July 30, 2007

از یوگا برگشتم خانه ، تلویزیون را روشن کردم ، برنامه ای در مورد اینگمار برگمن بود.
به خودم گفتم ، اه که بخشکی ، مثلا مجله ی تلویزیون هم میخری ، این چه جور برنامه خریدنه که نفهمیدی امشب برنامه ی مخصوص برگمن داره و ضبطش میکردی ....

نشستم و برنامه را نگاه کردم...

و الان اخبار ، باورم نمیشود. اینگمار برگمن مرده است.
باورم نمیشود.
برگمن بسیار مسن بود. 89 سال ... ولی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که فکر میکردم، باورم شده بود که  همیشه ، همیشه زنده می ماند. 

   

ـ تو کیستی
ـ من مرگ هستم
ـ برای بردن من آمده ای ؟
ـ من مدتهاست که در کنار تو قدم بر می دارم.
ـ این را که میدانم 
ـ آماده ای ؟
ـ جسمم آماده است ، خودم هنوز نه ، کمی صبر کن 
ـ همه همین را میگویند
ـ... 
ـ شرط این است که تا زمانی که بازی میکنیم زنده بمانم
ـ...
 ـ مهره ی های سیاه مال توست 
ـ و کاملا هم مناسبت دارد ، اینطور نیست ؟

قسمتی از دیالوگ فیلم مهر هفتم ، صحنه ی جاودانه ی بازی شطرنج با مرگ  

برگمن مدتها پیشتر از اینها به چاودانگی پیوسته بود

[ 22:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 28, 2007

افراط و تفریط ، ارثیه ی تاریخی ما . و کتاب جودیت باتلر روی نت  

مدتی پیش در تماس تلفنی با پدر ، از او خواستم که تعدادی کتاب توسط یکی از آشنایان برایم بفرستد ، که چند وقت دیگر به دستم می رسد. یکی از این کتابها ،" در تیررس تاریخ ، زندگی سیاسی قوام سلطنه"  نوشته ی حمید شوکت است. پدر وقتی اسم این کتاب را شنید از اینکه چنین پژوهش تاریخی در مورد قوام انجام گرفته است تعجب کرد و گفت که حتما  یکی هم برای خودش خواهد خرید .

تاریخ کشور ما به طور دائم توسط حکومت های حاکم ، تحریف شده است و به غلط در اختیار مردم قرار میگیرند  . این مسئله تاریخ و مطالعه ی تاریخ در مدارس را زجر آور و خسته کننده و دانش آموزان را از دانستن تاریخ کشورمان بیزار میکند. ملتی که از تاریخ خود بی خبر است ، از انعطاف های تاریخی و حرکت های تاریخی بی اطلاع است ، نمی تواند دارای حافظه ی تاریخی باشد ، و شاید از اینجاست که اشتباهات تاریخی ما بعد از گذشت یک یا دو دهه ، مرتبا تکرار میشود.
هنوز نقش قوام سلطنه و مصدق و آیت الله کاشانی در تاریخ ما کاملا مشخص و بی طرفانه بررسی نشده اند.  طرفداران این یا آن دمار از روزگار مخالفان و منتقدین بر می آورند. اگر کسی بیاید و مصدق را که از نظر من  انسانی وطن دوست بود و منافع ملی را در نظر داشت مورد انتقاد قرار دهد با فحاشی های چاله میدانی روبرو میشود . نقدهایی که به جای نقد فحاشی میکنند و  برای خالی کردن عقده ها هستند و نه برای حل مسئله. 
نمونه ی آن توجه شما را به  نقد آقای منوچهر صالحی  در مورد کتاب شوکت جلب میکنم . آقای صالحی چون از نظرات شوکت و انتقاداتش به مصدق خوش خوشانش نشده است ، کتاب او را یک جا مورد نقد قرار داده است و از واژه های مثل خوردن از توبره و آخور استفاده کرده است و در خطاب روشنفکر به حمید شوکت ، کلمه ی روشنفکر را هم در گیومه قرار میدهد که یعنی : بعله. اینجوریاس...

ما ملت افراط و تفریط هستیم . شخصیت های تاریخی برای ما یا خادم هستند و یا خائن. و در میان این سپیدی و سیاهی ، ضمینه ای از اختلاط رنگ ها وجود ندارد.

من فکر میکنم که مطالعه کتابهای بی غرض که به قصد روشنگری تاریخی نوشته میشوند برای کسانی که جویای حقیقت هستند لازم است. من فکر میکنم که تاریخ ما مملو از آدمهایی است که برای پیشرفت ایران کوشیده اند. و فکر میکنم که باید این تاریخ را مطالعه کنیم.

مرزی که امروز برای من وجود دارد ، دستهای آلوده به خون است. من با دستهای خون آلود افرادی که شنل با باد میجنبانند بیعت نمیکنم. من با تزویر و ریا و مردم فریبی بیعت نمیکنم.

اینها را که گفتم ، این را هم بگویم که کتاب آشفتگی جنسیتی  کتاب مشهور جودیت باتلر ، به فارسی ترجمه و روی نت قرار داده شده است . بشتابید و داون لاود و پرینت کنید تا برش نداشته اند.  

یک چیز دیگر :

آیا کسی هست که بتواند بی غرض و بی مرض ، توضیحی ـ توضیح میخواهم نه توجیه ، من بچه نیستم و توجیهات را از بر هستم ـ راجع به حزب توده و نقش تاریخی آن ارائه دهد یا کتابی ـ آنهم بی غرض و بی مرض ـ معرفی کند که بشود خواند ؟ نوشته هایی که در این مورد هست یا کاملا حزب را رد میکند یا قربان جشم و ابرویش میرود و هنوز هم میگوید که نفت شمال را باید میدادند به شوروی و باید از رژیم خمینی دفاع میکردند و مخالفان را تحویل میدادند.
به این چرندیاتشان کار ندارم. آیا نقدی روی نقش حزب توده در تاریخ ما وجود دارد ؟ نقدی که صادقانه باشد و نخواهد توجیه کند ؟اگر بتوانید معرفی کنید متشکر میشوم .
توضیح اینکه من اصلا  به نوشته های خود توده ای ها در این مورد اعتماد ندارم. من نمیخواهم بدانم که چه توجیهات درون و بیرون سازمانی در عملکردهای خود دارند. من به یک پژوهش تاریخی و بی طرفانه از عملکردها نیاز دارم. بنابراین لطفا از تبلیغات سازمانی خود خودداری کنید و نوشته های رهبرانتان را خودتان بخوانید .ممنون 

[ 8:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

July 25, 2007

سهيلا حالا يک زن جنايتکار است، او را به جرم قتل فجيع کودک 5 روزه اش محاکمه مي کنند. سر از تن اين کودک مظلوم جدا کرده، قلبش را از سينه بيرون کشيده، روده هايش را درآورده و کلاغ ها قلب پسرک را خورده اند در اين سال ها و در اين سياهي ها چه بر سر سهيلا آمده که به جاي در آغوش کشيدن کودک کوچکش چاقوي خشم را به سينه او فرو کرد. اين زن در جلسه محاکمه اش خشم 12 ساله خود را با فرياد به حاضران در دادگاه گفت که چرا مهر مادري به چاقوي برنده يي تبديل شد تا سينه کودک 5 روزه شکافته شود.

[ 8:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

هفت سال گذشت

و ما همچنان دوره میکنیم
شب  را و روز را
هنوز را

نگاه کن که کلامت چگونه بر همه ی زبانها جاریست :

در دل ِ مه
لنگان
زارعی شکسته می گذرد
پای در پای ِ سگی
گامی گاه در پس و گاه گامی در پیش.

وضوح و مه
در مرز ِ ویرانی
در جدال اند،
با تو در این لکه ی ِ قانع ِ آفتاب اما
مرا
پروای ِ زمان نیست.

خسته
با کول باری از یاد اما ،
بی گوشه ی ِ بامی بر سر
دیگر بار.
اما اکنون بر چار راه ِ زمان ایستاده ایم
و آن جا که باد ها را اندیشه ی ِ فریبی در سر نیست
به راهی که هر خروس ِ بادنمات اشارت می دهد 
باور کن!

کوچه ی ما تنگ نیست
شادمانه باش !
و شاه ر راه ِ ما
از منظر ِ تمامی ِ آزادی ها می گذرد !
 

[ 6:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

July 23, 2007

درخت ها و کرم ها .... 

قسمتی از مکالمه با یک دوست :

ـ ببینم ، یعنی به نظر تو من حق ندارم برم از طرف بپرسم چرا پشت سر من این حرفها را گفته ؟  اگر تو بفهمی یکی پشت سرت حرف زده نمیری باهاش صحبت نمیکنی ؟

ـ چرا ، اگر کسی پشت من حرفی بزند حتما این کار را میکنم ، اما من  خودم کاری نمیکنم که کسی پشت سر من حرفی بزند!!!!

....

دستها می سایم
تا دری بگشایم
به عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
خواب در چشم ترم می شکند.

 

[ 19:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 22, 2007

فایل های ضبط شده ی برنامه ی اعظم علی را بالاخره روی گوگل گذاشتم.

این آهنگ را ببینید ، و پنج فایل دیگر هم در کنار صفحه ی بزرگ برای دیدن هست.
یکی از آهنگ ها بازخوانی آهنگ هایده است.

خوش باش که هر که راز داند ، داند که خوشی  خوشی نشاند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلاگ و وب‌سایت پی‌گیری وضعیت دانشجویان در بند :
http://18tir4ever.blogfa.com
http://vaghteazadi.com
 

[ 19:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

چند روز پیش در یکی از کانال های غیر معمول اینجا به نام کانال دانش ( کونسکاپنس کانال )سلسله برنامه ای راجع به مصر دیدم. در رابطه با مبارزه روشنفکران و دانشجویان در جهت سیر دمکراسی در مصر ، پا گرفتن جنبش های اسلامی در مصر و مسئله ی حجاب و اینکه بسیاری از زنان روشنفکر نسل جوان نیز حجاب را به اختیار انتخاب کرده اند.

در این برنامه با شخصی به نام هیشام کاظم ، یک ژورنالیست سکولار که به گفته ی خودش یکی از اولین نشریات سکولار را در مصر منتشر میکند مصاحبه کرد. بحث ها و حرفهای او بسیار یاد آور مبارزه در جهت دمکراسی در ایران بود.

اگر مایل به مطالعه ی بحث های این ژورنالیست هستید ، نام او Hisham Kassem را در گوگل سرچ کنید.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

مصاحبه های میز گرد صدای آمریکا را گاهی نگاه میکنم. البته بی رودروایسی بجز تک و توک که از دستشان در برود ، چیزی برای یاد گرفتن ندارد . حرفها عمدتا تکراری است و بیشتر برای پر کردن برنامه .  مثلا الان دو جلسه است که برنامه را به این شوی اعترافات اختصاص داده اند. اگر کسی این برنامه ها را دیده است بیاید بگوید که چی یاد گرفته که قبلا نمیدانست ؟
یکی از برنامه ها در باره این شو ، آقای سازگارا ( فعال حقوق بشر !!! ) بود .کسی این برنامه را دید ؟ چیزی بر آگاهی شما اضافه شد که من از دست داده باشم ؟ 
اما بحث آقای سازگارا جنبه ی دیگری هم داشت . آقای سازگارا از اینکه اسلام دین عشق و معرفت است حرف میزد و اینکه جمهوری اسلامی از دین چهره ی خشن و خون ریز درست کرده است.
آقای دکتر سازگارا _کی دکتر شد ؟یا از اولش دکتر بود و رفته بود سپاه رو راه انداخته بود ؟ ـ  یا خودش خر است ، یا ملت را خر فرض کرده است ( این آقای بهارلو که پاک ول معطل است که حتی یک سوال ناقابل ازش نمیکند که اون موقع که جیک جیک مستونت بود ، فکر زمستونت نبود ؟) که بی حرف و بی نشان از اینکه خودش پایه گذار نهادی بود که خون و خشونت در ایران را استحکام بخشید ، نشسته است و از رژیم جمهوری اسلامی انتقاد میکند.

ملت هم زنگ میزنند و به سازگارا به به و چه چه میگویند. و من می مانم که یکی نیست که زنگ بزند و از این سازگارا بپرسد که چه کرده ای ؟ این تلفن ها یعنی کنترل میشود  و انتخاب میشوند ؟ 
من با تغییر عقیده ی افراد مشکلی ندارم . اما سازگارا کی و کجا از خودش انتقاد کرده است ؟  کی و کجا خود را نقد کرده است ؟
بعد این آقا به عنوان فعال حقوق بشر می آید در رسانه ها و حرف میزند ؟ خوب این که به خودش انتقادی ندارد ، یعنی سپاه خونخوار پاسداران را برای دفاع از حقوق بشر تاسیس کرد ؟  

یک چیزی هم از آقای بهارلو بگم ، این آقا و گفتارش در مورد انقلاب مخملی مرا به یاد بهمن مفید و فیلم فریاد مجاهدش می اندازد. 
در این فیلم در قسمتی ، صدایی روی فیلم میگوید که در سال فلان انقلابیون وارد مرحله ی فعالیت زیر زمینی شدند. بعد میبینی که یک مشت آدم گل و گنده ، از یه سری پله میروند پایین و در یک زیر زمین به فعالیت میپردازند. این میشود درک آقای بهمن مفید از فعالیت زیر زمینی . فعالیت در زیر ِ زمین.
آقای بهارلو هم همچین از انقلاب مخملی حرف میزند که یک قواره مخمل را در نظرت مجسم میکند. من همه اش منتظرم که ایشان از  انقلاب چیت و چلوار و کتان و ژرسه هم حرف بزند.  

در همین راستا ، یعنی در راستای جنایتکارانی که الان چهره ی روشنفکر و مخالف جمهوری اسلامی و طرفدار حقوق بشر به خود گرفتند ، نوشته ی فرج سرکوهی در مورد سروش را بخوانید.

این را هم نگاه کنید ، این عکسها را که دیدم یاد کتاب از میمون تا انسان افتادم ، اینهمه تکامل ، آنهم در عرض فقط 20 سال . 

نوشته هایم ـ این و آن قبلی ـ  بیشتر به ...ناله شبیه شد ، میدانم.
دلم بد چوری گرفته ، و بدجوری نا امیدم. نا امید...

 

[ 9:06 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

July 21, 2007

معلوم نیست که عدنان و هیوا چه کرده اند که چهار ستون جمهوری اسلامی به خطر افتاده است .

عکس از وبلاگ هاله

جان این دو جوان در خطر است ، این دو محکوم به اعدام شده اند. کاری کنیم.

فکر میکنم جمهوری اسلامی و اپوزیسیون خارج از کشور در یک چیز مشترکند. هر دو فکر میکنند که بودن یا نبودنشان به افراد بسته است.

اینجا هم خیلی از بر و بچه ها میشنوم که " همین فلانی و فلانی و فلانی ، همین ها هستند که جمهوری اسلامی را نگه داشته اند "

و آنجا هم ، انسانها به خاطر اقدامشان برای بر اندازی نرم و سفت و ( که یعنی این افراد هستند کهمیتوانند قادر به سرنگونی نظام باشند )  ... محکوم به حبس و اعدام میشوند.

واقعیت از نظر من چیز دیگری است. 

بگذریم... 

[ 13:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

July 20, 2007

در مورد کتاب زندانی تهران خانم مارينا نعمت قبلا هم کوتاه نوشته بودم . امروز نقد منيره برادران را در باره ی اين کتاب خواندم و به حق بايد بگويم يکی از منصفانه ترين و منطقی ترين و بی کينه ترين نقد هايی است که در اين مدت در مورد اين کتاب تخيلی خانم مارينا که به نام خاطرات آن را به فروش ميرساند خوانده ام.
برخوردهای غير شخصی ،منطقی و خالی از کینه ی  منیره ، که خود داغ سالهای زندان را بر جسم و روح خود دارد ، همیشه تحسین مرا بر انگیخته است.
نوشته ی منيره ی عزيز را در اينجا بخوانيد .

من شخصا کتاب مارينا را نخوانده ام و دنبالش هستم که آن را تهيه کنم . اما آنطور که از نقدها و نوشته هايی که در موردش خوانده ام ميفهمم ، مارينا سعی زيادی در خواننده پسند کردن نوشته اش داشته است. کتاب های خاطرات عزيزان زندان سراسر درد و رنج است و خواننده بايد مثل من با زندان مسئله داشته باشد که بخواهد و بتواند آن را بخواند اما کتاب مارینا  که او آن را خاطرات قلمداد ميکند بر عکس مملو از اکشن است و خواندنی و ديدنی شده است. کتابی مثل بدون دخترم هرگز که با شناور بودن بين واقعيت و دروغ ، فضایی  پر ماجرا و اکشن برای جلب خواننده خلق کرده است.اکشنی که صحبت از خريداری اش توسط هاليوود و درست کردن فيلمنامه از آن نيز در ميان است.
اينکه مارينا نعمت تواب بوده است به خودی خود مشکلی را به وجود نمی آورد. همه نميبايد و قرار نيست قهرمان باشند. انسانها توان مختلف در مقابل مشکلات از خود بروز ميدهند و اين توانايی ها لازما در همه مساوی نيست. تواب معلول زندان جمهوری اسلامی است و نه علت آن.
اما اينکه توابی بعد از تمام کارهايی که کرده است ، بيرون آمده و لاف قهرمانی و دانایی و مورد توجه و علاقه تمام زندانيان بودن را بزند ،دال بر تخیل نه چندان قوی نویسنده و  ناديده گرفتن شعور انسانها از طرف اوست .
بسیاری از توابین در زندان به اعمالی دست زده اند که بعد از بیرون آمدن از آن پشیمان شده اند . زندگی کردن با این خاطرات و با این اعمال مسلما کار ساده ای نیست.مارینا در زمان دستگیری کودکی بیش نبوده است. این جمهوری اسلامی است که در به زانو در آوردن یک کودک مقصر است ، نه مارینا.  برای مارينا و تمام انسانهايی که ناچارند تمام عمر با ناتوانی های خود زندگی کنند و کنار بيايند متاسفم و . اما ای کاش يک تواب صادق پيدا ميشد و خاطراتش را صادقانه بر کاغذ می آورد. از عجز و اعمال غير انسانی که به انجام آن وادار شده است سخن بگويد. اينها شواهد تاريخی انسانهايی است که جرمی جز داشتن ناتوانی های انسانی انجام نداده اند. ولی توجيه اين ناتوانی ها ، تفسير آنها و پيچيدن آنها در زرورق های پر برق و زيبا و قالب کردن آنها به خوانندگان ، درد و تهوع را با هم به خواننده ای ميدهد که خواندن خاطرات زندان را نه برای سرگرمی بلکه برای تفکر پی ميگيرد.

[ 9:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

July 18, 2007

اين فرد دوم ...
آسيه و بقيه فعالان و نيز رسانه ها خبر از به تعويق افتادن ۱۰ روزه ی اعدام سينا ميدهند. پسر فلوت زن اعدام نشد و شانس ديگری برای زندگی پيدا کرد. اما همه اين شانس را ندارند.
آسيه از شخص ديگری نوشته است که در سحرگاه امروز ، آنموقع که تو هنوز چشم نگشوده بودی يا به فنجان قهوه ات خيره شده بودی ، آن زمان که من زير دوش بودم يا آن ديگری دندانهايش را مسواک ميزد بر طناب دار آويزان شد و آخرين نفس هايش را کشيد.
شنيده ام که وقتی کسی بر طناب دار آويزان ميشود ، سنگينی بدنش ، موجب قطع نخاع ميشود و اختيار بدن از دست او خارج است. شنيده ام که  کلیه و روده های اعدامی تخليه ميشوند و ادرار و مدفوع اعدامی از او خارج ميشود.
هرگز بدنی را که به دار کشيده شده است نديده ام ، اما کابوس بدنی که بر فراز دار تکان ميخورد يکی از کابوسهای تکراری من است.
امروز  برای من روزی مثل بقیه روزها بود ، اما وقتی که من در مقابل فنجان قهوه نشسته بودم ، يا دندان مسواک ميکردم ، يا موهايم را شامپو ميکردم ، اين فرد دوم که حتی شانس اين را نداشت که نامش در سايت ها و وبلاگها عنوان شود ، بر فراز دار تکان ميخورد.

مهم نیست جرمش چه بود. اعدام یعنی قتل در لوای قانون. اعدام باید در تمام دنیا متوقف شود.
آيا وقت آن نشده است که نيروهای مترقی ايرانی در ایران کامپينی بر عليه اعدام به راه بياندازند و خواستار توقف مجازات اعدام باشند ؟​
مجرم معلول جامعه ی تبدار است . با اعدام مجرم ، تنها صورت مسئله را پاک ميکنيم و مسئله همچنان باقی است. بايد بر عليه اعدام بپا خيزيم.

[ 12:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

July 17, 2007

این مقاله ی شادی صدر مرا به آینده ی جنبش مترقی برابری خواهانه ی زنان امیدوار کرد

باز هم دیه ، باز هم زنان مساوی با مردان ؟ 

 "این مقاله البته از نظر من ، به قصد شفاف سازی و از بین بردن سوئ تفاهم هایی که در مورد مقاله ی اول ، "به نام خود ، از آن خود  به وجود آمده بود ، نوشته شد . سوئ تفاهمی که البته از نظر من درکش سخت است ولی احتمال به وجود آمدن آن هست.

شادی صدر در این دو مقاله جدا سازی آشکاری بین زنان بنیادگرا که از مسائل زنان استفاده های ابزاری به منظور تبلیغات برای انتخابات مجلس و ... میکنند ، و زنان فعال و کنشگرایی که با تمام ناسازگاری ها ، همچنان در جهت برابر حقوقی زنان تلاش میکنند انجام داده است و با اتکا به حقوق بشر ، تعریف هومانیتسی ای از جنبش زنان و خواسته های جنبش زنان در ایران ارائه داده است.

در سوئد که من زندگی میکنم ، اگر مردی همسرش را یا زنی دیگر را  بکشد ، به عنوان قاتل مورد محاکمه قرار میگیرد ، جرم او جرمی عمومی است و شاکی خصوصی ندارد ، بلکه قانون و جامعه شاکیان او محسوب میشوند. به این ترتیب کسی نمیتواند با دریافت مقداری پول او را ببخشد و روانه ی خانه کند. او مجرم است و محاکمه و مجازات میشود ، مجازاتش معمولا زندان از 8 تا پانزده سال است و موظف است بابت خسارت روحی که به بازماندگان قربانی وارد آورده است ، به ایشان مبلغی که دادگاه تایین میکند بپردازد. این مبلغ از بودجه دولتی پرداخت میشود و مجرم ، موظف است این مبلغ را با اقساط به دولت بپردازد. این برخوردی است که  قوانین یک کشور مدرن و مترقی با جرائم جنایی دارد.

در ایران در قبل از برقراری جمهوری اسلامی ، از دیه و خون بها خبری نبود ، یا لااقل به آن حد خبری نبود که حرفی از آن شنیده شود. جنایت جرمی عمومی محسوب میشد و جانی مجازات میشد.
امروز در ایران قوانین جنایی هم مثل دیگر قوانین ، بر اساس قوانین 2000 سال پیش و قوانین اسلام پایه ریزی میشوند. از این رو ارزش زندگی یک انسان با گاو و گوسفند و شتر ـ هر چند که خود این انسان شاید در عمرش شتر را از نزدیک ندیده باشد ـ بر آورد میشود. بازگشت اجتماع و قوانین اجتماعی به عقب ، نه کشف تازه ای است و نه حرف تازه ای ، سالهاست که گفته شده و مطرح شده و برای تعدیل این قوانین بربریت ، مبارزه میشود.

اما آیا دیه و مساوات دیه زن و مرد ربطی به برابر حقوقی دارد ؟

آیا این که روی انسان ارزشی برابر با چندین گاو و گوسفند و شتر بگذارند ، و اینکه این ارزشگذاری یک جنسیت را کمتر از دیگری ارزیابی میکند ، مبنای مبارزه برابرجقوقی است ؟

شادی صدر در هر دو مقاله ی خود ، اشاره ی مشخصی دارد به اینکه برابری این خون بها ، منجر به بالا بردن آمار اعدام ها خواهد شد. 
در مقابل آن چه داریم ؟ مجرمی که زنی را به قتل میرساند ، یا اعدام میشود ، یا با پرداخت نیمی از دیه به خانواده ی زن بخشیده میشود و راست راست در خیابانها راه می افتد. چرا که جنایت ، جرمی خصوصی است ، در مقابل آن زنا و یا داشتن رابطه ی خارج از ازدواج ، جرمی عمومی است. یعنی تو اگر کسی را بکشی ،اجتماع هیچ مسئولیتی در مورد تو ندارد ،  میتوانی با پرداخت حریمه ـ همان دیه ـ آزاد شوی و هیج مجازاتی نخواهی داشت ، اما اگر با کسی بخوابی ، جرمت عمومی است و به اجتماع مربوط میشود . از این روست که زنا جریمه ندارد و نمیتوان با پرداخت هزینه از سگ کش شدن جان به در برد.
 
آیا جنبش حق طلبانه نباید خواهان  مجازات انسانی و مدرنتری  باشد که با قوانین قرن 21 همسایی داشته باشد ،   این خانه ی از بنیاد ویران را با کاغذ دیواری نو نمیشود بر پای نگاه داشت.

 چنبش زنان ، چنبش فمینیستی یک جنبش انسانگرایانه  است و خواست اصلی آن ، تحقق حقوق برابر  انسانها در جامعه است.
رد قوانین مجازات حاکم و طرح درخواست قوانین عادلانه مجازات ، طرح عمومی شدن جنایت و خصوصی بودن جرائم خانوادگی  میتواند  یکی از خواسته های اصلی جنبش زنان ایران باشد . از این طریق این جنبش هم در مقابل اعدام و جنایت قانونی می ایستد و هم زنا و جرائم زناشویی را مسئله ای خصوصی تلقی میکند و بار مسئولیت اجتماع را نسبت به آن از بین میبرد. 

جنبش مترقی زنان ایران به جایی رسیده است که به کم فراخوانده نشود و در حد گلیمی که قوانین بدوی برایش دوخته اند پایش را دراز نکند. جنبش زنان ایران می باید مانند تمام جنبش های صلح طلبانه و برابری خواهانه و انسان دوستانه ی دنیا ، در مقابل اعدام و جنایات قانونی بایستد و خواستار لغو آنان باشد.

قبلا هم از آسیه امینی ، مقاله ای اعتراضی به خانم شیرین عبادی که وکیل پرونده ای بود که خواستار اعدام مجرم شد و حکم به اجرا در آمد، در رد مجازات اعدام خوانده بودم .و اکنون این مقالات شادی صدر در مطرح کردن خواسته های اصلی  جنبش زنان ،نمودی  از  دیدگاه های مدرن و انسانگرایانه را در میان فعالان جنبش زنان به نمایش میگذارد. 

انتقاد از درون به حرکت های جنبش ، ایستادگی در مقابل قوانینی که هیچ ارتباطی به حقوق انسانی و حقوق شهروندی ندارند ، طریقی است که در جنبش های مدرن و مترقی به کار برده میشود و دیدن چنین برخوردهایی در جنبش زنان ایران ، مایه ی امیدواری به آینده ی این جنبش است.  

چرا که همانگونه که  صدر در مقاله خود تاکید کرده است :

حرکت صرف در چارچوب ساختارهای حقوقی و اقتصادی موجود نمی تواند تصویری درست از فمینیسمی ارائه دهد که از برابری، "زنان مساوی مردان" را معنا نمی کند. فمینیسم در ماهیت و معنای امروزی خود دنیایی می خواهد که در آن ازهیچگونه تبعیض خبری نباشد. 
 

 

[ 22:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

[ 11:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

July 13, 2007

در جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائيک با چند نفر آشنايی نزديکتری پيدا کردم . يکی از اينها دوست عزيزم مهرداد باباعلی است که دوستی مان با ورود من به جنبش آغاز شد و پس از خروجم از اين حرکت نيز ادامه يافته است و اميدوارم که هميشگی باشد . چرا که با توجه به اختلافات نظری که داریم و جدا از اینکه يکی از انسانهای خوب و شريف و دارای پرنسیپهای سياسی است ، از هوش و دقت و ذکاوت فوق العاده ای هم بر خوردار است که هميشه قابل توجه بوده است. چهره ی او در جلسات با دفتری در مقابل و خودکاری که يک لحظه بر دفتر در آسوده نمينشست و همواره در رفت و آمد بود هميشه در نظرم است.
روند حرکت جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائيک به نظر من روند بسيار پيچيده ای است. گردش به راستی که در اين حرکت نفوذ کرد و رشد کرد و اکنون ديگر حرکت را فلج کرده است و تمامی مشکلات و مسائلی که با آن سر در گريبان بوديم . اعم از مشکلات با افراد يا مشکلات با ديدگاه ها ، همه و همه تجربه ی بسيار ارزشمندی در حرکت های جنبشی سياسی خارج از کشور است.
امروز ديگر از حرفهايی که از گوشه و کنار در مورد عملکردهای جنبش ميشنوم تعجب نميکنم. از عملکرد های مشترک و جلسات مشترک کسانی که خود را جمهوريخواه ناميده اند با مشروطه خواهان تعجب نميکنم. توجيهاتشان برايم خنده دار است :
اينها مشروطه خواه هستند و با سلطنت طلبان فرق دارند
اينها ديگر برايم تعجب آور نيست. در اينجا  مردانی هستند که با داشتن انديشه های متفعن مردسالارانه ـ يکيشان در همين سوئد و همین استکهلم  زندگی ميکند ـ خود را فمينيست ميخواند و مقالات فمینیستی مینویسند . بعيد نيست که به تدريج نامی مثل "مشروطه خواهان  جمهوری خواه "هم از اين آش هفت من جوش بيرون  بيايد.

خلاصه همه ی اينها برای اين بود که سه مطلب از دوست خوبم ، مهرداد باباعلی را به شما معرفی کنم. يا يک مطلب در سه قسمت که رساله ای است  در مورد پايگيری و رشد فروپاشی حرکت جمهوری خواهان دمکرات و لائيک . اين نوشته به نظر من يک سند سياسی است که بايد در تاريخ حرکت سياسی ايران حفظ شود. مسلما برای همه گان قابل توجه نخواهد بود. طولانی است و وقت ميگيرد . اما برای کسانی که به جنبش های سیاسی خارج از کشور  علاقه مند هستند ، يک مدرک و سند برای انتقال تجربيات سياسی است.
مقاله ی بلند مهرداد باباعلی را در اين جا بخوانيد :

علل کاميابی آغازين و بحران متعاقب جنبش جمهوريخواهان دمكرات و لائيك

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم

[ 11:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

July 12, 2007

تا رهایی دانشجویان در بند  اسم وبلاگی است که برای پوشش دادن به پیگیری وضعیت دانشجویان زندانی آغاز به کار کرده است. 
 

منصور اسانلو دزدیده شده است و از محل نگهداری او خبری نیست.
 درخواست کمک همسر اسانلو از تمام نهادها و رسانه ها.

[ 6:38 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

July 11, 2007

این خبر را که شنیدم . به قانون فکر نکردم. به اینکه قانون چیست و بی قانونی چیست. انسانی  در مقابل چشمانم مجسم شد که سنگها بر سر و صورتش کوبیده میشوند و از همان حرکت انعکاسی عادی انسانی ، یعنی پوشاندن سر و صورت با دستها هم ناتوانش کرده اند.
و انسانهایی که سنگها را از زمین بر می دارند و بر سر و صورت یک انسان بی دفاع میکوبند.
این انسانها کی هستند ؟ چه جور آدمهایی هستند ؟ آخر  چه کسی سنگ میزند ؟

و این نوشته ی آسیه به نظرم بسیار ضروری است.
برخلاف خیلی از دوستان ، من معتقد نیستم که باید انسانهای حقیر و حقارتشان را بی جواب گذاشت. به نظرم حقارت مادر بسیاری از پلیدی هاست. به نظرم انسانهای حقیر یکدیگر را میجویند و میابند و حقارتشان را وسعت میبخشند.
به نظرم انسانهای حقیر ، انسانهای خطرناکی هستند.
انسانهایی که دست به هر کاری میزنند و به هر ذلتی تن میدهند. انسانهای حقیر قابل ترحمند، آری . ولی باید با ایشان و حقارتشان مقابله کرد . نباید در مقابلشان سکوت کرد.
همین سنگها ی چند روز پیش را که به سر و روی یک انسان پرتاب میشدند ، مگر نه اینکه انسانهای حقیر این سنگها را از زمین برداشتند و به سوی یک انسان دیگر پرتاب کردند ؟
این جواب آسیه به حسین درخشان ، جواب صداقت است به حماقت ، جواب شرافت است به حقارت . . جوابی لازم و ضروری

راستی یک سوال : دقیقا مطمئن نیستم ، ولی این درخشان در نشریه ی اینترنتی روز زمانی کاره ای نبود ؟ گفتم که اطمینان ندارم ، اما یه جورایی فکر میکنم دوستانی که او را زمانی بالا نشانده اند بدجوری  روی دم این آقا  لگد کرده اند که اینطور پاچه میگیرد. و از آنجایی که حسین آقایی که من شناختم خیلی آدم پول دوستی است فکر میکنم بدترین کاری که میشود با او کرد که میتواند این پاچه گیری ها را پی آمد داشته باشد ، قطع کردن نان و آبش است.
خلاصه اگر کسی میداند بد نیست بگوید. برای روشن شدن خودم میخواهم. چون قبلا ها لا اقل حسین فقط پارس میکرد و چندان گاز نمیگرفت. اما الان لگد میگیرد و گاز هم میگیرد و خلاصه سگ نگهبانی خوبی است. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروشی را که قول و قرار های مفصل را با این سگ بیچاره گذاشته است.   

اعتراض به دستگيري فعالان جنبش دانشجويي با حمايت فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر ادامه دارد.

___________________________

دست بردار از این در وطن خویش غریب

[ 13:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

July 8, 2007

 و نوبت خود را انتظار میکشیم...

مرگ پدیده ای است که نتوانستم با آن کنار بیایم. فکر میکنم در این زمینه ، انسانهایی که به خدا و زندگی دیگر معتقد هستند موفق ترند. برای من مرگ پایان است. کاریش هم نمیتوانم بکنم. مرگ یعنی پایان کبوتر ، حتی اگر پرواز به جا مانده باشد ، که به جا می ماند، پرنده دیگر نیست.

مرگ برای ما غربتی ها چیز دیگری است ، درد دیگری. نمیگویم که مثلا ما از آنها که در ایران هستند بیشتر درد میکشیم ، ولی شکی که مرگ عزیز به جان و روان ما وارد میکند ، از خود مرگ دردناک تر است.

وقتی که همراه عزیزانت هستی ، پیر شدن و درماندگی آنها را با گذشت زمان میبینی ، بتدریج منتظر اتفاق هستی . میدانی که دیگر وقتش است.
وقتی که از او دوری ، هر قدر هم که زمان میگذرد ، تصویری که از او در ذهنت باقی مانده ، باقی می ماند . تصویر مادر در حالی که با تو یکی به دو میکند ، تصویر پدر با چشمهای اشک آلود که برای تو دست تکان میدهد . و این تصویر در ذهنت باقی است. و باقی می ماند. تا زمانی که خبر را میشنوی.

وقتی خبر رسید ، پدر همان است که با چشمان اشک آلود برای تو که در ماشین نشسته بودی و ایران را به قصد ناکجا آبادی دیگر ترک میکردی ، دست تکان میداد. پدر همان است که بیست سال ، بیست پنج سال ، سی سال پیش دیده بودی ، فرقی نمیکند که در ویدئوی عروسی پسرخاله صحنه ای از پدر دیده باشی و افسوس خورده باشی که چقدر پیر شده است. پدر در باور تو همان چشمان اشکبار است از پشت پنجره ی اتوموبیل. 
و با رسیدن خبر . تو میمانی و دنیایی بهت و حیرت. میدانی که عزیزت سالها را سپری کرده است. ولی تصویر همان است که بود. همان که تو بیست ساله بودی و او قدری بالای چهل داشت...

مرگ برای من ِ غربتی ، باوری است که در باورهایم نمیگنجد. خاطرات نه به دیروز و پریروز  برمیگردند. برای به یاد آوردنشان باید گنجه ی خاطرات را غبار روبی کنم و تصویر ها را کنار هم بگذارم...

مرگ برای همه سخت است. در هر جای عالم که باشی ، اگر کنار عزیزت باشی و محو شدنش را به چشم شاهد بوده باشی هم از مرگش متاسف میشوی.  ولی وقتی که هیچ کدام از این مراحل را نگذرانده باشی ، و خبر برایتت با صدایی از پشت تلفن طنین بیاندازد. دنیایت را بر هم میریزد و واکنش هایت ، غیر معمول میشوند.

و نه فقط شانس دیدن پیری و شکستگی او را نداشتی ، که اگر مثل من ِ غربتی ، راه بازگشت را هم بر خودت بسته ببینی ، حتی شانس عزااداری و گذراندن پروسه ی سوگواری در کنار هم دردانت را هم نداری.

امروز با عزیزی به گریه نشستیم. او در غم عزیزش گریه میکرد و من در غم او و نیز غم خودم.

غم خودم ، از آنجا که میدانم نوبت ِ من هم میرسد.

روزی میرسد و تلفن زنگ خواهد زد  و صدایی از پشت تلفن ، در حالی که بیشترین سعی را میکند که از شکه کردن من بپرهیزد ، خبر را به من میدهد. و من در بهتی فرو خواهم رفت که آخر او که ...
نوبت من هم میرسد ، و من هم حق شرکت در پروسه ی سوگواری و تکاندن غم از شانه ها و سبک تر شدن خود را نخواهم داشت. همانطور که برای مرگ دائی هم این حق را نداشتم ، و هنوز بسیار احمقانه ، بعد از سالهای دراز که از مرگ او گذشته ، در صحبت با زن دائی ، بی اختیار میگویم : به دایی سلام ...
هنوز بی اختیار میگویم ، یا بی اختیار به ذهنم میرسد و با اختیار آن را به زبان نمی آورم و بخود میگویم : خل شدی رفت پی کارش...

امروز شاید در انتظار نوبت خودم بود که همراه دوست این آهنگ را گوش میکردیم و ... زار زار میگریستم . نوبتی که میدانم دیر یا زود خواهد رسید...

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه ی برگ و باد خزونه
میرن آدما ، از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا می مونه
کجاست اون کوچه ، چی شد او ن خونه ، آدماش کجان ، خدا میدونه ....

 

[ 14:46 | مهشيـد | 0 دنبالک | 20 ديدگاه ]

July 7, 2007

نجات زمین ، انگشت شکسته ی من ، و باقی قضایا... 

شوی بزرگ نجات زمین هم اکنون ( ساعت 10 صبح روز شنبه 7 جولای ) شروع شده است و قرار است تا 22 ساعت ادامه پیدا کند. 

این شوی بزرگ به همت ال گور ، مشاور رئیس جمهوری در زمان پرزیدنت کلینتون و فعال محیط زیست برنامه ریزی شده است و ال گور خود نیز جزو مجریان است.
این شوی بزرگ در اکثر کشورهای دنیا پخش مستقیم میشود.

ال گور پدیده ی عجیبی است. او یکی از فیلمهای بسیار تاثیر گذارنده را در مورد نابود کردن محیط زیست توسط انسان ها میسازد ، و خود با هواپیمای جت و ماشین شش سیلندرش این سو و آن سو میرود.
سابقه ی ال گور به عنوان حامی پینوشه و ... در جوانی هم جالب توجه است. چیزهایی که من در موردش نمیدانستم تا زمانی که با این سایت آشنا شدم . تمام مطالب سایت جالب نیست ، بخصوص که مقداری شوخی و کاریکاتورهای مزخرف هم در مورد ال گور دارد. اما خود من سابقه ی سیاسی این آدم را تا قبل از دیدن این سایت نمیدانستم. لینک دادن به سایت هم  برای من تنها با این مقصود است که آگاهانه تر انتخاب کنیم. ال گور که اکنون سعی میکند به عنوان گوروی محیط زیست مطرح شود ، آیا واقعا همان که میگوید هست ؟

در سوئد و دیگر کشورها برای محیط زیست ، اقداماتی صورت گرفته. همه ی ما تشویق میشویم که اشغالهایمان را دسته بندی کنیم و پلاستیک و آلومینیوم و ... را در کنار هم قرار ندهیم و از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم . که از اسپری های خطرناک برای محیط زیست استفاده نکنیم ، که لامپ ها و وسایل برقی را دوستانه تر نسبت به محیط زیست استفاده کنیم و معمولا هم چنین میکنیم.
چند روز پیش دوستی گفت : هی از کردار  دوستانه نسبت به محیط زیست حرف میزنند .  میگویند آشغال سوا کنید و فلان و بسار ، و ما میکنیم. بعد کشورها را بمباران میکنند و هیچ کس از محیط زیست حرفی نمیزند. 
گفتم : آره ، ولی قرار است بمب هایی درست کنند که نسبت به محیط زیست دوستانه باشند.
با تعجب نگاهم کرد و گفتم باور کن. علم پیشرفت کرده است .
هر دو زدیم زیر خنده ، کارمان  مدتهاست که از گریه گذشته.
در همان لحظه از جلوی یک کیوسک روزنامه فروشی رد میشدیم ، انفجار در عراق ، چندین کشته ، چندین زخمی ، پاکستان ، هند ، افغانستان ، آفریقا ...انفجار ، مرگ ، درد ...
 زباله ای  را که به دست داشتم نگاه داشتم تا در سطل آشغال بندازم. باید محیط زیست را حفظ کنیم .

   احتمالا میتوان شوی محیط زیست را روی اینترنت دنبال کرد. من نمیدانم کجا ، اما برای بچه هایی که به موزیک علاقمندند و تلویزیون شو را پخش نمیکند ، این احتمال را میشود جستجو کرد. هر چند که تمام مجریان و خوانندگان با اتوموبیل های آخرین مدل و شش سیلندر ( یا بیشتر ، بیشتر از شش سیلندر هم داریم دیگه ؟ مگه نه ؟ ) و هواپیما های خصوصی دور هم جمع شدند تا به ملت دنیا بگویند که باید محیط زیست را نجات دهیم ، ولی باز هم کاریست ، اینها بلاخره همیشه همین وسایل را استفاده میکنند. این بار قصد خوبی در جریان است. این قصد را غنیمت بدانیم. موقعیت کره ی زمین بسیار بحرانی است. منابع طبیعی رو به اتمامند و هوای آلوده ، هر روز آلوده تر میشود. بمب ها نه تنها جان انسانها را میگیرند ، که محیط زیست و چرخه ی زیستی را نیز مخطل میکنند.
من فیلمی در مورد محیط زیست نساخته ام ، اما آشغالهایم را دسته بندی میکنم. با دوچرخه و وسایل نقلیه عمومی رفت و آمد میکنم. حتی سیگار نمیکشم تا محیط زیست را آلوده تر نکنم. و البته بدن خودم نیز از این مسئله بهره میبرد.
ما چاره ای بجز این نداریم که کره ی زمین را دوست داشته باشیم و از خراب شدن هر چه بیشتر آن جلوگیری کنیم. ما همین کره را برای زیستن در اختیار داریم. در آن زیست کنیم ، و آن را برای آیندگان خود قابل استفاده  نگاه داریم.

*** 

دو لینک  

این ویدئو  از آهای جوون مینا اسدی را در یو توب ببینید. 
خوشم میاد وقتی شاعر با صدای خودش میخواند. تازه اینجا میشود دیگر چهره اش را هم دید.

این مصاحبه ی خانم هاشمی ، گوینده ی رادیو پژواک سوئد با آقای خویی را هم گوش کنید. چند تا از شعرهایش را هم میخواند. البته خودمونیم خانم هاشمی کلی آقای خویی را خجالت میدهد توی این مصاحبه : سیگار میکشی ؟ ورزش میکنی ؟ طفلک  خویی ، کلی خجالت کشید :))

من دو بیتی های خویی را خیلی دوست دارم :

با رقص گیاه زیر باران چه کنی
با کف زدن  برگ چناران چه کنی
ای کرده حرام شادی و خنده به ما
با قهقهه ی گل به بهاران چه کنی ؟

گر میشد از این بیش ستم میکردی
افلاک سیاه پوش ِ غم میکردی
میگفتی روسری ببندد خورشید
چادر به سر بهار هم میکردی

 این دو شعر و چند تای دیگه را در همان لینک میتوانید با صدای خودش  بشنوید  

***

گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است

قبل از رفتن به کوهستان ، پای راستم در دوی 5 کیلومتر ضرب دیده بود و با عصای دستی راه میرفتم. خیلی پماد مالیدم و مواظبش بودم که مرا از سفر باز ندارد. در قطار و اتوبوس ، خیلی ها بلند میشدند و جایشان را به من میدادند ( این مسئله تا به حال سابقه نداشته است. در سوئد کلا بلند شدن و جا به کسی دادن کم پیش می آید. مگر اینکه طرف خیلی مسن باشد یا ناتوانی داشته باشد ) 
در سفر همان پای راست ، دچار کفش زدگی شد و امانم را میبرید و گاه با عصا راه میرفتم. یک قدم اشتباه ، یک پا گذاشتن نادرست درد را به تمام تنم می نشاند و موجب میشد با دقت بیشتری راه روم . 
از سفر که برگشتم ، با کمال شرمندگی ، انگشت کوچک پای چپم در یک سری عملیات قهرمانانه در وام حمام (یعنی داشتم میرفتم توی وان حمام )  شکست . و هنوز درد دارد و  مرا میلنگاند. 
اما وقتی به آهسته رفتن و لنگیدنم نگاه میکنم ، به همان حرف سهراب میرسم. راه هایی که قبلا با عجله و تقریبا دو با آن میگذشتم ، امروز باید به آهستگی طی کنم. راه را بهتر میبینم و تامل بیشتری روی دیده هایم دارم.

آیا همه ی ما به زخمی در پا نیاز داریم تا زیر و بم زمین را بهتر بشناسیم ؟ تا بهتر ببینیم ؟

***

به سراغ زنان میروی ؟ شلاق را فراموش نکن... 

[ 10:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]



Powered by MT3.35