این کار محسن نامجو ـ آه که این طور ـ را که دیدم فهمیدم که چرا او را باب دیلان ایران نام گزاردند. فقط دارم فکر میکنم ، یک تصویر در ذهنم شکل گرفته است . محسن نامجو و تارش در کنار مثلا محمد رضا شجریان ، یا حسین علیزاده . نامجو تارش را به دست میگیرد و می نوازد ، صحنه ی بعد صحنه ی پرواز نامجو و تارش از میان پنجره ی بسته به فضای آن سوی پنجره. شاید هم اینطور اکسترم نباشد و فقط درب خروج را نشانش بدهند . ولی این تصویری است که در ذهن من نقش گرفته است. موسیقی ما مدتها بود که نامجو را کم داشت . تا ضجه های تار را به چیزی غیر از آن که بود بدل کند . و چه خوب که نامجو تار به دست گرفت ، و ضربه هایش را بر تن تار میزند ، و نه به گیتار . شاید اگر شاملو بود دیگر از ضجه ی همیشگی این ساز بر فراز گور مردگان خونش نمیجوشید از محسن نامجو خوشم می آید ، از کاری که با تار میکند ، از اینکه به آنچه سنت حرمت تار مینامد وقعی نمیگذارد ، خوشم می آید . از ترانه هایش که هیچ قراردادی را دنبال نمیکنند خوشم می آید . از صدایش که اصلا صدای خواندن نیست ، از خواندنش که هیچ چهارچوبی را رعایت نمیکند . گفتم که گفته باشم این را هم از نامجو ببینید : عقاید نو کانتی و این یکی را ، گیس . ای خاطره ات پونس ، نک تیز ته کفشم این صندل رسوایی ، این صندل رسوایی خوب است ، بهتر میشود . شاید که آینده از آن ما . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کلمات ، کلمات ، کلمات دیشب با آقایی صحبت میکردم . مرد مهربانی بود ، از عدم نادانی مردم حرف میزد . و من اصلا نفهمیدم از چه حرف میزند
|