ـ 15 نفر هم حزبان خود به زبان فارسی ِ دری سخنرانی میکرد و احتمالا اخبار و اطلاعاتی  را در اختیار ایشان میگذاشت که تا کنون نشنیده بودند . و رهگذران از این مغازه به آن مغازه میرفتند تا هدیه های کریسمس را تهیه کنند .
کسی از کسی نمیپرسید که اینها برای چی جمع شده اند. کسی اهمیتی نمیداد بداند شعارهایی که بر پارچه های سرخ نوشته شده و کلماتی که از دهان مرد خارج میشوند به چه زبانی است.
و آنها که جمع شده بودند هم اهمیتی به این بی اهمیتی مردم نمیدادند. برای ایشان مهم نبود که اطلاعاتی در جهت افشای جمهوری اسلامی در اختیار کسی بگذارند. انگار مجلسی خصوصی است . جمع شده اند تا دور هم باشند و گل بگویند و گل بشنوند و چهار تا فحش هم به جمهوری اسلامی بدهند.
احتمالا در سایت هایشان هم این جمع خودمانی را با عکس و تفصیلات اطلاع رسانی میکنند. رهگذرانی که هیچ از حرفهایشان سر در نمی آوردند هم میشوند حامیان. 
دیگر هیچ نگویم بهتر است.... یکی حتما پیدا یش میشود که بیاید و مرا سرزنش کند که این همه مبارزه ی این حزبی ها را نادیده میگیرم. رفقا داشتند  مبارزه میکردند دیگر  . اینطوری است که جمهوری اسلامی هر روز از دست اپوزیسیون تمبانش را تر میکند ،

اصلا بگو زن تو رو سننه ؟ طفلی ها اینجوری  سرشان گرم است دیگر . از دپرشن که بهتره 

________________________________

اصلاحم کنید اگر دارم اشتباه میکنم. ولی این حسین درخشان ازگل برای دفاع و تبلیغ برای معین نبود که رفته بود ایران ؟ حالا چرا سنگ احمدی نژاد را به سینه میزند ؟ من که البته فکر میکردم جان به جان آفرینش تسلیم کرده است ولی امروز در سایت صبحانه دیدم که سر و کله اش باز پیدا شده .  این ازگل با این شیوه  نان را به نرخ روز خوردن نمیفهمد خودش را در حد یک پادو پایین می آورد ؟  

[ 5:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

December 5, 2007

گفتم : امروز یک میل به دستم رسید ، از این ها که حرفهای خوب میزنند ، اغلب با موزیک و تصویر های قشتگ ، ولی این یکی کمی با بقیه فرق داشت .
گفت : چه فرقی ؟
گفتم : اولین بار نبود که میدیدمش ، قبلا به زبانهای انگلیسی و سوئدی این کلیپ را دیده بودم ، ولی قبلا اینطور راجع بهش تامل نکرده بودم. راجع به استادی بود که لیوان آبی را با دست بالا میبرد و به شاگردانش میگوید که اگر مدت زیادی نگاهش دارد چه میشود و نتیجه گیری میکند که لیوان آب بدون اینکه سنگینتر از اول باشد ، اگر مدت زیادی در دست بالا بماند ، دست را خسته و فلج میکند. نتیجه اش این است که مشکلات زندگی را نباید زیاد در خود نگاه داشت که مغز را فلح و بی تحرک کند. تو چنین چیزی با میل دریافت نکرده ای ؟
گفت : یه چیزهایی یادم می اید. خوب نتیجه ی تو ؟
ـ آمدم خداحافظی کنم .
ـ نگو که با یک میل ..
ـ نه ، نه به خاطر آن. اصلا نه. ببین ، بیش از 10 جلسه وقت با هم گذراندیم و من ممنونم که توانستی برایم وقت بگذاری ، حتی یک روز تعطیل را هم به من اختصاص دادی . ممنون. این کاری بود که باید میکردم.
ـ از اولش هم گفتم ، تو آدم منطقی ای هستی
ـ ولی قاطی کرده بودم ...
ـ ولی قاطی کرده بودی . و بهت گفته ام ، این نوع قاطی کردن هم از آدمهای منطقی بر می آید.  تو راحت اعتماد نمیکنی ولی وقتی اعتماد کردی ، از شکست اعتمادت به هم میریزی .
ـ یه همچی شکستی را لازم داشتم. و لازم داشتم که این لیوان را بالا نگاه دارم تا دستم حتی کرخ و فلج شود . لازم داشتم تا آنچه که گذشت را به راحتی فراموش نکنم.
ـ خودت را دست کم نمیگیری ، ادایش را هم در نیاور . تو چنین چیزی را فراموش نمیکنی ، اما این هم نباید موجب شود که دوباره اعتماد نکنی .
ـ نه بابا ، من خر تر از اینها هستم که به خودم بگویم دوباره اعتماد نخواهم کرد. به قول شما سوئدی ها ، هر چیزی که مرا نکشد ، مرا قوی تر میکند. و نگاه کن ـ بلند شدم و ایستادم و دور خودم چرخی زدم ـ هنوز نمرده ام.
وقتی که بلند شدم به من گفت : کاناپه ات را هم که خریدم. باز میخواهی خداحافظی کنی ؟
ـ نگو که به خاطر من خریدی ، میدانم که با پول من خریدی ، ولی نه به خاطر من.
ـ نه خوب ، لازم بود. خیلی ها مثل تو عاشق فیلمهای وودی آلن هستند. و با خنده گفت :اگر باز قاطی کردی که میدانی سراغ کی بیایی ؟ بعد اضافه کرد : ببخش که از اصطلاح خودت استفاده کردم. زیاد تخصصی رفتار نکردم.
ـ مهمان ِ من باش.
بعد از مدتی  صحبت گفتم : انگار وقت بیشتر از یک ساعت شد ،
گفت : وقت بعدی ام رزرو نشده است. دفتر را می بندم و میروم خانه .
گفتم : میتوانم بابت این نیم ساعت اضافی هزینه اش را بپردازم . 
گفت : مهمان ِ من باش. 
و مبلغ 750 کرون آخرین ویزیتش را روی میز گذاشتم. مشغول نوشتن رسید شد که بلند شدم و گفتم : بی خیال رسید. این را هم تو  مهمان من باش. کمک ِ خوبی گرفتم از تو. ممنون.

وقتی درب مطب را بستم و کریدور و پله ها را پشت سر گذاشتم  و وارد خیابان شدم ، هوا سرد و ابری و گرفته بود. ولی حال خوبی داشتم.
نمیدانم چند بار در زندگی ام پایین افتاده ام. به یاد ندارم چند بار احساس انهدام کرده ام  اما دوباره بلند شده ام و راه افتاده ام.
اعتماد کردن سخت است ، وقتی که میفهمی طرف مورد اعتمادت ابدا آن نبود که فکر میکردی ، اگر منطقی فکر کنی  ، خود را زیر سوال میبری که چگونه اینچنین بی پایه اطمینان کردی . او مقصر نیست . او صرفا راه خود را میرفته است و در جایی راهش با تو یکی شد. این تو هستی که حسابی غیر از آن که توان او بود باز کرده ای . این او نیست که به خاطر آنچه تو پنداشته ای مقصر است. 
البته  انسانی که توان  رعایت کردن پرنسیپ های عام انسانی و اجتماعی را ندارد ، مسئله  دارد  . ولی این که تو هرگز ندانستی که او فاقد این پرنسیپ هاست ، مسئله ی توست و نه او.
نمیدانم چند بار در زندگی ام به زمین افتاده ام. ولی وقتی قدم در یکی از خیابان های سرد مرکز شهر استکهلم گذاشتم ، احساس میکردم که دوباره تکه پاره های خود را از زمین جمع کرده ام و بر روی پاهایم ایستاده ام. در راه با خودم عهد کردم که دفعه ی دیگر شاخک های حسی ام را حساس تر کنم و با دریافت سیگنال ها به امید این که " گربه است " مسئله را پشت گوش نیاندازم.
با خودم عهد کردم که فاصله ی لازم را در روابط کنونی و آینده ام برقرار کنم و ضربه پذیری ام را کمتر کنم.
با خودم عهد کردم که وقتی  سیگنال هایی آنچنان از کسی دیدم ، با خوش خیالی خودم را مصون ندانم و فکر نکنم که فلانی با دیگران اینگونه است و با من گونه ای دیگر است.
با خودم عهد کردم که نگذارم آنچه گذشت از من انسانی نامهربان و سرد و تلخ و عبوس بسازد
با خودم عهد کردم که به روابط آزار دهنده تن ندهم. برای روابطی  که انرِژی منفی میدهند نیرو نگذارم و برایشان وقتی اختصاص ندهم. 
نزدیک به 45 سال دارم. و نسبتا دو سوم عمر مفید ِ من صرف شده است. در آنچه از عمر باقی مانده است ، جایی برای روابط نامطلوب اختصاص نخواهم داد.
این تجربه ، تجربه ی لازمی بود. بهای سنگینی بابت آن پرداختم . ولی لازم بود. 

از این پست ،  و از در و دیوار شکسته ای که در آن روز تابستان بر سرم خراب شد ، تقریبا 4 ماه گذشته است.
اما امروز این همه را ضروری میبینم. امروز فکر میکنم که آنچه من دوستی میپنداشتم  ، خانه ای بر آب بود که من مستحکمش میدانستم ولی در اصل هیچ نبود.
شاید اگر روزی این خانمی را که هرگز کاری نمیکند که کسی پشت سرش حرفی بزند در جایی دیدم ، با مهربانی از او تشکر هم بکنم. چون تجربه ی بسیار پر ارزشی را در اختیار من گذاشت.
 هوای سرد و مرطوب و تاریک 5 December 2007 را در ریه هایم فرو بردم  .  یقه ی پالتو را بالا کشیدم ،کلاه بافتنی ام را بر سر گذاشتم و موهای بلندم را زیر کلاه جابجا کردم . موهایم را با دست اندازه کردم ، چقدر بلند شده است ...  و به سوی ایستگاه قطار زیر زمینی راه افتادم. و به خودم گفتم : همینطور است ، وقتش است که لیوان را زمین بگذاری. 
به آسمان نگاه کردم ، نه ماه  بود و نه ستاره ، تا چشم کار میکند آسمان پر از سیاهی است . اما با این همه ، امشب ، یکی از زیباترین شبهای سال است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : جمله ی در حرکت بالای صفحه را عوض کردم. امروز دوستی زنگ زد و سر این جمله با من صحبت کرد. به او گفتم که قبلا هم پیشنهاد عوض کردن جمله ی : گفتم که بانگ هستی خود باشم ... از فروغ را دریافت کرده ام و در فکرش هستم. او این قطعه از شعر  پنجره ی فروغ را پیشنهاد کرد. و اکنون فکر کردم که پیشنهاد مناسبی است.
من هم میدانم که زن بودن در کشوری که قوانین آن تماما ضد زن است و سنت ها و خانواده و همه و همه دست به دست یکدیگر در مقابل تو ایستاده اند ، ساده نیست.
اما حقیقت این است که نجات دهنده ای در راه نیست. نجات دهنده همواره در آینه به تو خیره شده است و منتظر توست تا حرکت کنی... 

این فیلم رقص باله را هم اگر ندیده اید ، ببینید. با بقیه رقص هایی که دیده اید خیلی فرق دارد

 

[ 23:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

December 3, 2007

چند خاطره :

*مدتی پیش آقای ایرانی را در جایی ملاقات کردم. ایشان همه اش از زنان ایرانی می نالید که دنبال پول هستند و برایشان شخصیت فرد مهم نیست و اصلا مستقل نیستند و توقع دارند وقتی با مرد ایرانی بیرون میروند او خرج کند و از این حرفها....
بعد از کمی صحبت های دری وری ، وقتی ابراز تمایل کرد که بیشتر همدیگر را ببینیم ، به او گفتم که ابدا علاقه ای به دیدنِ بیشتر او ندارم و او اصلا تیپ ِ من نیست.
آقا نه گذاشت و نه برداشت و گفت : تو همان حقت مردهای سوئدی هستند که وقتی بیرون میروید هر کی خرج خودش را بدهد :))

* مدتی پیش مردی ـ البته ایرانی ـ صحبت میکرد و میگفت که من هموسکسوال ها را میتوانم بفهمم ، طفلی ها این تو ژنشان است و اینا . ولی ابدا بای سکوسوال ها را خوشم نمی آید . هم از توبره میخورند و هم از آخور.
بحث با ایشان بی هوده بود. به چنین منطق ِ گاو مابانه دیگر چه بگویم ؟
فقط  داشتم فکر میکردم که این آقا که روابط جنسی اش صد در صد هم هترو سکسوال هست ، در زمان سکس با پارتنرش که مسلما زن است ، چه تصوری دارد ؟ در آن زمان او دارد از توبره میخورد ؟ یا از آخور ؟ یعنی سکس برای ایشان چیزی غیر از طویله است ؟

*  . مدتی پیش فردی به من گفت که از تصور سکس دو مرد با هم حالش به هم میخورد. او گفت که حقوق ایشان را به رسمیت میشناسد ولی حالش از تصور این رابطه بد میشود.
 من نمیدانم چرا اصلا مسائل اینقدر پیچیده میشوند ، من خودم از تصور سکس همین فرد با کسی ، هر کسی ، چه زن یا مرد حالم به هم میخورد ، آیا این مسئله باید موجب اظهار نظر من در مورد عمل چنسی او باشد ؟ راستش اصلا اگر این طور پیش برویم  تصور  روابط جنسی بسیاری از  آدمها با یکدیگر این دل به هم زدگی را برای ما پیش می آورد. آیا در خیابان راه میرویم و مردم را در حال رابطه ی جنسی تصور میکنیم که بعد هم اظهار نظر کنیم که حالمان خوب شد یا بد ؟  این که مردم  در رختخوابشان با چه کسی و چه جنسی چه میکنند چرا باید موضوع صحبت آدمها و اظهار نظر هایشان باشد ؟ یا این حق خود به خود در مورد اقلیت به صرف اقلیت بودن ایشان برای ما صادر شده است که سوراخ کلید را در روابط خصوصی ایشان باز بگذاریم ؟ چرا این حق را برای خود قائلیم ؟ 

  

[ 6:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

December 2, 2007

جلوه جواهری هم دستگیر شد. اکنون باید منتظر باشیم ببینیم که آقایان حکام تیغشان تا چه حد میبرد و چه نرخی را برای آزادی این زن جوان آزادیخواه درخواست میکنند.

لینکی که در نوشته قبلی به آن اشاره کرده بودم ، مقایسه ای هوشیارانه از دوستم موناهیتای عزیز بود.

وثیقه ی آزادی قاتل زهرا یعقوبی ، یک میلیون تومان مقرر شد و وثیقه ی آزادی مریم حسین خواه صد میلیون تومان .

یعنی جرم و جنایت از نظر آقایان خطر بسیار کمتری ـ تقریبا هیچ ـ برای امنیت ملی ـ بگو امنیت ایشان ـ دارد تا اندیشه ی آزاد.

یعنی به راحتی میتوانی بکشی ، ولی وقتی بخواهی بیاندیشی ، حسابت با آقایان است و باید هزینه ای گزاف بابت اندیشیدن پرداخت کنی .

عدالت از نوع اسلامی اش  یعنی همین دیگه.

و همینطوری است که به احمدی نژاد میگوییم آقای رئیس جمهور یا Mr President 

[ 9:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

December 1, 2007

 پراکنده ها و پراکنده گویی هایی به بهانه ی بی خوابی  :

چرا حزب کمونیست کارگری ـ تمام تکه پاره هایش منظورم است ـ بر علیه برنده ی  امسال ِ جایزه صلح نوبل امضا جمع نمیکند ؟

نه جدی ، سوال میکنم .

ال گور که امروز به عنوان گوروی محیط زیست مطرح شده است ، هرگز آنگونه که ادعا میکند زندگی نکرده و  نمیکند. هم امروز هم که  ال گور به ملت سفارش میکند که با دوچرخه سر کار بروند ،خودش با هواپیمای جت خصوصی و ماشین های هشت سیلندر رفت و آمد میکند.
ال گور از طرفداران آپارتاید و طرفداران رژیم پینوشه در شیلی و مخالف دولت آلنده بوده است. اینها چیزهایی است که من میدانم ، احتمالا خیلی بیشتر از این هم هست که من نمیدانم چون حزب کمونیست کارگری هیچوقت او را افشا نکرده است :)

حالا سوال من این است : چرا این آقایان و خانمهای حزب کمونیست کارگری که خودشان را فرامرزی و انتر ناسیونالیست هم میدانند بر علیه ال گور افشاگری نمیکنند و امضا جمع نمیکنند و سر هر کوی و گذر بوق و سرنا نمیزنند که مثلا زن منصور حکمت ـ که البته الان زن یکی دیگر از رهبران است ، لا مصب از رهبر هم پایین نمی آید ، یک بار زن رهبر ، همیشه زن رهبر :)) ـ بسیار در جهت محیط زیست فعالیت میکند و پوست شکلاتش را همیشه در سطل آشغال می اندازند و  بیشتر از ال گور مستحق جایزه ی صلح نوبل است ؟
راستی آیا حزب کمونیست کارگری ـ حالا هر کدام از شاخه های جگر زلیخایش که باشد ـ  امسال در مقابل محل اعطای جایزه نوبل در اسلو تظاهرات ویژه ای تدارک ندیده است ؟

نه خوب ، می پرسم دیگه، چون نمیدونم میپرسم :)) 

یه پرانتز هم باز کنم . این جریان جور شدن های درون تشکیلات حزب کمونیست کارگری ـ مثل عرض میکنم ، مثلا احزاب و سازمانهای دیگر هم همینطورند ، این اکثریتی ها را نگاه کنید مثلا ، مریم سطوت میشود زن مهدی فتاپور ، هر دو از کادر های بالای !!! سازمان اکثریت ـ بگذریم که موش چیه تا کله پاچه اش چی باشد. مثلا اکثریت همه اش جی هست که کادرش چی باشه و بالا و پایینش جی باشه ؟ ـ برای من معمایی است ، قضیه  چه طوری است ؟. مثلا نمیدانم آیا  اینها عاشق میشوند ؟ بعد یعنی وقتی میخواهند عاشق شوند برنامه ریزی میکنند و نگاه میکنند که ببینند مثلا طرف چه سمت تشکیلاتی دارد ؟  اینها شریک زندگی شان را بر اساس مراتب تشکیلاتی انتخاب میکنند. یا اینکه مثلا یک آقایی میخواهد رهبر سازمان یا حزب فلان شود ، میرود قاپ زن رهبر مرده را میدزدد که خودش رهبر شود ؟ مثل اون قدیمای ایام  باستان ( قدیمای ایام باستان ؟ هه هه هه ) که زن مثلا پادشاه  با یکی از سردار ها ـ خوب با نگهبان کاخ که نمی شد که  ـ میریخت رو هم و بعد کلک پادشاه را میکندند و میگفتند به مرگ طبیعی مرده است و معشوقه ی زن پادشاه میشد شاه . ( دارا دارام ... یه کالبد شکافی از منصور حکمت نکردند ببینند که چیز خورش نکرده باشند ؟) 
خوب بعد این رابطه فرقش با ازدواج های قدیم و سنتی چیه ؟ مثلا در ایران یادمه که   زنان سنتی  اگر شوهر اولشان مهندس بود ، در انتخاب شوهر دوم از مهندس پایین نمی آیتد  . خوب فرق اینها واقعا با هم چیست ؟
آها یادم نره پرانتز رو ببندم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

If that dosnt work , u are fucked :))

لطفا شک کنید

یک مقایسه از عزیز همیشه هوشیارم مناهیتا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من یک بی خدا  هستم . آنقدر زندگی ام را بدون خدا و بدون اعتقاد به هیچ نیرویی از بالا و  کمک های آسمانی و اینکه بالاخره خدا خودش بزرگه و خدا خودش میرسونه و آنقدر عقلانی و منطقی طی کرده ام که دیگر نیازی به داشتن او و آویزان شدن به ریسمان پوسیده اش را نیز حس نمیکنم. بی رودروایسی هم همیشه برای خواسته هایم خودم زحمت کشیده ام و خودم تلاش کرده ام. هیچوقت نه حمایتی از بالا داشتم ، نه حتی به حمایت های اهل دنیا اتکا کرده ام. 
ولی خدا باورانی که دین و اعتقادات خود را برای خود و در چهار چوب زندگی خصوصی خود نگاه میدارند هرگز مرا آزار نمیدهند.
در مقابل آن کافرانی که عقاید خود را آخرین کشف علمی میدانند و به زور چماق میخواهند دیگران را در آن شریک کنند مرا بیزار میکنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا یکی نیاد بگه این مهشید هم بی خوابی به سرش بزنه چه حرفهایی میزنه ها. مگه شما خودتون بی خوابی به سرتون میزنه چی میگید ؟

[ 2:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]



Powered by MT3.35