برمه کجاست ؟ کِنجی ناگائی کیست ؟ قرمز چه رنگی است ؟
امروز نگاهم در خیابان به دنبال تن پوش های قرمز میگشت ، دیشب که توسط یکی از عزیزان از " قرمز پوشی " امروز در جهت حمایت از مبارزه مردم برمه باخبر شدم نگاهی به کمد لباسم انداختم . بلوز قرمز ندارم. شال گردن قرمزی را که یک دوست نازنین در شب قبل از سفرش به ایران از گردن باز کرده و به من داده بود برداشتم و گفتم : این خوب است.
امروز اما در خیابان چشمم به دنبال قرمز بود. دستمال گردن قرمزم که اصلا به لباسهای دیگرم که طبق معمول اسپرت و تیره بودند نمی آمد از زیر جلیقه بیرون آورده بودم . اما رنگ قرمز در خیابانها خیلی کم بود و آنچه بود ، معلوم نبود که در جهت حمایت از برمه باشد یا فقط به این دلیل که با سایر لباسها مچ میکند.
مردم همه با سرعت از قطاری بیرون می آیند و به سوی قطار دیگری میدوند. در این سوی دنیا ، ساعت ها کند تر حرکت میکنند و عکسی از جسد کِنجی ناگال ، عکاس ژاپنی ای که لحظه ی مرگش توسط عکاس دیگری ثبت شده ، بر صفحه ی اول روزنامه ی مترو ، زیر پاها به این سو و آن سو کشانده میشود. برمه جایی آن سوی دنیاست ، برمه اتفاقی است که در اینجا نخواهد افتاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این خبر اول برایم مشمعز کننده بود. بعد در طول خواندن این مقاله به آن عادت کردم و در انتها به خودم گفتم که این مردان احمق را باید همینگونه گول زد. اگر مردی اینقدر بدبخت و بیشعور باشد که حقارت خود را در فتح بکارت زنی که به عقد خود در آورده است مخفی کند ، همانا چاره کارش کپسولی است که با حرارت بدن گرم شود و مایعی خون مانند به علامت فتح آقا زاده از بدن زن خارج گرداند.
چرا باید از بیشتر خر کردن چنین ابله هایی خود داری کرد ؟
راستی چند درصد مردان در فرهنگ های سنتی هنوز با این بلاهت زندگی میکنند و به آن افتخار میکنند ؟
شنیده ام که در ایران کار دوخت و دوز پرده بکارت از رواج خاصی برخوردار است. این دارو شاید هزینه ی خر کردن آقای داماد و خانواده ی محترم ایشان را کم کند. دم این خانم فون سومرن گرم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باید از جمهوری اسلامی خواهش کنیم که اینقدر اپوزیسیون خارج از کشور را عذاب ندهد و ایشان را دچار گه گیجه نکند.
جمهوری اسلامی مفهوم زندان و زندانی سیاسی را قاطی پاتی کرده است. یک نفر را میگیرد و تا مصبش میزند و هفت جدش را جلوی چشمش می آورد و اپوزیسیون میروند برای آزادی اش گلویشان را پاره میکنند. بعد به او مرخصی میدهند و می آید بیرون و راست راست توی خیابان میگردد ، و بعد دوباره میگیرندش و میزنندش و پدرش را در می آورند و یا آزادش میکند و بعد هم به او پاسپورت و ویزاش را میدهد و می آید خارج از کشور و در کنفرانس فلان هم شرکت میکند.
اپوزوسیون که خودش را تکه پاره کرده بود آن وقت ابروهایش را بالا میکشد و میگوید : چی طو شد ؟
مثلا برای گنجی بدبخت و عکسهایش که انگار از قرارگاههای نازی ها بیرون آمده باشد گریه میکند و بعد که گنجی بیرون می آید هی میگوید : این گنجی آمده خارج از کشور چه کند ؟ ( چند بار دوستان از خود من پرسیده اند که گنجی دارد چه کار میکند. نمیدانم روی چه اصلی فکر میکنند من مثلا برنامه ی روزانه ی گنجی را دارم و میدانم ناهار را با کی خورده و شام کجا دعوت دارد )
این اتفاق بارها و بارها افتاده . و هر بار اپوزیسیون با گه گیجه ی شدید روبرو میشود . تحلیل کم می اورد و به سکسکه می افتد. خوب این خوب است ؟ خدا را خوش می آید ؟.
خوب آقا نکنید این کار را . این عزیزان را که میگیرید ، نگاهشان دارید دیگر ، آزادشان نکنید. به تظاهرات و تومار های امضا شده ی اپوزیسیون هم توجه نکنید. به خدا شوخی میکنند ، جدی نگیرید. اصلا محل نگذارید. نگاهشان دارید تا قهرمان باقی بمانند. آزادشان نکنید و اینقدر این اپوزیسیون بیچاره را دچار تحلیل ـ درد نکنید .
این شعر را از وبلاگ جوانه ها وام میگیرم ، قسمتی از ترجمه ی شعر برشت است خطاب به آیندگان :
نفرت علیه پستی هم
چهره را تلخ میکند
و خشم علیه بیداد هم
صدا را خشک می کند، آه ما
ما که می خواستیم زمین را برای کشت مهربانی آماده سازیم،
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
.
شما اما، اگر وقت آن رسید
که انسان، یاور انسان شد،
یادآور زمان ما باشید
با گذشت