و نوبت خود را انتظار میکشیم...
مرگ پدیده ای است که نتوانستم با آن کنار بیایم. فکر میکنم در این زمینه ، انسانهایی که به خدا و زندگی دیگر معتقد هستند موفق ترند. برای من مرگ پایان است. کاریش هم نمیتوانم بکنم. مرگ یعنی پایان کبوتر ، حتی اگر پرواز به جا مانده باشد ، که به جا می ماند، پرنده دیگر نیست.
مرگ برای ما غربتی ها چیز دیگری است ، درد دیگری. نمیگویم که مثلا ما از آنها که در ایران هستند بیشتر درد میکشیم ، ولی شکی که مرگ عزیز به جان و روان ما وارد میکند ، از خود مرگ دردناک تر است.
وقتی که همراه عزیزانت هستی ، پیر شدن و درماندگی آنها را با گذشت زمان میبینی ، بتدریج منتظر اتفاق هستی . میدانی که دیگر وقتش است.
وقتی که از او دوری ، هر قدر هم که زمان میگذرد ، تصویری که از او در ذهنت باقی مانده ، باقی می ماند . تصویر مادر در حالی که با تو یکی به دو میکند ، تصویر پدر با چشمهای اشک آلود که برای تو دست تکان میدهد . و این تصویر در ذهنت باقی است. و باقی می ماند. تا زمانی که خبر را میشنوی.
وقتی خبر رسید ، پدر همان است که با چشمان اشک آلود برای تو که در ماشین نشسته بودی و ایران را به قصد ناکجا آبادی دیگر ترک میکردی ، دست تکان میداد. پدر همان است که بیست سال ، بیست پنج سال ، سی سال پیش دیده بودی ، فرقی نمیکند که در ویدئوی عروسی پسرخاله صحنه ای از پدر دیده باشی و افسوس خورده باشی که چقدر پیر شده است. پدر در باور تو همان چشمان اشکبار است از پشت پنجره ی اتوموبیل.
و با رسیدن خبر . تو میمانی و دنیایی بهت و حیرت. میدانی که عزیزت سالها را سپری کرده است. ولی تصویر همان است که بود. همان که تو بیست ساله بودی و او قدری بالای چهل داشت...
مرگ برای من ِ غربتی ، باوری است که در باورهایم نمیگنجد. خاطرات نه به دیروز و پریروز برمیگردند. برای به یاد آوردنشان باید گنجه ی خاطرات را غبار روبی کنم و تصویر ها را کنار هم بگذارم...
مرگ برای همه سخت است. در هر جای عالم که باشی ، اگر کنار عزیزت باشی و محو شدنش را به چشم شاهد بوده باشی هم از مرگش متاسف میشوی. ولی وقتی که هیچ کدام از این مراحل را نگذرانده باشی ، و خبر برایتت با صدایی از پشت تلفن طنین بیاندازد. دنیایت را بر هم میریزد و واکنش هایت ، غیر معمول میشوند.
و نه فقط شانس دیدن پیری و شکستگی او را نداشتی ، که اگر مثل من ِ غربتی ، راه بازگشت را هم بر خودت بسته ببینی ، حتی شانس عزااداری و گذراندن پروسه ی سوگواری در کنار هم دردانت را هم نداری.
امروز با عزیزی به گریه نشستیم. او در غم عزیزش گریه میکرد و من در غم او و نیز غم خودم.
غم خودم ، از آنجا که میدانم نوبت ِ من هم میرسد.
روزی میرسد و تلفن زنگ خواهد زد و صدایی از پشت تلفن ، در حالی که بیشترین سعی را میکند که از شکه کردن من بپرهیزد ، خبر را به من میدهد. و من در بهتی فرو خواهم رفت که آخر او که ...
نوبت من هم میرسد ، و من هم حق شرکت در پروسه ی سوگواری و تکاندن غم از شانه ها و سبک تر شدن خود را نخواهم داشت. همانطور که برای مرگ دائی هم این حق را نداشتم ، و هنوز بسیار احمقانه ، بعد از سالهای دراز که از مرگ او گذشته ، در صحبت با زن دائی ، بی اختیار میگویم : به دایی سلام ...
هنوز بی اختیار میگویم ، یا بی اختیار به ذهنم میرسد و با اختیار آن را به زبان نمی آورم و بخود میگویم : خل شدی رفت پی کارش...
امروز شاید در انتظار نوبت خودم بود که همراه دوست این آهنگ را گوش میکردیم و ... زار زار میگریستم . نوبتی که میدانم دیر یا زود خواهد رسید...
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه ی برگ و باد خزونه
میرن آدما ، از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا می مونه
کجاست اون کوچه ، چی شد او ن خونه ، آدماش کجان ، خدا میدونه ....