September 30, 2007

این کار محسن نامجو ـ آه که این طور ـ را که دیدم فهمیدم که چرا او را باب دیلان ایران نام گزاردند.

فقط دارم فکر میکنم ، یک تصویر در ذهنم شکل گرفته است . محسن نامجو و تارش در کنار  مثلا محمد رضا شجریان ، یا حسین علیزاده .
نامجو تارش را به دست میگیرد و می نوازد ، صحنه ی بعد صحنه ی پرواز نامجو و تارش از میان پنجره ی بسته به فضای آن سوی پنجره. شاید هم اینطور اکسترم نباشد و فقط درب خروج را نشانش بدهند . ولی این تصویری است که در ذهن من نقش گرفته است.

موسیقی ما مدتها بود که نامجو را کم داشت . تا ضجه های تار را به چیزی غیر از آن که بود بدل کند .

و چه خوب که نامجو تار به دست گرفت ، و ضربه هایش را بر تن تار میزند ، و نه به گیتار . شاید اگر شاملو بود دیگر از ضجه ی همیشگی این ساز بر فراز گور مردگان خونش نمیجوشید

از محسن نامجو خوشم می آید  ، از کاری که با تار میکند ، از اینکه  به آنچه سنت حرمت تار مینامد وقعی نمیگذارد ، خوشم می آید . از ترانه هایش که هیچ قراردادی را دنبال نمیکنند خوشم می آید . از صدایش که اصلا صدای خواندن نیست ، از خواندنش که هیچ چهارچوبی را رعایت نمیکند .  گفتم که گفته باشم

این را هم از نامجو ببینید  : عقاید نو کانتی

و این یکی را ، گیس .
ای خاطره ات پونس ، نک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی ، این صندل رسوایی  

خوب است ، بهتر میشود .
  شاید که آینده از آن ما .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات ، کلمات ، کلمات
دیشب با آقایی صحبت میکردم . مرد مهربانی بود ،  از عدم نادانی مردم حرف میزد . و من اصلا نفهمیدم از چه حرف میزند

[ 12:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

September 29, 2007

یک اخلاق گندی دارم !!!

وقتی یک رابطه دچار بحران میشه یا تمام میشه ، همه چیز افراد برایم زیر سوال میرود. هی میشینم و با خودم کلنجار میروم و خاطرات را مرور میکنم و دنبال سیگنال های نایافته در گذشته میگردم.
باید این کارم را کنار بگذارم.
آدمها مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها هستند. من هم یکی از این آدمها و به همین استدلال مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها...
وقتی رابطه ای تمام میشود ، باید به نقش خودم و نقش او در رابطه و در تمام شدن رابطه نگاه کنم. خاطرات خوب را به خاطر بسپارم و خاطرات و سیگنال های بد را کنار بگذارم.
باید اگر خودم را مقصر میدانم ، تقصیر خودم را بپذیرم و عذر خواهی کنم ـ در این مورد همیشه خوب کار کرده ام و همیشه موفق بوده ام ـ و وقتی او را مقصر میدانم ، رهایش کنم. باید یاد بگیرم که رها کنم . دیگر او خود میداند چگونه با خودش زندگی میکند. باید رها کنم .

این تئوری را دارم و باید آن را در پراکتیک پیاده کنم. قسمت مهم این تئوری ، رها کردن را باید رویش کار کنم. باید از کلنجار رفتن با خودم دوری کنم. این کلنجار ها تنها روحم را آزار میدهد و من به روحم برای زیستن نیاز دارم . باید رهایش کنم.

[ 14:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

September 28, 2007

برمه کجاست ؟ کِنجی ناگائی کیست  ؟ قرمز چه رنگی است ؟ 

امروز نگاهم در خیابان به دنبال تن پوش های قرمز میگشت ، دیشب که توسط یکی از عزیزان از " قرمز پوشی " امروز در جهت حمایت از مبارزه مردم برمه باخبر شدم نگاهی به کمد لباسم انداختم . بلوز قرمز ندارم. شال گردن قرمزی را که یک دوست نازنین در شب قبل از سفرش به ایران از گردن باز کرده و به من داده بود  برداشتم و گفتم : این خوب است.

امروز اما در خیابان چشمم به دنبال قرمز بود. دستمال گردن قرمزم که اصلا به لباسهای دیگرم که طبق معمول اسپرت و تیره بودند نمی آمد از زیر جلیقه بیرون آورده بودم . اما رنگ قرمز در خیابانها خیلی کم بود و آنچه بود ، معلوم نبود که در جهت حمایت از برمه باشد یا فقط به این دلیل که با سایر لباسها مچ میکند.

مردم همه با سرعت از قطاری بیرون می آیند و به سوی قطار دیگری میدوند. در این سوی دنیا ، ساعت ها کند تر حرکت میکنند و عکسی از  جسد کِنجی ناگال ، عکاس ژاپنی ای که لحظه ی مرگش توسط عکاس دیگری ثبت شده ، بر صفحه ی اول روزنامه ی مترو ، زیر پاها به این سو و آن سو کشانده میشود. برمه جایی آن سوی دنیاست ، برمه اتفاقی است که در اینجا نخواهد افتاد. 

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این خبر اول برایم مشمعز کننده بود. بعد در طول خواندن این مقاله به آن عادت کردم و در انتها به خودم گفتم که این مردان احمق را باید همینگونه گول زد. اگر مردی اینقدر بدبخت و بیشعور باشد که حقارت خود را در فتح بکارت زنی که به عقد خود در آورده است مخفی کند ،  همانا چاره کارش کپسولی است که با حرارت بدن گرم شود و مایعی خون مانند به علامت فتح آقا زاده از بدن زن خارج گرداند. 
چرا باید از بیشتر خر کردن چنین ابله هایی خود داری کرد ؟
راستی چند درصد مردان در فرهنگ های سنتی  هنوز با این بلاهت زندگی میکنند و به آن افتخار میکنند ؟ 
شنیده ام که در ایران کار دوخت و دوز پرده بکارت از رواج خاصی برخوردار است. این دارو شاید هزینه ی خر کردن آقای داماد و خانواده ی محترم ایشان  را کم کند. دم این خانم فون سومرن گرم .  
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید از جمهوری اسلامی خواهش کنیم که اینقدر اپوزیسیون خارج از کشور را عذاب ندهد و ایشان را دچار گه گیجه نکند. 
جمهوری اسلامی مفهوم زندان و زندانی سیاسی را قاطی پاتی کرده است. یک نفر را میگیرد و تا مصبش میزند و هفت جدش را جلوی چشمش می آورد و اپوزیسیون میروند برای آزادی اش گلویشان را پاره میکنند. بعد  به او مرخصی میدهند و می آید بیرون و راست راست توی خیابان میگردد ، و بعد دوباره میگیرندش و میزنندش و پدرش را در می آورند و یا آزادش میکند و بعد هم به او پاسپورت و ویزاش را میدهد و می آید خارج از کشور و در کنفرانس فلان هم شرکت میکند.
اپوزوسیون که خودش را تکه پاره کرده بود آن وقت ابروهایش را بالا میکشد و میگوید : چی طو شد ؟

مثلا برای گنجی بدبخت و عکسهایش که انگار از قرارگاههای نازی ها بیرون آمده باشد گریه میکند و بعد که گنجی بیرون می آید هی میگوید : این گنجی آمده خارج از کشور چه کند ؟ ( چند بار دوستان از خود من پرسیده اند که گنجی دارد چه کار میکند. نمیدانم روی چه اصلی فکر میکنند من مثلا برنامه ی روزانه ی گنجی را دارم و میدانم ناهار را با کی خورده و شام کجا دعوت دارد )

این اتفاق بارها و بارها افتاده . و هر بار اپوزیسیون با گه گیجه ی شدید روبرو میشود  . تحلیل کم می اورد و به سکسکه  می افتد. خوب این خوب است ؟ خدا را خوش می آید ؟.

خوب آقا نکنید این کار را . این عزیزان را که میگیرید ،  نگاهشان دارید دیگر ،  آزادشان نکنید.  به تظاهرات و تومار های امضا شده ی اپوزیسیون هم توجه نکنید. به خدا شوخی میکنند ، جدی نگیرید. اصلا محل نگذارید. نگاهشان دارید تا قهرمان باقی بمانند. آزادشان نکنید و اینقدر این اپوزیسیون بیچاره را دچار تحلیل ـ درد نکنید .

این شعر را از وبلاگ جوانه ها  وام میگیرم ، قسمتی از ترجمه ی شعر برشت است خطاب به آیندگان :

نفرت علیه پستی هم
چهره را تلخ میکند
و خشم علیه بیداد هم
صدا را خشک می کند، آه ما
ما که می خواستیم زمین را برای کشت مهربانی آماده سازیم،
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
.
شما اما، اگر وقت آن رسید
که انسان، یاور انسان شد،
یادآور زمان ما باشید

با گذشت

[ 19:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

September 26, 2007

شما را نمیدانم ، ولی من معتقدم که این کلیپ توهین بزرگی به تمام همجنسگرایان است .

 

[ 21:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

September 23, 2007

Hey You 

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, standing in the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall

 

[ 9:41 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

September 20, 2007

 تعدادی  از افرادی که مرا میشناسند ، معتقدند که زیادی داوطلب کمک به دیگران میشوم. میگویند زیادی مهربانم ـ با این اصطلاح البته خیلی مشکل دارم ،چه وقتی در مورد خودم آن را میشنوم و چه در مورد دیگران ، به نظر من دنیای نامهربانی داریم ، در این نامهربانی ها ، هرگز نمیتواند مهربانی " زیادی " باشد یا کسی " زیادی " مهربان باشد ـ    بعضی با دلسوزی این را میگویند و بعضی بابدجنسی . شنیده ام که بعضی این را خصوصیت بدی تلقی میکنند و حتی میگویند که من کار و زندگی ندارم که وقتی میبنیم یا میشنوم که کسی مشکلی دارد ، برای کمک داوطلب میشوم.  
چند وقت پیش که در مورد مشکل دوست جوانی با دخترم صحبت میکردم و از او چاره میخواستم ، گفت که اگر لازم باشد میتواند با آن دوست جوان صحبت کند.  وقتی این را برای یکی از آشنایان که با مسئله آشنایی داشت گفتم ، گفت که ای بابا ، دخترت هم مثل خودت شده است.  و این را طوری بیان کرد که انگار هر دوی ما به بیماری زشت و علاج ناپذیری دچار هستیم ، چیزی مثل جزام. 
یاد گرفته ام که برای این  حرفها  زیاد اهمیت قائل نشوم ، فکر میکنم دارا بودن حس سمپاتی و امپاتی ، توانایی بزرگی است ، توانایی ای که همه آن را دارا نیستند و در محبت ، اول حساب و کتاب ها را روی میز میگذارند و دو دوتا چهار تا میکنند . 

مهربان بودن  با مهر طلب بودن بسیار متفاوت است. بسیاری از آدمهایی که به نظر مهربان می آیند ، در اصل مهر طلب هستند . مهربانی را به نرخ چاقو به کسانی میفروشند که در ازایش به اندازه ی نیازشان مهربانی دریافت کنند . و اگر این حساب ها و کتاب ها با هم جور نیاید ، دوستی ها کنار گذاشته میشوند.

شخصی که  سعی میکند مشکل انسانی را درک کند  و به کمکش میشتابد  ، انسان مهربانی  است.
کسانی که انسانهایی چنین را  با لبخندی معتی دار  ساده ، ساده دل و  یا حتی بدون لبخند ، ابله و احمق مینامند و سعی میکنند برای قانع کردن خود و یا دیگران  ، دلیلی برای مهربانی های ایشان پیدا کنند ـ که معمولا هم این دلایل را در حماقت و ساده دلی و سبک عقلی و کمبود اینتلکت طرف میدانند تا از این طریق خود را که اینگونه نیستند چند  پله بالاتر قرار دهند ـ  هرگز طعم مهربانی بدون طمع را تجربه نکرده اند. طعم اینکه ابدا جتی لازم نیست کسی بداند مهربانی کرده ای که افتخاری از این طریق نسیب تو شود. اینها نمیدانند که در این مهربانی های کوچک هزار زیبایی نهفته است. نمیدانند که روز زیباتر میشود و شب زیباتر میشود و راهی که همیشه میرفته ای  پر از عطر یاسی میشود که هرگز در آن مسیر نمی روید. زیبایی هایی که تنها تو میبینی ، عطری که تنها تو حس میکنی وصدایی که تنها تو میشنوی ، صدایی که به تو میگوید که خوب هستی. 

همفکری ، همدردی ، سمپاتی ، امپاتی ، اینها کالای پربهایی هستند  که  مصرف کردنش خرجی برای کسی ندارد ، اما چون آن را به کسی هدیه  دادی ، هزار بار غنی تر میشوی. 

ـــــــــــــــــــــــــ

یک ضرب المثل چینی میگوید ، اگر من یک تخم مرغ به تو بدهم ، و تو یک تخم مرغ به من بدهی ، هر کدام از ما یک تخم مرغ خواهیم داشت.
ولی اگر تو یک ایده به من بدهی و من یک ایده به تو بدهم ، هر کدام از ما دو ایده خواهیم داشت.   

[ 21:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

September 18, 2007

پرستار دستم را روی یک پایه قرار داد و رفت و یک دستگاه را از آن سوی اتاق آورد. یک اره ی کوچک برقی با تیغه گرد. دستم را از روی پایه برداشتم و گفتم : شوخی میکنی ؟
خندید و گفت : خطرناک نیست .
گفتم میتوانم بفهمم که شما دو هفته دستم را در گچ نگاه نداشتید که الان آن را ببرید. ولی چطور کار میکند ؟ اگر این تیغه بچرخد که کار دست من ساخته است و به جای گچ به سادگی میتوانی دستم را ببری.
گفت : خوب مسئله همین است. این تیغه نمیچرخد، فقط میلرزد. ببین . و تیغه را روی دست برهنه اش  گذاشت و خیالم راحت شد. دستگاه را روشن کرد. تیغه اثر بسیار مختصری بر دستش گذاشته بود . دستگاه را خاموش کرد و گفت : ترسیدی ها ؟ فکر کردی الان دستم را می بره ؟ لحنش مثل این بود که دارد با یک بچه حرف میزند.
نگاهش کردم ، معنی نگاه را نفهمید. مجبور شدم نگاه را ترحمه کنم و گفتم : نه.
گفت : نه ؟...
گفتم : ببین ، من دستم شکسته ، مخم که قاطی نشده . خوب اگر میبرید که تو اون را روی دستت نمیگذاشتی . گرفتار شدیم ها ...
از اینکه نتوانست مرا تحت تاثیر قرار دهد خوشحال به نظر نمیرسید. شروع به بریدن گچ کرد. ضرف جند دقیقه گچ بریده شد و با قیجی پنبه ها و باندهای زیرش را هم برید و دستم رها شد.
گفت : حالا باید بری برای ایکس ری.
گفتم : بزار اول دستم را بشورم. دو هفته ای است که دستم آب نخورده.
دستم را خوب با آب و صابون شستم و برای گرفتن آب آن طبق معمول گذشته دست ها را تکان دادم و دادم بلند شد.
پرستار پرید جلو و گفت : داری چه کار میکنی ؟
گفتم : بابا دردش دیگه خوب شده بود.
گفت : چون تکان نمیخورد. باید در تکان دادن محتاط باشی . وگرنه دوباره گچ است ها.
تهدیدش کافی بود.
بعد از ایکس ری به انتظار متخصص استخوان نشستم.
بعد از مدتی انتظار به اتاق دکتر راهنمایی شدم. مرد 35 ساله ای به نظر می آمد. دست دادیم و نشستیم و پرسید چطور پیش میرود و ..
درد دستم شروع شده بود . ولی گفتم که خوب است.
دستم را گرفت و بالا و پایین کرد و فشار داد و هی دندانهایم را فشار دادم که هیچ نگویم و .... آی....
ـ هوم، درد میکنه ؟
ـ والا چه عرض کنم.
ـ عکسها نشان داده که ترک جوش خورده. ولی میشود معمولا مدتی برای اطمینان گچ بگیریم.
ـ حاضرم هر کاری که لازم باشد بکنم ، فقط گچ نگیرید لطفا.
خندید و گفت : یه ورزشهای مخصوصی هست که فیزیوتراپ برایت پیشنهاد میکند. ولی باید دوباره برای بازدید مجدد بیایی ، اگر درست نشده باشد آنوقت دیگر عمل است ها .
گفتم : قول میدهم ورزشها را انجام دهم. آیا میتوانم به ورزش کردن ادامه دهم ؟
با خنده گفت : بوکسور به نظر نمیای، چه ورزشی میکنی ؟ 
گفتم : یوگا .
گفت : اوهوم، کلاغ و ...
گفتم : میتوانم اون قسمت ها را فاکتور بگیرم. روی دست هم نایستم. 
گفت : خوب اگر مواظب باشی خیلی هم خوب است. باید از دست استفاده کنی. از این توپهای کوچک تمرین بگیر.
گفتم : اوکی ، پزیشون کلاغ را از کجا میشناسی ؟
گفت : من هم یوگا کار میکنم. 
یک باره نگاهی بهش کردم. مردی که یوگا تمرین میکند . به نظرم دیگر خوش تیپ هم می آمد :)

در راه بازگشت به خانه ، به یک مغازه ورزشی رفتم و یک توپ تمرین برای دست خریدم. به خانه که رسیدم ، وان را آب کردم و پریدم توش. بدون اینکه به فکر این باشم که دستم را با پلاستیک بپوشانم و بالایش را با کش ببندم و ... مثل آدم حمام کردم.

دستم هنوز درد میکند. انعطاف سابق را ندارد و تکان های شدید را تحمل نمیکند و بار زیادی هم نمیتواند حمل کند. اما دیگر گچ دورش نیست. میشود دست ها را به هم مالید و شست و بعد صورت را شست و خارش ها دیگر معنی ندارند. دیگر شب ها با چرخ خوردن در تخت ، گچ به چهارچوب تخت نخواهد و از خواب نمیپرم .دیگر در خوردن غذا با کارد و چنگال کشتی نخواهم گرفت تا بعد نا امیدانه یکی از آنها را به سویی بیاندازم.  شستن موها ، پوشیدن و در آوردن لباس ، تمام کارهایی که با دست گچ گرفته کفرم را در می آوردند. تازه باز شانس آورده بودم که دست چپ بود و راست نبود.  اینها چیزهای کوچکی است. چیزهایی که به آن فکر نمیکنی . تا  وقتی که از آن محروم میشوی.  

گاه زخمی که به پا داشته ام ،  زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

  

[ 18:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

September 17, 2007
[ 19:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

September 15, 2007

یک کار تصویری از نانام

How blind do you have to be ?

[ 8:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

September 13, 2007

خانه نشینی برایم خیلی سخت است.
دختری که آمده بود ، بهش گفتم راستی میدانی برای اینکه چشمها خسته نشان ندهند چه باید کنی ؟ گفت : خوب یک برش  خیار میزارم روشون دیگه .  گفتم : نه دیگه ، خیار نه . سیب زمینی . سیب زمینی پتاسیم دارد و اثر بهتری روی این خطهای زیر چشم میگذارد. گفت : آها ...
گفتم : میدانی برای جلوگیری از قارچ زدن لای انگشتان پا باید چه کنی ؟  یک چای کیسه ای را بیانداز توی آب ولرم و پاهایت را بگذار تویش .  بعدش میدانی ...
دختری گفت : ماما نشستی داری اوپرا وینفری و اینا نگاه میکنی ؟ معلومه خیلی دیگه حوصله ات سر رفته ها  :))

و فقط تلویزیون و برنامه های روزانه اش نبود. من مطمئنم که اگر یک طوری بشود و من یه ماه خانه نشین بشوم وزنم دوبرابر میشود. میشم 100 کیلو. از بس که میخورم .

معمولا صبحانه یک شیر قهوه میخورم. ساعت 9 صبح یک قهوه با گریپ فروت ، ظهر کمی سالاد با یک ساندویچ پنیر و یا ماست و کمی میوه و بعد از ظهر یک یا دو میوه و شب کمی غذای گرم . این برنامه ی روزانه ی غذای من است.

این روزها میرفتم و می آمدم  و سوالم این بود : خوب حالا چی بخورم.
صبح بلند میشدم و صبحانه مفصل . بعدش شیرینی و قهوه بعد ناهار حسابی و بعد شیرینی و قهوه و میوه و ... و بعد شام حسابی و همه ش هم وسطش از زور بی حوصلگی چیزی میلمباندم. بیشتر نه به خاطز گرسنگی که به خاطر بی حوصلگی میخوردم. کتاب خواندن و مطالعه هم حرفش را نزن اصلا....

از دوشنبه رفته ام سر کار . و زندگی ام ـ بجز قسمت ورزشش ـ روال عادی را طی کرده است. هنوز دستم در گچ است و گاه واقعا حس میکنم کار به آن فشار می آورد و شبها درد میگیرد. ولی این ها را به آن یک هفته بی حوصلگی ترجیح میدهم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شما هم حتما مسئله ی کاریکاتوریست سوئدی که سر محمد را بر بدن سگ کشیده بود شنیده اید و عقاید مختلفی در این مورد دارید. حتما هم شنیدید که پاکستان شلوغ شد و احمدی نزاد به دولت سوئد اعتراض کرد و از این حرفها.

به نظر من هم  باید با تمام قوا به او اعتراض کرد. کار بدی کرد. نباید این کار را میکرد. این کار توهین بزرگی است به تمام سگهای دنیا.

پس نوشت : نیایید و بگویید که نباید به مقدسات توهین کرد. به نظر من بهترین کاری که با مقدسات میشود کرد توهین کردن به آنهاست.  در این دنیا تنها یک چیز مقدس است و آن آزادی و آزادگی ، که در تمام کشورهایی که انواع و اقسام مقدسات را دارند به آزادی و آزادگی بطور مستمر دارد توهین میشود.
هیچ چیزی مقدس نیست. نه محمد و علی و زهرا و زینب ، نه موسی و عیسی و مریم ف نه مارکس و انگلس و لنین ، نه سیمون دوبوار و ژان پل سارتر و هگل و نیچه و ...
اینها همه انسان هستند. انسانهایی مملو از خطا و اشتباه ، مقدس شمردن ایشان کار ابلهانه ای است. احترام به مقدس شمردن ایشان بلاهت به توان دوست.  
پس لطفا نیایید و نگویید به مقدسات مردم توهین نکنم. به نظر من باید تابویی به اسم مقدسات و عدم توهین به آنها شکسته شود.

[ 20:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

September 10, 2007

با دختری داشتم صحبت میکردم ، از یکی از متونی که مجبور بود برای درسش بخواند شاکی بود. به گفته خودش متنی بود از مقایسه ی جرائم در کشورهای مختلف بدون درنظر گرفتن شرایط کشورها و حتی بدون هیچ نتیجه گیری ( که البته این که نتیجه گیری ندارد ، وقتی که مقایسه بدون در نظر گرفتن شرایط خاص کشورهای مختلف است ، چندان هم منفی نیست ) خلاصه دختره کلی غر زد که اصلا خواندنش وقت تلف کردن است و ... در انتها گفت : میدونی ماما ، خیلی از  نوشته ها ارزش کاغذی را که سیاه میکنند ندارند.

وقتی از او جدا شدم به فکر فرو رفتم . به یاد نوشته های  مختلفی که در اینترنت میخوانم افتادم. به یاد میل هایی که از چپ و راست به دستت میرسد و مقاله ای را به اطلاعت میرسانند. این نوشته ها حتی کاغذی را سیاه نکرده اند. ولی ارزش فضای مختصر مجازی را که اشغال کرده اند ندارند. ارزش وقتی که از تو صرف میشود را ندارند.

راستی آیا همه ما ، هر کداممان که دقایقی را برای اشغال یک فضای اینترنتی صرف میکنیم آیا به این فکر میکنیم که این نوشته ها ارزش این فضایی را که به خود اختصاص داده اند داشته باشند ؟

بسیاری از ما پرادکتیو ( تولید کننده )بودن را به کریاتیو ( خلاق ) بودن ترجیح میدهیم . خودم هم احتمالا به دفعات  از این قافله جدا نمانده ام.

ـــــــــــــــــــــ

فردا یازده سپتامبر است. ، 9/11 ، در گوشه و کنار دنیا ، سازمانهای آزادیخواه بر علیه جنگ و برای صلح اکسیون هایی ترتیب داده اند. 
در استکهلم این اکسیون از طرف گروه " علیه جنگ " در میدان سرگل در ساعت 18 انجام میشود.
شاید بی فایده به نظر بیاید  ( همان پسی میسم لعنتی که من به آن دجار هستم ) ولی باز میروم و داد میزنم. نه به آن امید که دنیا را تغییر بدهم. شاید تنها به این امید که دنیا مرا تغییر ندهد.

 

[ 21:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

September 8, 2007

کمی شیطنت به مناسبت زیادی در خانه ماندن و بی حوصلگی 

در استکهلم رادیویی داریم به اسم رادیو همبستگی. رادیوی محلی فارسی زبان است و نسبت به رادیوهای دیگر حقا رادیوی خوبی است. البته من وقتی این آقای محمد رضا شالگونی را می آورند که معمولا توضیح واضحات میدهد رادیو را میبندم و به کارهای خودم میپردازم. یه قسمتی دارد برای تماس شنوندگان که زنگ میزنند و اظهار نظر میکنند و کامنت میگذارند و اطلاعیه میخوانند و این حرفها. هفته ی پیش یک آقایی از حزب کمونیست کارگری که الان اسمش را به حزب جگر زلخیا تغییر داده است زنگ زده بود ـ فکر کنم اسم مستعارش سیاوش بهاری یه همچی چیزی بود ـ و گفت که کتاب کاپیتال را میخواهد بازخوانی کند. همچی از کتاب کاپیتال حرف میزد که انگار رابطه ی عاشقانه ای با  مارکس داشته است و یه جورایی فقط او و چند نفر دیگه این کتاب را فهمیده اند. وقتی که داشت حرف میزد چند بار زدم زیر خنده ـ باور کنید به خاطر نگاهم به حزب کمونیست کارگری نبود که میخندیدم ، اما یه جورایی احساس کرده ام که فقط اینها میتوانند اینطوری حرف بزنند. ـ خلاصه صحبت میکرد که انگار خودی هایشان کتاب مارکس را دوباره ترجمه کرده اند ـ بیچاره مارکس به چه روزی افتاده است ـ و  یه کلاس باز میکنند که ملت بیایند و کاپیتال مارکس را بخوانند. آقای بهاری در ضمن اضافه کرده بود که هرکی کاپیتال را به شیوه آنها نخوانده باشد عمرش به فناست ...
در برنامه ی امروز رادیو همبستگی آقایی آمد و یک سری چیزهایی را که من از آنها خنده ام گرفته بود فرموله کرد . یکی از اینها که از همه خنده دار تر بود این بود که آقای سیامک بهاری گفته بود که وقتی کتاب کاپیتال را خوانده بود هفت هزار و پانصد ـ توجه کنید نه هفت هزار و سیصد و نود و دو ، بلکه هفت هزار و پانصد ـ سوال برایش به وجود آمده بود که همه ی آنها را نوشته بود و البته بعد از مهاجرت از ایران سوالها را از دست داده است.
آقایی که امروز صحبت میکرد و  با حساب کتابهایی که نسبت به صفحات و تعداد خطوط کرده بود گفت که بنابراین این آقا یک خط در میان سوال برایش پیش آمده . پس این آقا با زبان فارسی مشکل دارد  و فارسی خواندن نمیداند . وگرنه خوب یه سری سوال قائدتا پیش می آید ولی این همه سوال از خواندن یک کتاب فارسی چگونه ممکن است.

هفته ی پیش وقتی آقای بهاری این حرف را زدند به شدت خنده ام گرفته بود و این هفته هم که کامنت این آقا را شنیدم همینطور .
مشکلی که با بچه های حزب کمونیست کارگری همیشه داشته و دارم ، تقلبی بودن و غیر واقعی بودن ایشان است. تلاش آقای بهاری همه در این بود که خود را یک انسان پرسشگر و پژوهشگر نمایش بدهد. انسانی که دقیق است و متمرکز است و آنجه میخواند با دید انتقادی میخواند و ... خلاصه خود را آدم حسابی جا بزند.
چه کوشش بیخودی .
وقتی که واقعی باشی ، میتوانی با خواندن یک کتاب سوالاتی داشته باشی . ولی وقتی که تمام زندگی ات برای این تلف شود که سعی کنی چهره ای غیر واقعی از خودت نشان دهی ، آنوقت با خواندن یک کتاب هفت هزار و پانصد ـ و نه هفت هزار و سیصد و نود و دو تا :)) ـ سوال برایت پیش می آید . 
امروز دلم برای آقای بهاری و تلاشهای بیهوده اش در اینکه چهره ای غیر واقعی از خود نشان دهد سوخت.

در مورد آقای محمد رضا شالگونی میگفتم. این آقا ، مرد بدی نیست. کسانی که با سازمان انقلابی راه کارگر آشنا باشند او را میشناسند. و کسانی که با این سازمان آشنا باشند از اینرو مواضع این سازمان و مواضع آقای شالگونی را هم میشناسند. سر مواضع او حرفی ندارم الان . آنچه من را مجبور به بستن رادیو در زمان صحبت کردن شالگونی میکند این است که هیچ حرف تازه ای نمیزند.
معمولا صحبت با شالگونی به صورت مصاحبه است. این مصاحبه را هم سعید جان افشار ـ که واقعا شخصا دوستش دارم ـ انجام میدهد چرا که سعید جان به مواضع آشناست و سوالات بو دار نمیپرسد. اما از آنجا که سوالات بودار نمیپرسد معمولا سوالاتی میپرسد که میشود توضیح واضحات. مثلا امروز از شالگونی میپرسید :
آیا این درگیری های اخیر و دستگیری ها و اعدام های خیابانی در جهت ایجاد جو وحشت است ؟
و آقای شالگونی میگفت : مسلم است که درگیری ها و دستگیری ها و اعدام های خیابانی در جهت ایجاد جو وحشت است.

خوب ..حالا متوجه شدید چرا وقتی آقای شالگونی صحبت میکند رادیو را میبندم ؟ احساس میکنم این دو عزیز ملت را گوسفند فرض میکنند و من  دوست ندارم گوسفند فرض شوم. 
 
سعید جان ، اگر دلخور شدی ها ، یادت باشه که دستم شکسته :))
در ضمن آرزوی شکستن گردن برای کسی که دستش شکسته است ، آرزوی مهربانانه ای نيست ها :))

[ 20:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

September 6, 2007

اکثر بزرگان مرده اند ، ادوارد سعید ، برگمن ، پاواروتی ... حال من هم چندان تعریفی نداره!!! 

صبح با درد دست و خبر مرگ پاواروتی بیدار شوی ، دیگه حالی به آدم میمونه ؟

شیفته ی اوپرا نیستم ، ولی پاواروتی و بوچلی را همیشه دوست داشتم. پاواروتی کار بزرگی در اپرا انجام داد ، و آن معرفی اپرا به نسل جوان به عنوان یک آلترناتیو قوی در موسیقی .
سری آلبوم های پاواروتی و دوستان که هر سال با گروه جدیدی منتشر میشد قدم بزرگی برای مخدوش کردن مرزهای طبقاتی در موزیک بود. پاواروتی هر سال تک خال غریبی میزد . بجز بون جووی و بونوی یو تو و جمیز بروان و سلین دیون ، گروه هایی چون اسپایس گرل را هم در ردیف دوستان پاواروتی میشد دید.

از میان کارهای مشترک پاواروتی با دوستان ، به دلیل علاقه ی شخصی ام به گروه یو تو و شخص شخیص بونو این دو کلیپ را برای شما انتخاب کرده ام

Miss sarajevo

Pavarotti & Bono (U2) - Miserere

این کار با کوئین ،

too much love will kill you

حالا که این ها را دیدید ، این کلیپ فوق العاده ی بونو را هم ببینید

with or without you

[ 9:41 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

این سایت پرشین هاب سایت خوبی است. همینطوری مفت و مسلم میتوانی ازش فیلم  ایرانی جدید و قدیمی داون لاود کنی. فیلم خوب هم زیاد توش پیدا میشود . 

فیلم خون بازی خانم رخشان بنی اعتماد را همانجا داون لاد کرده و دیدم. بازی باران کوثری که بشنیده بودم  دختر خانم بنی اعتماد و آقای کوثری باشد ، بازی خوبی بود. اما دقیقا نمیفهمم این فیلم چه چیزی را میخواهد بگوید . مسئله اعتیاد زنان است که مطرح است ؟ آیا تا کنون فیلم دیگری از اعتیاد زنان در ایران ساخته نشده است ؟ نقش آرش ، نامزد سارا در این فیلم چیست ؟ آیا مسئله ی دروغ را در روابط شخصی میخواهد زیر سوال ببرد ؟ مگر روابط یک معتاد با اطرافیانش جز روی دروغ هم میتواند ساخته شود ؟

دقیقا از سینمای ایران و مطرح شدن اعتیاد زنان خبر ندارم ، چون جز این ، این فیلم چیز دیگر و جدیدتری نداشت که نشان بدهد.
هر چند که اعتیاد یک دختر جوان از خوانواده مرفه که مادرش همه جا دنبالش است و حتی پول دوا هم بهش میدهد بسیار متفاوت است با اعتیاد زنی از طبقات پایین خانواده که اعتیادش را باید با بدن خود هزینه کند.

اسم فیلم چرا خون بازی است ؟ سارا حتی تزریقی هم نیست. خون بازی شیوه ی دیگری از تزریق مواد مخدر است که در این فیلم اصلا نقشی ندارد.

خلاصه ...فیلم جای حرف زیاد دارد و اگر بازی های خوبش نبود ، جای خاصی را به خود اختصاص نمیداد.

[ 0:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

September 4, 2007

این کارها با دست گچ گرفته سخت است :
حمام کردن ،شستن و کرم زدن موها ،  شستن دست و رو ، ظرف شستن ـ ماشین ظرف شوری دارم خوشبختانه ـ لباس پوشیدن ، باز کردن و بستن سوتین ، باز کردن در قوطی کنسرو ، باز کردن در شیشه هایی که خیلی مشکل باز میشوند ، درست کردن قهوه کاپاچینو ی پودری ـ باید همزمان آب را ریخت و هم زد تا گوله نشود ، خوب چیه ؟ فکر کردید قراره مشکل صلح خاور میانه را هم حل کنم با دست شکسته ؟ ـ مرتب کردن رختحواب ، غذا درست کردن ، به صورت کرم زدن . آویزان کردن لباسها به چوب رختی ، آپ دیت کردن وبلاگ ، پاسخ دادن میلها ، به طور کلی تایپ کردن . ورزش کردن ـ یوگا کلا غیر ممکن است ، بقیه ورزشها هم به دلیل لنگیدن پا فکر نمیکنم فکر خوبی باشد. بعدا که پایم بهتر شد احتمالا دوچرخه سواری را امتحان میکنم ـ بر آمدن از عهده ی اکثر وظایف شغلی .  خاراندن دست در قسمت گچ گرفته .

این کارها با دست گچ گرفته آسان است :
میوه خوردن ، گلها را آب دادن ، مرتب کردن خانه ، جارو برقی کشیدن ، غذا خوردن، قهوه معمولی درست کردن ، قهوه خوردن ، چای درست کردن ـ لا اقل تا حالا جای تی بگ که خوب گذشته ـ لاک زدن ناخنهای دست چپ ، ماتیک زدن ، ریمل زدن ، خوردن به طور کلی، وبگردی ، میل چک کردن ، تلویزون تماشا کردن ، کتاب خواندن ، پیاده روی  و احتمالا حل کردن مشکل خاور میانه و مشکل صلح در دنیا ـ خوب اگر اینکارها را با دو دست بشود کرد ، با یک دست یا یک دست گچ گرفته هم ممکن است دیگر ـ.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسئله ی لایحه حمایت از ـ مردان ـ خانواده ، ـ به درستی ـ شوری در میان مدافعان برابر حقوقی جنسیتی بر انگیخته . 
فعالیت هایی در این مورد را میتوانید در سایت های میدان زنان و تغییر برای برابری  و کانون زنان پی گیری کنید  
سایت میدان زنان همچنین مقاله ای در تحلیل طرح مالیات بر مهریه دارد. از دست ندهید 
 

[ 10:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

September 3, 2007

در اورژانس نشسته بودم ، دخترم زنگ زد و گفت : میخواهی بیایم ؟ گفتم : من هم اینجا نشسته و منتظر هستم. کاری از دستت بر نمی آید که بلند شوی بیایی . گفت : اما تنها نمیمانی . گفتم : کتابم همراهم است و میخوانم. تو نمیخواهد مدرسه را به خاطر من ترک کنی .
بعد از چند ساعت انتظار در قسمت اورژانس  بیمارستان بلاخره اسمم را صدا کردند. مرد جوانی گفت : سلام،من پرستار هستم و  اسم من مارتین است. به اسمش که بزرگ روی جیبش نوشته شده بود اشاره کردم و گفتم : سلام. فهمیدم.
فشار خون و نبض را گرفت و گفت در مقیاس 0 تا 10 ، اگر  صفر بدون درد و 10 ...
گفتم : ببین ، با من اینطوری حرف نزن. من نمیدانم نهایت درد چقدر است و دردی که الان دارم چه شماره ای میگیرد. فقط بهت بگویم که من زر زرو نیستم که با یک پخ گفتن گریه کنم . و الان دارم از درد گریه میکنم.
گفت : میفهمم. الان ارتوپد می آید پیشت. برایت قرص مسکن می آورم.
رفت و با دو قرص سیتادون خیلی قوی برگشت. قرصها را خوردم و گفت : الان آرامتر میشوی.

بیمارستان کارولینسکا بیمارستان دانشگاهی استکهلم است. ارتوپد با چند دانشجوی پزشکی آمد بالای سرم و گفت که پرونده ام را خوانده و میداند که دردم چیست و لازم نیست قصه را تکرار کنم. پای راستم را بلند کرد و خم کرد و کشید و صا ف  کرد و فشار داد و ... گفتم : بزار یک چیزی اینجا روشن شود . تا فردا هم اینکارها را ادامه دهی من مشکلی ندارم. ولی اگر یکی از این کارها را با پای چپم انجام دهی ، بیمارستان را روی سرم میگذارم. گفتم که گفته باشم.
خندید و با کمی تامل دانشجویان هم خندیدند. طفلی ها انگار مانده بودند که بخندند یا نه. گفت : خوبه که در این شرایط روحیه ی شوخی را حفظ کنی. گفتم : به جان خودت شوخی نکردم. میگی نه امتحان کن.
به سراغ پای چپ رفت و قدری فشار داد و کج و راست کرد و دادم بلند شد. توضیحاتی در مورد آن برای دانشجویان داد ، گفت که حدس نمیزند که شکسته باشد ولی مسلما باید عکسبرداری شود.  
دستم را گرفت و در حالی که برای دانشجویان توضیح میداد ، گفت که در رفته است. و ممکن است نیاز به عمل داشته باشد . به من نگاه کرد و گفت : کلاه دوچرخه سواری داشتی ؟ گفتم نه . ولی قول میدهم که از اینجا که رفتم یکی بخرم. جریان عمل چیه ؟ خندید و گفت : روحیه طنز بالایی داری . با دانشجویان بیرون رفت و مدتی بعد خودش برگشت  و در حالی که دستم را با دو دست از بالا و پایین مچ محکم گرفته بود و به آرامی  ماساژ میداد از مارتین پرسید که قرصها را کی به من داده است و مارتین گفت که یک  ساعتی میشود . از من پرسید که درد دارم یا نه و گفتم که نه و حاضرم انبار قرصشان را با خود به خانه ببرم .  ناگهان دستم را کشید و  پیجاند. داد زدم آی لعنت بر....
خندید و گفت : خوب در رفتگی اش جا افتاد. دیگر احتیاج به عمل نیست.
گفتم : بابا آخه... ـ سعی کردم فحشهایی را که از وبلاگ نانا یادگرفته بودم بهش بدهم ولی دلم نیامد ـ  اینکارها را که فقط در فیلمها میکنند. 
گفت : فکر کردی آنها از کجا یاد گرفته اند ؟
در حالی که اشکم را پاک میکردم گفتم : تازه فقط  فیلمهای آمریکایی ، نه سوئدی . در فیلمهای سوئدی همه چیز را توضیح میدهند و ...
با خنده گفت : کی فیلم سوئدی نگاه میکنه ؟و ادامه داد : باید بری برای ایکس ری . 

نتیجه ی عکس برداری این بود که استخوان  دستم بجز در رفتن ترک عمیقی  هم برداشته بود اما جدا نشده بود  و باید گچ گرفته شود. استخوان پا همانطور که حدس زده بود نشکسته بود . 

کار گچ گرفتن را یک پرستار انجام داد و چند دانشجو هم مشاهده گر بودند. پرستار از ایشان پرسید که کلاس گچ گیری را گذرانده اند یا نه و دانشجویان گفتند که فردا قرار است در این مورد کلاس داشته باشند.  در میان گچ گیری دائما عذر خواهی میکرد و دستم را میچلاند. درد دوباره در استخوانهایم پیچید. یک فیزیوتراپ آمد و تمرینهای مخصوص برای دست و پا را توصیه کرد. گفت که آیا مایل هستم که عصا داشته باشم. به دست گچ گرفته ام اشاره کردم و گفت : آه..البته..
با دست گچ گرفته از بالای انگشتان تا بازو بعد از 6 ساعت و نیم در اورژانس بیمارستان را ترک کردم . 17 روز استعلاجی  برایم نوشت. گفت که دو هفته دیگر باید بروم و گچ را باز کنند و ببینند که جوش خورده است یا نه. وگرنه دوباره گچ میگیرند.  
دخترم زنگ زد و قضیه را برایش تعریف کردم . گفت که فردا می آید و گچ را امضا میکند. 
برادرم زنگ زد و گفتم که دستم شکسته بود و گچ گرفتند. پرسید : پایت چی ؟ گفتم نه ، پایم نشکسته. گفت خوب مشکل بزرگی نیست ، میشه راحت ترتیبش را داد :)   

سر راه به خانه به داروخانه مراجعه کردم و قرصهای سیتادون را که برایم نوشته بود خریدم. قرصهای باحالی هستند. با مقدار زیادی کدئین وقتی که دو تا را بالا بندازی از درد دیگر خبری نیست و حسابی خوشبختی ... 

با رئیسم صحبت کردم و گفتم که نیازی ندارم دو هفته را در خانه بمانم. همچی که دردها آرام شد می آیم سر کار ولی دستم در گچ است و همه کار را نمیتوانم انجام دهم. گفت تو اگر بیایی و  نیم وقت هم کار کنی من کلی ممنون هستم. تقریبا هیچ کسی نمانده است. قرار گذاشتیم که این هفته را خانه باشم و از هفته دیگر بروم سر کار.

پس نوشت : دستی رو که گچ گرفته چطور میشه خاراند ؟ 

[ 17:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

September 2, 2007

با صدای زن به خودم آمدم ، با لحجه ی بدی به سوئدی میپرسید :
چطور شد ؟ آمبولانس خبر کنم ؟
صدایش از دورتر می آمد. در بهشت نبودم. هیچ جا نخوانده ام که در بهشت زنان به زبان سوئدی صحبت کنند. آنهم سوئدی با لحجه ی ترکی . سعی کردم جوابی بدهم . درد در تمام تنم پیچید. نفسم بند آمد. کجا بودم ؟ چه مدت اینجا دراز به دراز افتاده بودم ؟
صدای زن نزدیکتر شد. چشم باز کردم ،بالای سرم ایستاده بود و سیگاری در دستش : آمبولانس خبر کنم ؟
دهان باز کردم و به زحمت نفس گرفتم : نه. فقط اجازه بده خودم را جمع و جور کنم.
بیهوش نشده بودم. اما انگار زیاد هم به هوش نبودم. همانطور دراز بر آسفالت دراز کشیده سعی کردم به یاد بیاورم.تاریکی را ، سرپایینی تند را ، ترمز ، چرخ  جلو که قفل شد دوچرخه که در هم پیچید  و من که به هوا بلند شدم. سعی کردم اعضای بدنم را چک کنم. درد شدیدی که در سمت چپ بدن داشتم به من میگفت که روی کدام قسمت بدن فرود آمدم. پا و دست و آرنج و ... بلند گفتم : اوه مای گادددددد...

زن دوباره تکرار کرد : آمبولانس خبر کنم ؟ نفس گرفتم و گفتم : نه. درست میشه.
 در این هیچ کجا او از کجا رسیده بود ؟ شاید واقعا فرشته بود ، فرشته ای با لحجه ی بد سوئدی . 
سعی کردم بلند شوم . درد در تمام بدنم پیچید . بلند شدن غیر ممکن شده بود. دستم را به سوی زن دراز کردم و گفتم : به من کمک میکنی ؟ با همان لحجه بد گفت : البته . نگاهش کردم . جوان به نظر می آمد. اما این لحجه برای چه ؟ درد در تنم پیچید. دست سالمم را دراز کردم و دستم را گرفت و بر روی پاها ایستادم. درد پاها را تازه احساس کردم. آنقدر درد در بدنم پیچیده بود که اول نفهمیدم کدام پاست. بعد حس کردم پای راست را میتوانم تکان دهم. چاره ای نبود. در این ناکجا یا باید دوچرخه را میگذاشتم و با ماشین خود را به خانه میرساندم ، یا باید با دوچرخه میرفتم. ماشین گیر نمی آمد. درد هم قدرت راه رفتن از من گرفته بود. انتخاب همان در ادامه ی دوچرخه سواری بود. نیمی از راه باقی بود.
زن گفت : همه چیز اوکی است؟ میتوانی بروی ؟ برایت آب بیاورم ؟
گفتم : در کوله پشتی ام آب دارم. نگاهی به دوچرخه و کوله پشتی ام کردم که هر دو پخش زمین بودم. کتابها ؟مجله ی زنان و  کتابهایی که از  دوست کرفته بودم ؟ به خودم گفتم چیزیشان نشده. در کوله هستند دیگر. دوچرخه را بلند کردم. فرمانش کج شده بود. کمی صافش کردم که فقط بتوانم تا خانه خودم را برسانم. ترمز جلو بریده بود. کوله پشتی را باز بر پشت دوچرخه بستم و جیبهایم را چک کردم. موبایل سر جایش بود. کلیدها ؟ روی زمین را نگاه کردم . کلید ها قدری آنسوی تر افتاده بودند.
از زن تشکر کردم. پرسید میتوانی بروی ؟ گفتم میتوانم سعی کنم.
سوار دوچرخه شدم و پا زدم. پای چپ و دست چپ عملا بی کار افتاده بودند. با انگشتان فقط سعی میکردم فرمان را درست نگاه دارم. یاد آموزشی در تمرین دوچرخه سواری گروهی  درون سالن افتادم. حالا فقط با یک پا ، پا بزنید. همیشه به خودم میگفتم : خوب که چی بشه ؟ الان امتحان کردم. پای دیگر تقریبا فقط بالا و پایین میرفت. و پای راست بود که بر پدال فشار می آورد.

راه نیم ساعته را با آه و ناله ، در عرض یک ساعت طی کردم. دوچرخه را در مقابل خانه قفل کردم و به خانه آمدم. پماد ولتارن را پیدا کردم و بر دست و پا مالیدم و با باند بستم. نفس کشیدن هم مشکل بود.
تلفن زنگ زد. دوستم بود و میخواست بداند که خوب رسیدم یا نه. گفتم که کراشیدم. گفت که باید کلاه دوچرخه سواری بخرم و یاد آوری کرد که این چندمین بار است که قسر در می روم. گفتم که میخرم. نفسم در نمی آمد. تلفن را قطع کردم.

گاهی این چیزها برای من لازم است تا به خودم یادآوری کنم که سوپر ومنی که فکر میکردم نیستم. اما این اواخر کمی زیادی بلا سر خودم می آورم. 
امروز با درد شدیدتری بلند شدم. دست چپ از سر انگشتان درد میکند و به مچ که میرسد به اوج میرسد و درد در آرنج تقریبا محو میشود. نوشتن این کلمات هم برای من که ده انگشتی مینویسم ، نه فقط دوبرابر وقت ، بلکه پیدا کردن حروف برای انگشتانی که عادت دارند بیش از سه برابر وقت میبرد.
پای چپ از زانو به بالا کبود است. و خم کردن زانو مصیبت آور است. بانداژ را چک میکنم و دوباره پماد میزنم. این پماد ولتارن اصلا به این همه تبلیغی که میکنند نمی ارزد. اصلا عملکرد ندارد. فقط موجب میشود بانداژ روی بدن بچسبد. زخم باز ندارم. از خودم تشکر کردم که موقع راه افتادن کاپشن دوچرخه سواری را به تن کردم. شلوار جین هم کار خودش را در محافظت از پوست پا انجام داد. زنده باشد هر کی این شلوار جین را مد کرد. که من هم راه و بیراه ، با یا بدون مد آن را بر تن میکنم. اگر هوا گرمتر بود و شلوار های نخی سه ربع داشتم تمام تنم زخم بود. زحمی که الان روی پا دارم به زودی برطرف میشود.
 امروز یک شنبه است و بحش اورژانس بیمارستانها قیامت است. شکستگی نیست ولی حدس میزنم جایی به شدت مو ورداشته باشد. فردا برای اطمینان برای عکس برداری میروم. و احتمالا میگویند درد را بکش تا خوب شی. از زور درد به  کاقه لاته و شکلات پناه برده ام. وقتی دردها تمام شوند ، پنج کیلویی اضافه وزن پیدا کرده ام :) 
یک لحظه غفلت بود و نادیده گرفتن راه. نمیدانم تا چند وقت باید تقاص آن را پس بدهم.نمیدانم باز به چه فکر میکردم یا در خیالم باز کجا را سیر میکردم. حیف که کسی در خانه نیست تا برایش آه و ناله کنم و با من مهربانتر باشد. وقتی برای خودت ناله میکنی اصلا ریسپانسی نمیگیری . دلم برای خودم میسوزد.  

[ 9:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

September 1, 2007

بیش از 50 روز از اعتصاب غذای دو روزنامه نگار کرد میگذرد. اما تعداد حمایتی که در وبلاگستان دریافت کرده اند از انگشتان دست تجاوز نمیکند. چرا ؟

این مقاله ی آقای استعدادی شاد را اگر وقت میکنید بخوانید.
با آقای استعدادی شاد خیلی اختلاف دارم. احتمالا اگر در یک شهر بودیم ، یا من یک بلایی سر او می آوردم ، یا ... نه احتمالا همان من یه بلایی سر او می آوردم:))
اما طنز او برایم همیشه خیلی جذاب بوده است. خلاصه این مقاله اش هم با همان شیوه ی همیشگی نوشتن او در دسترس است .
گزارش جامع از اندیشه ورزی ایرانیان ؟

[ 10:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]



Powered by MT3.35