از یوگا برگشتم خانه ، تلویزیون را روشن کردم ، برنامه ای در مورد اینگمار برگمن بود. به خودم گفتم ، اه که بخشکی ، مثلا مجله ی تلویزیون هم میخری ، این چه جور برنامه خریدنه که نفهمیدی امشب برنامه ی مخصوص برگمن داره و ضبطش میکردی .... نشستم و برنامه را نگاه کردم... و الان اخبار ، باورم نمیشود. اینگمار برگمن مرده است. باورم نمیشود. برگمن بسیار مسن بود. 89 سال ... ولی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که فکر میکردم، باورم شده بود که همیشه ، همیشه زنده می ماند.
ـ تو کیستی ـ من مرگ هستم ـ برای بردن من آمده ای ؟ ـ من مدتهاست که در کنار تو قدم بر می دارم. ـ این را که میدانم ـ آماده ای ؟ ـ جسمم آماده است ، خودم هنوز نه ، کمی صبر کن ـ همه همین را میگویند ـ... ـ شرط این است که تا زمانی که بازی میکنیم زنده بمانم ـ... ـ مهره ی های سیاه مال توست ـ و کاملا هم مناسبت دارد ، اینطور نیست ؟ قسمتی از دیالوگ فیلم مهر هفتم ، صحنه ی جاودانه ی بازی شطرنج با مرگ برگمن مدتها پیشتر از اینها به چاودانگی پیوسته بود
|