October 11, 2007

دکتر زانویم را معاینه کرد و گفت : کبودی هایش هم برطرف شده است. مشکلی نداری ؟
ـ سردرد ، من قبلا اصلا سردرد نداشتم. الان روزی چند بار سردرد شدید میگیرم. صبح ها با درد بیدار میشوم.
ـ هوم ... پس به هر حال ضربه ی مغزی خورده بودی .
ـ گفتند که نخوردم. در بیمارستان گفتند.
ـ میتواند اثرش بعدا بیاید. چطور پایین آمدی ؟
ـ وقتی به هوش آمدم ، به پشت روی آسفالت دراز کشیده بودم .
ـ به هوش آمدی ؟ یعنی بی هوش بودی ؟ چقدر ؟
ـ میگم که بی هوش بودم دیگه ، تو وقتی بی هوش میشی وقت میگیری که من بگیرم ؟
خندید و گفت : پس حتما ضربه ی مغزی خوردی.
ـ خوب چه کار کنم حالا ؟
ـ کاری نمیتوانی بکنی ، سردرد ها را با مسکن تسکین بده. باید تحمل کنی تا بتدریج برطرف شود.
ـ برطرف میشود ؟ منظورم این است که ...
ـ میدانم منظورت چیست. شاید هم نه. شاید هم سردرد یک جزئی از زندگی ات شود .
ـ شیت..
ـ دیگه چی ؟
ـ دستم ...
دستم را معاینه کرد و بالا و پایین کرد
ـ این که داره خوب پیش میره
ـ طول میکشه بابا . کند پیش میره. وقتی که یوگا میکنم اینقدر درد میگیره که نگو.
ـ ورزش را دوباره شروع کردی ؟ کی ؟
ـ دو هفته ای میشه. 
ـ روی دست که نیاستادی ؟
ـ نه بابا ، دردش پدرم را در میاره. همین ورزشهای معمولی یوگا. خیلی کند پیش میره.
ـ دختر جان، مچ دستت در رفته ، استخوان دستت از دو جا ترک برداشته ، هنوز یک ماه نشده که گچ را باز کردی . خوب باید وقت بدی که خوب بشه دیگه. این بدن توست ، اجاق مایکرو ویو نیست که میخوای تند پیش بره. هر چیزی وقت خودش را می برد.
زیر لب تکرار کرد ، اجاق مایکرو ویو نیست که ... و آهسته خندید ، و بعد خنده ی بلندی کرد.
ـ آِ ، خیلی انگار از حرف خودت خوشت آمد. این را با لجبازی گفتم .
 پیرمرد با خنده گفت : خوب تو که تنها کسی نیستی که حق متلک گفتن داشته باشد که. ولی بامزه بود ها . مگه نه ؟
در حالی که قیافه ی رنجیده ای به خودم گرفتم گفتم : اصلا هم...
260 کرون حق ویزیتش را روی میزش گذاشتم و ازش برای اینکه با اینکه تمام وقتهایش از قبل رزرو شده بود ،پیشنهاد کرده بود که قدری زودتر شروع کند و مرا قبل از تمام مریض هایش ببیند تشکر کردم و نسخه دارو هایم را که نوشته بود گرفتم و در کیفم گذاشتم. بلند شدم و سمت در رفتم ، شنیدم که  آهسته پیش خودش گفت : اجاق مایکرو ویو نیست که ، هه هه هه ، با مزه بود .
قبل از بیرون رفتن از در ، برگشتم و گفتم : دکتر ...
ـ هان  ؟
ـ خیلی هم بامزه بود..
بلند خندید و گفت : میدونستم ...

[ 23:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]


Powered by MT3.35