September 30, 2007

این کار محسن نامجو ـ آه که این طور ـ را که دیدم فهمیدم که چرا او را باب دیلان ایران نام گزاردند.

فقط دارم فکر میکنم ، یک تصویر در ذهنم شکل گرفته است . محسن نامجو و تارش در کنار  مثلا محمد رضا شجریان ، یا حسین علیزاده .
نامجو تارش را به دست میگیرد و می نوازد ، صحنه ی بعد صحنه ی پرواز نامجو و تارش از میان پنجره ی بسته به فضای آن سوی پنجره. شاید هم اینطور اکسترم نباشد و فقط درب خروج را نشانش بدهند . ولی این تصویری است که در ذهن من نقش گرفته است.

موسیقی ما مدتها بود که نامجو را کم داشت . تا ضجه های تار را به چیزی غیر از آن که بود بدل کند .

و چه خوب که نامجو تار به دست گرفت ، و ضربه هایش را بر تن تار میزند ، و نه به گیتار . شاید اگر شاملو بود دیگر از ضجه ی همیشگی این ساز بر فراز گور مردگان خونش نمیجوشید

از محسن نامجو خوشم می آید  ، از کاری که با تار میکند ، از اینکه  به آنچه سنت حرمت تار مینامد وقعی نمیگذارد ، خوشم می آید . از ترانه هایش که هیچ قراردادی را دنبال نمیکنند خوشم می آید . از صدایش که اصلا صدای خواندن نیست ، از خواندنش که هیچ چهارچوبی را رعایت نمیکند .  گفتم که گفته باشم

این را هم از نامجو ببینید  : عقاید نو کانتی

و این یکی را ، گیس .
ای خاطره ات پونس ، نک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی ، این صندل رسوایی  

خوب است ، بهتر میشود .
  شاید که آینده از آن ما .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات ، کلمات ، کلمات
دیشب با آقایی صحبت میکردم . مرد مهربانی بود ،  از عدم نادانی مردم حرف میزد . و من اصلا نفهمیدم از چه حرف میزند

[ 12:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]


Powered by MT3.35