November 13, 2007

مدتها بود با خواندن کتابی نگريسته بودم. يادم هست اولين کتابی که مرا به گريه انداخت  ، کليدر  دولت آبادی بود. در توصیف  صحنه ی مرگ ستار زار ميزدم. چنان که ستار بهترين دوستم باشد.
بادبادک باز خالد حسينی ياد آور آن بود که ميشود  باز  گريست. احمقانه است شايد ، اما احساس ميکنم آنچه بر حسن رفت را شخصا تجربه کرده ام .  احساس ميکنم  همراه حسن وقتی که بادبادک را برداشتيم و از خرابه خارج شديم ، کودکی مان را جا گذاشتيم . کودکی   خود و آينده ی افغانستان / ايران را....

بادبادک باز ، خالد حسينی
نام انگليسی : the kite runner
نام سوئدی : flyga drake

__________

پس نوشت : چند نامه ی اعتراضی دریافت کرده ام. آخری دوستی بود که پرسیده چرا " حق " نظر دادن به کسی نمیدهم.
برایش توضیح دادم که چرا نظر خواهی را مدتی بسته ام. بعد با خودم خلوت کردم و دیدم این حق را نداشته ام .
این هم نظر خواهی .. طبق معمول فحش ها و عقده گشایی ها درج نمیشود.
راستی ، چند وقت پیش رفتم سراغ قسمت جانک نظر خواهی و دیدم همه ی نظراتی که فحش میداده اند و زمانی به جانک سپرده ام ، در آنجا هستند. بیش از 1500 تا  :) و دلیلی برای خواندنشان نبود. با یک کلیک پاک شد.  باورتان میشود کسی یا کسانی این همه خودشان را زحمت بدهند که به من فحش بدهند و دری وری بگویند ؟ شاید نمیدانستند که من حتی این ها را نخواهم دید.
به هر حال برایم جالب بود. 
خلاصه..این هم نظر خواهی. باز ِ باز  

[ 11:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]


Powered by MT3.35