با صدای زن به خودم آمدم ، با لحجه ی بدی به سوئدی میپرسید : چطور شد ؟ آمبولانس خبر کنم ؟ صدایش از دورتر می آمد. در بهشت نبودم. هیچ جا نخوانده ام که در بهشت زنان به زبان سوئدی صحبت کنند. آنهم سوئدی با لحجه ی ترکی . سعی کردم جوابی بدهم . درد در تمام تنم پیچید. نفسم بند آمد. کجا بودم ؟ چه مدت اینجا دراز به دراز افتاده بودم ؟ صدای زن نزدیکتر شد. چشم باز کردم ،بالای سرم ایستاده بود و سیگاری در دستش : آمبولانس خبر کنم ؟ دهان باز کردم و به زحمت نفس گرفتم : نه. فقط اجازه بده خودم را جمع و جور کنم. بیهوش نشده بودم. اما انگار زیاد هم به هوش نبودم. همانطور دراز بر آسفالت دراز کشیده سعی کردم به یاد بیاورم.تاریکی را ، سرپایینی تند را ، ترمز ، چرخ جلو که قفل شد دوچرخه که در هم پیچید و من که به هوا بلند شدم. سعی کردم اعضای بدنم را چک کنم. درد شدیدی که در سمت چپ بدن داشتم به من میگفت که روی کدام قسمت بدن فرود آمدم. پا و دست و آرنج و ... بلند گفتم : اوه مای گادددددد... زن دوباره تکرار کرد : آمبولانس خبر کنم ؟ نفس گرفتم و گفتم : نه. درست میشه. در این هیچ کجا او از کجا رسیده بود ؟ شاید واقعا فرشته بود ، فرشته ای با لحجه ی بد سوئدی . سعی کردم بلند شوم . درد در تمام بدنم پیچید . بلند شدن غیر ممکن شده بود. دستم را به سوی زن دراز کردم و گفتم : به من کمک میکنی ؟ با همان لحجه بد گفت : البته . نگاهش کردم . جوان به نظر می آمد. اما این لحجه برای چه ؟ درد در تنم پیچید. دست سالمم را دراز کردم و دستم را گرفت و بر روی پاها ایستادم. درد پاها را تازه احساس کردم. آنقدر درد در بدنم پیچیده بود که اول نفهمیدم کدام پاست. بعد حس کردم پای راست را میتوانم تکان دهم. چاره ای نبود. در این ناکجا یا باید دوچرخه را میگذاشتم و با ماشین خود را به خانه میرساندم ، یا باید با دوچرخه میرفتم. ماشین گیر نمی آمد. درد هم قدرت راه رفتن از من گرفته بود. انتخاب همان در ادامه ی دوچرخه سواری بود. نیمی از راه باقی بود. زن گفت : همه چیز اوکی است؟ میتوانی بروی ؟ برایت آب بیاورم ؟ گفتم : در کوله پشتی ام آب دارم. نگاهی به دوچرخه و کوله پشتی ام کردم که هر دو پخش زمین بودم. کتابها ؟مجله ی زنان و کتابهایی که از دوست کرفته بودم ؟ به خودم گفتم چیزیشان نشده. در کوله هستند دیگر. دوچرخه را بلند کردم. فرمانش کج شده بود. کمی صافش کردم که فقط بتوانم تا خانه خودم را برسانم. ترمز جلو بریده بود. کوله پشتی را باز بر پشت دوچرخه بستم و جیبهایم را چک کردم. موبایل سر جایش بود. کلیدها ؟ روی زمین را نگاه کردم . کلید ها قدری آنسوی تر افتاده بودند. از زن تشکر کردم. پرسید میتوانی بروی ؟ گفتم میتوانم سعی کنم. سوار دوچرخه شدم و پا زدم. پای چپ و دست چپ عملا بی کار افتاده بودند. با انگشتان فقط سعی میکردم فرمان را درست نگاه دارم. یاد آموزشی در تمرین دوچرخه سواری گروهی درون سالن افتادم. حالا فقط با یک پا ، پا بزنید. همیشه به خودم میگفتم : خوب که چی بشه ؟ الان امتحان کردم. پای دیگر تقریبا فقط بالا و پایین میرفت. و پای راست بود که بر پدال فشار می آورد. راه نیم ساعته را با آه و ناله ، در عرض یک ساعت طی کردم. دوچرخه را در مقابل خانه قفل کردم و به خانه آمدم. پماد ولتارن را پیدا کردم و بر دست و پا مالیدم و با باند بستم. نفس کشیدن هم مشکل بود. تلفن زنگ زد. دوستم بود و میخواست بداند که خوب رسیدم یا نه. گفتم که کراشیدم. گفت که باید کلاه دوچرخه سواری بخرم و یاد آوری کرد که این چندمین بار است که قسر در می روم. گفتم که میخرم. نفسم در نمی آمد. تلفن را قطع کردم. گاهی این چیزها برای من لازم است تا به خودم یادآوری کنم که سوپر ومنی که فکر میکردم نیستم. اما این اواخر کمی زیادی بلا سر خودم می آورم. امروز با درد شدیدتری بلند شدم. دست چپ از سر انگشتان درد میکند و به مچ که میرسد به اوج میرسد و درد در آرنج تقریبا محو میشود. نوشتن این کلمات هم برای من که ده انگشتی مینویسم ، نه فقط دوبرابر وقت ، بلکه پیدا کردن حروف برای انگشتانی که عادت دارند بیش از سه برابر وقت میبرد. پای چپ از زانو به بالا کبود است. و خم کردن زانو مصیبت آور است. بانداژ را چک میکنم و دوباره پماد میزنم. این پماد ولتارن اصلا به این همه تبلیغی که میکنند نمی ارزد. اصلا عملکرد ندارد. فقط موجب میشود بانداژ روی بدن بچسبد. زخم باز ندارم. از خودم تشکر کردم که موقع راه افتادن کاپشن دوچرخه سواری را به تن کردم. شلوار جین هم کار خودش را در محافظت از پوست پا انجام داد. زنده باشد هر کی این شلوار جین را مد کرد. که من هم راه و بیراه ، با یا بدون مد آن را بر تن میکنم. اگر هوا گرمتر بود و شلوار های نخی سه ربع داشتم تمام تنم زخم بود. زحمی که الان روی پا دارم به زودی برطرف میشود. امروز یک شنبه است و بحش اورژانس بیمارستانها قیامت است. شکستگی نیست ولی حدس میزنم جایی به شدت مو ورداشته باشد. فردا برای اطمینان برای عکس برداری میروم. و احتمالا میگویند درد را بکش تا خوب شی. از زور درد به کاقه لاته و شکلات پناه برده ام. وقتی دردها تمام شوند ، پنج کیلویی اضافه وزن پیدا کرده ام :) یک لحظه غفلت بود و نادیده گرفتن راه. نمیدانم تا چند وقت باید تقاص آن را پس بدهم.نمیدانم باز به چه فکر میکردم یا در خیالم باز کجا را سیر میکردم. حیف که کسی در خانه نیست تا برایش آه و ناله کنم و با من مهربانتر باشد. وقتی برای خودت ناله میکنی اصلا ریسپانسی نمیگیری . دلم برای خودم میسوزد.
|