June 28, 2007

النگوهای شکسته !!

در این روزها و در سفر ، آقایی همراه و راهنمای ما بود که در کوله بارش ، بجز نان و اسپاگتی و کنسروهای تن ماهی و ... ، بار سالها فعالیت سیاسی در یکی از سنتی ترین سازمانهای چپ سیاسی ایران را به دوش میکشید. او سالها در این سازمان عضو و همراه بود ، روابط را پذیرفته بود و ماندگار شده بود. شاید  حمل این بار ِ  سنگین ، یا نمیدانم چه ،بود  که به صورت تکه پرانی و نیش زبان نمود میکرد.
من بعد از سالها نیش زبان شنیدن ، این را دانسته ام که انسانهایی که این طریق را به عنوان شیوه ی برخورد به کار گرفته اند  ، مشکلی بزرگتر از آن دارند که بتوان در یک برنامه ی چند روزه حلش کرد.
وقتی که حرکتم با  قدری تاخیر به خاطر مرتب کردن کوله پشتی ام توام شد  و به قول بچه ها معطل کردم  ، از او شنیدم که " النگوهایت نشکند " فهمیدم که با مرد میان سالی روبرو هستم که سالهای جوانی اش را با این ارزش ها و ضد ارزش ها  در احتماعات سیاسی  گذرانده است ، و هنوز و همچنان  در همان گوشه و کنارها ، باقی مانده است.
زمانی ، از برخورد انتقادی که در رابطه با نان خوردن او با او شده بود ، و اینکه او را دارای گرایشات خورده بورژوازی دانسته بودند صحبت کرد. صحبتش با درد و خنده بود. شاید کارش از گریه گذشته بود و به آن میخندید.
در راه ، که به طور مداوم به آهستگی راه میرفتم و با فاصله از جمع ، با خودم فکر میکردم که به راستی حقیقت کجاست ؟ انسانهایی که میتوانند در چنین روابطی زنده بمانند و زندگی کنند و احتمالا سری هم بالا ببرند ، نه تنها این روابط را میپذیرند ، بلکه جزو اعمال کنندگان چنین روابطی میشوند. با خودم فکر میکردم که  او در حضور چندین و چند ساله ی خود در  آن سازمان سیاسی ، چند تن را مورد چنین انتقادهایی قرار داده است و " حال چند نفر را گرفته است " . چند نفر دیگر هستند که در جمعهایی مشابه این جمع چند روزه ما ، از برخوردهای آنچنانی او ، از انتقادها و متهم شدنشان توسط او به داشتن خصلت های خورده بوروژوازی و لیبرالی و .... حرف میزنند و با درد میخندند ؟ ، در راه دیدم که او از این کار  یعنی به قول خودشانی ها " حال گیری " لذت فراوانی هم میبرد . راستی بر او چه رفته بود که این برخوردهای حقیر و ناچیز ، برایش اینقدر  لذت بخش بود ؟

راستش گرفتن حال او برایم چندان سخت نبود. نگاهش به دنیا ، به زن ، به سیاست ، به سیاسیون ، حتی به راه و به حرکت آنقدر سنتی و عقب مانده بود که به راحتی میشد جواب تکه پرانی ها و نیش زبانهایش را داد. اما از ابتدای راه ، که دانسته بودم با او همراه خواهیم بود ـ از مدتها پیش او را میشناختم و احساس من و او به هم احساسی فوق العاده مشترک بود ، نه من از او خوشم می آمد و نه او از من و چند برخورد کوتاه و بلند که در اینجا و آنجا با هم داشتیم ، به من میگفت که در احساس خود اشتباه نمیکنم  ـ با خودم شرط گذاشته بودم که برای حفظ آرامش جمع سکوت کنم و اگر چیزی از او شنیدم ـ که مطمئن بودم این اتفاق می افتد ـ از گوشی داخل و از گوش دیگری خارج شود و بهایی نداشته باشد  و چنین کردم. نیش هایش را پاسخی ندادم و گذاشتم که لبخند های فاتحانه ای  که بعد از نیش زبانها و ... در پهنای صورتش نقش می بست ، باقی بماند. تا در ازای آن جمعی آرام و سفری آرام داشته باشیم.

اما در راه ، همچنان که آهسته تر از دیگران راه میرفتم ـ و این البته از نظر او گناهی نابخشودنی بود و بر گناهان من می افزود ـ ، به او و دیگر مردان مشابه  او ـ که برکتی خدا کم هم نیستند ـ فکر میکردم ، مردانی که در این استکهلم  ـ و احتمالا در شهرها و کشورهای دیگر نیز  ـ به وفور یافت میشوند  . افرادی که تلخ از برخوردهای سازمانی ، امروز که حتی دیگر سازمانی هم نیستند ، همان الگو و کلیشه ها را تکرار و باز تکرار میکنند. مردانی که اگر روزی خشم مرا بر می انگیختند ، امروز تنها احساس ترحم را در من زنده میکنند.  
مردانی که با خود و در خود هستند و میگویند و میشنوند با رویای تغییر جهان زندگی کرده اند و راه بر هرگونه تغییری در خود  بسته اند. مردانی که هنوز با دیدن زنی که با معیار های ایشان از زنانی که تصویرشان بر پسترهای سازمانی ایشان نقش میبست همخوانی ندارد ، دهان باز میکنند  و با بیان عبارتی که تاریخ مصرفش سالها گذشته است مشخص میکنند که گذشت زمان هیچ اثری بر آنها نگذاشته است. جای خود را در  زمان و مکان  مشخص میکنند ، در کنار مردهای دیگر در سالهای 57 قرار میگیرند و میگویند : النگوهات نشکنه. 

[ 9:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]


Powered by MT3.35