July 30, 2007

از یوگا برگشتم خانه ، تلویزیون را روشن کردم ، برنامه ای در مورد اینگمار برگمن بود.
به خودم گفتم ، اه که بخشکی ، مثلا مجله ی تلویزیون هم میخری ، این چه جور برنامه خریدنه که نفهمیدی امشب برنامه ی مخصوص برگمن داره و ضبطش میکردی ....

نشستم و برنامه را نگاه کردم...

و الان اخبار ، باورم نمیشود. اینگمار برگمن مرده است.
باورم نمیشود.
برگمن بسیار مسن بود. 89 سال ... ولی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که فکر میکردم، باورم شده بود که  همیشه ، همیشه زنده می ماند. 

   

ـ تو کیستی
ـ من مرگ هستم
ـ برای بردن من آمده ای ؟
ـ من مدتهاست که در کنار تو قدم بر می دارم.
ـ این را که میدانم 
ـ آماده ای ؟
ـ جسمم آماده است ، خودم هنوز نه ، کمی صبر کن 
ـ همه همین را میگویند
ـ... 
ـ شرط این است که تا زمانی که بازی میکنیم زنده بمانم
ـ...
 ـ مهره ی های سیاه مال توست 
ـ و کاملا هم مناسبت دارد ، اینطور نیست ؟

قسمتی از دیالوگ فیلم مهر هفتم ، صحنه ی جاودانه ی بازی شطرنج با مرگ  

برگمن مدتها پیشتر از اینها به چاودانگی پیوسته بود

[ 22:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]


Powered by MT3.35