به استکهلم برگشتم.
بعد از نزدیک به 90 کیلومتر پیاده روی از آبیسکو تا کبنه کایسه و نیکو کولتا ، در میان سنگ خاک و گل و شل و برف و یخ و گل و گیاه ( و همه ی اینها تقریبا با هم ) هم الان به استکهلم برگشتم. پاهایم درد میکنند ، انگار که هزاران سوزن را دقیقه ای یک بار در پاهایم فرو میکنند و در می آورند . زانویم لق شده و دستها و شانه هایم کرخت شده اند. کمرم دقیقا نمیدانم در کجای بدنم قرار دارد اما برایم مسلم است که در جایی که همیشه بود ، نیست و صورتم از شدت برف و آفتاب سوخته است . با همه ی اینها ، یکی از زیباترین، پر حادثه ترین ، و لازم ترین سفرهایی بود که از زمان حضورم در سوئد داشته ام. یک سفر پرهیجان به تمام معنی که در آن سرمای طاقت فرسا و راه پیمایی تا زانو در یخ و برف و کفشها و جورابهای یخ زده را در یک روز و آفتاب سوزان و گلهای کوهستان را در با فاصله دوازده ساعت تجربه میکنی. سفر ما در قرارگاه کوهستانی کبنه کایسه تقریبا به پایان رسید ، رفتن به قله ی کبنه کایسه ، تجهیزات خوب و مناسب میطلبید که ما فاقد آن بودیم. باد در آنجا بسیار شدید بود و یخچال عظیمی که در تاپ قله قرار دارد ، بعد از راهپیمایی چند روزه ی ما از طرف مسئولان قرار گاه سفارش نمیشد. آنها داشتن فیزیک خوب را شرط اصلی قرار دادند. ما کمی که فکر کردیم دیدیم بعد از 5 روز راه پیمایی ، فیزیک خوبی که نداریم هیچ ، شیمی و ریاضی ما نیز چندان چنگی به دل نمیزد. :)
کوهستان سوئد فوق العاده زیباست، بعدا برایتان مفصل مینویسم و عکسهایی را که گرفته ام میگذارم . الان باید بروم و وان را پر از آب ولرم کنم و دردهای بدن و سوختگیهای صورت را در آن تسکین بدهم. البته تنش هایی هم در میان همراهان بود ، تنشهایی که معمولا همیشه وجود دارد. ولی به خیر گذشت و ما به عاقبت همراهان در فیلم دلیورانس ( Deliverance) دچار نشدیم :)
|