June 3, 2007

تاثیر گذارها

هاله از من هم  دعوت کرد که به این بازی وارد شوم، دقیقا از قوانین بازی اطلاعی ندارم و نمیدانم که بازی در چه مرحله ای هم هست ، اجتمالا مثل همیشه دیرتر از همه وارد بازی شده ام ، و دیگر بازی برای خیلی ها تمام شده است. به همین دلیل هم هست شاید که دیگر من کسی را دعوت نمیکنم .
این روزها ، به دلیل همین بازی و آنچه باید مینوشتم ،  زیاد راجع به افراد و چیزها و مسائلی که در زندگی ام تاثیر گذار بودند فکر کردم و اینها را پیدا کردم :

یادگیری شنا و دوچرخه سواری
اینها را در دوران دبستان یاد گرفتم ، پدرم سخت گیر بود و هر چند هرگز یاد نگرفت چگونه مهربانی کند به یک سری مسائل خیلی اهمیت میداد ـ همان ها را شاید شیوه ی مهربان بودن میدانست ـ  ، و اهمیت خاصی برای  فعالیت های بدنی قائل بود  . در کلاس دوم  بودم که به بهانه ی شاگرد اول شدن  ، یک دوچرخه قرمز رنگ هدیه گرفتم ، تا مدتی با چرخهای یدک راه میرفتم و کم کم چرخها یکی شد و بعد هم یدک را برداشتم . دوچرخه بارها موجب زمین خوردن و زخم و زیلی شدن من شد ، ولی فردایش باز دوچرخه بود و من و کوچه ها  و غر و لند های مادر که میگفت که زانوهایم مثل شتر همیشه زخمی اند. 
 پدر وقتی مدرسه ها تمام میشد ما را ردیف میکرد و میبرد خانه جوانان ( آن زمان در ارومیه زندگی میکردیم ) و اسم ما را در استخر مینوشت تا روزهایمان را به بطالت در کوچه ها نگذرانیم ،همان سال دوم دبستان بود که مربی شنا برایمان گرفت ، و مربی به من و برادرانم شنا یاد داد.
یاد گرفتن شنا و دوچرخه سواری یاد گرفتن رها کردن قدم به قدم بود . یاد گرفتن اعتماد به خود و اینکه میتوانی از خود مراقبت کنی و از پس نگاه داشتن خود ، در روی دوچرخه ، در روی آب ، شاید بعدها در زندگی ، بر بیایی.

زبان انگلیسی
کلا شاگرد بدی نبودم ، ولی یادگیری و تسلط به  زبانی دیگر برایم دری به سوی دنیای دیگر گشود ، دیگر در تهران بودیم ،  پدر هر از چند گاه ما را به مغازه ای میبرد که  کتاب و روزنامه  و مجلات زبانهای خارجی ، نو و دست دوم میفروخت و برایمان کتابهای انگلیسی _ برای برادر کوچکم آلمانی ـ میخرید (از طریق یکی از همان مجلات ، دوست مکاتبه ای در انگلیس پیدا کردم که مدتها بعد گم شد ، ولی  مدتها با هم مکاتبه داشتیم ) خواندن این نوشته ها و داستانها به زبانی غیر از زبان مادری ام ، دانستن اینکه در سرزمین های دیگر مردمانی هستند که کار و زندگی میکنند و به زبان دیگری مینویسند و میخوانند ، این که فهمیدم هنر فقط نزد ایرانیان نیست و بس و مردمی در جاهای دیگر دنیا هستند که مینویسند و میسرایند و فقط دانستن زبان میتواند دست یابی به فرهنگ و اندیشه ی مردمان در دنیای بزرگ را میسر کند. اینها  در دنیای کودکی من تحول بزرگی بود  ،  

دبیرستان دخترانه
تا قبل از سوم راهنمایی مدرسه مختلط میرفتم ، دوستانم بیشتر پسرها بودند و بازیهایم بیشتر پسرانه بود ، انتخاب دبیرستان دختراانه به خواست مادرم بود ، و من خودم را در میان دخترها گم شده میدانستم. زبانشان را بلد نبودم و بازیهایشان را یاد نگرفته بودم . برخلاف دبیرستان مختلط که همیشه در مرکز بودم ، در دبیرستان دخترانه منزوی شدم. شاید اولین نشانه های آوتسایدر بودن در همانجا در من به وجود آمد.

اولین عشق زندگیم
دو سال از من بزرگتر بود و من در آن زمان 15 ساله بودم ، کتابها و نشریات چپ را از طریق او دریافت میکردم. در جلساتی که در خانه ی او برقرار میشد شرکت میکردم و کتاب میخواندیم و به این ترتیب مسیر زندگی ام عوض شد. 
چند سال پیش ، بعد از بیش از 20 سال او را دوباره دیدم. آن" پسرک با موهای درهم و گردن باریک و پاهای لاغر" همسفر با باد رفته بود و مردی که در مقابلم بود ، یک بیزنس من بود که هیچ کدام از ایده آل های نوجوانی را حفظ نکرده بود. اما او مسیر زندگی مرا عوض کرد ، و بابت این کار همیشه مدیون او هستم.

انقلاب ایران
انقلاب ایران روی زندگی همه ی ما تاثیر گذاشت ، نوشتنش فقط یک یادآوری بود 

ازدواجی بی عشق
آن زمان اسم خاصی برای این نوع ازدواج بود . هرگز از نوع ازدواجم ، اصولا از ازدواجم چیزی در اینجا ننوشتم. و بعد از این هم نخواهم نوشت ،تنها این را میگویم که ازدواج بی عشق برای من که فکر میکردم تنها عشق میتواند ناملایمات زندگی را پشت سر گذارد خلعی  در دلم باقی گذاشت ، که اگر دختر نازنینی از آن به همراه نداشتم ، آن را بزرگترین اشتباه خودم نام میدادم. 

ضربات سال 60 و پس از آن
دستگیری ها ، متواری شدن ها ، در خیابان خوابیدن ها ، اجساس اینکه در تمام دنیا کسی را نداری و هیچ کسی پناهگاه  تو نمیشود ، ذست گیری های بچه ها ، زندان ها ، اعدام ها . اگر سنگ هم بودی میشکستی . انسان چگونه موجودیست که حتی با روح و جسمی در هم شکسته میتواند  به زندگی ادامه میدهد؟

مهاجرت 
مهاجرت چهره دیگری از زندگی انسانی را به من نشان داد . این که میشود اینطور هم زندگی کرد برایم قبل از مهاجرت تصور کردنی نبود. یکی از دوستان در تماسی تلفنی در مدتی پیش گفت که نسل شما کتک خورش ملس بود. وقتی بیشتر روی این حرفش فکر کردم دیدم بد نمیگفت. ما حتی به نوعی خود را نیز خطاکار میدانستیم و کتک خوردن را قسمتی از فعالیت خود میشناختیم. 
مدتی پیش که خانمی چپ در سخنرانی اش در استکهلم در مورد فعالان جنبش زنان گفته بود که " هی میگویند باطوم میخوریم ، مگر باطوم هایی که ما میخوردیم نازکتر از باطوم هایی است که ایشان میخورند " .  حرفهایش که احتمالا تا 15 و 20 سال پیش حرف خودم هم بود ، برایم بسیار غریبه آمد . اینکه او اصل کتک خوردن را زیر سوال نمیبرد و فقط به زنان فعال یاد آوری میکرد که ما نیز به نوبه ی خود کتک خورده ایم و چیز چندان مهمی هم نیست .... اینها همه شاید به همان توسری خور بودن ما بر میگشت.

در مهاجرت از حقوق بشر ، حقوق کودک ، حقوق اقلیت های عقیدتی و جنسی ، حقوق زنان و... باخبر شدم.
در اینجا بود که فهمیدم که " تا زمانی که جرم کسی اثبات نشده است ، او بیگناه است ".
در اینجا بود که فهمیدم " رابطه ی جنسی یگ رابطه ی دو طرفه است و تحمیل آن از سوی یکی به دیگری ، حتی در چهارچوب ازدواج ، تجاوز است " .
در اینجا بود که فهمیدم " کودکان انسان های کوچکی هستند با داشتن تمام حقوق انسانی و چیزی بالاتر آن نیز تنها به این دلیل که نمیتوانند خود از حقوق خود دفاع کنند " . اینجا بود که بیگناهی کودکان در صورت اجرای جرم ، و حق مورد حمایت گرفتن ایشان برایم عمده شد. در اینجا بود که فهمیدم این انسانهای کوچک ، باید به خوبی از طرف بزرگسالان حمایت و پرستاری شوند ، شکستن آنها و تحویل روح در هم شکسته ایشان به جامعه ، جامعه ای بیمار را بازتولید میکند.
در اینجا خیلی از حقوق انسانی برایم مشخص شد و روشن شد.  
من آنقدر در مهاجرت آموختم که بارها به خود میگویم چگونه و با چه حقی خود را در دوران نادانی هایم انقلابی و طرفدار تغییر و تحول اجتماعی میدانستم. من از تغییر و تحول انسان چیزی نمیدانستم . از حقوق انسان چیزی نمیدانستم.از آزادی و برابری چیزی نمیدانستم .
 امروز هزار درصد مطمئن هستم که اگر پیروز شدگان انقلاب ایران هم فکران من بودند ، ارمغانی از آزادی و برابری به همراه نداشتند. این حرف من با مخالفت بسیاری توام است و همیشه توام بوده. ولی این حقیقتی  است که من به آن رسیده ام و به آن ایمان دارم.

طلاق 
فکر طلاق و حرف طلاق اوایل برایم غیر ممکن بود. شنلی که بر دوش خود داشتیم ، شنل زوجی جوان و روشنفکر بود .هر دوی ما در میان دوستان و آشنایان خودمان حلال مشکلات بودیم ، و تصور اینکه ما مشکلاتی به این بزرگی داشته باشیم که قابل حل کردن نباشد برای کسانی که از بیرون زندگی ما را میدیدند قابل تصور نبود. وقتی مسئله طلاق را با همسرم مطرج کردم ، او نیز چون کسانی که در بیرون ایستاده باشند و به زندگی نگاه کنند ، از قبول اینکه مشکلات ما غیر قابل حل هستند سر باز زد . انگار که در این زندگی من تنها بودم و من بودم که به تنهایی متوجه نابسامانی های غیر قابل رفع شده بودم. طلاق من بسیار سخت بود.عدم درک همسرم از مشکلات ما و عدم رضایت او با طلاق ، از پروسه ی طلاق جهنمی ساخت که همه ی ما را سوزاند .  اما مثل یک عمل جراحی ، قطع عضوی از بدن که فاسد و گندیده شده است ، برای جلوگیری از گنداندن تمام بدن ، کاری ضروری بود. 
طلاق برای من امکان زندگی دوباره بود. زتذگی ای که جندان آسان هم نبود . کار کردن و تنها منبع در آمد بودن و تامین زندگی خودم و فرزندم به تنهایی ، مسلما شانسهای پیشرفت های تحصیلی را از من گرفت . در کنار تمام اینها ، تنهایی ، گرفتن تصمیم های بزرگ به تنهایی ، نه ، این زندگی آسان نبود .، اما از من کسی را ساخت که اکنون هستم ،طلاق اعتماد به نفسی را که در طی  سالها زندگی در جهنمی که آن را زندگی مشترک نام گذاشته بودیم از دست رفته بود ، به من باز گرداند.  
 طلاق یکی از مثبت ترین تصمیم های زندگی من بود.

دوستانم
داشتن دوستان خوب در زندگی پناه بزرگی است . در لحظات غم و شادی . در لحظات تنهایی و بی کسی . در زندگی انسانهای مجرد ، دوستان نقش بیسار موثری دارند.
دو شب پیش ، در مهمانی پایان تحصیل فرزند یکی از دوستان نزدیکم شرکت داشتم . دختر نازنین این دوستم که کوله باری کم یا بیش مشابه کوله بار من دارد ، با موفقیت مدرک پزشکی اش را دریافت کرد و به این دلیل جشنی ترتیب داده بودند. غذا و نوشیدنی و رقص ، و خود دخترک که دیگر زن جوانی و فوق العاده زبیایی بود و در لباس ساده و زیبایش میدرخشید.
دوستم در میان رقص  و شادی و پایگوبی ، گریه اش گرفت . من و دیگر دوستان بغلش کردیم و سر بر شانه هایمان گذاشت و گریست . و گفت : من نمیدانم بدون شماها چه میکردم. 
و همین یک کلام تمام قضیه بود. 
من نمیدانم بدون دوستانم چه میکردم

فروغ ، شاملو ، سهراب 
از فروغ یاد گرفتم که چگونه زن باشم ، که از زن بودن شرمنده نباشم  ، که دردی که من همیشه بابت جنسیتم  حس میکردم پشت سر بگذارم .
از سهراب  یاد گرفتم لطافت انسان بودن را ، از او که با کندن برگی از درخت میمیرد و با صدای پای آب زندگی میکند. از سهراب یاد گرفتم که "ساده باشم ، چه در باجه ی یک بانک ، چه در زیر درخت" .
از شاملو یاد گرفتم که به اشتباهاتم معترف باشم. اشتباهاتم را بپذیرم و تصحیح کنم . از شاملو یاد گرفتم که آزاده باشم و به هیچ چیز و هیچ کس اجازه ندهم که مرا با خودم بیگانه کنند.

یوگا 
با یوگا یاد گرفتم که فعالیت جسمی حد اکثر و آرامش را میشود با هم داشت ، یاد گرفتم که به آرامش مجالی بدهم  و آرامش را بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم ،  حق خود بدانم.  

لیست تمام شد و هنوز تمام نشد.

تا وقتی که زنده ای و زندگی میکنی ، تاثیر میگذاری و تاثیر میپذیری ، تغییر میدهی و تغییر میکنی . مرگ روزی میرسد که تاثیر گذار و تاثیر پذیر نباشی . 
و من میخواهم قبل از اینکه بمیرم ، زندگی کنم.

 
      پس نوشت : از معلم ها ، استادها نمینویسم . اینها شغل و وظیفه شان این است که تاثیر بگذارند. اگر چنین نکنند فقط ضعف بزرگی در انجام شغلی که انتخاب کرده اند دارند.  

[ 11:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]


Powered by MT3.35