September 3, 2007

در اورژانس نشسته بودم ، دخترم زنگ زد و گفت : میخواهی بیایم ؟ گفتم : من هم اینجا نشسته و منتظر هستم. کاری از دستت بر نمی آید که بلند شوی بیایی . گفت : اما تنها نمیمانی . گفتم : کتابم همراهم است و میخوانم. تو نمیخواهد مدرسه را به خاطر من ترک کنی .
بعد از چند ساعت انتظار در قسمت اورژانس  بیمارستان بلاخره اسمم را صدا کردند. مرد جوانی گفت : سلام،من پرستار هستم و  اسم من مارتین است. به اسمش که بزرگ روی جیبش نوشته شده بود اشاره کردم و گفتم : سلام. فهمیدم.
فشار خون و نبض را گرفت و گفت در مقیاس 0 تا 10 ، اگر  صفر بدون درد و 10 ...
گفتم : ببین ، با من اینطوری حرف نزن. من نمیدانم نهایت درد چقدر است و دردی که الان دارم چه شماره ای میگیرد. فقط بهت بگویم که من زر زرو نیستم که با یک پخ گفتن گریه کنم . و الان دارم از درد گریه میکنم.
گفت : میفهمم. الان ارتوپد می آید پیشت. برایت قرص مسکن می آورم.
رفت و با دو قرص سیتادون خیلی قوی برگشت. قرصها را خوردم و گفت : الان آرامتر میشوی.

بیمارستان کارولینسکا بیمارستان دانشگاهی استکهلم است. ارتوپد با چند دانشجوی پزشکی آمد بالای سرم و گفت که پرونده ام را خوانده و میداند که دردم چیست و لازم نیست قصه را تکرار کنم. پای راستم را بلند کرد و خم کرد و کشید و صا ف  کرد و فشار داد و ... گفتم : بزار یک چیزی اینجا روشن شود . تا فردا هم اینکارها را ادامه دهی من مشکلی ندارم. ولی اگر یکی از این کارها را با پای چپم انجام دهی ، بیمارستان را روی سرم میگذارم. گفتم که گفته باشم.
خندید و با کمی تامل دانشجویان هم خندیدند. طفلی ها انگار مانده بودند که بخندند یا نه. گفت : خوبه که در این شرایط روحیه ی شوخی را حفظ کنی. گفتم : به جان خودت شوخی نکردم. میگی نه امتحان کن.
به سراغ پای چپ رفت و قدری فشار داد و کج و راست کرد و دادم بلند شد. توضیحاتی در مورد آن برای دانشجویان داد ، گفت که حدس نمیزند که شکسته باشد ولی مسلما باید عکسبرداری شود.  
دستم را گرفت و در حالی که برای دانشجویان توضیح میداد ، گفت که در رفته است. و ممکن است نیاز به عمل داشته باشد . به من نگاه کرد و گفت : کلاه دوچرخه سواری داشتی ؟ گفتم نه . ولی قول میدهم که از اینجا که رفتم یکی بخرم. جریان عمل چیه ؟ خندید و گفت : روحیه طنز بالایی داری . با دانشجویان بیرون رفت و مدتی بعد خودش برگشت  و در حالی که دستم را با دو دست از بالا و پایین مچ محکم گرفته بود و به آرامی  ماساژ میداد از مارتین پرسید که قرصها را کی به من داده است و مارتین گفت که یک  ساعتی میشود . از من پرسید که درد دارم یا نه و گفتم که نه و حاضرم انبار قرصشان را با خود به خانه ببرم .  ناگهان دستم را کشید و  پیجاند. داد زدم آی لعنت بر....
خندید و گفت : خوب در رفتگی اش جا افتاد. دیگر احتیاج به عمل نیست.
گفتم : بابا آخه... ـ سعی کردم فحشهایی را که از وبلاگ نانا یادگرفته بودم بهش بدهم ولی دلم نیامد ـ  اینکارها را که فقط در فیلمها میکنند. 
گفت : فکر کردی آنها از کجا یاد گرفته اند ؟
در حالی که اشکم را پاک میکردم گفتم : تازه فقط  فیلمهای آمریکایی ، نه سوئدی . در فیلمهای سوئدی همه چیز را توضیح میدهند و ...
با خنده گفت : کی فیلم سوئدی نگاه میکنه ؟و ادامه داد : باید بری برای ایکس ری . 

نتیجه ی عکس برداری این بود که استخوان  دستم بجز در رفتن ترک عمیقی  هم برداشته بود اما جدا نشده بود  و باید گچ گرفته شود. استخوان پا همانطور که حدس زده بود نشکسته بود . 

کار گچ گرفتن را یک پرستار انجام داد و چند دانشجو هم مشاهده گر بودند. پرستار از ایشان پرسید که کلاس گچ گیری را گذرانده اند یا نه و دانشجویان گفتند که فردا قرار است در این مورد کلاس داشته باشند.  در میان گچ گیری دائما عذر خواهی میکرد و دستم را میچلاند. درد دوباره در استخوانهایم پیچید. یک فیزیوتراپ آمد و تمرینهای مخصوص برای دست و پا را توصیه کرد. گفت که آیا مایل هستم که عصا داشته باشم. به دست گچ گرفته ام اشاره کردم و گفت : آه..البته..
با دست گچ گرفته از بالای انگشتان تا بازو بعد از 6 ساعت و نیم در اورژانس بیمارستان را ترک کردم . 17 روز استعلاجی  برایم نوشت. گفت که دو هفته دیگر باید بروم و گچ را باز کنند و ببینند که جوش خورده است یا نه. وگرنه دوباره گچ میگیرند.  
دخترم زنگ زد و قضیه را برایش تعریف کردم . گفت که فردا می آید و گچ را امضا میکند. 
برادرم زنگ زد و گفتم که دستم شکسته بود و گچ گرفتند. پرسید : پایت چی ؟ گفتم نه ، پایم نشکسته. گفت خوب مشکل بزرگی نیست ، میشه راحت ترتیبش را داد :)   

سر راه به خانه به داروخانه مراجعه کردم و قرصهای سیتادون را که برایم نوشته بود خریدم. قرصهای باحالی هستند. با مقدار زیادی کدئین وقتی که دو تا را بالا بندازی از درد دیگر خبری نیست و حسابی خوشبختی ... 

با رئیسم صحبت کردم و گفتم که نیازی ندارم دو هفته را در خانه بمانم. همچی که دردها آرام شد می آیم سر کار ولی دستم در گچ است و همه کار را نمیتوانم انجام دهم. گفت تو اگر بیایی و  نیم وقت هم کار کنی من کلی ممنون هستم. تقریبا هیچ کسی نمانده است. قرار گذاشتیم که این هفته را خانه باشم و از هفته دیگر بروم سر کار.

پس نوشت : دستی رو که گچ گرفته چطور میشه خاراند ؟ 

[ 17:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]


Powered by MT3.35