November 29, 2007

Innocent flirt
( اگر ترجمه ی خوبی برای اصطلاح بالا دارید دریغ نکنید) 

با پائولا یکی از دوستان بعد از کار به بار رفتیم تا شرابی بنوشیم و گپی بزنیم. زنی 39 ساله است و اهل یکی از کشورهای آمریکای لاتین ،  4 پسر دارد که بزرگترین 20 ساله و کوچکترین 9 ساله هستند. همیشه هم درس و کار را توام میکند و من گاه از او میپرسم که این همه انرژی را از کجا می آورد.
بعد از ساعتی صحبت که بیشتر او میگفت و درد دل میکرد از پسر ها مینالید که آتش میسوزانند و او حریفشان نمیشود ، قصد رفتن کردیم و به او گفتم که میز را من حساب میکنم ، قبول کرد و گفت که دفعه ی دیگر او حساب میکند . هر چی به این گارسون  ایما اشاره کردیم  انگار نه انگار. ناچار بلند شدم و رفتم جلوی بار . منتظر بارمن بودم که مردی که روی یکی از صندلی های بار نشسته بود گفت : جای تو را گرفته ام ؟
گفتم : نه
گفت : آخر دیدم اینجا وایساده ای و این پا و آن پا میکنی .
گفتم : برای پرداخت آمده ام ، میخواهم پرداخت کنم.
خندید و گفت : با کمال میل چقدر حاضری بدهی ؟
خندیدم و گفتم : پول میز را میگویم بابا. امیدوار نباش.
  باز خندید و گفت : خوب، بالاخره سعی خودم را کردم .
گفتم : اوکی ، ولی فعلا فقط میخواهم پول میز را حساب کنم.
کمی مکث کردم و گفتم : شاید وقتی دیگر...
براق شد و گفت : امیدوارم . و با خنده ادامه داد : خرجی هم برایت نخواهد داشت ، مطمئن باش .
در این موقع بارمن سرش خلوت شده بود. پول میز را حساب کردم و برگشتم پیش دوستم و پرسید که با آن مرد چه میگفتید ؟ و برایش خلاصه تعریف کردم. خندید و گفت : چه با مزه ...
وقتی که پالتو هایمان را پوشیدیم و به سمت درب خروجی رفتیم مرد با لبخندی دست تکان داد و گفت : همینجا منتظرت باشم ؟
گفتم : میل خودت است ولی من برنخواهم گشت .  
گفت : بخت ِ بد ِ من ...
و ما هوای گرم بار را با هوای سرد ولی تمیز بیرون عوض کردیم.

در راه فکر میکردم . راستی چه اتفاقی افتاد ؟ چند جمله ی کوتاه که به من این احساس را میدهد که جذاب و  خواستنی هستم و احتمالا برای آن مرد هم همین احساس را خواهد داشت. ترجمه ی زیبایی برای این مکلامات در زبان فارسی نیست ، چرا که اصولا برای چنین مکالماتی در زبان فارسی جایی وجود ندارد. شاید اگر پائولا  به جای اینکه در یکی از کشورهای آمریکای لاتین متولد شده باشد ، در یکی از شهرهای ایران متولد شده بود ، به جای اصطلاح  " چه بامزه " ، حرفهای دیگری میزد ، حرفهایی که مملو از پیش داوری ها  در مورد آن مرد و همچنین در مورد من بود ـ تجربه مشترکی با همراهان  ایرانی داشتم و شماتت هایی از ایشان شنیده ام که بماند ـ شاید سن او و یا قیافه اش و یا نظراتش و مقاصدش و  هزار جیز ذیگر مورد تجزیه و تحلیل قرار میگرفت . چیزی که در رابطه با پائولا  پیش نیامد. او تنها به گفتن جمله ی کوتاهی قناعت کرد : چه بامزه .
و واقعا هم مسئله در حد همین جمله ی کوتاه بود . یک برخورد بامزه که هیچ قصد و غرض و مرضی به دنبال نداشت. نه آن آقا قصد همخوابگی با من داشت ، نه من چنین قصدی را در رابطه با او داشتم. تنها گفت و شنودی بود که دقایقی خوش را در اختیار هر دوی ما گذاشت. و راستی زیان چنین مکاماتی چیست و در کجاست ؟ 

در راه فکر میکردم که چرا بسیاری از ما این دقایق خوش را از خود و از همزیست هایمان دریغ میکنیم ؟ 
 flirt  در فارسی لاس زدن ترجمه شده است. ترجمه ی قشنگی نیست چرا که از کودکی به ما گفته اند که لاس زدن کار بدی است. ولی واقعا چرا باید flirt اینقدر بد به نظر بیاید ؟ 

در روابط زنان و مردان خیلی این برخوردها را دیده ام ...

ـ تو به آن آقا خندیدی ،
ـ  تو با آن خانم لاس زدی ،
ـ اون مرده به تو نظر داشت و اگر لیوان شرابش را برایت بلند کرد قصد داشت که خودت را بلند کند
( این جمله را دوست پسری که بعد از این برخورد به دوست پسر سابق بدل شد به من  گفته بود )
ـ اون زنه که بدش نمی آید. تو هم که انگار اهلش هستی ، خیال نکن که متوجه نبودم یه ساعت با هم دل میدادید و قلوه میگرفتید. 

راستی تمام اینها  نشان گر چیست ؟ چرا از اینکه انسانی که دوستش داریم مورد توجه دیگران قرار میگیرد ناراحت میشویم ؟ چرا فکر میکنیم توجه و احترام به ما به معنی این است که انسانی که احساسش را با ما شریک میشود  باید  از حق معاشرت و خوشروئی  با دیگران محروم باشد ؟  مرزها کجا هستند ؟ مرزها را چه کسانی میگذارند ؟

من جواب اینها را نمیدانم.
در این فکر ها بودم که با به یاد آوردن خاطره ای لرزشی چندش آور در تنم افتاد. دوست پسر سابق یکی از دوستانم را به یاد آوردم که  آشکارا با من  لاس میزد و مرا معذب میکرد تا جایی که به دوستم گفته بودم که مایل نیستم دوست پسرش را ببینم.(  و بی رودروایس از شنیدن تمام شدن رابطه شان اصلا احساس ناراحتی هم نکردم) .
 
راستی  مرزها کجاست و چه کسانی این مرزها را تعیین میکنند . اینها را من نمیتوانم جوابگو باشم.
اما در مورد خودم این را میدانم که میل و نیاز  به آزاد بودن مرا از رابطه   به سختی ترسانده  است. میدانم که اگر همراه مردی داشتم که احساس خود را با او شریک میشدم ، بخصوص اگر این همراه مرد ایرانی هم بود ، معمولا چنین برخوردی موجب مشکلات زیادی میشد. میدانم که من دلیلی نمیبینم که این برخوردها را منفی و قبیح بدانم و میدانم که این مسئله در یک رابطه به سادگی برگزار نمیشود.  این چیزها مرا از یک رابطه به سختی گریزان میکند. این که نتوانی خودت باشی . 

در این فکر ها بودم که پائولا  ، دوست آمریکای لاتینی ام گفت : میدانی مهشید ، زندگی مجردی ما زندگی آسانی نیست و نکات منفی زیادی دارد ، تنهایی ها و اینکه تمام تصمیم گیری ها به عهده ی خودت و صرفا خودت است. اما یک جنبه ی مثبت برایمان دارد ...

و با هم  ، تقریبا هم زمان گفتیم :ما تلخ و عبوس نشده ایم.  
و این تلخ نبودن ابدا ربطی به مجرد بودن و شیوه ی زندگی من ندارد. این مسئله در رابطه مستقیم با خصوصیات اخلاقی من قرار میگیرد. خصوصیات اخلاقی ای که از من زنی ساخته است که در آستانه ی 45 سالگی ، از خودم راضی هستم.

[ 22:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

November 27, 2007

مدتی پیش داشتم کار میکردم و رادیوی پ 1 ، یکی از کانال های رادیویی سوئد ، هم روشن بود.
گوینده داشت میگفت که در همه پرسی که انجام شده است ، یکی از سوالات این بود :: اگر خبری بگیرید که 6 ماه دیگر عمرتان به پایان میرسد و در عرض این 6 ماه هیچ بیماری هم نخواهید داشت ، این 6 ماه را چگونه صرف میکنید ؟
و بیش از 90 درصد ـ عدد دقیق را یادم نیست ـ گفته بودند که سفر خواهند کرد.

فکر کردم : بسیاری از ما برای راه افتادن منتظر این خبر هستیم . راستی چرا ؟

از این روست که تصمیم گرفتم یکی از آرزوهای بزرگم را عملی کنم. سفر به هند و گشت و گزار در آنجا. 
باید شروع به مهیا کردن مقدمات سفر باشم. امکانات مالی و شغلی و ...
و احتمالا تنها خواهم رفت. در سفر قبلی که البته خوشبختانه این قدر طولانی نبود ـ سفر به کبنه کایسه ـ متوجه مسئله ای شدم که تا به حال به آن فکر نکرده بودم ، شاید به این دلیل که تا به حال با آن کمتر مواجه شده بودم  و آن اینکه چقدر همسفر بد روی سفر تاثیر میگذارد و کل سفر را برایت به شکل یک خاطره نه چندان دل انگیز در می آورد.

این بار همراهان غرغرو و نق نقو و پر مدعا با خود نخواهم برد. اگر همراهی هم داشته باشم باید کسی باشد که راه برایش مهم باشد و  انسانهایی که همراه او هستند.

در برنامه ام گذاشته ام که روزی دوباره به کبنه کایسه هم بروم . این بار بدون غر و لند و زخم زبان های اطرافیان . مشکل بزرگم این است که جهت یابی ام افتضاح است و این سفر به تنهایی نسبتا غیر ممکن خواهد بود. ولی باید کسانی پیدا شوند که بدون غر و لند و اخم و تشر بتوانند سفر کنند. اگر چنین آدمهایی پیدا کردم. یک سفر دوباره به کبنه کایسه هم جزو برنامه خواهد بود.

وگرنه ، مقصد بعدی هند. حدودا سال آینده.  

[ 6:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

November 24, 2007

کمی از اینجا و آنجا از سر دلتنگی ...

جناح رفسنجانی خواستار گزارش دولت در رابطه با مصرف میلیاردها دلار عواید نفتی شده است.

آیا در دوران حکومت رفسنجانی کسی چنین حساب و کتابی از رفسنجانی و دولتش دیده بود ؟ 

رفسنچانی و خانواده اش ، دختر و پسرانش در عرض 25 سال از یک آخوند روزه خوان و خانواده اش به ثروتمندترین خانواده ی ایران تبدیل
شده اند. الان حرفشان این است که چرا تنها میخوری ؟

توجه کنیم ، اعتراض نه به دلیل بالاکشیدن درآمد ملی ، بلکه به دلیل عدم مشارکت در بالاکشیدن درآمد ملی است.  

آه که اگر این نفت را نداشتیم ... نمیدانم ، شاید حرف بی خودی باشد . شاید اگر این نفت را نداشتیم آنوقت مثل افغانستان در آمد اصلی مان از کشت خشخاش بود و به جای جمهوری اسلامی ، حکومت طالبانی را بالای سر خود داشتیم.
نیایید و بگویید ایران افغانستان نیست ، بیایید و بگویید فرقشان چیست ؟ فرق این حکومت با دولت طالبان چیست ؟ فرق مردمی که در استادیوم ورزشی  کابل برای دیدن نمایش سرگرم کننده ی  انواع اعدام توسط طالبانها جمع شده بودند با مردمی که در ایران به سری که بالای خاک قرار داده شده است سنگ می اندازند چیست ؟ فرق مردمی که سر برمیگردانند و اعتراض نمیکنند با هم چیست ؟ فرق انسانهای پاسیو که نواله ناگزیر را گردن خم میکنند با یکدیگر چیست ؟  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در فرانسه قوانین ظالمانه ی بازنشستگی ،موجب اعتصاب عمومی و به زانو در آمدن سرکوزی میشود.
در سوئد قوانین ظالمانه ی بارنشستگی موجب غر و لند مردم و در انتها  ادامه ی تثبیت این قوانین میشود. 
فرق این است.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب با دوستی به دیدن فیلم مایکل کلایتون Michael Clayton. رفتیم . فیلم خوبی است. 
این اتفاق فقط در فیلمهای آمریکایی می افتد ، که مردی پیشنهاد 10 میلیون دلاری را برای اثبات حقیقت نادیده بگیرد.
در دنیای واقعی ، به دور از پرده های سفید سینما ، آرتورها با آمپولی که به میان انگشتان پایشان تزریق میشود ، به آرامی میمیرند و مایکل ها دهان خود را با مقداری بسیار کمتر از 10 میلیون دلار می بندند و وجدان خود را در پای میزهای قمار و لیوان های الکل غیر قابل آزار میکنند.
دنیای واقعی بسیار واقعی تر از فیلمهای هالیوودی پیش میتازد و جان انسانها را زیر چرخهای خود لورده میکند.

اما همچنان کلونی را هستم. 
he is a man for all seasons

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مصاحبه ای کوتاه با سوزان فالودی . سوزان فالودی نویسنده ی کتابهای پر سر و صدای باکلاش ـ عقبگرد ـ و استلد ـ که نمیدانم فارسی چطوری ترجمه اش کنم ـ با کتاب جدیدی در مورد ترور و جنگ به صحنه آمده است. فالودی معتقد است که جنگ بر علیه تروریزم در آمریکا ، جنبش برابری جنسیتی را 50 سال به عقب برگردانده است. مصاحبه ی فالودی را در اینجا ببینید.

در صفحه ای که باز میشود روی  جمله ی Reportage: författaren Susan Faludi کلیک کنید

این گزارش را هم در رابطه با جنگ  عراق تحت نام عملیات هالیوود که نام کتابی است از دیو را هم اگر حالش را داشتید و توانستید گفتار سوئدی را تحمل کنید ببینید

و این گزارش از کتاب Rajiv Chandrasekaran   در مورد چگونگی انتخاب افراد برای پروزه های مختلف در عراق. واقعا جالب است . که در زمانی که بغداد دارد دود میشود و به هوا میرود ، افرادی برای یاد دادن چگونگی ترک سیگار به عراق فرستاده میشوند. این افراد البته باید یک دوره گزینش را طی کنند. در این گزینش سوالاتی از جمله به کی رای دادی ، آیا با سقط جنین مخالف هستی یا نه .. سوالات تایین کننده است.
رجیو در این کتاب سعی کرده است دلایلی برای آنچه عملیات عراق با به شکل کنونی در آورده است توضیح دهد. مثلا اینکه قوانین عبور مرور در عراق بر اساس قوانین ترافیک ایالت مری لند ریخته شده است.  

رجیو معتقد است که اگر آمریکایی ها واقعا قصد کمک به شرایط عراق را داشتند ، اگر اهمیت میدادند و به مردم عراق گوش میدادند و سعی میکردند با ایشان همراهی و همکاری کنند ، امروز شرایط عراق متفاوت بود.

نام کتاب رچیو چاندراسکاران :
Imperial Life in the Emerald City: Inside Iraq's Green Zone 

گزارش ها از برنامه ی خوب کبرا در تلویزیون سوئد برداشته شده است.


 

[ 7:47 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

November 20, 2007

پرسپولیس فیلمی که بر اساس کتابی با همین نام از  مرجان ساتراپی ، و با مشارکت خودش  ساخته شده است ، در فستیوال فیلم استکهلم روی صحنه است . این فیلم همین جمعه در سوئد اکران عمومی میشود.

امشب فیلم پرسپولین مرجان را دیدم. دستت درد نکند دختر ِ خوب ، بیش از 26 سال است که دهها سازمان سیاسی با نشریات و اعلامیه ها و سمینار ها و کنگره ها و  میتینگ هایشان ، کاری را که تو با کتاب و فیلمت کردی ، نتوانستند انجام دهند.
دستت درد نکند دختر ِ خوب.

قسمتی از فیلم پرسپولیس مرجان در یو توب.

[ 22:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

November 19, 2007

دستگیری مریم حسین خواه به دلیل فعالیتش در سایت زنستان و سایت کمپین ، و وثیقه ی 100 میلیون تومانی ، مسئله ی بسیار مهمی را نمایان  میکند.
باید منتظر موج دستگیری های جدید باشیم. 
هزینه ی تنفس را بالا میبرند تا نفس را ببرند.
سوال این است : آیا قادرند این موج را خاموش کنند ؟

 

[ 21:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

November 17, 2007

شنیدم :
در صمیمیت نیازی به فکر کردن قبل از حرف زدن نیست.در روابط صمیمانه آدم تکلیفش با یک نفر مشخص است ، و هر چی احساس میکند و فکر میکند میتواند  صمیمانه و صادقانه بیان کند .
رابطه ای که توانستی در آن بدون فکر کردن به عواقب ، فکر و اندیشه ات را بیان کنی ، رابطه ی صمیمانه ای است. وقتی که بتوانی بنشینی و بدون دغدغه ی از خدشه دار شدن رابطه  آنچه در دلت است بیان کنی  و آنچه به آن فکر میکنی .

با خودم گفتم :
آیا چنین رابطه ای دارم ؟ آیا در میان اطرافیانم ، دوستانم ، کسانی که دوستشان دارم ، کسانی هستند که چنین رابطه ای با ایشان داشته باشم ؟ و شروع کردم به فکر کردن...

تا چند ماه پیش جوابم به این سوال مثبت بود. لازم نمیدیدم  فکر کنم ، لازم نمیدیدم  وقتی برای جستجو بگذارم ، بی تردید به خودم میگفتم : آری . 
امروز ...شناختم از دنیای پیرامونم بهتر از آن است که بتوانم اینطور خودم را گول بزنم.

و این خوب است.

[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

November 16, 2007

بعد از دوش گرفتن صبحگاهی ، قهوه درست کردم و تلویزون را برای برنامه ی صبحگاه و اخبار و ... روشن کردم . یعد از پخش چند دقیقه اخبار ، محریان برنامه در استودیو مصاحبه ای داشتند با یک مهمان خارجی  که این مصاحبه به زبان انگلیسی انجام میشد. در حمام بودم و مشغول کرم زدن به صورت و موهایم ( کرم های مختلف البته :) که این مکالمه را شنیدم :
مصاحبه گر :
 it is not ur first time in sweden , do u like it ?
مصاحبه شونده :
yes , i do .
- realy ? u like Sweden in november ?
- Yes i do.
از حمام با صدای بلند گفتم :
Something wrong with the guy .
صدای مصاحبه کننده  را شنیدم که با خنده گفت :
what is wrong with u?

و زدم زیر خنده.  سینگل لایف ، یا زندگی مجردی که ترجمه اش میشود ، جنبه های مثبت و منفی زیاد دارد. یکی از جنبه های منفی اش این است که کسی را نداری که ساعت 6 صبح یک روز کاری ، خنده هایت را با او قسمت کنی .

پس نوشت : چند وقت پیش دوستی از ایران پرسشنامه ای در جهت شیوه های مختلف همزیستی برای من فرستاد . او این کار را برای یک تحقیق دانشگاهی در ایران میکرد. و برایش در مورد شیوه ی جدا زی توضیح داده بودم. شاید کمی در این باره نوشتم. اگر این سلف سرویس ـ خود تعمیری ـ ام اجازه بدهد.


 

[ 6:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

November 13, 2007

مدتها بود با خواندن کتابی نگريسته بودم. يادم هست اولين کتابی که مرا به گريه انداخت  ، کليدر  دولت آبادی بود. در توصیف  صحنه ی مرگ ستار زار ميزدم. چنان که ستار بهترين دوستم باشد.
بادبادک باز خالد حسينی ياد آور آن بود که ميشود  باز  گريست. احمقانه است شايد ، اما احساس ميکنم آنچه بر حسن رفت را شخصا تجربه کرده ام .  احساس ميکنم  همراه حسن وقتی که بادبادک را برداشتيم و از خرابه خارج شديم ، کودکی مان را جا گذاشتيم . کودکی   خود و آينده ی افغانستان / ايران را....

بادبادک باز ، خالد حسينی
نام انگليسی : the kite runner
نام سوئدی : flyga drake

__________

پس نوشت : چند نامه ی اعتراضی دریافت کرده ام. آخری دوستی بود که پرسیده چرا " حق " نظر دادن به کسی نمیدهم.
برایش توضیح دادم که چرا نظر خواهی را مدتی بسته ام. بعد با خودم خلوت کردم و دیدم این حق را نداشته ام .
این هم نظر خواهی .. طبق معمول فحش ها و عقده گشایی ها درج نمیشود.
راستی ، چند وقت پیش رفتم سراغ قسمت جانک نظر خواهی و دیدم همه ی نظراتی که فحش میداده اند و زمانی به جانک سپرده ام ، در آنجا هستند. بیش از 1500 تا  :) و دلیلی برای خواندنشان نبود. با یک کلیک پاک شد.  باورتان میشود کسی یا کسانی این همه خودشان را زحمت بدهند که به من فحش بدهند و دری وری بگویند ؟ شاید نمیدانستند که من حتی این ها را نخواهم دید.
به هر حال برایم جالب بود. 
خلاصه..این هم نظر خواهی. باز ِ باز  

[ 11:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

November 10, 2007

دیشب کریستال نایت بود ، با دخترم بیرون  بودیم و سر شام  به او گفتم : میدانی که امشب کریستال نایت است ؟
با عصبانیت گفت : آره ، ولی این همه در سراسر جهان کشته شده اند ، جرا برای آنها یادبود نمیگیرند ؟ این صهیونیست ها خیلی تبلیغ میکنند.

گفتم : داری وارد دیسکورس خطرناکی میشی . مسئله ی آلمان نازی و جنایاتش را از صهیونیسم جدا کنیم عزیزم.
و باید به یاد کریستال نایت و بقیه شبهای یهود کشان بود. تنها اگر به یادشان باشیم میتوانیم از تکرارشان جلوگیری کنیم . به یاد داشته باشیم که راسیسم و نازیسم با انسان و انسانیت ضدیت دارد . صهیونیسم نیز یک نوع از همین اندیشه ی ضد انسانی است. صهیونیست ها یهودی هستند ولی یهودی صهیونیست نیست.  اگر صهیونیست ها از مسئله ی کشتار یهودیان سوء استفاده میکنند به دلیل کم کاری بقیه مردم در از آن خود کردن تمام حرکات انسانی است. این ما هستیم که باید برای انسانیت بایستیم تا اجازه ی    سوء استفاده را به اندیشه ی غیر انسانی ندهیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داشتم در باره ی دلارام میخواندم .
در کشوری که در زمان ازدواج کم کم به اندازه ی وزن دختر طلا مهر میکنند ، گروهی سال تولد دختر را ـ مثلا 1360 ـ و گروهی دیگر که میخواهند خود را مدرن تر نشان دهند ، ورشن میلادی سال تولد دختر را که همینطوری حدود 600 سکه جیرینگی کاسبی میکنند ، را مهر دختر قرار میدهند ، دلارام و همسرش محضر های تهران را زیر پا گذاشتند تا بتوانند جایی را پیدا کنند که در عقد نامه ذکر کنند که دلارام هیچ مهریه ای تقاضا نکرده است. و تنها تقاضایش ، شروط عقد بود.
من مخالف مهریه هستم ، مهریه گذاشتن را در سرزمین بی حقوق ایران میفهمم ولی مخالف آن هستم. وقتی که دولت و قوانین آن   پشت ستم مرد مدارانه می ایستند ، مهریه یکی از راه های سبک کردن این ستم است. و دیدن زنانی مثل دلارام که در همین شرایط بر خلاف جریان شنا میکنند باعث گرم شدن دلهای یخ بسته است.
دلارام فردای ایران است ، فردای زن مستقل و آگاه و آزاد ایرانی ...

دلارام علی به عنوان فعالیت بر علیه امنیت ملی حکم زندان و شلاق گرفته است. اگر چنین زنی خطری برای امنیت ملی به حساب می آید پس به آن ملی و امنیت آن باید ر... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدتی پیش اگر کسی از من میپرسید که مرد ایده آلم کیست میگفتم که یک میکس از چند مرد است. طنز چارلی چاپلین ، هوش انشتین ، گذشت ماندلا و ظاهر آل پاچینو  باضافه ی انسانیتی که در تمام این انسانها وجود دارد ( آقایانی که مدتی در زندگی ام حضور یافتید ! ، متوجه شدید چرا رابظه طولانی نبود و چرا انتخاب شما دائمی نبود ؟به هر حال این انتظار طولانی را  نمیشود تنها به سر کرد دیگر :) ) امروز که به توقعات خود نگاه میکنم ، فکر میکنم که زیاده خواه بوده ام ، آخه تمام این ها در یک انسان مگر میتواند جمع شود ؟ محال است . خود همین انسانها هر کدام دچار مشکلات و مسائلی بودند که زندگی مشترک را با ایشان غیر ممکن میکرد . خلاصه تصمیم گرفتم که در خواسته هایم تجدید نظر کنم و آنها را تخفیف دهم . امروز دیگه اینقدر توقع ندارم . جرج کلونی کافیست :))  
راستی کسی میداند که جرج  وبلاگ میخواند یا نه ؟ :)) 

 

[ 8:27 | مهشيـد ]

November 6, 2007

دلارام علی را زندانی کنید

دلارام علی زنی است که به حقوق برابر انسانها معتقد است
دلارام زنی است که اعتقاد دارد که زن بودن او نباید مانعی در پیشرفت او باشد
دلارام اعتقاد دارد که او نیز یک انسان است و باید از حقوق انسانی برخوردار شود
دلارم نمیخواهد برای حق نگهداری از کودکش ، مجبور به زجه و گدایی محبت شود
دلارام  فکر میکند  حق تحصیل ، حق سفر ، حق کار ، حق تایین مسکن، حق طلاق ، حق نگهداری از کودکش ، حق تصمیم گیری در مورد لباس و زندگی اش   حقوق مسلم یک انسان است
دلارام فکر میکند که او نیز یک انسان است.
دلارام در کشوری زندگی میکند که نیم انسان شمرده میشود
آنچه دلارام حق مسلم خود میداند ، در قوانین کشوری که در آن زندگی میکند جرم است.
دلارام مجرم است.
دلارام علی و تمام زنانی که فکر میکنند انسان هستند و فکر میکنند بر طبق  قوانین جهانی حقوق بشر باید با ایشان رفتار شود مجرم هستند.

دلارام را زندانی کنید. تمام زنان  و مردان برابر خواه را زندانی کنید تا آنجا که دیگر جایی در زندانهایتان باقی نماند.
روزی دربهای این زندانها باز خواهد شد ، روزی دلارم و زنان و مردان انسان گرا از این دروازه ها خواهند گذشت
روزی  مردمانی  در گوشه و کنار دنیا از حکومتی یاد خواهند کرد که زنان و مردانش را به جرم درخواست حقوق انسانی به زندان می انداخت.
روزی کودکانی در کتابهای قدیمی تاریخ ، از حکومتی خواهند خواند که حق دیدار کودکانی دیگر را از مادرانی دیگر ستانده بود.
آن روز آن کودکان در آن کتابها میخوانند که این حکومت نیز همانند تمام حکومت های ضد مردم دیگر  در روزگاران قدیم نیست شد.
و کودکان خواهند خواند تا آزادی را قدر بدانند و به یاد بیاورند که برای آنچه دارند ، بهای سنگینی پرداخت شده است.

آن روز خواهد رسید
و من آن روز را انتظار خواهم کشید ، حتی زمانی که نباشم.
تا آن روز
دلارام را زندانی کنید ، مبادا که اندیشه ی دلارام به دیگرانی که تنها به لقمه ی امروزشان می اندیشند سرایت کند.

دلارام را زندانی کنید.

[ 20:38 | مهشيـد ]

November 3, 2007

تفاوت ها و شباهت ها در فیلم های تبعید و مهاجرت (محمد عقیلی)

درهشتمین دوره ی جشنواره ی بین المللی سینمای در تبعید که از پنجم تا چهاردهم اکتبر در یوتبوری برگزارشد، علاوه بر نمایش فیلم، برنامه های جنبی درارتباط با فیلم نیز برگزارشد که ازجمله می توان به سخن رانی سیروس وقوعی، کارشناس و پژوهشگر فیلم درمورد تفاوت ها و شباهت های سینمای درتبعید و در مهاجرت اشاره کرد که به زبان سوئدی اجراشد. پایه ی سخن رانی سیروس وقوعی، تحقیقی دانشگاهی ست که خود او انجام داده است. او درگفتگویی با ما در محل برگزاری جشنواره ابتدا به تعریف تبعید و مهاجرت و یا لزوم دادن چنین تعریفی پرداخت.
 گفتگو با سیروس وقوعی، بخش اول
سیروس وقوعی در ادامه ی گفتگو باتوجه به بررسی هایی که روی دو نوع فیلم در تبعید و درمهاجرت که دردوره های مختلف جشنواره ی سینمای در تبعید به نمایش درآمده اند انجام داده، تفاوت ها و شباهت های آنها را برمی شمرد و به جنبه های مختلف تحول و دگرگونی این نوع سینما و همچنین به عنوان نمونه به چند فیلم ساخته شده توسط فیلمسازان ایرانی در سوئد نیزمی پردازد.
 گفتگو با سیروس وقوعی، بخش دوم

 ، متن فوق را به طور کامل از سایت رادیو پژواک کپی کردم . آدرس مربوط به این مصاحبه را نیز در اینجا ببینید .صحبت های  سیروس وقوعی که بر اساس مطالعات دانشگاهی او در زمینه ی فیلم و سینماست  بسیار شنیدنی و قابل تامل است . تفاوت هایی که او روی آن دست میگذارد ، تفاوت هایی است که احساس میشد ولی اکنون با هوشیاری فرموله شده اند  که در جامعه ی ایرانی ، کاری نوین محسوب میشود . قرار است بخش سوم آن نیز روی سایت قرار گیرد که اگر چنین شد خبرتان میکنم.

[ 9:30 | مهشيـد ]

November 2, 2007

روی صندلی اش نشسته است و فقط نگاه میکند. چیزی نمیپرسد . منتظر است که من حرف بزنم. و خوب من هم برای همین اینجا هستم.
ـ با خودم درگیر شده ام ، چهره ای که از خودم مجسم داشتم ، برای خودم رنگ پریده شده است. احساس میکنم زیر پایم خالی است.
ـ چرا ؟
ـ میخواهم تو به من بگویی چرا. 
لبخند میزند  و میگوید : کار من این نیست. من به تو کمک میکنم که جوابها را پیدا کنی. بزرگترین مشکلت چیست ؟
ـ گفتم که با خودم درگیر هستم .  احساس میکنم آدم خوبی نیستم  ، که آنقدر که دیگران فکر میکنند مهربان نیستم . و اینطوری هم به من نگاه نکن ، من آنکه فکر میکنی ، نیستم.
ـ چه طوری بهت نگاه میکنم ؟ فکر میکنی من چه فکر میکنم ؟
ـ من پرفکتشونیست نیستم . اصلا.
ـ نه ، اصلا اینطور فکر نمیکنم. کاملا از خصوصیاتت پیداست که پرفکتشونیست نیستی .
ـ یعنی چی ؟
ـ ببین ، یک پرفکتشونیست خودش را خیلی سریع نشان میدهد ، اصلا همین لباس پوشیدن تو ...
ـ مگه لباس پوشیدنم چه اش است ؟
میخندد و میگوید : طوری اش نیست. اصلا ... اما سوال کردی و جواب میدهم. تو باری به هر جهت لباس میپوشی . معلوم است که وقت زیادی جلوی آینه بابت انتخاب لباس صرف نمیکنی ، احتمال میدهم که  اکثریت لباسهای کمدت هم سیاه هستند.احتمالا صبح که داشتی میرفتی سر کار ، کمد را باز کرده ای و چیزی که دم دست بود ورداشتی و تن کرده ای .  و احتمالا  این کار معمولت است ، بجز مواردی که شاید برای مراسم خاصی یا مهمانی یا ... قدری دقتت بیشتر است.  لباسهایت پراکتیک هستند و کم زحمت. بو امیک .
ـ و این چه چیزی را ثابت میکند  ؟
ـ چیز خاصی را ثابت نمیکند ، سپرت را آماده نکن. من قصد حمله به تو را ندارم. این فقط نشان میدهد که تو پرفکتشونیست نیستی . همین. در مورد خوبی هم که گفتی ، من اصلا مسئله ای ندارم که فقط تو بنشینی و حرف بزنی ، فقط یک چیزی را توجه داشته باشیم که مسیر را درست برویم . آدمی که خوب نباشد ، خوب بودن خود را زیر سوال نمیبرد و برایش مسئله نمیشود که آیا اصلا خوب هست یا نه. یعنی اصلا برایش مهم نیست ، اصلا به این مسئله فکر نمیکند. و نمیگویم که تمام کسانی که به این مسئله فکر نمیکنند آدمهای خوبی نیستند ، نه . مکانیزم آدمها متفاوت است. اما کسی که خوب نیست ، اصلا نمینشیند و به خود بگوید که من خوب هستم یا نه. این منولوگ  یا دیالوگ را با خودش ندارد. قصد قطع کردن رشته ی فکرت را ندارم ، اما بیا مسیر را مشخص تر داشته باشیم که بتوانیم به جایی برسیم .

با خودم گفته بودم که دو یا سه جلسه  میروم تا ببینم که به کجا میرسم . ساعتی 750 کرون ، پول کمی برای من نیست و بودجه من اجازه ی این خرجها را معمولا نمیدهد. اما بعد از این جلسه  تصمیم گرفتم تا زمانی که به نتیجه ای برسم ادامه دهم. شاید همان دو یا سه جلسه شد ، شاید بیشتر . و وقتی دقیقتر نگاه میکنم ، این هزینه ، برای باز یابی آرامش ، هزینه ی چندان بالایی نیست.  

فقط یک بدی که این روانشناس ما دارد این است که مثل فیلما کاناپه ندارد که بتوانی بروی رویش دراز بکشی و حرف بزنی .این همه پول میگیری  قزبیت یک کاناپه بخر دیگه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا از دولت فعلی سوئد و عملکردهایش دل خوشی ندارم ـ از دولت قبلی هم دل چندان خوشی نداشتم ، همان داستان قدیمی  مار  و اژدها ـ اما دیگر کم کم دارد دلم برای فردریک راینفلد می سوزد. یک ماجرا بعد از ماجرای دیگر . وزرایی که تقلب های اجتماعی و اقتصادی داشته اند و یکی بعد از دیگری مجبور به ترک میدان شده اند و حالا هم این....
خانم اولریکا شن استروم ، مشاور و دست راست نخست وزیر سوئد گند بزرگی به بار آورد که موجب کناره گیری او شد. ماجرا این بود  که مچ ایشان در شبی  که وظیفه ی  کشیک دولتی  را عهده دار بود ،در یکی از بار های شهر استکهلم ، با یک خبرنگار مست و ملنگ ، در حال  بوس و کنار گرفته شد.
بد شانسی پشت بد شانسی :))
این که یک شب کشیک مسائل اضظراری مملکت باشی و بروی پی الواتی یک چیز ، این که همان شب یک خبرنگار عکاس ، دوربین بدست از کنار رستورانی که تو پشت پنجره اش نشسته ای به طور اتفاقی !!! ـ واقعا اتفاقی بود ؟ ـ رد شود و وقتی داری از خبرنگار تلویزیون چهار لب میگیری عکست را بیاندازد خوب بد بیاری است دیگر ...
اما این بدبیاری را خریت هایی تکمیل میکند.
آخه الاغ ، حالا میخواستی بری صفا ، حتما باید شب کشیک میرفتی ؟ یا  حتما باید در یک رستوران میرفتی ؟ خوب طرف را دعوت میکردی خانه ات و یا خودت میرفتی خانه اش و شاید مسئله از بوس و کنار هم فراتر میرفت و ...
بعد هم که وقتی کلی مشروب خوردند ، ، صورت حساب را میدهند به صاحب کارشان که پرداخت کند ـ در اینجا تلویزیون 4 ـ آنهم صورت حسابی که حدود 1000 کرون بود ، خوب آدم وقتی اینقدر گند کاری کرد ، لااقل نمیگذارد بوی قضیه بیشتر بپیچد ، شن استروم ادعا کرده بود که فقط یکی دو گیلاس شراب خورده است ، و صورت حساب نشانگر میزان مصرف بالای مشروبات الکلی بود. آخه هزار کرون هم چیزی بود که  نمبتوانستید خودتان پرداخت کنید و باید اینطوری دروغتان را رو کنید ؟ 
فردریک راینفلد که در کنفرانس مطبوعاتی با عصبانیت به خبرنگارانی که شن استروم را مست میخواندند جواب میداد که : شما از کجا میدانید که مست بوده و چطور مطمئن هستید ؟ با دیدن صورتحساب و تعداد شراب و آبچو هایی که مصرف شده بود دهانش بسته شد و از شن استروم خواست که استعفا دهد. خوب این همه جز پیامد یک سری خریت است ؟ نیست دیگه ...
مسئله ی دیگر که مطبوعات البته رویش تکیه ی زیادی نمیکند ولی در کنار قضیه اشاره ی کوچکی به آن شده است مسئله ی متاهل بودن خانم شن استروم است ـ که البته اگر ایشان مرد بود و این اتفاقات پشت سر هم به همین روال می افتاد احتمالا شکل قضیه کمی تا قسمتی تغییر میکرد ـ و دقیقا نمیدانم که برخورد همسر ایشان در این روزها که عکسهای همسرش در حال ماچ و بوسه در صفحات اول تمام روزنامه های سوئد موجود بود چه است.
توجه داشته باشید که این مسائل در قابل اعتماد بودن سیاست مداران در غرب بسیار موثر است.

خلاصه این راینفلد بدبخت ، دلم واقعا برایش میسوزد ، معلوم نیست چند تا از این گاف های بزرگ تا مدتی که بر تخت است خرش را خواهد گرفت.

کشیک دولتی را توضیح بدهم : در اینجا لااقل اینطور است که هر شب که اعضای دولت به خانه ها میروند ، یکی کشیک میشود ـ و در مدت کشیکش حسابی هم حقوق میگیرد ـ که تمام مدت به هوش و قابل دسترسی باشد که اگر اتفاقی افتاد همه ی اعضای دولت را در کوتاهترین مدت خبر کند و جمع آوری کند. سوئد کشور آرامی است و مقداری دور از دنیا ، اتفاق خاصی که به سوئد ربط داشته باشد معمولا نمی افتد. و این کشیک ها معمولا کار خاصی انجام نمیدهند. ولی وقتی اینطور گاف میدهند حسابی گند بالا می آورند دیگر. این که گند بزنی و دروغ هم بگویی و .... مسئله را نور الی نور میکند. 

پس نوشت : خیالم راحت شد ، فکر میکردم این طفلی اولریکا بعد از این گندی که بالا آورده و احتمالا اختلاف خانوادگی را هم به دنبال دارد ، و اینکه به خاطر احتمال رشوه گیری دادکاهی میشود ،  لابد مشکل اقتصادی هم خواهد داشت ، بلاخره بی کار شده  دیگه.... اما نه. خیالم راحت شد. اولریکا شن استروم به خاطر گلکاری حرفه ای اش  ، از دولت سوئد ، دو میلیون کرون پاداش میگیرد تا بتواند با خیال راحت دنبال کار جدیدی ـ و احتمالا رستوران جدیدی برای بوس و کنار ـ باشد.
این مسائل در اکثر کشورها اتفاق می افتد. فرق یک کشور دمکراتیک این است که این مسائل رو میشود و ملت را حرص میدهد.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قول سید علی صالحی ، حال همه ی ما خوب است ، ولی تو باور نکن.

 

[ 23:04 | مهشيـد ]

اگر رابطه ی عاشقانه ای داشته باشی ، دوست پسر یا دختری داشته باشی ، و رابطه تمام شود ، مدتی وقت و انرژی از تو تلف میشود که رابطه را پشت سر بگذاری ، این برای پیرامون تو هم قابل قبول و پذیرش است. معمولا میشنویم که : فلانی حالش بد است ، با دوست پسرش تمام کرده.  و مسئله بسیار عادی است. مهم نیست که رابطه چقدر طول کشیده باشد ، اما برای همه این انتظار وجود دارد که حالا که یک چنین رابطه ای تمام شده ، باید طرف وقت کافی ـ و یا حتی پشتیبانی دوستان را  ـ داشته باشد تا رابطه را پشت سر بگذارد.

عین این اتفاق در مورد روابط دوستانه ی ما عادی تلقی نمیشود . تمام شدن دوستی ها برای بسیاری از ما با بحران همراه نیست ، چرا ؟ دوستی ها را به سادگی کنار میگذاریم ، در تمام شدن آنها اشکی نمیریزیم ، غمگین نمیشویم ، چرا ؟

آیا دلیل  اصلی اش این نیست که برای دوستی های عادی مان ارزش کمتری قائل هستیم ؟( یا شاید اصلا ارزشی قائل نیستیم ). بارها دیده ام که آدمها دوستی چندین ساله را چنان کنار گذاشته اند که انگار هیچ بوده است و  هیچ جایی در زندگی شان به خود اختصاص نداده ، اما همین آدمها برای تمام شدن رابطه با دوست پسری که مدتی با او بوده اند زار زده اند و گریسته اند ، چرا ؟ آیا تنها به این دلیل نیست که آن دوستی ها برای ایشان از ابتدا ارزشی نداشته و فقط برای ترس از تنهایی و پر کردن ساعات تنهایی آن را انتحاب میکرده اند ؟راستی چنین آدمهایی برای پارتنرشان ارزش بیشتری قائل هستند ؟ یا ارزشها تماما حول خود ایشان خلاصه میشود ؟ سوال من اینجا زیر سوال بردن روابط این آدمها نیست. اگر سوال میکنم بیشتر برای این است که بتوانم مکانیزم چنین روابطی را بهتر درک کنم.

من برای تمام شدن دوستی هایم زار  هم میزنم ،به خودم حق میدهم که برای مرگ دوستی سوگواری کنم. این مسئله برای من به دلیل ارزشی است که برای دوستی ، برای رابطه قائلم . برای اینکه انسانها را نه برای ترس از تنهایی و پر کردن لحظات تنهایی ، بلکه به دلیل خصوصیاتی که فکر میکنم ایشان دارندـ شاید گاه اشتباها ـ انتخاب میکنم. 
در مرگ رابطه ،  می ایستم و به خودم نگاه میکنم. و به رابطه و به دیگر روابطم. رابطه ای که چندین سال از زندگی مرا برای تنیده شدن به خود اختصاص داده است ، با یک " به دَرک "  نمیتوانم کنار  بگذارم.


روابط غیر دوستانه ، سیگنال های زیادی از خود منعکس میکنند . اینکه تو این سیگنال ها را دریافت نکنی و یا دریافت کنی و آنها را به حساب نیاوری برمیگردد به شناختی که از خودت داری ، و به  ارزشی که برای خودت قائل هستی. 

اگر از عزت نفس کافی برخوردار نباشی ، نمیتوانی آدمهایی را که دور و برت هستند ،به درستی  انتخاب کنی .
اگر قدر خودت را ندانی ، و به ارزش خودت آگاه نباشی ، به نامهربانی های روابطی که در پیرامونت هستند تن میدهی . چه این روابط دوستی های نادوستانه باشند و چه پارتنرهای غیر قابل اعتماد  و یا حتی روابط اجتماعی که در محیط کارت داری.

 

[ 0:41 | مهشيـد ]

November 1, 2007

همکارم : ببین مشید ، تو تخم مرغ میخوری ؟
ـ منظورت اینه که یعنی همین  الان ؟
ـ نه ، کلا ..
ـ اوهوم
ـ چه جور مرغی ؟
ـ هوم ؟ مرغی که قد قد کنه ...
ـ نه ، منظورم اینه که وقتی میخوای تخم مرغ بخری ، نگاه میکنی  که مرغ مثلا آزاد باشه و بگرده ، یا مثلا غذاش ذرت باشه یا ...
ـ نه جانم ، من به زندگی شخصی مرغه کاری ندارم .

تو هر محل کاری یه چند نفری پیدا میشوند که کنار شغل اصلی شان ،  چیزهایی میفروشند. یکی زینت آلات میفروشه و یکی روغن زیتون یا چی میدونم چی ... این همکار ما هم تخم مرغ  میفروشه.

 ________________________________________

 

نقاشی از فرهاد فروتنیان

[ 0:12 | مهشيـد ]



Powered by MT3.35