زن بسیار شکسته به نظر می آمد . سنش بیش از آنچه داشت نشان میداد. آن سوی میز نشسته بود و یک ریز حرف میزد و من گذاشتم تا حرف بزند و خالی شود . بعد از مدتی پرسیدم: ـ مشکل اصلی شما چیه ؟ ـ به من توهین میکنه ، من رو جلوی بقیه خورد میکنه . اصلا من رو جدی نمیگیره. ـ یعنی چی جدی نمیگیره؟ مثلا چطوری ؟یه مثال بزنید که برای من هم واضح تر بشه . ـ مثلا همین یک ماه پیش ، بهش گفتم که اگر اخلاقش رو عوض نکنه ، من ترکش میکنم . ـ اون چی گفت ؟ ـ گفت هر کاری دلت میخواد بکن . ـ و شما چی کار کردی ؟ لحظه ای به من نگاه کرد . منظورم را نفهمیده بود . ـ یعنی چی چی کار کردم ؟ ـ خوب شما به او گفتید که اگر رفتارش تغییر نکند ، ترکش میکنید. او هم گفت که رفتارش را تغییر نمیدهد. ترکش کردید ؟ ـ خوب نه ... ـ چند بار پیش آمده که این تهدید ها را کرده اید ؟ ـ کی ؟ الان یا کلا ؟ ـ کلا . ـ زیاد . ـ و شما هم به روال قبل به زندگی ادامه دادید ؟ ـ خوب چی کار کنم ؟ ـ عزیزم ، تو نمیتوانی از کسی توقع داشته باشی تو را جدی بگیرد ، وقتی خودت ، خودت را جدی نمیگیری.تو به او میگویی که اگر چنین نکند ، چنان میکنی . او چنین نمیکند و میبند که هیچ اتفاقی هم نمی افتد. خوب معلوم است که برایش اینها تهدید توخالی است. ـ یعنی میگویی باید ترکش کنم ؟ ـ من همچی حرفی نزدم. اولا زندگی مشترک نباید با تهدید جلو برود. شما به جایی رسیدید که برای حفظ زندگی به کمک خارجی نیاز دارید. به مشاور خانوادگی نیاز دارید. اما حرف من با شما این است که خیلی سریع دست به تهدید شده اید. و مسلم است که بعد از یکی دو بار فهمیده است که تهدید هایت را هم باید بگذارد کنار غر غر های دیگرت . او تو را جدی نمیگیرد وقتی که خودت ، خودت را جدی نمیگیری. پیشنهاد من برای این زوج دوره ای جدایی موقتی و مراجعه به مشاور خانوادگی و داشتن یک دیالوگ برابر با حضور فرد متخصص در مورد رفع مشکلات بود. چیزی که زن با قاطعیت گفت که مورد موافقت همسرش قرار نمیگیرد. احتمالا من شخص مناسبی برای مشورت در مورد مشکلات زندگی مشترک نیستم. جدای از اینکه بیش از 15 سال است که تنها زندگی میکنم و از تحقیر ها و شماتت هایی که زنان در رابطه با زندگی مشترکشان حرف میزنند ، چیزی زیادی نمیدانم.. من اکنون ایده آلهایی در مورد زندگی مشترک دارم که بیشتر در حد رویا باقی مانده است. واقعیت زندگی مشترک ، جدای از رویاهای من به حرکت خود ادامه میدهد. امروز من معتقدم که گناه مشکلات یک زوج را هرگز نمیتوان بر دوش تنها یکی از آنها سوار کرد. دو نفر که با هم زندگی میکنند ، هردو در انتخاب مسیری که رابطه شان پیموده است شریک هستند ، گاه این شرکت با پاسیو بودن یکی از دو نفر همراه است. ولی شرکت غیر فعال در انتخاب مسیر مشترک ، نمیتواند بار مسیر غلط را بر دوش دیگری بگذارد. این البته در زندگی هایی است که خشونت اعمال نمیشود. در صورت اعمال خشونت ، یک مقصر وجود دارد و آن هم فردی است که خشونت اعمال میکند.( هرچند که من از دست زنانی که در شرایطی قرار دارند که میتوانند رابطه را ترک کنند ، در این رابطه هم نقش غیر فعال به خود میگیرند و تحمل میکنند خیلی عصبانی هستم ) زندگی مشترکی که به بن بست میرسد ، در صورتی که با اعمال خشونت فیزیکی روبرو نباشد ، شاید اگر شانس محددی برای احیای خود به دست آورد ، بتواند دوباره روی پای خود بایستد. اما این شانس مجدد با جاروب کردن مشکلات و درگیری ها به زیر فرش پدید نمی آید. کمتر خانواده ایرانی را دیده ام که با روی خوش به مشاوران متخصص خانوادگی مراجعه کنند. این امتناع عموما از طرف مردان خانه است. وارد کردن فرد سوم به حریم خانوادگی ، و یا پند گرفتن از فرد دیگری در حالی که خود ار همیشه حلال مشکلات میدانستند ، سخت است و واکنش های منفی را به وجود می آورد. این شاید ریشه در فرهنگ ما دارد ، فرهنگی که مراجع به روانشناس را دیوانه میخواند. و این تصور را دارد که همه ی مشکلات را باید شخصا حل کرد. زندگی مشترکی به بن بست میرسد ،ارگانیزمی است که عملکرد معمولی خود را از دست داده است. همچون بدنی که بیمار است و به کمک خارجی برای رفع بیماریش احتیاج دارد . برای انسان ایرانی ، مراجعه به دکتر برای درمان جسمش آنقدر مشکل آفرین و حجالت آور نیست که برای معالجه روحی که رنج میکشد یا رابطه ای که زخمهایش چرکی شده اند تقاضای کمک کند. اما واقعیت این است که اگر طرفین برای رابطه ی خود ارزش قائل باشند ، تنها با داشتن دیالوگ و واقع بینی قادر به ادامه زندگی هستند. زندگی ای که به بن بست رسیده است ،فاقد این خصوصیات است و برای ایستادن مجدد بر روی پاهای خود ، باید کمک بگیرد.
|