یک دیالوگ بدون هیچ گونه توضیح : ـ دنيا جای خوبی نيست مامان ـ اينطوری نبايد نگاه کنی گلم ، اينطوری نميشه به دنيا نگاه کرد. دنيا همينه که هست . اگر توانستيم و توانش را داشتیم ، بايد سعی کنيم آن را قدری بهتر کنيم. ـ آمدند و بردنش ، دلم ميخواست بگذارمش توی کيفم و بهشون ندمش . اينقدر پسر خوب و مهربانی بود که ... ـ کجایی بود ؟ ـ کرد ایرانی ـ یعنی برش میگردوند ایران ؟ نه ... ـ فعلا برش میگردوند به اون کشور اروپایی که اونجا تقاضای پناهندگی رو برای اول بار کرده بود . اونجا هم دو بار جواب رد گرفته بود که فرار کرده و اومده بود اینجا . ـ انسان ِ آوره ی جهان سوم هستیم دیگه ، انسانی که هیچ جایی جا نداره . ـ دو تا دیگه از بچه ها هم اینقدر خسته شدند که خودشان میخوان برن. مال لیبی هستند. هیچ شانسی برایشان نیست که بتونند بمونند ، اخراج شدنشان حتمی است يکيشون مثل منه ، مثل خودم، به همکارم میگفتم که اگر من یه برادر کوچک داشتم ، همین میشد . ـ منظورت چيه که مثل توست ؟ ـ مثل من کله شق ، مثل من لج باز ، مثل من اذيت ميکنه، خیلی باهاش صحبت میکنم ، خیلی سعی میکنم بهش بگم که درست عمل نمیکنه . ـ تو که کسی را اذيت نميکنی مامانی ـ من تو را خيلی اذيت کردم . ـ تو بچه بودی ، بچه ها بايد بچه باشند. اذيت يعنی چی عزیزم ؟ ـ خوب من تو را خيلی آزار دادم . ـ تو قصد آزار نداشتی . ـ من میدیدم که تو خیلی وقتها مینشینی و گریه میکنی .بعضی وقتها به قصد هم آزار ميدادم . ـ چون عصبانی بودی ، و حق داشتی عصبانی باشی ، تو تمام حق دنيا را داشتی که عصبانی باشی . تو زندگی راحتی نداشتی . و تنها کسی که همیشه دم دستت ميديدی من بودم . معلوم است که عصبانيتت سر من خالی ميشد. میدونی ، يه نفر يه وقتی به من گفت که بايد برای فرزندت مثل صخره های کنار دریا باشی ، وقتی دريا خروش ميکنه به سمت تو خروش ميکند و وقتی آرام ميگيرد در آغوش تو آرام ميگيرد. و اگر دیدی که من گریه میکنم ، من از دست تو نبود که گریه میکردم . من از تنهايی و ناتوانی خودم در یافتن راه حلی در آن زمان برای آن موقعيت گريه ميکردم. این کار را با خودت نکن ، تو حق نداری خودت را در هيچ چيزی مقصر بدانی. تو بهترين اتفاق زندگي من بودی . -... ـ پسرک که مال ليبی است ، از اينجا خيلی خسته است. ميگويد شما اينجا پول دارید ولی در اصل خيلی فقيريد. ما آنجا فقیریم ولی هر چی داریم با هم داریم. ـ حرفش از همدمی و همدردی است که در کشورهای جهان سوم وجود دارد . آنجا مجبوری برای زنده ماندن با هم باشی . اينجا اينديويدواليسم خيلی قوی است. و اين هم مثبت است و هم منفی . منفی اش اين است که تنهايی جزوی از زندگی شده آنقدر که يک بايد است. در اتوبوس و قطار نگاه کن ، خودمان هم اينطور شده ایم دیگر . هميشه دنبال جاهای خالی هستيم که دور و برمان کسی نباشد و تنها بنشينيم. کسی با کسی حرف نميزند. در خیلی از کشورهای ديگر اگر اتوبوس خالی باشد ، و تنها يک نفر نشسته باشد ، امکانش هست که ديگری بیايد کنارش بنشيند و سر حرف را باز کند. اينجا اصلا چنين اتفاقی نمی افتد. آنقدر که اگر کسی چنين کند فکر ميکنی ديوانه است ... ـ يا مست ... ـ يا مست ... ـ ديروز گشتم برايش يک بليط پيدا کنم. مادرش در مدتی که اينجا بوده مرد و پدرش بسيار مريض است. خسته شده و ميخواهد برگردد . خيلی با او صحبت ميکنم و بهش ميگم که خود من هم همينطور کله شق بودم و اينطور که ميکند درست نيست. ـ بليط پيدا کردی ؟ ـ خيلی گران بودند. هشت هزار کرون و بالاتر . تا يک ارزان پيدا کردم . ـ چارتر ؟ ـ آره چارتر . رفت و برگشت برای هزار و پانصد تا . خوب لازم نداره از برگشتش استفاده کنه. از یک سره که هشت هزار تاست هم خیلی ارزانتر است . بهش قول دادم سال ديگه برم و بهش سر بزنم. ـ من هم شاید باهات بیام . ـ هوم ، آره ، ـ خوب ببین ، الان امیدواره که یک دختر ناز و خوشگل میره بهش سر میزنه ، بعد میشنوه که این دختر ناز و خوشگل با مامانش میره بهش سر میزنه ، ذوق میکنه دیگه . ـ :) دنیا جای بدیه مامان ،جایی برای ما جهان سومی ها نیست ، ما تو این دنیا زیادی هستیم . ـ نه ، جای خوبی نیست ، ولی تو خوبی و این از خیلی چیزها مهمتره گلم ، چون آدمهای خوب دنیا را قابل تحمل تر میکنند. ـ ...
ـ جواب امتحان آخر سالت را کی ميگيری ؟ ـ چند وقت ديگه ميدن. فکر کنم نمره ام خوب بشود . ـ من مطمئنم که خوب ميشود.
ـ کی میای کوله پشتی را بگیری ؟ ـ کی بیام ؟ تو که یا مدرسه هستی ، یا سر کار ، کی وقت داری ؟ ـ مدرسه که دیگه فعلا برای این ترم تمام شده ، کی راه می افتید ؟ ـ دوشنبه ، شاید هم سه شنبه . ـ آخر هفته را یک بند کار میکنم ، اما فردا خانه هستم ، فردا میای ؟ ـ بعد از کار میام ، یه چیزی هم تو راه میگیرم با هم بخوریم، دستکشهایم را هم که اون بار قرض کردی میخوام ، اونجا خیلی سرد میشه. هم الان هم شنیدم که برف زده . ـ آخه مامان تو هم ... تازه هوا اینجا گرم شده ، تو داری میری دوباره تو زمستون ؟ ـ می ارزه مامی ، میدونی ، قطب شماله ، سرزمین خورشید نیمه شب ، بخصوص این موقع ، اصلا شب نمیشه ، چند بار در عمر اتفاق می افته که بری قطب شمال ؟ کاش می اومدی . ـ هوم ،من برای نیمه ی تابستان میرم کنار دریا شنا ، و قول میدم به تو و کوله ی سنگینت که تو سرمای قطب میلرزی فکر کنم ـ :))
|