یک اخلاق گندی دارم !!! وقتی یک رابطه دچار بحران میشه یا تمام میشه ، همه چیز افراد برایم زیر سوال میرود. هی میشینم و با خودم کلنجار میروم و خاطرات را مرور میکنم و دنبال سیگنال های نایافته در گذشته میگردم. باید این کارم را کنار بگذارم. آدمها مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها هستند. من هم یکی از این آدمها و به همین استدلال مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها... وقتی رابطه ای تمام میشود ، باید به نقش خودم و نقش او در رابطه و در تمام شدن رابطه نگاه کنم. خاطرات خوب را به خاطر بسپارم و خاطرات و سیگنال های بد را کنار بگذارم. باید اگر خودم را مقصر میدانم ، تقصیر خودم را بپذیرم و عذر خواهی کنم ـ در این مورد همیشه خوب کار کرده ام و همیشه موفق بوده ام ـ و وقتی او را مقصر میدانم ، رهایش کنم. باید یاد بگیرم که رها کنم . دیگر او خود میداند چگونه با خودش زندگی میکند. باید رها کنم . این تئوری را دارم و باید آن را در پراکتیک پیاده کنم. قسمت مهم این تئوری ، رها کردن را باید رویش کار کنم. باید از کلنجار رفتن با خودم دوری کنم. این کلنجار ها تنها روحم را آزار میدهد و من به روحم برای زیستن نیاز دارم . باید رهایش کنم.
|