دکتر زانویم را معاینه کرد و گفت : کبودی هایش هم برطرف شده است. مشکلی نداری ؟ ـ سردرد ، من قبلا اصلا سردرد نداشتم. الان روزی چند بار سردرد شدید میگیرم. صبح ها با درد بیدار میشوم. ـ هوم ... پس به هر حال ضربه ی مغزی خورده بودی . ـ گفتند که نخوردم. در بیمارستان گفتند. ـ میتواند اثرش بعدا بیاید. چطور پایین آمدی ؟ ـ وقتی به هوش آمدم ، به پشت روی آسفالت دراز کشیده بودم . ـ به هوش آمدی ؟ یعنی بی هوش بودی ؟ چقدر ؟ ـ میگم که بی هوش بودم دیگه ، تو وقتی بی هوش میشی وقت میگیری که من بگیرم ؟ خندید و گفت : پس حتما ضربه ی مغزی خوردی. ـ خوب چه کار کنم حالا ؟ ـ کاری نمیتوانی بکنی ، سردرد ها را با مسکن تسکین بده. باید تحمل کنی تا بتدریج برطرف شود. ـ برطرف میشود ؟ منظورم این است که ... ـ میدانم منظورت چیست. شاید هم نه. شاید هم سردرد یک جزئی از زندگی ات شود . ـ شیت.. ـ دیگه چی ؟ ـ دستم ... دستم را معاینه کرد و بالا و پایین کرد ـ این که داره خوب پیش میره ـ طول میکشه بابا . کند پیش میره. وقتی که یوگا میکنم اینقدر درد میگیره که نگو. ـ ورزش را دوباره شروع کردی ؟ کی ؟ ـ دو هفته ای میشه. ـ روی دست که نیاستادی ؟ ـ نه بابا ، دردش پدرم را در میاره. همین ورزشهای معمولی یوگا. خیلی کند پیش میره. ـ دختر جان، مچ دستت در رفته ، استخوان دستت از دو جا ترک برداشته ، هنوز یک ماه نشده که گچ را باز کردی . خوب باید وقت بدی که خوب بشه دیگه. این بدن توست ، اجاق مایکرو ویو نیست که میخوای تند پیش بره. هر چیزی وقت خودش را می برد. زیر لب تکرار کرد ، اجاق مایکرو ویو نیست که ... و آهسته خندید ، و بعد خنده ی بلندی کرد. ـ آِ ، خیلی انگار از حرف خودت خوشت آمد. این را با لجبازی گفتم . پیرمرد با خنده گفت : خوب تو که تنها کسی نیستی که حق متلک گفتن داشته باشد که. ولی بامزه بود ها . مگه نه ؟ در حالی که قیافه ی رنجیده ای به خودم گرفتم گفتم : اصلا هم... 260 کرون حق ویزیتش را روی میزش گذاشتم و ازش برای اینکه با اینکه تمام وقتهایش از قبل رزرو شده بود ،پیشنهاد کرده بود که قدری زودتر شروع کند و مرا قبل از تمام مریض هایش ببیند تشکر کردم و نسخه دارو هایم را که نوشته بود گرفتم و در کیفم گذاشتم. بلند شدم و سمت در رفتم ، شنیدم که آهسته پیش خودش گفت : اجاق مایکرو ویو نیست که ، هه هه هه ، با مزه بود . قبل از بیرون رفتن از در ، برگشتم و گفتم : دکتر ... ـ هان ؟ ـ خیلی هم بامزه بود.. بلند خندید و گفت : میدونستم ...
|