مدتها بود با خواندن کتابی نگريسته بودم. يادم هست اولين کتابی که مرا به گريه انداخت ، کليدر دولت آبادی بود. در توصیف صحنه ی مرگ ستار زار ميزدم. چنان که ستار بهترين دوستم باشد. بادبادک باز خالد حسينی ياد آور آن بود که ميشود باز گريست. احمقانه است شايد ، اما احساس ميکنم آنچه بر حسن رفت را شخصا تجربه کرده ام . احساس ميکنم همراه حسن وقتی که بادبادک را برداشتيم و از خرابه خارج شديم ، کودکی مان را جا گذاشتيم . کودکی خود و آينده ی افغانستان / ايران را....
بادبادک باز ، خالد حسينی نام انگليسی : the kite runner نام سوئدی : flyga drake __________ پس نوشت : چند نامه ی اعتراضی دریافت کرده ام. آخری دوستی بود که پرسیده چرا " حق " نظر دادن به کسی نمیدهم. برایش توضیح دادم که چرا نظر خواهی را مدتی بسته ام. بعد با خودم خلوت کردم و دیدم این حق را نداشته ام . این هم نظر خواهی .. طبق معمول فحش ها و عقده گشایی ها درج نمیشود. راستی ، چند وقت پیش رفتم سراغ قسمت جانک نظر خواهی و دیدم همه ی نظراتی که فحش میداده اند و زمانی به جانک سپرده ام ، در آنجا هستند. بیش از 1500 تا :) و دلیلی برای خواندنشان نبود. با یک کلیک پاک شد. باورتان میشود کسی یا کسانی این همه خودشان را زحمت بدهند که به من فحش بدهند و دری وری بگویند ؟ شاید نمیدانستند که من حتی این ها را نخواهم دید. به هر حال برایم جالب بود. خلاصه..این هم نظر خواهی. باز ِ باز
|