October 21, 2007

در دست تعمیر  

مدتی است حال و روز خوبی ندارم

اینکه خودت را به عنوان آدم خوبی بشناسی ، و بعد متوجه بشوی اینقدر هم که فکر میکنی خوب نیسنی  ، متوجه بشوی در نهایت یکی هستی مثل بقیه. راحت نیست.گاه حالم را آنقدر بد کرده است که حالم از خودم به هم خورده. 

به بازنگری احتیاج دارم . بازنگری و بازسازی . اگر دانش الکترونیک من به حد کافی بود ، این وبلاگ را هم پرده ای میکشیدم که رویش نوشته باشد : در دست تعمیر .

چون این دقیقا چیزی است که به آن نیاز دارم . نگاهی مجدد به خودم و تعمیرات اساسی . یک سری چیزها باید دور ریخته شوند و یک سری چیزها باید عوض شوند.
پارسال این موقع ها خانه ی جدیدم را تعمیر میکردم. اما چیزی که بیشتر از همه به تعمیر نیاز دارد ، خودم هستم ، روحم . 
کامنت گیر را میبندم ، لطف کنید و اگر میخوانید ، فقط سکوت کنید و بگذرید . به من این حق را بدهید که زمانی برای خودم داشته باشم. تمایلی به  توضیح ندارم. برای هیج کس . کاری است که باید به تنهایی انجام دهم و اگر هم به کمک نیازمند باشم ، نه کمک دوستانه بلکه کمک تخصصی است. به این نتیجه رسیده ام که این مسئله ضروری  است برای ادامه ی راهم.

تا به زودی ...

 

[ 16:28 | مهشيـد ]

October 16, 2007

فیلم های مستند " جرا دمکراسی ؟" با نوشتار و زیر نویس انگلیسی  را در این آدرس ببینید

این جا میتوانید یک فیلم کوتاه در مورد زن راننده اتوبوس در ایران ببینید. این فیلم را من در این سری ندیدم ولی همین سایت آن را به نمایش گذاشته است.

این هم سوالها و جوابها :
ترجمه ها شاید کمی فارسی اش خوب نباشد. به خوبی خودتان ببخشید .


چه کسی را به عنوان رئیس جمهور جهان انتخاب میکنی ؟ جواب

چه چیزی میتواند انگیزه ی یک انقلاب باشد ؟ جواب

 آیا دیکتاتور خوب وجود دارد  ؟ جواب

آیا تروریسم میتواند دمکراسی را نابود کند ؟ حواب 

آیا خدا دمکرات است ؟ جواب  

چه کسی دنیا را اداره میکند ؟ جواب

آیا دمکراسی  تاثیری در تغییرات محیط زیست دارد ؟ جواب

آیا زنان دمکرات تر از مردان هستند ؟ جواب

آیا دمکراسی به نفع همه گان است ؟ جواب 

جرا باید رای بدهیم ؟ جواب ¨

جان هامفری در جواب سوال چرا باید رای بدهیم میگوید : اگر رای دادن میتوانست چیزی را عوض کند ، این حق هم به مردم داده نمیشد.

 

[ 22:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

October 14, 2007

در تلویزیون سوئد ، یک هفته است که یک سری مستند با نام " چرا دمکراسی " هر روز پخش میشود.
این سری برنامه همزمان در بیش از 50 کشور دنیا روی آنتن میرود.
برنامه ی امشب این سری مستند با نام " تمام زنان ِ رئیس جمهور " ، مستندی از لیبریا  است . الن جانسن سیرلیف اولین زن پریزیدنت در یک کشور آفریقایی است . این برنامه در باره ی او و مشکلات او در کارش است.
صحنه ی آخر این فیلم ، که به مردمش خبر از لغو بدهی  300 میلیونی  که به بانگ جهانی داشتند میدهد و اظهار امیدواری اش از اینکه آینده ای بهتر در انتظارشان خواهد بود  اشک به چشم من آورد. به خصوص که او در این صحنه وقتی موزیک نواخته میشود ، می رقصد.

این برنامه ها از گوشه و کنار جهان تهیه شده است و زیر نویس سوئدی دارد.زبانها بومی هستند ، ژاپنی ، پشتو ، اسپانیایی ، سواحلی ، روسی ، دانمارکی و ...  ولی مستند تمام زنان رئیس جمهور به زبان انگلیسی است و با زیر نویس سوئدی . این برنامه ها را در این آدرس میتوانید ببینید. الان که چک کردم هنوز این برنامه روی نت قرار نگرفته است ، به محض اینکه قرار گرفت لینک مستقلش را برایتان میگذارم. در اینجا ببینید

در انتهای هر برنامه سوالی را با شخصیت های ادبی و سیاسی و حتی ورزشی مطرح میکند فعلا به جواب این سوال نگاه کنید
آیا زنان از مردان دمکرات تر هستند ؟ چواب در اینجا  

[ 20:54 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

ما تقریبا هر سال لباس یا کفشی  نو میخریم ، هر از چند یک بار پرده های خانه  را عوض میکنیم و پرده ای نو میزنیم ، مبلمان خانه، دکوراسیون آن  را عوض میکنیم یا دگر گون میکنیم ، گاه خانه را به کل در هم میکوبیم و به گونه ای دیگر بنا میکنیم. کاغذ دیواری ها را عوض میکنیم و نو میکنیم ، دیواری را بر میداریم یا دیوار تازه ای میسازیم.
امروز که با کامپیوتر سر و کار داریم ، هر از چند یکبار کامپیوتر نو و قوی تری میخریم که توان و ظرفیت برنامه های جدید را داشته باشد. به طور مرتب هم برنامه های کامپیوتر را نو ، آپ دیت ، میکنیم . این کار بسیاری موارد با برنامه ریزی قبلی توسط خود کامپیوتر انجام میشود و اصلا به دخالت ما هم کاری ندارد .
روابط خود را عوض میکنیم یا دگرگون میکنیم.
همیشه در نمای بیرونی در حال نو شدن و نو کردن هستیم.
جرا این نو کردن کمتر به درون ما راه می یابد ؟ چرا فکر و اندیشه را نو نمیکنیم ؟ جرا نو کردن آن اینقدر سخت است ؟

[ 13:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 13, 2007

دیشب در نشستی عمومی در استکهلم ، آقای زرافشان به گپ و گفتگو با مردم نشست.

مرد نازنینی است. میهن پرست است ـ این خصوصیت شاید سالها پیش برایم چندان خصوصیت دلنشینی نبود ، ولی امروز من میهن پرستی یک انسان آزادیخواه را ارج میگذارم ـ میهن پرست نه به سبک ناسیونالیست های ایرانی که با فیلم 300 رگ گردنشان باد میکند  میهن پرست به آن معنا که غم ایران مشغله اوست و از درد ایرانی ، درد میکشد.  در صحبتهایش از انقلاب نارنجی و انقلاب مخملی و انقلاب نرم و انقلاب ولرم  و ... خواب خوش بعضی ها در زمینه ی شعار آمریکایی امروز بغداد فردا تهران صحبت کرد که به عقیده ی او  تاثیر ندارد.  از توهم ها که هر از چند عده ای را با خود همراه میکند. توهم دوم خرداد ، توهم حمله ی آمریکا ، توهم قهرمانی که از راه برسد و همه را از بند دیو آزاد کند.

آقای زرافشان مرد نازنینی است که نمیشود دوستش نداشت ، با بسیاری از عقاید او همراه نیستم. ولی شرافتش را آرمان دوستی اش را و قلبش را که برای دردهای کشوری که در آن به دنیا آمده است و بزرگ شده است به درد می آید ، بسیار ارج میگذارم.

دیشب دو نکته در پرسش ها و پاسخ ها برای من جالب توجه بود
اول اینکه این آقاهه حزب کمونیست کارگری ـ نمیدانم حکمتیست یا غیر حکمتیست  یا کدام یک از تکه پاره های آن ـ بلند شد و سوال کرد در مورد شکاف بین جوانان و نسل قدیم که آیا وجود دارد یا نه . خوب این برایم جالب بود. که این آقا هنوز نمیداند این شکاف وجود دارد. بعدش گفت که از مسائل ایران بسیار باخبر است و روزانه با ایران تماس دارد.

خوب این برایم جالب بود ، اینکه ما ـ میگویم ما به این دلیل که این مسئله فقط مربوط به اون آقاهه ی حزب کمونیست کارگری نمیدانم حکمتیست یا کدام یک از تکه پاره های آن نیست ، این مسئله مربوط به همه ما خارج نشین هایی است که فکر میکنیم سیاسی هستیم ـ به این سادگی معتقد هستیم که از آنچه در ایران میگذرد باخبر هستیم. این که من روزی چند ساعت وقت بابت خواندن روزنامه های ایران میگذارم ، و با چند دوست در داخل ایران میل میزنم و یا مینشینم و چت میکنم ، آیا مرا به مسائل ایران محیط میکند ؟

این مسئله فقط در مورد من ِ بخت برگشته که به ایران نمیروم صدق نمیکند. بعضی از  آنها که به ایران میروند ، رویشان زیادتر است و دو قورت و نیمشان باقی تر . سالی جند هفته به ایران میروند و  همه اش مهمانی  و بخور بخور، شاید هم معامله ای بکنند و ملکی بخرند و خانه ای بفروشند  ، و وقتی برگشتند اینجا تحلیل های سیاسی میدهند که ایران چنین است و چنان است و شماها حالیتان نیست.

راستی در ایران چه خبر است ؟ این را حتی خود بچه های ایران هم نمیدانند و نمیتوانند حرکت ها را پیش بینی کنند  ـ دیدیم که انتخاب احمدی نزاد با رای بیشتر از خاتمی همه را چقدر کله پا کرد ـ. ایران به کدام سو میرود  و آینده ی این کشور 60 میلیونی چگونه است ؟
من با این تماس روزانه ای که با ایران دارم ،  از طریق این ای میل هایی که رد و بدل میکنم و از طریق چت هایی که با دوستانم در ایران میکنم ، نمیتوانم بفهمم. فکر میکنم کسانی که فکر میکنند میدانند ، البته ادعای شجاعانه ای دارند ولی این شجاعت نه به دلیل دانائی ایشان ، بلکه به دلیل نادانی محض ایشان است.

دیگر وجود دختر جوانی بود که یک جمله اش در گوشم زنگ میزند : جوانان را باید بر دوش خود بنشانید ، نه اینکه  آنها را در پشت ویترین های سازمانی خود به نمایش بگذارید.  
آقایان و خانمهای سازمانی ، خوردید ؟... 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوریس لسینگ بالاخره جایزه ی نوبل ادبیات را گرفت  . خیلی خوشحال شدم. در چند سال اخیر برندگان جایزه ادبیات برایم نا آشنا بودند و چیزی از آنها نخوانده بودم و و با نوشتار  آنها بعد از بردن جایزه شان آشنا میشدم. دوریس لسینگ را اما مدتهاست میشناسم. از آن زمان که شروع به خواندن ادبیات زنانه به زبان سوئدی کردم. این زن بسیار باهوش ، بسیار زیبا ، بسیار مسن و بسیار شوخ طبع است.  

 

دنباله ""
[ 10:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

October 11, 2007

دکتر زانویم را معاینه کرد و گفت : کبودی هایش هم برطرف شده است. مشکلی نداری ؟
ـ سردرد ، من قبلا اصلا سردرد نداشتم. الان روزی چند بار سردرد شدید میگیرم. صبح ها با درد بیدار میشوم.
ـ هوم ... پس به هر حال ضربه ی مغزی خورده بودی .
ـ گفتند که نخوردم. در بیمارستان گفتند.
ـ میتواند اثرش بعدا بیاید. چطور پایین آمدی ؟
ـ وقتی به هوش آمدم ، به پشت روی آسفالت دراز کشیده بودم .
ـ به هوش آمدی ؟ یعنی بی هوش بودی ؟ چقدر ؟
ـ میگم که بی هوش بودم دیگه ، تو وقتی بی هوش میشی وقت میگیری که من بگیرم ؟
خندید و گفت : پس حتما ضربه ی مغزی خوردی.
ـ خوب چه کار کنم حالا ؟
ـ کاری نمیتوانی بکنی ، سردرد ها را با مسکن تسکین بده. باید تحمل کنی تا بتدریج برطرف شود.
ـ برطرف میشود ؟ منظورم این است که ...
ـ میدانم منظورت چیست. شاید هم نه. شاید هم سردرد یک جزئی از زندگی ات شود .
ـ شیت..
ـ دیگه چی ؟
ـ دستم ...
دستم را معاینه کرد و بالا و پایین کرد
ـ این که داره خوب پیش میره
ـ طول میکشه بابا . کند پیش میره. وقتی که یوگا میکنم اینقدر درد میگیره که نگو.
ـ ورزش را دوباره شروع کردی ؟ کی ؟
ـ دو هفته ای میشه. 
ـ روی دست که نیاستادی ؟
ـ نه بابا ، دردش پدرم را در میاره. همین ورزشهای معمولی یوگا. خیلی کند پیش میره.
ـ دختر جان، مچ دستت در رفته ، استخوان دستت از دو جا ترک برداشته ، هنوز یک ماه نشده که گچ را باز کردی . خوب باید وقت بدی که خوب بشه دیگه. این بدن توست ، اجاق مایکرو ویو نیست که میخوای تند پیش بره. هر چیزی وقت خودش را می برد.
زیر لب تکرار کرد ، اجاق مایکرو ویو نیست که ... و آهسته خندید ، و بعد خنده ی بلندی کرد.
ـ آِ ، خیلی انگار از حرف خودت خوشت آمد. این را با لجبازی گفتم .
 پیرمرد با خنده گفت : خوب تو که تنها کسی نیستی که حق متلک گفتن داشته باشد که. ولی بامزه بود ها . مگه نه ؟
در حالی که قیافه ی رنجیده ای به خودم گرفتم گفتم : اصلا هم...
260 کرون حق ویزیتش را روی میزش گذاشتم و ازش برای اینکه با اینکه تمام وقتهایش از قبل رزرو شده بود ،پیشنهاد کرده بود که قدری زودتر شروع کند و مرا قبل از تمام مریض هایش ببیند تشکر کردم و نسخه دارو هایم را که نوشته بود گرفتم و در کیفم گذاشتم. بلند شدم و سمت در رفتم ، شنیدم که  آهسته پیش خودش گفت : اجاق مایکرو ویو نیست که ، هه هه هه ، با مزه بود .
قبل از بیرون رفتن از در ، برگشتم و گفتم : دکتر ...
ـ هان  ؟
ـ خیلی هم بامزه بود..
بلند خندید و گفت : میدونستم ...

[ 23:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

October 10, 2007

10 اکتبر ، روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام .

یکی از اولین نوشته هایم در دوم اکتبر 2002 ، این نوشته در مورد اعدام بود : 

اعدام باید گردد؟؟؟
چندی پیش با عزیزترین موجود زندگیم ،دخترم ، بحثی داشتیم در مورد لغو مجازات اعدام.بعد از ساعتی بحث و مجادله با لج بازی شیرین و خاص خودش گفت: فکر کن که کسی مرا به طرز وحشیانه ای بکشد، مرا تکه تکه کند و با زجر بکشد، آن وقت هم خواستار لغو مجازات اعدام خواهی بود؟؟
من با چشمان اشک آلود و بغضی در گلویم به او گفتم که مثال بسیار ظالمانه ای زده است. و او که حال مرا دگرگون دید با مهربانی از ادامه بحث صرفنظر کرد.
من اما ساعتها به این مثال دخترم فکر میکردم، بعد از چند روز که توانستم آرامش خود را به دست بیارم دیدم که این مثال نه تنها ظالمانه نبود ، بلکه بسیار هم حقیقی بود، چرا که دقیقا همین جاست که میتوانیم خود را بیازماییم و اندیشه خود را به محک بگذاریم، بنابراین به سراغش رفتم و به او گفتم که حقیقتا امیدوارم که در سخت ترین لحظات ، در تاریکترین دقایق زندگیم ، آنجا که خشم و نفرت و نا امیدی وجودم را انباشته و هیچ نوری در زندگیم باقی نمانده باز بتوانم انسان بمانم و حکم به مرگ دیگری ندهم، و امیدم این است که تو نیز بتوانی اینگونه باشی.
قتلهای عنکبوتی، خفاش شب، گروه کرکس ها .... اینها شاخه های درختی بیمارند که یکی بعد از دیگری قطع میشوند در حالی که خود درخت کماکان بر جای خود باقیست.
این زائده های اجتماع ناسالم یکی بعد از دیگری به چوبه دار سپرده میشوند چرا که جامعه ای که آنان را پرورانده از نگهداری از بیماران خود سرباز میزند.
در دادگاه سعید حنایی ، قاتل زنان تن فروش مشهد ،هر چند که او خود سعی میکرد بیماری روحی و جنسی خود را در زیر آیات قران و حدیث پنهان کند اما حتی در همان دادگاه نیم بند و با همان قوانین کشک هم بر کسی پوشیده نماند که او دچار بیماری شدید روحی است، خوب حالا این بیمار را چه کنیم ، راه مداوای این بیمار و بیماری اش در جمهوری اسلامی چیست؟ آسان ترین راه را انتخاب میکنیم، میکشیمش.
خفاش شب، چندین نفر عقلشان را روی هم گذاشتند تا بتوانند راهی پیدا کنند که بدون پرداخت دیه از طرف خوانواده های مقتولین به خوانواده قاتل او را بر چوبه دار بفرستند. حتی فکر نگهداری و تحت معالجه قرار دادن این فرد به اندیشه کسی خطور نکرد.
5 پسر جوان به دلیل دزدی، تجاوز و.... در ملا عام به دار کشیده میشوند. و این صحنه تماشاچیان بسیاری را به خود جذب میکند.
اعدام جنایت قانونی است کسانی که حکم اعدام خبیث ترین مجرم بشری را امضا میکنند قاتلان قانونی هستند که از اینکه جامعه وظیفه خود را در حق نابسامانی ها ی خود انجام دهد جلوگیری میکنند.
در یک اجتماع سالم جامعه در قبال ناهنجاری های رفتاری شهروندان مسئول است.اعدام مجرمین هیچ نیست جز به رسمیت نشناختن حق شهروندی اجتماعی .
روزگاری من در کنار مردم میهنم خیابانهای تهران را به خاطر دمکراسی و آزادی زیر پا میگذاشتیم، آن روزها من نوجوانی بیش نبودم ،یکی از این شعار ها را به خوبی به یاد دارم:
اعدام باید گردد!!!!
آن روزها خواستار اعدام دشمنان مردم بودیم، خواستار مرگ و نابودی انسانهایی که در بیشتر موارد تنها اختلاف اندیشه شان موجب تفاوتشان با ما میشد.
از آن روزها تا کنون بسیار انسانها در این سرزمین جان باختند. آن روزهای اول که هویدا ها و چند تیمسار و یا شکنجه گر ساواک را اعدام کردند همه هورا میکشیدند، اما بعدها که یاران خود ما را دسته دسته به جوخه های اعدام میسپردند. بعدها که گور عزیزانمان را نمی یافتیم و تکه کاغذی به دست بر سر گورهای دسته جمعی با عزیزان دیگری سر بر شانه هم گذاشته و درد خود را زجه میزدیم ...آیا به خود آمدیم ؟ آیا شجاعت این را یافتیم که شعار "روزهای طلائی " را مروری دیگر کنیم؟
آیا توانستیم امروز بعد از گذشت بیش از بیست سال با صدای بلند بگوییم : 
  لغو قانون مجازات اعدام، قدمی در جهت احقاق حقوق بشر است

 

 

بحث لغو مجازات اعدام ، بحث حساسی است. و تقریبا هر کسی که از سرزمینی بی عدالت نظیر سرزمین ما بیاید ، از سرزمینی که آزادی و حقوق بشر و دمکراسی را تحربه نکرده باشد ، معمولا با  اما و اگر به آن برخورد میکند.
بحث لغو جهانی قانون مجازات اعدام ، اما و اگر ندارد. نباید حتی چون فیدل کاسترو بعد از انقلاب کوبا عمل کنیم که گفت : تا من این سیگار را بکشم ، هر کسی هر کاری میخواهد ، بکند. بحث حقوق بشر ، به نگاه کردن به آن سو نیاز ندارد.  لغو قانون مجازات اعدام ، بسته به جنایت مجرم نیست . این قانون به نام انسان و در جهت دفاع از حقوق اولیه انسان  باید لغو شود.

[ 6:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

October 7, 2007

زن بسیار شکسته به نظر می آمد . سنش بیش از آنچه داشت نشان میداد. آن سوی میز نشسته بود و یک ریز حرف میزد و من گذاشتم تا حرف بزند و خالی شود . بعد از مدتی پرسیدم:
ـ مشکل اصلی شما چیه ؟
ـ به من توهین میکنه ، من رو جلوی بقیه خورد میکنه . اصلا من رو جدی نمیگیره.
ـ یعنی چی جدی نمیگیره؟ مثلا چطوری ؟یه مثال بزنید که برای من هم واضح تر بشه .
ـ مثلا همین یک ماه  پیش ، بهش گفتم که اگر اخلاقش رو عوض نکنه ، من ترکش میکنم .
ـ اون چی گفت ؟
ـ گفت هر کاری دلت میخواد بکن .
ـ و شما چی کار کردی ؟
لحظه ای به من نگاه کرد . منظورم را نفهمیده بود .
ـ یعنی چی چی کار کردم ؟
ـ خوب شما به او گفتید که اگر رفتارش تغییر نکند ، ترکش میکنید. او هم گفت که رفتارش را تغییر نمیدهد. ترکش کردید ؟
ـ خوب نه ...
ـ چند بار پیش آمده که این تهدید ها را کرده اید ؟
ـ کی ؟ الان یا کلا ؟
ـ کلا .
ـ زیاد .
ـ و شما هم به روال قبل به زندگی ادامه دادید ؟
ـ خوب چی کار کنم ؟
ـ عزیزم ، تو نمیتوانی از کسی توقع داشته باشی تو را جدی بگیرد ، وقتی خودت ، خودت را جدی نمیگیری.تو به او میگویی که اگر چنین نکند ، چنان میکنی . او چنین نمیکند و میبند که هیچ اتفاقی هم نمی افتد. خوب معلوم است که برایش اینها تهدید توخالی است.
ـ یعنی میگویی باید ترکش کنم ؟
ـ من همچی حرفی نزدم. اولا زندگی مشترک نباید با تهدید جلو برود. شما به جایی رسیدید که برای حفظ زندگی به کمک خارجی نیاز دارید. به مشاور خانوادگی نیاز دارید. اما حرف من با شما این است که خیلی سریع دست به تهدید شده اید. و مسلم است که بعد از یکی دو بار فهمیده است که تهدید هایت را هم باید بگذارد کنار غر غر های دیگرت . او تو را جدی نمیگیرد وقتی که خودت ، خودت را جدی نمیگیری.
پیشنهاد من برای این زوج دوره ای جدایی موقتی و مراجعه به مشاور خانوادگی و داشتن یک دیالوگ برابر با حضور فرد متخصص در مورد رفع مشکلات بود. چیزی که زن با قاطعیت گفت که مورد موافقت همسرش قرار نمیگیرد.  

احتمالا من شخص مناسبی برای مشورت در مورد مشکلات زندگی مشترک نیستم. جدای از اینکه بیش از 15 سال است که تنها زندگی میکنم و از تحقیر ها و شماتت هایی که زنان در رابطه با زندگی مشترکشان حرف میزنند ، چیزی زیادی نمیدانم.. 

من اکنون ایده آلهایی در مورد زندگی مشترک دارم که بیشتر در حد رویا باقی مانده است. واقعیت  زندگی مشترک ، جدای از رویاهای من به حرکت خود ادامه میدهد.

امروز من معتقدم که گناه  مشکلات یک زوج را هرگز نمیتوان بر دوش تنها یکی از آنها سوار کرد. دو نفر که با هم زندگی میکنند ، هردو در انتخاب مسیری که رابطه شان پیموده است شریک هستند ، گاه این شرکت با پاسیو بودن یکی از دو نفر همراه است. ولی شرکت غیر فعال در انتخاب مسیر مشترک ، نمیتواند بار مسیر غلط را بر دوش دیگری بگذارد.

این البته در زندگی هایی است که خشونت اعمال نمیشود. در صورت اعمال خشونت ، یک مقصر وجود دارد و آن هم فردی است که خشونت اعمال میکند.( هرچند که من از دست زنانی که در شرایطی قرار دارند که میتوانند رابطه را ترک کنند ، در این رابطه هم نقش غیر فعال به خود میگیرند و تحمل میکنند خیلی عصبانی هستم )  

زندگی مشترکی که به بن بست میرسد ، در صورتی که با اعمال خشونت فیزیکی روبرو نباشد ، شاید اگر شانس محددی برای احیای خود به دست آورد ،  بتواند دوباره روی پای خود بایستد. اما این شانس مجدد با جاروب کردن مشکلات و درگیری ها به زیر فرش پدید نمی آید.
کمتر خانواده ایرانی را دیده ام که با روی خوش به مشاوران متخصص خانوادگی مراجعه کنند. این امتناع عموما از طرف مردان خانه است.  وارد کردن فرد سوم به حریم خانوادگی ، و یا پند گرفتن از فرد دیگری در حالی که خود ار همیشه حلال مشکلات میدانستند ، سخت است و واکنش های منفی را به وجود می آورد.  این شاید ریشه در فرهنگ ما دارد ، فرهنگی که مراجع به روانشناس را دیوانه میخواند. و این تصور را دارد که همه ی مشکلات را باید شخصا حل کرد.

زندگی مشترکی به بن بست میرسد ،ارگانیزمی است که عملکرد معمولی خود را از دست داده است. همچون بدنی که بیمار است و به کمک خارجی برای رفع بیماریش احتیاج دارد . برای انسان ایرانی ، مراجعه به دکتر برای درمان جسمش آنقدر مشکل آفرین و حجالت آور نیست که برای معالجه روحی که رنج میکشد  یا رابطه ای که زخمهایش چرکی شده اند تقاضای کمک کند.  اما واقعیت این است که اگر طرفین برای رابطه ی خود ارزش قائل باشند ، تنها با داشتن دیالوگ و واقع بینی قادر به ادامه زندگی هستند. زندگی ای که به بن بست رسیده است ،فاقد این خصوصیات است و برای ایستادن مجدد بر روی پاهای خود ، باید کمک بگیرد.

[ 11:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]



Powered by MT3.35