August 19, 2007

در نوجوانی ام تنکابنی زیاد میخواندم. او در کتاب یادداشتهای شهر شلوغش چیزی مینویسد  شبیه این : ( کتاب اگنون در اختیارم نیست و نمیتوانم نقل قول مستقیم بیاورم )
هیج انسانی هر قدر هم که خسیس  باشد ، چوب کبریتی را از رهگذری که برای روشن کردن سیگارش به آتش نیاز دارد دریغ نمیکند.
در دوستی ،هر خواسته ای که دوست داشته باشد همان چوب کبریت است. چرا که دوست هرگز بیشتر از توان تو از تو نخواهد خواست و   هر خواسته ای که دوست بیان میکند ، همانند آن است که چوب کبریتی را از رهگذری دریغ کنی.

من اینگونه زندگی کرده ام و اینگونه دوستی کرده ام . با همین فرمول ساده . اما متوجه شدم که این شیوه ی دوستی برای همه نیست.

حال ....

دوستی از تو میخواهد به خاطر حرمت دوستی ،به خاطر احترام به او ،  از اصلی ترین پرنسیپ های خودت بگذری . از تو میخواهد به حاطر حرمت او ،خودت را زیر پا بگذاری و حرمت خودت را نادیده بگیری . 

آیا کسی که کوچکترین احترامی برای تو قائل است ، کوچکترین حرمتی نسبت به اعتقادات و پرنسیپ های تو دارد از تو چنین چیزی خواهد خواست ؟ آیا خواسته ی دوستی که حرمت خود را به حرمت تو ترجیح میدهد ، به مثابه ی همان چوب کبریت است و تو که چنین نکرده ای همان فرد پستی  که چوب کبریت را از رهگذر دریغ کرده است ؟

من چنین نکردم.
نمیتوانم با خودم زندگی کنم و هیچ احترامی برای خودم قائل نباشم. نمیتوانم خودم را در آینه ببینم و بدانم که خودم مسئول شکستن این آدم بودم.  نمیتوانم از کسی درخواست حرمت و احترام داشته باشم وقتی که خودم برای خودم احترامی قائل نیستم.

چه بر سر دوستی می اید ؟ شاید از ابتدا دوستی ای وجود نداشته . اصول دوستی اعتماد و احترام هستند. وقتی که همیشه به خاطر اینکه چند سالی کوچکتر از دیگر افراد جمع باشی ،  جدی گرفته نمبشوی ، حرفهایت با شک و تردید برخورد میشوند و از احترام متقابل خبری نیست ، شاید از ابتدا این تو بودی که در اشتباه بودی و آنچه تو  اسم دوستی برای آن گذاشته بودی ، برای طرف دیگر ، تنها شکلی از آشنایی بود و بس.

حرف مصدق را با خودم تکرار میکنم :

سخن از مهر ِ من و جور ِ تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور ِ مهر

و شاید ، همین تصور  ِ عبث بودن پندار هایمان است که غم را درون دیده ها قطره قطره  آب میکند.  

[ 16:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35