کمی شیطنت به مناسبت زیادی در خانه ماندن و بی حوصلگی در استکهلم رادیویی داریم به اسم رادیو همبستگی. رادیوی محلی فارسی زبان است و نسبت به رادیوهای دیگر حقا رادیوی خوبی است. البته من وقتی این آقای محمد رضا شالگونی را می آورند که معمولا توضیح واضحات میدهد رادیو را میبندم و به کارهای خودم میپردازم. یه قسمتی دارد برای تماس شنوندگان که زنگ میزنند و اظهار نظر میکنند و کامنت میگذارند و اطلاعیه میخوانند و این حرفها. هفته ی پیش یک آقایی از حزب کمونیست کارگری که الان اسمش را به حزب جگر زلخیا تغییر داده است زنگ زده بود ـ فکر کنم اسم مستعارش سیاوش بهاری یه همچی چیزی بود ـ و گفت که کتاب کاپیتال را میخواهد بازخوانی کند. همچی از کتاب کاپیتال حرف میزد که انگار رابطه ی عاشقانه ای با مارکس داشته است و یه جورایی فقط او و چند نفر دیگه این کتاب را فهمیده اند. وقتی که داشت حرف میزد چند بار زدم زیر خنده ـ باور کنید به خاطر نگاهم به حزب کمونیست کارگری نبود که میخندیدم ، اما یه جورایی احساس کرده ام که فقط اینها میتوانند اینطوری حرف بزنند. ـ خلاصه صحبت میکرد که انگار خودی هایشان کتاب مارکس را دوباره ترجمه کرده اند ـ بیچاره مارکس به چه روزی افتاده است ـ و یه کلاس باز میکنند که ملت بیایند و کاپیتال مارکس را بخوانند. آقای بهاری در ضمن اضافه کرده بود که هرکی کاپیتال را به شیوه آنها نخوانده باشد عمرش به فناست ... در برنامه ی امروز رادیو همبستگی آقایی آمد و یک سری چیزهایی را که من از آنها خنده ام گرفته بود فرموله کرد . یکی از اینها که از همه خنده دار تر بود این بود که آقای سیامک بهاری گفته بود که وقتی کتاب کاپیتال را خوانده بود هفت هزار و پانصد ـ توجه کنید نه هفت هزار و سیصد و نود و دو ، بلکه هفت هزار و پانصد ـ سوال برایش به وجود آمده بود که همه ی آنها را نوشته بود و البته بعد از مهاجرت از ایران سوالها را از دست داده است. آقایی که امروز صحبت میکرد و با حساب کتابهایی که نسبت به صفحات و تعداد خطوط کرده بود گفت که بنابراین این آقا یک خط در میان سوال برایش پیش آمده . پس این آقا با زبان فارسی مشکل دارد و فارسی خواندن نمیداند . وگرنه خوب یه سری سوال قائدتا پیش می آید ولی این همه سوال از خواندن یک کتاب فارسی چگونه ممکن است. هفته ی پیش وقتی آقای بهاری این حرف را زدند به شدت خنده ام گرفته بود و این هفته هم که کامنت این آقا را شنیدم همینطور . مشکلی که با بچه های حزب کمونیست کارگری همیشه داشته و دارم ، تقلبی بودن و غیر واقعی بودن ایشان است. تلاش آقای بهاری همه در این بود که خود را یک انسان پرسشگر و پژوهشگر نمایش بدهد. انسانی که دقیق است و متمرکز است و آنجه میخواند با دید انتقادی میخواند و ... خلاصه خود را آدم حسابی جا بزند. چه کوشش بیخودی . وقتی که واقعی باشی ، میتوانی با خواندن یک کتاب سوالاتی داشته باشی . ولی وقتی که تمام زندگی ات برای این تلف شود که سعی کنی چهره ای غیر واقعی از خودت نشان دهی ، آنوقت با خواندن یک کتاب هفت هزار و پانصد ـ و نه هفت هزار و سیصد و نود و دو تا :)) ـ سوال برایت پیش می آید . امروز دلم برای آقای بهاری و تلاشهای بیهوده اش در اینکه چهره ای غیر واقعی از خود نشان دهد سوخت. در مورد آقای محمد رضا شالگونی میگفتم. این آقا ، مرد بدی نیست. کسانی که با سازمان انقلابی راه کارگر آشنا باشند او را میشناسند. و کسانی که با این سازمان آشنا باشند از اینرو مواضع این سازمان و مواضع آقای شالگونی را هم میشناسند. سر مواضع او حرفی ندارم الان . آنچه من را مجبور به بستن رادیو در زمان صحبت کردن شالگونی میکند این است که هیچ حرف تازه ای نمیزند. معمولا صحبت با شالگونی به صورت مصاحبه است. این مصاحبه را هم سعید جان افشار ـ که واقعا شخصا دوستش دارم ـ انجام میدهد چرا که سعید جان به مواضع آشناست و سوالات بو دار نمیپرسد. اما از آنجا که سوالات بودار نمیپرسد معمولا سوالاتی میپرسد که میشود توضیح واضحات. مثلا امروز از شالگونی میپرسید : آیا این درگیری های اخیر و دستگیری ها و اعدام های خیابانی در جهت ایجاد جو وحشت است ؟ و آقای شالگونی میگفت : مسلم است که درگیری ها و دستگیری ها و اعدام های خیابانی در جهت ایجاد جو وحشت است. خوب ..حالا متوجه شدید چرا وقتی آقای شالگونی صحبت میکند رادیو را میبندم ؟ احساس میکنم این دو عزیز ملت را گوسفند فرض میکنند و من دوست ندارم گوسفند فرض شوم. سعید جان ، اگر دلخور شدی ها ، یادت باشه که دستم شکسته :)) در ضمن آرزوی شکستن گردن برای کسی که دستش شکسته است ، آرزوی مهربانانه ای نيست ها :))
|