August 31, 2007

باز هم مارینا نعمت و "خاطراتش"  

باز توپ دیگری زیر پای اپوزیسیون خارج از کشور افتاد تا به هم و به سر و کله ی هم ـ و نه به سوی دروازه ـ بشوتند.
مسئله ی کتاب خاطرات مارینا نعمت شده است همپای مسئله ی بودن یا نبودن.
مخالفت ها و موافقت ها ، در بسیاری از موارد از افراط و تفریط ناشی میشود
بعضی این مسئله را برای تصفیه حساب های شخصی استفاده میکنند. انگار که اول  به لیست  مخالفان نگاه میکنند و بعد میشوند مدافع آزادی قلم و دوات و پاککن و تراش .

مثلا به این مصاحبه گوش کنید ، آقای ایرج مصداقی میگوید که خانم مارینا نعمت هنرپیشه ی خوبی است ، چرا که وقتی در تلویزیون بی بی سی با او مصاحبه میشود ، چهره ای بشاش و سرزنده از خود ارائه میدهد و وقتی در تلویزیون ایرانیان مصاحبه میکند ، جهره ای نزار و دلمرده. ـ من خودم این یکی مصاحبه را دیدم و از دیدن چهره ی زار او واقعا احساس ترحم کردم ـ . بعد خانم نسرین پرواز  میپرد وسط و با لحنی بسیار توهین آمیز برخورد میکند : (دقیقه ی 1.27.00 از مصاحبه)

او میگوید که مصداقی دوست دارد  که نعمت را تکیده و بی دست و پا و غمگین و شکست خورده ظاهر شود و از اینکه میبیند یک قربانی رژیم شاد و سرحال است ناراحت است. او بر همین مبنا برخورد ایرج مصداقی را برخورد بسیجی و برخورد رژیم میشمارد . خانم پرواز مثل خیلی های دیگر که یک کلمه را میشنوند و بقیه را گوش نمیکنند ، اصلا نمیفهمد مصداقی چه میگوید و نتیجه گیری های خود را میکند. مصداقی از شادی خانم نعمت سخن نمیگوید ، حرف مصداقی از برخورد دوگانه ی خانم نعمت در دو رسانه ی گروهی با توجه به ملیت بینندگان آن است. او در رسانه ایرانی چهره ای محزون و رسانه ی اروپایی چهره ای بشاش  نشان میدهد. یعنی به سادگی با توجه به ملیت و پیشینه ی بیننده ، چهره عوض میکند. آیا این از مصداقی یک بسیجی میسازد یا از خانم پرواز یک" باری به هر جهت گو"؟

گفتم که برخوردها خیلی وارد افراط و تفریط شده است.
گروهی برداشتند و به انتشارات پنگوئن نامه نوشتند و خواستار جمع کردن کتاب شده اند. دلم میخواست برخورد این گروه را راجع به کاریکاتورها یا نقاشی ها و یا مجسمه ی سگواره ی محمد و برخورد مسلمانان در مورد آن بدانم. مسلما چون چپ هستند آنجا از آزادی انتشار حرف میزنند . ولی آزادی انتشار را در آنجا که میلشان نمیکشد به رسمیت نمیشناسند. و از جمع کردن یک کتاب ـ خوب است تقاضای کتاب سوزان نکرده اند ـ سخن میگویند .

گروهی اعتراض میکنند و در نوشته ی خود می نویسند که مارینا نعمت با بازجویش ازدواج کرده است و لذت جنسی برده است. به حق چیزهای نشنیده ، از کی تا حالا لذت جنسی منبع اعتراض شده است؟ حضرات  چشمهایتان را باز کنید و نوشته تان را دوباره بخوانید. خودتان بابت آنچه روی کاغذ آورده اید خجالت نمیکشید ؟ اگر دو نفر همجنسگرا یا فردی در حال خود ارضایی در زندان میدیدید چه بلایی به سرش می آوردید ؟ یا شاید میگویید فقط رابطه ی جنسی با بازجویان محکوم است ؟ خودتان میفهمید به چی اعتراض میکنید ؟

در مصاحبه ، خانم مرزبان نیز در جایی با اشاره ی مصاحبه گر به جوانی خانم نعمت و توابیت او  میگوید که خیلی ها در همین سن و سال بودند و چنین نکردند. 
در جواب میشود گفت : خوب خیلی ها هم کردند. حالا میخواهید چه کنید ؟ آمار بگیرید و آنها را که مقاومت کرده اند مدال بدهید و آنها را که توبه کرده اند دادگاهی و مجازات کنید ؟
گناه از افراد نیست که فشار را تاب نمی آورند و توبه میکنند و به سرازیری میغلتند. گناه از حکومتی است که افراد را زیر فشار میگذارد. جای یک بچه ی 16 ساله در زندان نیست ـ جای هیچ کس دیگری هم به خاطر ایده و عقیده اش در زندان نیست ـ اگر یک بچه مقاومت کرد و دیگری نکرد ، این شاهکار ما نیست که یکی را به رخ دیگری بکشیم و بگوییم تو چرا مقاومت نکردی در حالی که او کرد. منبع و بانی تمام این مصیبت ها را زیر سوال ببرید خانم ، نه افراد را. چماقتان را بر سر آن که انسان را  میشکند بکوبید خانم ، نه آن که شکسته است.     

این بام دو سر دارد و تعداد معدودی بر بام مانده اند ، اکثریت مخالف و موافق از دو سر آن به زمین می افتند. دوستان موافق داد از آزادی بیان و قلم میزنند. از این دوستان یک سوال دارم . اگر من که هرگز دوران طولانی مدت زندان ـ بیشتر از یک ماه ـ را سپری نکرده ام هم بیایم و یک کتاب خاطرات زندان منتشر کنم میتوانم روی دفاع شما حساب کنم ؟ میتوانم روی شما  حساب کنم که شما را در لیست مدافعین خود خواهم داشت و از دروغهای من هم دفاع خواهید کرد ؟  

خانم مارینا نعمت کتاب داستان منتشر نکرده است که اینچنین شور حسینی را در طرفداران آزادی به حرکت در آورده باشد. خانم مارنیا نعمت نوشته هایی را تحت عنوان خاطرات منتشر کرده که تطبیقی با واقعیت ندارند.
از گنده گویی هایش که بگذریم ، خاطرات خانم نعمت نقشی از واقعیات ارائه نمیدهند. اینها یک سری داستان و بافته های کسی هستند که به کمک عده ای ، سوژه ای پرفروش تهیه کرده است ، یک بست سلرز. 
گلشیری در چندین سال پیش ، کتابی تحت عنوان شاه سیاه پوشان منتشر کرد که تحت توضیح خودش ، با الهام از خاطرات یک تواب نوشته شده است. بر جلد کتاب شاه سیاه پوشان که به نظر من و بسیاری از خوانندگان دیگر بسیار واقعی است ، وازه ی داستان به چشم میخورد. کسی گلشیری را به خاطر نشر اکاذیب مورد شماتت قرار نداد. داستان و خیالپردازی های داستان ، حد و مرز ندارد . به قول خوابگرد عزیزمان ، داستان نویسی اصلا نشر اکاذیب است و باید هم اینچنین باشد.

اگر اکاذیب به اسم خاطرات ، و خاطرات واقعی ، و یا به قول خانم نعمت حقیقت محض ، منتشر شوند ، اعتراض میشود و اعتراض حق معترضین است . 
دوستانی که در صف مدافعین آزادی از کتاب داستان خانم مارینا نعمت با اسم خاطرات دفاع میکنند ، شاید به عملکرد درست طبقه بندی های مختلف ادبی بی توجه هستند. و یا شاید این طبقه بندی ها برایشان اصلا مهم نیست. شاید مایلند یک مستند را به عنوان رویا و یک رویا را به عنوان مستند بپذیرند . اما آیا باید این پذیرش خود را به دیگران نیز به اسم آزادی بیان تحمیل کنند ؟

نمیگویم کسی آزادی بیان خانم نعمت را تحت حمله قرار نداده است. که میدانم چنین کرده اند. کسانی که تقاضای حمع شدن کتاب را کرده اند و کسانی هستند که با عبارات مشمعز کننده ای چون " او لذت جنسی برده است " اعتراض نامه های خود را منور کرده اند ، از آن سوی بام افتادگانی هستند که اعتراض را به مفتضح ترین وجه آن پیش برده اند. و باور خود به اصول  آزادی را زیر سوال میبرند. اما  اعتراض یا پشتیبانی وقتی بدون منطق صورت میگیرد ، هر دو یک نتیجه دارند و آن مخدوش کردن عملکرد است.

برخورد با مسئله ی خانم نعمت به نظر من برخورد با دو مرحله است.
اول برخورد با  نوجوانی که به زندان می افتد و در هراس است و  برای نجات خود و بهبود شرایط خودش به پیشنهاداتی که به او میشود جواب مثبت میدهد. این پیشنهادات از لو دادن دوستانش تا همبستری با بازجو بسط پیدا میکند. 
مارینا نعمت اگر مثل هر نوجوان دیگری ، زندگی ای عادی را میگذارند مسلما نه مجبور به لو دادن همکلاسی اش میشد و نه مجبور بود با بازجویی ازدواج کند. زندگی عادی و معمولی را در شرایط معمولی دنبال میکرد .  عملکرد مارینا نعمت در نوجوانی اش ریشه در شرایط غیر عادی او دارد . این که مارینا نعمت را زیر سوال ببریم و در مقابل برخوردهای او در شرایط غیر عادی که قرار گرفته است اما و اگر بگذاریم ، به نوعی تایید  و توجیح کردن این شرایط غیر انسانی است.
مرحله ی دوم برخورد با مارینا نعمت در زمان حال است. او امروز دخترک نوجوانی است که با شرایط غیر انسانی روبرو شده باشد. او زنی است که سن 40 را طی کرده است و نبض بازار به دستش آمده است و مثل هر تاجر ناصادق دیگری ، قصد دارد که قورباغه را جای قناری بفروشد.
مشکل من با خانم نعمت در یک نکته ی بسیار محوری است .  
من داستان و رمان و داستان پلیسی و داستان تخیلی زیاد میخوانم. تاریخ و مستند و خاطرات هم زیاد میخوانم . اما اگر کسی بیاید و به من بگوید که یکی دیگری است ، احساس میکنم به شعورم توهین کرده است.
من حاضرم در کنار برکه ای ساعت ها بنشینم و به صدای قورباغه ها گوش بدهم. ولی از اینکه  یکی بیاید و بگوید این قناریها  جدا که زیبا میخوانند عصبانی میشوم.

مشکل مرا درک میکنید ؟

[ 6:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

August 29, 2007

غر و لند های تنهایی همراه با کمی دشمن تراشی بوسیله ی گپی در باره ی گردهم آیی سراسری و امضا گیری های بی فایده و باقی قضایا   ...

بجه ها را رساندم ایستگاه که بروند فرودگاه و برگردند سر خانه و زندگی شان و برگشتم خانه ، سکوت خانه بعد از یک هفته با دوستان خوبم ، کمی غیر عادی است ، باید دوباره به با خود بودن عادت کنم...

روزهای خوبی داشتیم ، با گپ و بحث و جدل ، اگر هوا اجازه میداد سبد پیک نیکی که جمع و جور میشد با نان و پنیر و شراب و راهی پارک تاتر میشدیم و اگر باد و سرما اجازه ی گشت زدن و دیدن زیبایی های استکهلم را نمیداد ، رفتن به کتاب فروشی آقا نعمت و ساکهای پر کتاب و سر زدن به خانه ی سودابه و دیدن نقاشی های او نیز جزئی از دیدنی های استکهلم و کارهای این روزها بود.

**به سودابه زنگ زدم و گفتم دیگه نمیشه گیرت آورد ، گفت دیروز برگشته ام. گفتم بچه ها از آلمان اینجا هستند میخواهند ببینندت ، میایی بریم بیرون یه قهوه ای بخوریم ، یا اصلا صبر کن و داد زدم : بچه ها می یاین بریم خونه سودابه ؟ من هم نقاشی های جدیدش را خیلی وقته ندیده ام .
صدای خنده ی سودابه از گوشی تلفن می آید  : خیلی ازت خوشم میاد ، اصلا کی شما ها را دعوت کرده ، اصلا کی شما ها را راه میده ؟ :))

و تابلو ها و رنگها که در گوشه و کنار با تکیه به چیزی ایستاده اند تا به چشم بیایند.

یکی از بچه ها یک تابلوی کوچک از سودابه میخرد ، سودابه  ـ مثل همیشه ـ رفیقانه حساب میکند . این دختر هیجوقت پولدار نمیشود با این حساب کردنش ، یه وقتی بهش گفته بودم حاضرم  منیجرت بشوم ، نگاهی کرده بود و با خنده گفته بود : چقدر میخوای ؟ گفتم هیچی . گفت داری گرون حساب میکنی ها :))  الان هم هر وقت میگوید فلان تابلو را فلان قدر دادم رفت ، حرص میخورم. از یک طرف هم میفهممش ، تابلویی که این همه رویش کار کرده و زحمت کشیده است و فکر و اندیشه گذاشته ، جزئی از وجود خودش میشود. مطالبه ی پول در مقابل جزئی از وجود خودت سخت است.

ماجرای شخصی  را تعریف کرده بود که چند سال پیش  به همراه چند تن آمده بود و بعد از دیدن تابلوهایش  به یکی از همراهان که در سوئد بود گفته بود که : خوب چند تا از این تابلو ها بردار و ببر بگذار خانه ات و بعد از چند وقت بیا و پس بده ، و آن شخص هم چند تابلو جدا کرده و برده بود. و هرگز پس نداده بود. در حالی که خونم به جوش آمده بود سرش نق زدم که آخر جرا میدهی  ؟
و بعد با خودم فکر کردم که برای بسیاری از ما هنر چیز بی ارزشی است. آن خانم مسلما هرگز وقتی به خانه ی یک نجار برود ، سفارش نمیکند که خوب چند تا از این صندلی ها را ببر بزار خانه تان و بعد بهش پس بده. چون برای صندلی ارزش قائل است. مصرف صندلی را میداند و میشناسد ولی او جنبه ی مصرفی هنر را نمیشناسد و از این رو برایش ارزش قائل نیست و از کیسه ی خلیفه ، راحت میبخشد.
اعصابم بدجوری خط خطی شد. احتمالا اگر آن خانم دم دست بود یه بلایی سرش می آوردم. سودابه مهربان است ، مهربانی سودابه را مدتهاست که دانسته ام ، ولی چرا بعضی هایمان این مهربانی را  پایه ای برای سوء استفاده قرار میدهیم ؟ آیا این سوء استفاده ها ریشه در نادانی ندارد ؟

**سودابه تازه از مراسم "گردهم آیی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی در ایران" در کلن آلمان بازگشته بود. و قدری راجع به مراسم حرف زدیم. مراسم سه روزه بیش از 30 سخنران و سخنور داشته است. در لیست سخنرانی ها تیترهایی میبنم که کاملا به مسئله ی گردهم آیی که "درباره ی کشتار زندانیان سیاسی در ایران " نام داشت  بیربط هستند. مثلا جنبش زنان ، وحدت ها و گره کار ها یکی از تیتر هاست و مفهوم جنبش زنان و درک های دیگر یکی دیگر از تیترها. و باز : " طبقه ی کارگر ایان و چالش های پیش رو " ، " فدرالیسم و ستم ملی " ، " مبارزه بر علیه ستم ملی در »زندان ملل »"،" جنبش مقاومت و ستم ملی و ... "،" تشدید سرکوب حقوق ملیت ها و رابطه آن با شکل گیری گرایشات گوناگون ملی در ایران " و ...

مانده ام که این همه سخنران و این همه سخنرانی بی ربط به مسئله برای چه ؟ اینکه تمام این جنبش های مردمی با زندان و کشتار سرکوب میشوند ، آیا دلیلی بر این است که وقتی اسم یک گردهم آیی سراسری "درباره ی کشتار زندانیان سیاسی ایران " باشد ، هر کسی از راه برسد و میکرفنی در دست آواز سر دهد ؟ آیا برای ما امکان ندارد که سمینار هایی جداگانه در باره جنبش زنان و یا جنبش کارگری و یا ستم ملی برگزار کنیم و حالا که این همه آدم را در یک جا جمع دیده ایم از هر دری سخنی بگوییم و هر چه دل تنگمان میخواهد بگوییم ؟

راستی وجود بیش از 30 نفر سخنران ـ با وقتی مابین 15 تا 18 دقیقه برای هر کس ـ  در یک سمینار دو روز و نیمه چه را میرساند ؟ آیا تک زدن به مسائل مختلف و از این شاخ به آن شاخ پریدن میتواند ثمره ی مثبتی در پیشبرد کارها داشته باشد ؟  
شرکت کنندگان میگویند که اکثر مردم خسته میشدند و بیرون سالن سخنرانی جمع میشدند و به گپ و گفتگو با یکدیگر مشغول بوده اند. آیا ما سخنرانی میگذاریم که کاری کرده باشیم و سخنرانی میکنیم که  میکرفنی به دست آورده و حرفی زده باشیم ؟ یا این سخنرانی گذاشتن ها و سخنرانی کردن ها حدفی هم دنبال میکنند ؟  

 

(این یکی از نقاشی های سودابه است ، خودش گفته که این نقاشی را با الهام از دستگیری های اخیر  فعالان جنبش زنان در ایران کشیده است. به نظر من خیلی با مسما است. ) 

**این روزها سالروز تولد حرکتی مستمر و پی گیر در ایران است. سالروز کمپین  یک میلیون امضا . که یکی از پیگیرترین حرکت های تاکنونی در جنبش زنان ایرانی بوده است. خیلی از منتقدان این کمپین ـ به خصوص در خارج کشور و در میان سیاسیون تشکیلاتی یا زنان فعال خارج از کشور که حتی اگر اکنون با تشکلهای سیاسیشان همراهی نمیکنند ولی تفکر تشکیلاتی خود را پس کله همواره حمل میکنند ـ بدون آنکه نگاه عمیقی به این حرکت داشته باشند  با شک و تردید و گاه تمسخر به آن نگاه کرده اند و گاه حتی شنیده ام که گفته اند : حالا یعنی یک میلیون امضا جور کردند ، قوانین را برایشان عوض میکنند ؟ و بعد از گفتن این جملات نگاهشان روی جمع میچرخد تا همفکران خود را که همچون ایشان لبخند های تمسخر آمیزی بر لب دارند دستچین کنند.

کمپین یک میلیون امضا اما به کار خود ادامه میدهد. کوچه به کوچه و خانه به خانه در میزند و از حقوق زنان سخن میگوید. با امکانات کمی که در دست دارند ، بروشورهای خود را چاپ میکنند و در اختیار مردم میگذارند تا کوس رسوایی بی حقوقی نیمی از جمعیت انسانی این کشور بر سر بام ها زده شود.
کمپین یک میلیون امضا ،یک میلیون آگاهی را نوید میدهد و مگر نه اینکه لازمه ی آزادی ، آگاهی است ؟

در این میان ،چیزهایی  می بینم که صدای مرا در می آورد. یکی از این حرکت ها گرفتن ای میلی است که برای گرفتن امضا در میان میل آدرسها میچرخد . این متن  با چنین جمله ای : "ما امضا کنندگان ، ضمن خسته نباشید به همه ی کوشندگان این کمپین بار دیگر حمایت خود را برای تغییر قوانین تبعیض آمیز اعلام میداریم" خوانندگان را امضای متنی در حمایت مجدد از کمپین دعوت میکند. 
ضمن اینکه سعی میکنم شاخهایی را که روی سرم سبز شده اند مخفی کنم ، با خودم فکر میکنم که جریان چیست ؟ 
کمپینی در جریان است و یک سری هم امضا جمع کرده است و دارد به کارش ادامه میدهد . یک سری هم امضایش کرده اند. حالا بعضی از دوستان دارند کمپین مجدد راه می اندازند و میخواهند یک میلیون امضا جمع کنند که بگویند مجددا این کمپین را حمایت میکنند ؟ مگر یک بار امضا کردن کافی نیست ؟ یا نکند مدتی است جایی را امضا نکرده اند و امضای خونشان کم شده است ؟ جریان چیست ؟

بی رودروایس من چیزی از دلایل و فوائد  این جریان حمایت مجدد و امضای مجدد نفهمیدم ، اگر کسی فهمیده است ، من ِ خنگولک را هم روشن کند.  که یک در دنیا و هزار در آخرت عوض ببیند.

 

[ 11:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

August 28, 2007

مهمانان عزیزی دارم و سر همه مان گرم دیدن دیدنی های استکهلم است . اما  این همه باعث نمیشود که سالروز تولد سرآغاز سفری دراز ، سفری آگاهی بخش و پر از فراز و نشیب دوستانمان در ایران را فراموش کنم.

سالروز تولد کمپین یک میلیون امضا مبارک باد.
سالروز تولد براه افتادن کاروان آگاهی در کوچه و خیابانهای کشور داغ دیده مان مبارک باد
سالروز همصدا شدن فریادها ، سالروز حرکتی کوچه به کوچه و خانه به خانه ، تا آنجا که دیگر کوجه ای نباشد و خانه ای نباشد که انسانیت را فریاد نکند

خواهرانم ، عزیزانم ، سالروز پراکندن بذر انسانیت بر ما مبارک

شماره جدید زنستان و مقالات آپ دیت شده ی سایت  تغییر برای برابری ،  از یک سال تلاش بی امان زنان ـ و نیز مردان ـ در جهت برابرحقوقی انسانها نوشته است.  

 

[ 0:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

August 22, 2007

تبعیض ، حتی در اینجا ؟؟!! 

اگر بخواهیم کلی صحبت کنیم ،زنان  در شغلهای مردانه ، حقوق و امکانات کمتری را در اختیار دارند ، و مردان در مشاغل زنانه ،از امکانات و حقوق بهتری برخوردار هستند.
در سوند بارها دیده ام که پرستاران مرد در بخش ها معمولا مسئول بخش میشوند هر چند که زنانی باشند که تجربه ی بیش از آنها داشته باشند. در مهد کودک ها نیز بارها شاهد این مسئله بوده ام. اما زنان در کارخانه ها و یا دیگر مشاغل مردانه ـ امروز در کارهای کامپیوتری و مشابه آن نیز ـ چندان امکان پیشرفت و دریافت حقوق و مزایای بهتر را ندارند.

فحشا را من شغل نمیدانم ، اما فحشا در تمام دنیا شغلی زنانه محسوب میشود. ولی در همین جا هم مردان بیشترین امکانات و درآمد را به هم میزنند. در مستند هایی که در این مورد دیده ام ، همیشه مردان تن فروش زندگی لوکس و بی دردسری را میگذارند. و از عدم امنیت و ذلتی که زنان تن فروش حس میکنند برای ایشان خبری نیست.

مصاحبه ای خواندنی در شهرزاد نیوز با مردی تن فروش در تهران دیدم. این مصاحبه را از دست ندهید.

 

[ 9:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

August 19, 2007

در نوجوانی ام تنکابنی زیاد میخواندم. او در کتاب یادداشتهای شهر شلوغش چیزی مینویسد  شبیه این : ( کتاب اگنون در اختیارم نیست و نمیتوانم نقل قول مستقیم بیاورم )
هیج انسانی هر قدر هم که خسیس  باشد ، چوب کبریتی را از رهگذری که برای روشن کردن سیگارش به آتش نیاز دارد دریغ نمیکند.
در دوستی ،هر خواسته ای که دوست داشته باشد همان چوب کبریت است. چرا که دوست هرگز بیشتر از توان تو از تو نخواهد خواست و   هر خواسته ای که دوست بیان میکند ، همانند آن است که چوب کبریتی را از رهگذری دریغ کنی.

من اینگونه زندگی کرده ام و اینگونه دوستی کرده ام . با همین فرمول ساده . اما متوجه شدم که این شیوه ی دوستی برای همه نیست.

حال ....

دوستی از تو میخواهد به خاطر حرمت دوستی ،به خاطر احترام به او ،  از اصلی ترین پرنسیپ های خودت بگذری . از تو میخواهد به حاطر حرمت او ،خودت را زیر پا بگذاری و حرمت خودت را نادیده بگیری . 

آیا کسی که کوچکترین احترامی برای تو قائل است ، کوچکترین حرمتی نسبت به اعتقادات و پرنسیپ های تو دارد از تو چنین چیزی خواهد خواست ؟ آیا خواسته ی دوستی که حرمت خود را به حرمت تو ترجیح میدهد ، به مثابه ی همان چوب کبریت است و تو که چنین نکرده ای همان فرد پستی  که چوب کبریت را از رهگذر دریغ کرده است ؟

من چنین نکردم.
نمیتوانم با خودم زندگی کنم و هیچ احترامی برای خودم قائل نباشم. نمیتوانم خودم را در آینه ببینم و بدانم که خودم مسئول شکستن این آدم بودم.  نمیتوانم از کسی درخواست حرمت و احترام داشته باشم وقتی که خودم برای خودم احترامی قائل نیستم.

چه بر سر دوستی می اید ؟ شاید از ابتدا دوستی ای وجود نداشته . اصول دوستی اعتماد و احترام هستند. وقتی که همیشه به خاطر اینکه چند سالی کوچکتر از دیگر افراد جمع باشی ،  جدی گرفته نمبشوی ، حرفهایت با شک و تردید برخورد میشوند و از احترام متقابل خبری نیست ، شاید از ابتدا این تو بودی که در اشتباه بودی و آنچه تو  اسم دوستی برای آن گذاشته بودی ، برای طرف دیگر ، تنها شکلی از آشنایی بود و بس.

حرف مصدق را با خودم تکرار میکنم :

سخن از مهر ِ من و جور ِ تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور ِ مهر

و شاید ، همین تصور  ِ عبث بودن پندار هایمان است که غم را درون دیده ها قطره قطره  آب میکند.  

[ 16:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

" دوستی ـ به عقیده ی من ـ بر پایه ی دو اصل استوار است :احترام و اعتماد ، هر دو اصل می باید وجود داشته باشند و باید دو طرفه باشد. اگر تنها یکی از این دو ـ احترام یا اعتماد ـ در رابطه ای وجود داشته باشند ، بنای دوستی در هم میشکند "

 

[ 11:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

دلقک های بدون مرز

تیتری که نوشتم برای مزاح یا گوشه زدن به چیزی نیست . چنین جنبشی واقعا وجود دارد.
دلقک های بدون مرز ، حنبشی است از کمدین های انسان دوستی که اکثرا با مخارج شخصی ، به  کشورهایی میروند که انسانها در آن خنده را فراموش کرده اند و شادی و نشاط به مردم هدیه میکنند.

امروز یک شنبه است و من در خانه هستم تا خانه را یک رفت و روب حسابی کنم تا برای پذیرایی از دوستانی که در هفته ی آینده ی به نزدم می آیند آماده شود. و به جای رفت و روب آمده ام و نشسته ام پای کامپیوتر و ویئدئوهایی را مدتی پیش خودم روی یو توب گذاشته بودم نگاه کردم.

سیرک آلفونس سال گذشته در پارک تاتر ، بیش از یک ساعت شادی و خنده را به بیش از 4000 نفر حاضران در آمفی تاتر روباز ویتابری پارکن هدیه کرد.

سیرک آلفونس یکی از اعضای جنبش دلقک های بدون مرز است. انسانهای خوش ذوق و آزاده ای که هر جا که میروند شادی و خنده به ارمغان میبرند. با جستجو در گوگل از سفر های ایشان به فلسطین و بسیاری از کشورهای آفریقایی و برنامه های رایگان برای کودکان این کشورها خبر دار شدم. 
در برنامه ای که در ویتاربریپارکن استکهلم داشتند ، یکی از دوستان چند صحنه ی ویدئویی ضبط کرد که من روی یوتوب گذاشتم و میتوانید در این آدرس ها آنها را ببینید.

میدانم که خیلی ها فکر میکنند خوب که چی ؟ انسانها به بهداشت ، به دکتر و دارو ، به دفاع از حقوق و به آزادی بیان  و اینجور چیزها احتیاج دارند. ما به پزشکان بدون مرز و وکلای بدون مرز و روزنامه نگاران بدون مرز نیاز داریم . دلقک بدون مرز دیگر چه دردی را از مردم محروم دوا میکند ؟

اما به این مسئله فکر کنید.که محرومیت از لبخند و شادی ، یکی از بزرگترین محرومیت های دنیاست و انسانهایی هستند که با آنچه در اختیار دارند ، هنرشان در خنداندن ، این محرومیت ها را کمرنگتر میکنند.    

راستی شما فکر نمیکنید دلقک های بدون مرز جنبش فوق العاده موثری است ؟ چه چیزی بیشتر از ساعتی خنده و شادی به آنان که آن را مدتهاست از خاطر برده اند میتواند ارزش داشته باشد ؟

شاید باورتان نشود که در آهنگ جامپ ، تمام آمفی تاتر روباز پارک کوه سفید ( ویتابری پارکن) به بالا و پایین میپرید. ( فکر میکنم کلیپ لینک دوم باشد )

لینک 1 / لینک  2/لینک 3 /لینک 4

راستی الان که این ها را نوشتم ، داشتم فکر میکردم که فرهنگ ما جدا چقدر با بعضی کلمات و با بعضی مشاغل مشکل دارد. تا آنجا که دلقک برای ما جوری ناسزا و فحش تلقی میشود . انسانی توان و استعداد و اندیشه ی خود را در راه ایجاد شادی به کار میبندد و ما او را حقیر میدانیم ؟ این فرهنگ مسئله دارد.

[ 9:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

August 15, 2007

چند وقت پیش نوشته ی کوتاهی در مورد زیاد شدن جرائم در سوئد نوشته بودم ، و اشاره ای کرده بودم به این که کش هایی را که روی باربند دوچرخه ام برای بستن بار گذاشته بودم برده اند و این مسئله مرا خیلی شگفت زده کرده بود.

انگار آقا دزده هم وبلاگ مرا میخواند. چون این بار دیگر کش های روی باربند را نبرد. خود دوچرخه ام را برد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا روز استقلال هند است ، و این هفته تلویزیون سوئد یک سری فیلمهای هندی را به نمایش در می آورد. امشب فیلم " زمان شادی  ، زمان غم " از تلویزیون سوئد پخش شد. که در معرفی اش گفتند که پرخرج ترین فیلم هندی است . با شرکت شاهرخ خان و بقیه دار و دسته. والا هرچی نگاه کردم دیدم این خرجها فقط مصرف لباس ها و ماشین های رنگ و وارنگ و در چند صحنه هلیکوپتر و احتمالا اجاره خانه های زیبایش شده است. هیچ خرج مفیدی نداشت.

من مدتها بود که فیلم هندی ندیده بودم ـ بجز سلام بمبی که هر از چند وقتی یک بار کرایه اش میکنم و باز می بینم ـ و با دیدن این فیلم دوباره به یاد آوردم که چرا مدتهاست فیلم هندی نمی بینم. 
حالا همه اش یک طرف ، این هندی ها چقدر توی فیلماشون گریه میکنند. اینها هیچ طریق دیگری برای نشان دادن احساسات ندارند ؟ همه ، همیشه گریه میکنند ...

[ 23:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

August 12, 2007

این کاف های جنسی... 

این نوشته احتمالا به مذاق   بعضی دوستان  خوش اخلاق خوش نیاید. لطفا لطف کرده و آن را نخوانند تا من هم بتوانم چند کلمه حرف با بقیه ی دوستان بزنم.

چند وقت پیش در جمعی ، متوجه شدم که آقای شاعری هم حضور دارند و من ِ شاعر ندیده رفتم خر ایشان را طوری گرفتم که لقمه در گلوی ایشان کمی تا قسمتی گیر کرد و گفتم :
شما با شعرهای نانام آشنا هستید ؟ جواب شنیده ام که خوانده اند. و پرسیدم که مایلم نظرشان را راجع به این گونه شعرها و استفاده از کلمات ممنوعه در شعر بدانم.
جواب آقای شاعر مرا شکه کرد.بجث خیلی نازل بود .  اگر بخواهم خلاصه کنم ، ایشان معتقد بودند که استفاده از کاف های جنسی  در ادبیات توسط افرادی صورت میگیرد که عقده های جنسی دارند . در این میان از افراد زیادی نام برده شد. خودم که از شعرهای نانام شروع کردم و  در صحبتهایمان از نوشته های اکبر سردوزآمی ، ساقی قهرمان و جمشید مشکاتی ، نام برده شد  . 

من سوالم را با این اشاره شروع کردم که مایل هستم درکی از اینگونه نوشتن داشته باشم. اضافه کردم که من نه نانام و نه ساقی و نه هیچکس دیگری را که این نوشتار را به کار میبرد لمپن و ادبیات ایشان را لمپنی و پرنوگرافیک نمیدانم . در عین حال که  فرسنگها هم با اروتیک فاصله دارند. ( حالا که فکر میکنم ، نوشته های جمشید مشکانی را در این مایه میشود تا حدی اروتیک خواند ، در مورد پرنوگرافیک بودنش شک دارم . اما قصد ایجاد هیجان جنسی در نوشته های مشکانی وجود دارد ـ در آنها که من خوانده ام لا اقل ـ در حالی که نوشته های ساقی  قهرمان و نانام و سردوزآمی از این قصد به دورند) و ایشان باز اصرار کردند که مسئله کمبود های جنسی است که این دوستان به آن دچار هستند .  حد بحث خیلی تنزل پیدا کرده بود و با لحنی ایرونیک از ایشان پرسیدم : اگر تمام مسئله سر این است ، پس چرا خودتان هرگز اینطور  شعر نمیگویید ؟ متوجه لحنم نشد و با سرفه ای که صدایش را صاف کرد ، مثل اکثر مردها وقتی به این گونه سوالها جواب میدهند ، گفت که : من هرگز مشکل جنسی نداشته ام و همیشه در اختیارم بوده است !!!
(خودمانیم ایرانی باشی و سنی  بالای 50 هم داشته باشی و مشکل جنسی ـ حتی برای مدتی هم ـ  نداشته باشی ، این دیگر از آن حرفهاست، ضمن اینکه اگر بخواهیم اینطور به مسئله نگاه کنیم از حافظ و مولوی فردوسی گرفته تا شاملو و اخوان و آتشی ، "هیج کدامشان هیج وقت مشکل جنسی نداشته اند و همیشه در اختیارشان بوده است ")

از بحث ایشان بگذریم... صحبت با ایشان هر چند بسیار  سطحی بود ، به من کمک کرد که برای متقاعد کردن ایشان ـ من رفته بودم از ایشان کمک بگیرم که این گونه نوشتار را بفهمم و آخرش خودم مجبور شدم ایشان را متقاعد کنم ـ خودم را فرموله کنم که :
اینگونه نوشتار و نویسندگانی از این قبیل ، شاید هم نه به قصد کلیشه ای تابو شکنی ، بلکه تنها به این دلیل این شیوه را انتخاب کرده اند که این کلمات اسامی اجزاء بدن و به این دلیل جزئی از زندگی ماست و شاعر اگر زندگی را بر کاغذ می آورد نباید از نوشتن این کلمات پرهیز کند .  

خوب این توضیح من است ، نمیدانم که خودِ شاعر چنین توضیحی برای نوشته اش داشته باشد و یا اصلا خود را موظف بداند که توضیح بدهد چرا از کلمات کیر و کس در نوشتارش استفاده میکند.
نمیگویم که این گونه نوشته را میپسندم ، و آن را تابو شکنی میدانم . و یا معتقدم که اصلا اینها تابو هستند و یا لازم به شکستن باشند . ابدا این ادعا را ندارم .
خود من هم از خواندن این گونه نوشتار خشکم میزند و حالت صورتم دگرگونه میشود ، تقریبا به همان حالتی در می آیم که شما الان که این کلمات را در نوشته ی من خواندید در آمده اید. از پشت مونیتور بلند شوید و بروید جلوی آینه ، آره..تقریبا همین شکلی میشوم .

وقتی که در یک شب شعر ، جمشید مشکانی نه گذاشت و نه برداشت و در شعرش  از ماهیان خام کس خواند ، و زیر چشمی و با شیطنت نگاهی به جمع انداخت ، احتمالا اگر از صورت من نگذشته باشد دید که شبیه یکی از اهالی مریخ شده بودم.

نمیگویم که برای من این مسائل حل شده است. دلیلی برای حل شدنش تا این لحظه نیافته ام.
من وقتی به دستشویی میروم، درب را میبندم و پس از اتمام کارم سیفون را میکشم . هر چند که خیلی وقتها در خانه لخت و پتی راه میروم ، ولی وقتی فرد دیگری در خانه باشد یا در محلی باشم که از بیرون دید دارد ، چنین نمیکنم. 

اما آیا همه باید مثل من باشند ؟ من اینطور فکر نمیکنم.

حرف آن آقای شاعر را شنیدم. آن آقای شاعر به یک نسل قبل از من تعلق دارد. شاعران همنسل او در استکهلم چند تایی  داریم.( البته فکر میکنم مسئله صرفا مسئله نسل ها نباشد ، شاعرانی داریم که هم نسل من هستند ولی همینگونه فکر میکنند ) من با الهام از یکی از دوستان نازنینم ایشان را شاعران قرن هفتم هجری  می نامم. شاعرانی که شاید تنها از کلمات کیر و کس برای فحش دادن به یکدیگر ، دوستانه یا دشمنانه ، استفاده کنند.ـ والا ما از دوستی و دشمنی ایشان چیزی هم دستگیرمان نشده است ، گاهی به همدیگر میگویند جاکش و منظورشان دوستی است و گاهی به همدیگر میگویند جاکش و چشم دیدن همدیگر را ندارند ـ  و استفاده از این کلمات را در اشعارشان کاری خلاف اخلاق مینامند و عمدتا کسانی را که چنین میکنند هم دچار ناراحتی های جنسی میدانند درجالی که خودشان " هیچ مشکلی ندارند و همیشه در اختیارشان بوده است "  

من دیده ام که بسیاری  اصولا نام اعضای جنسی خود را عوض کرده اند و آنها را چیز دیگری میخوانند. مثلا ناز و پاف و پوف و چیز و از این حرفها...و بعد طوری راحت این کلمه را به کار می برند که انگار عادی ترین مسئله ی دنیاست. انگار فقط این دو کلمه ی کاف و سین را که کنار هم بگذاری مسئله بغرنج میشود و اگر اسم این عضو جنسی مثلا بازو یا پیشانی بود هیچ مشکلی در آوردن نامش در میان نبود. راستی آیا این کلمات اینقدر زشت هستند ؟ و چه چیز است که کلام و کلمه را زشت میکند ؟ آیا اگر کلمات عوض شوند ، دیگر زشتی وجود ندارد ؟

مدتی است که دارم این نوشته و اصولا نوشتن این مطلب را در ذهنم سبک و سنگین میکنم. به نوشته های سوئدی و انگلیسی  و ادبیات سوئدی و انگلیسی ـ این دو زبانی هستند که میشناسم ـ  دقت کرده ام ، اینجا هم فحش های جنسی زیاد است. ولی استفاده از کلمات جنسی وجود دارد.
اما کمتر دیده ام که افرادی که از این کلمات در نوشته هایشان استفاده میکنند ، بیماران جنسی و یا دچار کمبودهای جنسی نامیده شوند.

وقتی که شارلوت انگه لکس در روی صحنه ، در پارک تاتر ، در نیمه ی اجرای آهنگ ،  حقیقتا بی هیچ دلیلی ، شلوار و شورت خودش را در می آورد و روی صحنه نیمه برهنه می ایستد  و برنامه را تا انتها با پایین تنه ی برهنه اجرا میکند ، البته همه شکه میشوند و بعضی از آقایان هم سوت میکشند ، ولی کسی او را بیمار جنسی یا دچار ناراحتی و کمبودهای جنسی نمیخواند.( وقتی کار ایشان را دیدم ، بی اختیار فکر کرده بودم که اگر مثلا مینا اسدی در یک جلسه ی شعر خوانی  چنین میکرد ، ( ببخشید مینا جان که اسم شما را آوردم ، ولی دارم فکرم را روی کاغذ می آورم ) جامعه ی ایرانی راجع به او چه چیزهایی میبافت و او را به چه چیزهایی متهم میکردند ؟)

وقتی که تالیا پاز ، رقصنده ی یهودی ، با پوششی که تنها یک شورت زنانه است روی صحنه ظاهر میشود و نیم ساعت میرقصد ،البته همگان شکه میشوند ، ولی کسی او را دچار کمبودهای جنسی نمیخواند.( شما حتما از یاد نبرده اید که در همین وبلاگستان در مورد پروانه حمیدی و لخت شدنش در برلین ـ که تازه یک حرکت با اهداف سیاسی بود ـ چه حرفهایی گفته شد و او را به چه چیزهایی متهم کردند تازه طفلک کرست هم به تن داشت .) 

اما وقتی ساقی قهرمان و نانام و ... از اجزائ جنسی   نام می برند ، همه یک پا دکتر روانشناس  بالینی میشوند و تشخیص های همه گونه ناراحتی و کمبود  جنسی از چپ و راست بر سرشان می ریزد . البته تفاوتی هم بین جنسیت نویسندگان و القابی که به آن مفتخر میشوند وجود دارد و ساقی چون زن است یک پله پایین تر هم قرار میگیرد و در کنار بقیه ی دیاگنوس های بالینی ، به لقب جنده هم مفتخر میشود که معمولا مردانی که این شیوه را در ادبیات خود به کار میبرند از آن محروم می مانند .( نه اینکه بگویم در صحبتهای آن شب با آن آقای شاعر این لقب به ایشان عطا شده باشد ، خیر ایشان ابدا چنین نگفتندو به همان دیاگنوس  محرومیت جنسی و ناراحتی جنسی اکتفا کردند . اما قبلا خیلی شنیده ام که آقایان روشنفکر و دست ـ و یا چیز دیگر ـ به قلم  استکهلم چنین در مورد ساقی گفته اند و نیز امروز در کامنت های گوشه و کنار در اینترنت هم این کلمه در مورد او تکرار میشود )  راستی چرا ؟

من خودم چندان از پس درک  این نوشته ها بر نمی آیم  ، اما فکر میکنم در فرهنگ ما مشکل بغرنجی است که هنوز تکلیف خود را با قسمت پایین بدنمان حل نکرده ایم. از اینروست که همه گونه استفاده از کلماتی را که در محدوده ی پایین تر از کمربند و بالاتر از زانو قرار میگیرند جزو ممنوعات اخلاقی قرار میگیرند و افرادی که در نوشتارشان ـ بجز وقتی که میخواهند به هم فحش بدهند و بالا پایین همدیگر را یکی کنند ـ از این کلمات به صورت روزمره استفاده  میکنند ، به هزار مهر و اتیکت مفتخر میکنیم.

 من ابدا ادعایی در کارشناسی ادبی ندارم . شاید ساقی قهرمان ، نانام ، جمشید مشکانی و دیگران که کلمات جنسی را به راحتی همه ی کلمات دیگر در شعرهایشان می آورند تابو شکنان و راهگشایان  شیوه ی جدیدی در ادبیات باشند ، شاید هم نباشند. نمیدانم.

ما در ایران تربیت و آموزش جنسی نداشته و نداریم.  روابط جنسی نیز مثل هر رابطه ی انسانی دیگری ـ اگر به آن به چشم رابطه ی انسانی و نه رابطه ی حیوانی نگاه کنیم ـ  ملزم به یادگیری هستند .عواقب این عدم آموزش محرومیت های جنسی است ، چیزی که تقریبا میتوان عمومی دانست. پس من اینجا قصد ندارم که بگویم که افرادی که نام برده شده اند یا افراد دیگری که از کلمات جنسی در نوشتار خود استفاده میکنند دچار محرومیت جنسی هستند یا نیستند ، که اگر باشند هم چیز عجبیی نیست و حقیقتا گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنجه هست گیرند ، 
حرف من این است که  تحریم این نوع  ادبیات با  زدن مهرهای اخلاقی بر  نویسندگان  ، از فرهنگ بیمار ما بر میخیزد. فرهنگی که جنسیت و رابطه ی جنسی را شرم آور میخواند و حتی قادر به اعتراف به محرومیت های جنسی خود نیست.   

آنچه این نویسندگان میکنند ، شاید کارستان نباشد ، شاید هیچ دری را به هیچ گشایشگده ای باز نکند. اما مسلما شجاعت فراوانی را میطلبد. شجاعتی که من شخصا فاقدش هستم . آنچنان که وقتی که نوشتاری میخوانم که کلمات کس و کیر در آن می آید ،حالم دگرگون میشود و خشکم میزند و حالت صورتم عوض  میشود و تقریبا به همان حالتی در می آیم که شما که الان که این کلمات را در نوشته ی من خواندید در آمده اید. از پشت مونیتور بلند شوید و بروید جلوی آینه ، آره..دقیقا همین شکلی میشوم ..

نکته : شمایی که کامنت را باز کرده اید با این نیت که الان یه چیزی بارش میکنم !! همین شما را میگویم. شما  هیچ اجباری به خواندن این نوشته نداشتید. اگر خوانده اید به میل خودتان بوده است ، پس لطفا بزرگواری کنید و اموال خودتان را در کامنت ها به من حواله ندهید و در جای دیگری به مصرف معقول تر برسانید. واقع بین باشید ، این کامنت دونی الان دیگر قبل از انتشار به ملاحظه ی من میرسد و اگر شناخت کمی از من داشته باشید ، خودتان میدانید که حواله هایتان بیشتر از اینکه مرا عصبانی کند ، باعث خنده ی من میشود. پس زحمت خودتان را کم کنید و بگذرید.

نمونه ای از شعر نانام 
نمونه ای از شعر ساقی قهرمان  
نمونه ای از شعر جمشید مشکانی

[ 22:13 | مهشيـد | 0 دنبالک | 33 ديدگاه ]

August 10, 2007

چند وقت پيش در نوشته های عمو اروند به ماجرايی برخوردم تا مدتی پيش در سوئد دور از واقعيت نبود.  رعایت قانون و صداقت فردی و ... خواستم چيزی در موردش بنويسم ولی ديدم که متهم به منفی بينی ميشوم و تازه شاهدی هم نداشتم.
نوشته ی عمو اروند همانطور که ميتوانيد به آن مراجعه کنيد و بخوانيد ، از جامعه ای سخن ميگويد که در آن قوانين رعايت ميشود و انسانها به حقوق همديگر احترام ميگذارند. کليدت را که گم کنی پيش پليس پيدايش ميکنی و حتی يک اسکناس هزار کرونی به پليس سپرده ميشود تا کسی که آن را گم کرده است پيدا شود. جامعه ی ايده آلی است. و سوئد واقعا هم چنين بود و شايد هنوز در شهرها و شهرک های کوچک چنين باشد ولی در شهرهای بزرگ چهره ی سوئد متاسفانه با آنکه در نوشته ی عمو اروند عزيز ترسيم شده است فاصله ی زيادی دارد.
بگذاريد برايتان يک نمونه بياورم. من در حومه ی استکهلم زندگی ميکنم. با قطار ۲۰ دقيقه ای راه است. دوچرخه سواری را هم خيلی دوست دارم و دوچرخه را در قطار نميشود حمل و نقل کرد . اگر بخواهم با دوچرخه تمام راه را به سر کار بروم ، بايد حدود يک ساعت زودتر از الان از خانه بيرون بيايم و اين براي من که آدم شبانه ای هستم و صبح ها مثل برج زهر مار از خواب بيدار ميشوم کمی دور از ذهن است. برای همين دوچرخه ی مانتین بایک  دست دومی که چندان هم بر و رو ندارد ـ چون فورا سرقت میشود ـ  به قیمت ارزان  خريدم و در يکی از ايستگاه های شهر گذاشتم که تا آنجا با قطار بيايم و بقيه راه را با دوچرخه به سر کار بروم. تا اينجايش مسئله روشن است.
دوچرخه را دو قفله ميکنم چون دوچرخه دزدی در استکهلم بيداد ميکند. و از دوچرخه ی فکسنی و دست دوم هم اگر قابل دسترسی باشد نميگذرند. تا اينجا مسئله روشن است.
امروز که  به محل پارک دوچرخه ها که حدود ۱۰۰- ۲۰۰ تا دوچرخه در آنجاست آمدم ، خشکم زد. هل نشويد. دوچرخه سر جايش بود. چیزی دیگری مرا جای خودم میخکوب کرد.
در قسمت باربند دوچرخه ام ، هميشه دو تا کش پلاستيکی با روکش نخی دارم که به دو سرشان قلاب وصل است. اين کش ها را برای اين دارم که کيف يا چيز ديگری را که همراه دارم به پشت دوچرخه ببندم. کش ها قيمتی ندارند. يک بسته ی پنج تايی را ۲۰ کرون خريده ام يعنی دوتايشان روی هم رفته هشت کرون بيشتر قيمت ندارند. اين کش ها را هيچوقت بر نميداشتم و روی دوچرخه باقی هستند. کشها اصولا برای همین کار - یعنی استفاده در دوچرخه سواری و از این قبیل - هستند و در قسمت مخصوص وسایل دوچرخه در فروشگاه های لوازم فنی به فروش میرسد.
امروز اين کش ها باقی نبودند. یک نفر به سراغ دوچرخه ی من آمده بود - در میان بیش از ۱۰۰ دوچرخه - و این دو کش را برداشته بود.
همانطور که گفتم قیمت کش ها اصلا مهم نیست.يعنی اصلا ارزش مالی آن چيزی نيست که به حساب بيايد. نه برای من نه برای شخص شخيص دزد. ولی اينکه يک نفر بيايد و به دوچرخه ات ور برود و چيزی را از آن بردارد که مال او نيست و مال توست و اتفاقا چيزی که ارزش بسيار ناچيزی دارد و به حساب نمی آيد. همين مرا بر جای خشک کرد.
نوشته ی عمو اروند جامعه ی ايده آلی را از سوئد ارائه ميدهد. جامعه ی ايده آلی که سوئد فرسنگها با آن فاصله دارد. اين را نوشتم که همين را بگويم.
سالها پيش ، و در شهرهای کوچک تر ، اتفاقاتی مثل آنچه در نوشته ی عمو اروند افتاده است بسيار می افتاد. امروز در  سوئد هم مثل بقيه دنيا خشونت اجتماعی به سرعت همه گير شده است .
مسلم است که روابط انسانی در اینجا هم مثل همه جای دیگر جریان دارد. یک تجربه ی خودم را بگویم.
مدتی پيش در قطار شهری کيف دستی زنانه ای پيدا کردم. خنده ام گرفت از اينکه زنی کل کيف دستی و محتوياتش را جای گذاشته باشد. درون کيف دفترچه تلفنش را پيدا کردم و در دفترچه تلفن اسم و شماره تلفن موبيلش نوشته شده بود . زنگ زدم و قراری گذاشتيم تا کيف را بگيرد. بعد نگاهی کردم ، گواهینامه و کارتهای اعتباری و نزدیک به پنج هزار کرون پول ـ آخه آدم اینقدر پول را میگذارد توی کیفش و بعد هم حواسش را جمع نمیکند زن ؟ ـ در کیف بود . به خودم گفتم : چه خوب ، احتمالا خیلی خوشحال میشود .
وقتی برای آمدن کيف آمد يک اسکناس هزار کرونی در دست داشت و به سمتم دراز کرد و من عقب کشيدم و آزرده گفتم : مرا تحقير نکن. او تند و تند معذرت خواهی کرد و گفت : برای تشکر بود و نه برای تحقير . و من گفتم : فقط بگو متشکر هستی و برای من کافی است. و بعد از تشکر از هم خداحافظی کرديم.
اين اتفاقها هنوز هم می افتد. ولی اينها به خصوصيات اشخاص ربط دارد. خود من بارها مورد سرقت کيف پول و وسايل ديگر قرار گرفتم . خشونت اجتماعی در تمام دنیا ابعاد وسیعتری به خود میگیرد. سوئد استثناء نیست .

[ 8:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

چند نکته ی پراکنده :

عزیزی میل زد و نوشت که من وبلاگت را آن موقع ها که جوان بودم میخواندم و حالا که ...
نزدیک بود دو دستی بزنم توی سرم .
بابا من میگم پیر شدم شما چرا اینقدر مسئله را جدی میگیرید ؟ گرفتار شدیم ها ... :))

برای وبلاگ خیلی کار مانده است که بکنم. ، عکسهای پراید مانده است که باید روی نت بگذارم ، یک چیزی هم توی ذهنم بالا پایین میرود که باید آن را جمع و جور کنم ، راجع به شعر و شاعری و شاعر و محدودیت های شاعرانه و حق و حقوق شاعران است.
همه ی اینها در ذهنم جوش میخورد و لازم دارد که روی کاغذ بیاید ، بدون اینکه هیچ تخصصی در مورد شعر و شاعری داشته باشم البته :)
خلاصه ، تصمیمم این است که با دست پر بیایم.  آی نفس کش...

این رو هم توی یکی از سایت ها پیدا کرده ام ، جالب بود :

روزگاريست
همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظرمي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

از این خصوصیت زنانه شاکی هستم که وقتی مشکلی پیش می آید ، در کار یا در روابط خصوصی ، با وجود اینکه مشکل در جای دیگری قرار دارد و مسئولان آن افراد دیگری هستند ، معمولا کله های همدیگر را نشانه میگیرند و بر سر و کول همدیگر میکوبند.
این را در روابط کاری دیده ام. وقتی که پرسنل را کم میکنند  و فشار کار بالا میرود ، زنان بر سر هم میکوبند .
این را در روابط شخصی دیده ام ، وقتی که ...
حتی دیده ام که وقتی زنی متوجه میشود که همسر و پارتنر ش با شخص دیگری رابطه ی پارالل ایجاد کرده است ، بر سر او میکوبد و سعی میکند او را از صحنه خارج کند.
مردها هم همینطور هستند ؟
حالا نیایید و بگید که جنرالایز کرده ام و یا  اینها همه در تربیت نهفته است و چه و چه ها ، جنرالایز نمیکنم ، مسلم است که تعدادی این چنین نمیکنند ، خودم سعی میکنم اینطور نباشم. ولی این خصوصیت را در زنان به دفعات دیده ام. حالا مانده ام که آیا این یک خصوصیت زنانه است یا به کلی یک خصوصیت انسانی است ؟  
 

[ 5:58 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

August 9, 2007

 

بی خود نمیگویند که گاه یک عکس کار هزار حرف را میکند

[ 22:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

August 8, 2007

علامت صورتی رنگ را به سمت صفحه ای که نیمه تمام مانده بود   لای کتاب گذاشتم ، کتاب را بستم و گذاشتمش روی میز  ، عینک مطالعه ام را که مدتی است دیگر ـ بخصوص در مطالعه ی شبانه ـ کارم بدون آن نمیگذرد از چشم برداشتم ، دسته هایش را با دقت جمع کردم و آن را روی کتاب گذاشتم و بلند شدم به طرف دستشویی برای مسواک بروم که با دقت بیشتری به عینک و کتاب نگاه کردم و حرکت خودم را به خاطر آوردم و زدم زیر خنده...

دیگر هیچ شوخی ای در کار نیست ،زمان سوی خارق العاده ی چشمانم را از من گرفته است . این عینک در روی این کتاب به من دهن کجی میکند و می گوید : حریف زمان نمیشوی .

دارم پیر میشوم.

___________________________________

چند وقت پیش یکی از دوستان ، از من پرسید :
ـ به نظر تو من نیمه ی خالی لیوان را می بینم یا نیمه ی پر آن را ؟
ـ واقعا میخواهی بدانی ؟
ـ آره
من در اينکه تو خود ليوان را ببينی هم شک دارم ، خالی يا پر بودن پيشکشت به نظر من تو اصلا به کل لیوان را نمی بینی

[ 0:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

August 4, 2007

14 مرداد ، روز همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان در بند  

  

[ 22:41 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

موفقيت تازه‌ي دکتر نوري‌زاده را به ايشان و همتاي آمريکائي‌شان در زمان کلينتون (خانم مونيکا لوئينسکي) شادباش ميگوئيم.

بقیه ی مطلب را در سایت هادی خرسندی بخوانید

________________________________

این هفته در استکهلم هفته ی پراید یا هفته ی همجنسگرایان بود و امروز هم رژه ی بزرگ همجنسگرایان است. خوشبختانه هوا چندان خراب نیست و امکان بارندگی نمیرود. به شهر میروم و سعی میکنم عکسهای خوبی بگیرم .

 

[ 9:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

August 3, 2007

.ورشن 5 ساعته ی فانی و الکساندر ، یکی از شاهکار های برگمن تا پنج دقیقه دیگر از تلویزیون سوئد پخش میشود.

یک ترموس پر از قهوه ، و تا 5 ساعت دیگر من با دنیا هیچ کاری ندارم.

 

[ 20:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

August 2, 2007

باز هم اعدام

نگاهی به اين سلسله عکس ها بياندازيد .
در ايران که بودم مردم را ميديدم که برای دعوا ، برای تماشای دسته های آشورا تاسوعا ، برای کتک زدن همديگر ، برای تصادف و در نتيجه باز کتک زدن همديگر جمع ميشوند.
اما انگار چيز ديگری هم جای خاصی در اين قبيل تفريحات سالم !!! مردم باز کرده است.
اعدام پارتی !!!

مردم برای تماشای اعدام جمع ميشوند . و خودشان که ميروند و با کنجکاوی هر چه بيشتر صحنه را نگاه ميکنند تا جزئيات را از دست
ندهند ، هيچ !!!

،
بچه های کوچکشان را هم با خود همراه ميبرند تا اين تفريح را از دست ندهند.

بروم و دیواری بیابم که کله ی خودم را محکم به آن بکوبم... چه بر سر ما آ