علامت صورتی رنگ را به سمت صفحه ای که نیمه تمام مانده بود لای کتاب گذاشتم ، کتاب را بستم و گذاشتمش روی میز ، عینک مطالعه ام را که مدتی است دیگر ـ بخصوص در مطالعه ی شبانه ـ کارم بدون آن نمیگذرد از چشم برداشتم ، دسته هایش را با دقت جمع کردم و آن را روی کتاب گذاشتم و بلند شدم به طرف دستشویی برای مسواک بروم که با دقت بیشتری به عینک و کتاب نگاه کردم و حرکت خودم را به خاطر آوردم و زدم زیر خنده...
دیگر هیچ شوخی ای در کار نیست ،زمان سوی خارق العاده ی چشمانم را از من گرفته است . این عینک در روی این کتاب به من دهن کجی میکند و می گوید : حریف زمان نمیشوی . دارم پیر میشوم. ___________________________________ چند وقت پیش یکی از دوستان ، از من پرسید : ـ به نظر تو من نیمه ی خالی لیوان را می بینم یا نیمه ی پر آن را ؟ ـ واقعا میخواهی بدانی ؟ ـ آره من در اينکه تو خود ليوان را ببينی هم شک دارم ، خالی يا پر بودن پيشکشت به نظر من تو اصلا به کل لیوان را نمی بینی
|