June 30, 2007

از  آبیسکو( ABISKO)   تا کبنه کایسه ( KEBNEKAISE )

شماره یک  

این نوشته را به دلیل حجم زیاد عکس ها ، در قسمت دنباله میگذارم پس برای دیدن عکسها و خواندن سفر ، روی دنباله کلیک کنید.

دنباله ""
[ 15:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

ـ این مصاحبه ی ایرج مصداقی در رابطه با کشتار 67 با صدای آمریکا ( یا سیمای آمریکا ؟ )را از دست ندهید ، لینک

ـ انقلاب فوتبالی ، انقلاب  حجابی ، انقلاب بنزینی
ایران ، کشور انقلاب های خاموش . تا کی رسد که این خشم های خاموش ، به صدا آیند و یکی شوند .

[ 13:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

June 28, 2007

النگوهای شکسته !!

در این روزها و در سفر ، آقایی همراه و راهنمای ما بود که در کوله بارش ، بجز نان و اسپاگتی و کنسروهای تن ماهی و ... ، بار سالها فعالیت سیاسی در یکی از سنتی ترین سازمانهای چپ سیاسی ایران را به دوش میکشید. او سالها در این سازمان عضو و همراه بود ، روابط را پذیرفته بود و ماندگار شده بود. شاید  حمل این بار ِ  سنگین ، یا نمیدانم چه ،بود  که به صورت تکه پرانی و نیش زبان نمود میکرد.
من بعد از سالها نیش زبان شنیدن ، این را دانسته ام که انسانهایی که این طریق را به عنوان شیوه ی برخورد به کار گرفته اند  ، مشکلی بزرگتر از آن دارند که بتوان در یک برنامه ی چند روزه حلش کرد.
وقتی که حرکتم با  قدری تاخیر به خاطر مرتب کردن کوله پشتی ام توام شد  و به قول بچه ها معطل کردم  ، از او شنیدم که " النگوهایت نشکند " فهمیدم که با مرد میان سالی روبرو هستم که سالهای جوانی اش را با این ارزش ها و ضد ارزش ها  در احتماعات سیاسی  گذرانده است ، و هنوز و همچنان  در همان گوشه و کنارها ، باقی مانده است.
زمانی ، از برخورد انتقادی که در رابطه با نان خوردن او با او شده بود ، و اینکه او را دارای گرایشات خورده بورژوازی دانسته بودند صحبت کرد. صحبتش با درد و خنده بود. شاید کارش از گریه گذشته بود و به آن میخندید.
در راه ، که به طور مداوم به آهستگی راه میرفتم و با فاصله از جمع ، با خودم فکر میکردم که به راستی حقیقت کجاست ؟ انسانهایی که میتوانند در چنین روابطی زنده بمانند و زندگی کنند و احتمالا سری هم بالا ببرند ، نه تنها این روابط را میپذیرند ، بلکه جزو اعمال کنندگان چنین روابطی میشوند. با خودم فکر میکردم که  او در حضور چندین و چند ساله ی خود در  آن سازمان سیاسی ، چند تن را مورد چنین انتقادهایی قرار داده است و " حال چند نفر را گرفته است " . چند نفر دیگر هستند که در جمعهایی مشابه این جمع چند روزه ما ، از برخوردهای آنچنانی او ، از انتقادها و متهم شدنشان توسط او به داشتن خصلت های خورده بوروژوازی و لیبرالی و .... حرف میزنند و با درد میخندند ؟ ، در راه دیدم که او از این کار  یعنی به قول خودشانی ها " حال گیری " لذت فراوانی هم میبرد . راستی بر او چه رفته بود که این برخوردهای حقیر و ناچیز ، برایش اینقدر  لذت بخش بود ؟

راستش گرفتن حال او برایم چندان سخت نبود. نگاهش به دنیا ، به زن ، به سیاست ، به سیاسیون ، حتی به راه و به حرکت آنقدر سنتی و عقب مانده بود که به راحتی میشد جواب تکه پرانی ها و نیش زبانهایش را داد. اما از ابتدای راه ، که دانسته بودم با او همراه خواهیم بود ـ از مدتها پیش او را میشناختم و احساس من و او به هم احساسی فوق العاده مشترک بود ، نه من از او خوشم می آمد و نه او از من و چند برخورد کوتاه و بلند که در اینجا و آنجا با هم داشتیم ، به من میگفت که در احساس خود اشتباه نمیکنم  ـ با خودم شرط گذاشته بودم که برای حفظ آرامش جمع سکوت کنم و اگر چیزی از او شنیدم ـ که مطمئن بودم این اتفاق می افتد ـ از گوشی داخل و از گوش دیگری خارج شود و بهایی نداشته باشد  و چنین کردم. نیش هایش را پاسخی ندادم و گذاشتم که لبخند های فاتحانه ای  که بعد از نیش زبانها و ... در پهنای صورتش نقش می بست ، باقی بماند. تا در ازای آن جمعی آرام و سفری آرام داشته باشیم.

اما در راه ، همچنان که آهسته تر از دیگران راه میرفتم ـ و این البته از نظر او گناهی نابخشودنی بود و بر گناهان من می افزود ـ ، به او و دیگر مردان مشابه  او ـ که برکتی خدا کم هم نیستند ـ فکر میکردم ، مردانی که در این استکهلم  ـ و احتمالا در شهرها و کشورهای دیگر نیز  ـ به وفور یافت میشوند  . افرادی که تلخ از برخوردهای سازمانی ، امروز که حتی دیگر سازمانی هم نیستند ، همان الگو و کلیشه ها را تکرار و باز تکرار میکنند. مردانی که اگر روزی خشم مرا بر می انگیختند ، امروز تنها احساس ترحم را در من زنده میکنند.  
مردانی که با خود و در خود هستند و میگویند و میشنوند با رویای تغییر جهان زندگی کرده اند و راه بر هرگونه تغییری در خود  بسته اند. مردانی که هنوز با دیدن زنی که با معیار های ایشان از زنانی که تصویرشان بر پسترهای سازمانی ایشان نقش میبست همخوانی ندارد ، دهان باز میکنند  و با بیان عبارتی که تاریخ مصرفش سالها گذشته است مشخص میکنند که گذشت زمان هیچ اثری بر آنها نگذاشته است. جای خود را در  زمان و مکان  مشخص میکنند ، در کنار مردهای دیگر در سالهای 57 قرار میگیرند و میگویند : النگوهات نشکنه. 

[ 9:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

June 27, 2007

دروغی دیگر ، فریبی دیگر ،
چرا ؟

قبلا در وبلاگ  خودم راجع به کتاب مصلوب نوشته ی خانم کتایون آذرلی ، نوشته بودم ، نوشته بودم که این کتاب به نظر من یک فیکشن به تمام معنی است، داستانی که خانم آذرلی ساخته اند ، چرایش برایم در آن زمان مشخص نبود . هنوز هم مشخص نیست. ولی دیدن عکس العمل بعضی از آقایان برایم مسلم تر کرد که خیلی ها ، نه به دنبال حقیقت که به دنبال به قول خودشان افشای جمهوری اسلامی هستند. و در این مورد از گفتن هر دروغی و حتی تایید هر دروغی ، هم کوتاهی نمیکنند. هرچند که در انتها دروغهای بزرگ ، حقیقت های وحشتناک را زیر پوشش بگیرد و همه را یک سره دروغ جلوه دهد.
در این زمینه در وبلاگم در همان روزها ، در برخورد با آقایی که با نام مستعار به من پاسخ داده بودند و بعدها مطلع شدم که ایشان خود دعوت کننده ی خانم آذرلی به جلسه بودند و به یک معنی چاره ای جز توجیه اعمال خود نداشتند  ، نوشتم
آن روزها و بعد از آن هم با آقای ایرج مصداقی در باره کتاب خانم آذرلی صحبت کرده بودم. او نیز قبلا با کتاب برخورد کرده بود و معتقد بود که کتاب سر تا پا  داستان سرایی است.

و این قضیه بار دیگر تکرار شده است. این بار خانمی به زبان انگلیسی کتابی منتشر کرده اند با نام زندانی تهران ، که در ان ایشان از سن 13 سالگی یک پا تحلیلگر سیاسی و انقلابی هستند. همه ی اینها میتواند خنده دار باشد و قابل خواندن و گذشتن ، اگر این کتاب به نام کتاب داستان و نه به نام خاطرات زندان منتشر میشد. اما مگر میشود ، وقتی درو غ میگوییم باید آنچنان بزرگ باشد که خودمان اول از همه آن را باور کنیم.

قسمتهایی از کتاب را با برخوردهای به جا و به موقع آقای ایرج مصداقی در این مقاله ی ایشان به نام چوب حراج به خاطرات زندان بخوانید. من آقای مصداقی را در این مورد حقیقتا آگاه میدانم و نظرات ایشان و نقطه نظرات ایشان به نظرم همواره کارشناسانه و دقیق است.
 اینطور که معلوم است این دکان که با کتاب خانم آذرلی و چند کتاب دیگر باز شده بود ، به این سادگی ها بسته نمیشود ، هیچ ، بین المللی هم میشود . شرم آور است که آنچه برای بسیاری از عزیزان ما رنج و زجر و درد به همراه داشت و کابوسهای شبانه ی ایشان را فراهم می آورد که هنوز پس از سالیان سال ، تنهایشان نمیگذارد  ، دکانی برای در آوردن نان برای تعدادی دیگر باشد.

حرکتی در جهت اعتراض به این کتاب و انتشار گسترده ی آن در جریان است که شروعش در اینجاست . اما احتمالا در همین جا نخواهد ماند.

باید با دروغها مقابله کرد ، تا راستی ها مورد خدشه قرار نگیرند.

[ 9:58 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

June 26, 2007



به استکهلم برگشتم.

بعد از نزدیک به 90 کیلومتر پیاده روی از آبیسکو تا کبنه کایسه و نیکو کولتا ، در میان سنگ خاک  و گل و شل و برف و یخ و گل و گیاه ( و همه ی اینها تقریبا  با هم ) هم الان به استکهلم برگشتم.
پاهایم درد میکنند ، انگار که هزاران سوزن را دقیقه ای یک بار در پاهایم فرو میکنند و در می آورند . زانویم لق شده و دستها و شانه هایم کرخت شده اند. کمرم دقیقا نمیدانم در کجای بدنم قرار دارد اما برایم مسلم است که در جایی که همیشه بود ، نیست و صورتم از شدت برف و آفتاب سوخته است .

با همه ی اینها ، یکی از زیباترین، پر حادثه ترین ، و لازم ترین سفرهایی بود که از زمان حضورم در سوئد داشته ام. یک سفر پرهیجان به تمام معنی که در آن سرمای طاقت فرسا و راه پیمایی تا زانو  در یخ و برف و کفشها و جورابهای یخ زده  را در یک روز و آفتاب سوزان و گلهای کوهستان را در با فاصله دوازده ساعت تجربه میکنی.
سفر ما در قرارگاه کوهستانی کبنه کایسه تقریبا به پایان رسید ، رفتن به قله ی کبنه کایسه ، تجهیزات خوب و مناسب میطلبید که ما فاقد آن بودیم. باد در آنجا بسیار شدید بود و یخچال عظیمی که در تاپ قله قرار دارد ، بعد از راهپیمایی چند روزه ی ما از طرف مسئولان قرار گاه سفارش نمیشد. آنها داشتن فیزیک خوب را شرط اصلی قرار دادند. ما کمی که فکر کردیم دیدیم بعد از 5 روز راه پیمایی ، فیزیک خوبی که نداریم هیچ ، شیمی و ریاضی ما نیز چندان چنگی به دل نمیزد. :) 

کوهستان سوئد فوق العاده زیباست، بعدا برایتان مفصل مینویسم و عکسهایی را که گرفته ام میگذارم . الان باید بروم و وان را پر از آب ولرم کنم و دردهای بدن و سوختگیهای صورت را در آن تسکین بدهم.

البته تنش هایی هم در میان همراهان بود ، تنشهایی که معمولا  همیشه وجود دارد. ولی به خیر گذشت و ما به عاقبت همراهان در فیلم دلیورانس ( Deliverance) دچار نشدیم :)  

[ 12:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

June 19, 2007

چند وقتی نیستم. برای یک برنامه ی کوهنوردی 8 روزه به همراه دوستانم میروم به اینجا :
kebnekaise
در این مدت کامپیوتر که هیچ ، حتی  برق هم نداریم و بسیار پریمیتیو زندگی میکنیم که به جای خودش بسیار لذتبخش خواهد بود. اگر امکانش را داشتم و باتری های دو دوربینی که همراه دارم یاری کرد ، برایتان عکس میگیرم. تا آن موقع میتوانید عکسها را در سایت خودش نگاه کنید.
همانطور که متوجه شده اید ، کامنت ها ذخیره میشوند و انتشار آنها به بعد از بازگشت موکول میشود.
این فیلم اعظم علی را یکی از دوستان در کنسرت استکهلم گرفت و  هم اکنون روی یو توب گذاشتم. دیدنش خالی از لطف نیست.
شاد باشید.

[ 0:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

June 16, 2007

Lets talk about sex

توضیح : این مطلب یک مطلب سیاسی نیست. یک مطلب بسیار ساده  در مورد  روابط انسانی است. اگر مایل به شنیدن و خواندن چنین مطالبی نیستید ، خرج شما یک کلیک است.کلیه کامنت های توهین آمیز و نامربوط هم انتشار پیدا نمیکنند. لطفا اصرار نکنید:) 

مدتی پیش سفری نزد دوستم که در شهری دیگر زندگی میکند رفته بودم ، و همراه با او به خانه ی یکی از دوستانش دعوت شدم. این زوج را قبلا میشناختم ، دورادور  سلام و علیکی با هم داشتیم ، ولی از آنجایی که شهرهای محل زندگی مان متفاوت بود ، برخورد در حد سلام و علیک باقی مانده بود. و با شنیدن اینکه من در شهر و در نزد دوستم هستم ، لطف کردند و مرا هم به همراه دوستم دعوت کردند که میهمانشان باشم.
خانه سرد بود ، نه اینکه دمای هوا پایین باشد ، بلکه روابط خانه سرد بود. و برخوردهای زن و شوهر از خشم و محرومیتی Frustration نهفته گواهی داشت.

در صحبت ها بطور دائم گوشه و کنایه حس میشد ، من و دوستم با هم نگاه هایی رد و بدل میکردیم ، و نگاه او به من میگفت که : هیچ به روی خودت نیار ، مدتی است که اینطور هستند.
جو سنگین یود و رابطه سرد . میتوانستم حس کنم درد از کجاست ، اما دقیقا به همان دلیل که درد همانجا بود ، نمیشد حرفی زد . این گونه صحبت ها بجز اینکه تابو هستند ، حتی برای کسانی که تابوهای خود را از دست داده اند نباید در جمع مطرح شوند. اینگونه صجبت ها باید در محیط تحصصی و کاملا بدون پیش داوری و استنباط های قبلی یا بعدی طرح شوند.

تا اینکه گوشه کنایه انداختن به من شروع شد ، شما فمینیست ها ...
قدری شنیدم ، و بعد آرام ـ واقعا آرام ـ از مرد پرسیدم : ما فمینیست ها چه هیزم تری به شما فروختیم ؟ تازه تا آنجا که من شما را میشناسم شما حقوق زنان را به رسمیت میشناسید . همین که زندگی تان تا کنون برپا مانده است ، با زنی که توسری خور نیست و حقوق خود را میشناسد ، نشان گر این است که شما با فمینیسم مسئله ای ندارید .چرا گوشه کنایه میزنید؟

مرد کمی خود را جمع و جور کرد : شوخی میکردم بابا ، چرا اینقدر حساس شدی ؟
گفتم : خودت هم میدانی که شوخی نمیکنی ، و خودت هم میدانی که حساسیت من بی دلیل نیست . 
گفت : نه باور کن ، فقط شوخی بود .
گفتم : باور نمیکنم ، اما اگر اصرار میکنید ، پیگیر نمیشویم.

شام را در همان حال خوردیم ، گوشه کنایه ها البته کمتر شده بود ، اما سنگینی جو همچنان حاکم بود .
بعد از شام نشستیم به گوش کردن موسیقی و حرف زدن ، من حرف از فیلمی را پیش کشیدم ، فیلم کشیش که آن موقع ها تازه دیده بودم و دید بسیار جالب و انسانی  از رابطه همجنسگرایانه میداد ،  وقتی به تشریح یکی از صحنه های اروتیسم این فیلم پرداختم که در آن ابدا مسئله ی این که این دو هم جنس  هستند ( که برای بعضی از دوستان که از حقوق انسانی دفاع میکنند ولی با رابطه جنسی دو همجنس مشکل دارند ) مطرح نبود ، بلکه مسئله ی اصلی در آن شرکت دو انسان در یک اکت جنسی بود. و اینکه این فیلم یک چهره ی زیبا از رابطه جنسی همچنس نمایش میدهد.

زن گفت : بابا ما که معمولی هستیم رابطه قشنگی نداریم ، چه برسه به همجنسگرا ها .
گفتم : ما معمولی نیستیم و آنها غیر معمولی ، من این تعریف ها را قبول ندارم . بعضی ها هترو هستند و بعضی ها همو . یک چهارم جمعیت دنیا چینی هستند ، این مسئله چینی ها را معمولی و بقیه را غیر معمولی نمیکند.
در ضمن ما اگر رابطه جنسی زیبایی نداریم  ، خودمان در آن نقش داریم ، بهای نداشتن رابطه ی جنسی زیبای ما را نباید دیگران به جرم اقلیت خود بدهند.

گفت : منظورم این نبود بابا ، سخت نگیر .
دوستم گفت : مهشید است و حساسیت هاش دیگه ، یک بار نمیشه که جلوش از دهنت بپره همجنس باز و تصحیح نکنه : همجنس گرا .
( این را راست میگه ، بچه ها برای من دست میگیرند ، بعضی وقتا که میخواهند ببینند من هواسم به بحث هست یک کلمه میندازند و وقتی من تصحیح میکنم و میگویم : همجنسگرا ! همگی میخندند )
زن خیلی سربسته ادامه داد : خوب لااقل این دو تا مرد دلشان میخواهد و میتوانند ( میتوانند را با تاکید گفت ) سکس داشته باشند ، خیلی ها نه میخواهند و نه میتوانند.
گفتم : خیلی موارد مسئله نخواستن است تا نتوانستن. خیلی از مردها زنها را به سردمزاجی متهم میکنند و زنها مردها را به نداشتن قوای جنسی . در خیلی موارد مسئله روانی است و نه جسمی ، فرقش این است که در خیلی روابط مردانی که  زن را سردمزاج میخوانند ، بالاخره رابطه جنسی را به او تحمیل میکنند . در مورد مردها و نداشتن میل جنسی ایشان این تحمیل را نمیشود اعمال کرد. 
زن تایید کرد و بعله ی غلیظی گفت : هیچ کاری هم در باره اش نمیخواهند بکنند. هی میگی برو کمک بگیر ، و نمیره.
مرد که تا کنون در سکوت گوش میکرد ، بلند شد و چیزی را بهانه کرد و از اتاق بیرون رفت .
گفتم : اما باید توجه کنیم که گوشه و کنایه و تحقیر یکدیگر رابطه را بهتر نمیکند. و کسی را ملزم نمیکند که به جستجوی کمک برود. اینها فقط بن بست رابطه را غیر قابل حل میکند. از رابطه جهنمی میسازد  و راه حل های دیگری جلوی افراد میگذارد که نه خوش آیند است و نه لزوما راه حل .باید به متخصص مراجعه کرد. در کشوری هستیم که سکسولوگی پیشرفت کرده است.
مرد که معلوم بود در جایی است که صدا را میشنود ، به اتاق آمد و گفت : شما حالا سکسولوگ هستید ؟ 
از لحنش هم معلوم بود که سوال را برای دانستن نکرده است ، معلوم بود که میداند من سکسولوگ نیستم.
گفتم : نه ، و به قصد جا زدن خودم به عنوان سکسولوگ هم اینجا نیامده ام ، من برای شام آمدم ، یادتان رفته ؟ 
مرد تکانی خورد ، یادش آمد که من مهمان او هستم ، و خودش را جمع و جور کرد : منظوری نداشتم ، ولی حرف زدن بیهوده است.
گفتم : نه همیشه ، ولی من اصراری ندارم که با من حرف بزنید. بخصوص که شما گفتید که میخواهید به متخصص مراجعه کنید. 
مرد گفت : من کی گفتم ؟ 
گفتم : خوب من فکر کردم شما برای این بود که از من پرسیدید .
زن گفت : نه بابا نمیره ، 
گفتم : با هم باید برید . مشکل در او نیست ، مشکل در رابطه است. 
زن گفت : من میخواهم حرف بزنیم ، من میدانم که تو در این مورد میدانی .
گفتم : اولا دانش من کامل نیست و اندک است ، تخصصی نیست ولی کمک میکند. دوما  من درست نمیدانم که این صحبت ها در جمع زده شود ، من با درد دل های همگانی مخالفم . بعدشم من چند واحد در این مورد خوانده ام ولی شخصا در این مورد مطالعه میکنم چون فکر میکنم مسئله ی پیچیده و مهمی است. خجالتی هم نمیکشم بگویم روابط جنسی انسانها و تاثیر آنها در روابط اجتماعی آنها برایم جذاب است. کتابهای زیادی در این مورد وجود دارد و حتی به فارسی هم ترجمه شده است. اما صحبت جمعی در این مورد را من صحیح نمیدانم. 
دوستم بهانه ای آورد و گفت : من باید برم خونه ، منتظر یک تلفن از ایران هستم ، میتوانم بیایم دنبالت.
گفتم : خانه نزدیک است ، کد دروازه را هم که میدانم ، اما همه به این شرط است که  بخواهیم صحبت کنیم.
زن گفت : من میخواهم.
مرد چیزی نگفت.
دوستم نگاهی به من کرد و با اشاره اش گفت که بمان و من میروم.
بعد از رفتن دوستم سکوتی حاکم شد. حالا که قرار است حرف بزنند ، انگار حرفی نبود. زن گفت : بروم و قدری قهوه بگذارم ؟
گفتم : بد نیست که بریم آشپزخانه بنشینیم . نظر شما چیست .
مرد که انگار دلخور بود چیزی نگفت و بلند شد و به سمت آشپزخانه راه افتاد. دور میز نهارخوری آشپزخانه نشستیم. و زن مشغول گذاشتن فهوه شد. همه ساکت بودیم. این جور که پیش میرفت تا صبح هم کسی حرفی نمیزد. باید خودم شروع میکردم :
ـ روابط وقتی طولانی میشوند در خیلی موارد لطف و جذابیت خود را از دست میدهند ، مسلم است که رابطه جنسی یک زوج بعد از 20 سال ، با رابطه جنسی یک زوج که هفته ی اول آشنایی را میگذارند فرق دارد. اما لازم نیست یکی بدتر از دیگری باشد. اینکه یکدیگر را مسلم ( با فتحه روی س ، این کلمه را به جای taking the realation for garanted انگلیسی استفاده میکنم  به جای آن میشود از کلمه ی بدیهی هم استفاده کرد) فرض نکنیم ، یک زوج بعد از 20 سال هم میتوانند همچنان برای همدیگر زیبایی داشته باشند. راحتی ای که در رابطه حس میکنی ، میتواند به چیزی منفی تبدیل شود یا میتوانیم چیزی مثبت از آن بسازیم. این فقط به خواست ما بستگی دارد.
زن روی صحبت خود پافشاری میکرد : من هی میگم که برو پیش متخصص...
گفتم : چرا هی میگی ؟
گفت : منظورت چیست ؟ خوب میگم  هی بره دکتر دیگه
گفتم : منظورم این است که شما دو نفر آدم بزرگسال هستید. بچه نیستید که چیزی را مدام به هم گوشزد کنید. هی گفتن برای انسان بزرگسال که فایده ای ندارد، میشود نق زدن ، حق ما بشتر از این نیست که به زنی نق و ناله کن تبدیل بشویم ؟ بهتر نیست که ببینیم چرا طرفمان این کار را نمیکند ؟ بخصوص که شما آدمهای باهوش و مدرنی  هم هستید. من احساس میکنم که شما همدیگر را دوست دارید ، اینطور که پیش میروید ، تنها به خاموش کردن هر چه بیشتر چراغهای رابطه منجر میشوید.
زن گفت : خوب این درسته ، ولی وقتی میبینی که طرفت عکس العملی نشان نمیده ،  ناتوان میشوی.
گفتم : این را میفهمم ، ولی بد نیست بفهمیم که طرف چرا عکس العمل نشان نمیدهد ؟
مرد اینجا به زبان آمد : شاید برای همین غر زدنهاست که عکس العمل نشان نمیدهد ، شاید برای اینکه وقتی گفته میشه که برو پیش متخصص ، عیب کار را فقط در تو می بیند. 

جو همچنان سنگین بود. و صحبتها هنوز مستقیم نبود ، انگار از افرادی صحبت میکردند که در اتاق حضور ندارند . انگار از رابطه ی دیگران صحبت میکردند . تصمیم گرفتم این دیالوگ غیر مستقیم را بشکنم.
گفتم : من هم در رابطه ی زناشویی خودم مشکل زیاد داشتم ، همسرم دائم میگفت برو دکتر و برو کمک بگیر .
مرد با کنجکاوی گفت : رفتی ؟
گفتم : نه .
گفت : چرا ؟ تو که ...
گفتم : به  چند دلیل . اول اینکه رابطه ی ما به طور کلی رابطه خوبی نبود. روزهایش با هم خوب نبودیم ، چرا باید به فکر درست کردن  شبها باشیم ؟ من بارها از او خواسته بودم به مشاور خانواده مراجعه کنیم و او قبول نمیکرد. وقتی رابطه از بنا خراب است ، نمیشود رابطه ی جنسی اش را خوب کرد. دیگر اینکه در همان رابطه ی جنسی اش او یک پای قضیه بود و حتی حاضر نبود نقش خودش را در بد بودن رابطه بپذیرد. این که نمیشود که بنشنینی و بگویی که همه ی دنیا بروند و خودشان را تصحیح کنند تا با من سازگار شوند. من البته آن زمان این آگاهی را نداشتم ، امروز میدانم که چیزی که ما به نام سردمزاجی زنان و ایمپاتنت مردان نام میگذاریم ، در اصل روانی است و نه جسمی . و اکثرا با بهبود رابطه ، بهبود پیدا میکند. مگر در سن های بالا ، بالای 60 و 70 ، که آنهم الان با دارو حل میشود ولی  فعلا مشکل سن و سال ما نیست.
مرد گفت : همین دیگه. من که نمیتوانم تنهایی بروم ، فوقش یک وایاگرا میدهد . مشکل من وایاگرا نیست.
گفتم : میتوانم حدس بزنم که مشکل وایاگرا نیست. اما مشکل چیست ؟
مرد ساکت شد. و زن هم ساکت ماند. باز مجبور بودم خودم حرف بزنم. 
گفتم : جنبه های مختلف سکس را امتحان کردید ؟ سکس که فقط اینترکورس نیست ، لمس و نوازش ،یا  اورال سکس ، اینها جذبه ی رابطه جنسی را هم بالا میبرند.
زن و مرد هر دو با تعجب به من نگاه کردند.
تکرار کردم : اورال سکس ،و ادامه دادم :  سکس دهانی.
مرد گفت : بابا میدونم معنی اش چیه ، دلت خوشه. حتی رغبت نمیکنه که بهش نگاه کنه یا دست بزنه، از چه چیزهایی حرف میزنه ، انگار که با  جوانهای اروپایی  طرفه .
به زن نگاه کردم ، نگاهش دور میزد و از نگاه من دوری میکرد.
گفتم : برای داشتن یک سکس خوب لازم نیست حتما بسیار جوان یا اروپایی باشیم عزیزم. اتفاقا از نظر جوان بودن باید بهت بگم که رابطه جنسی بزرگسال میتواند بسیار بهتر باشد ، چون رابطه ی جنسی هم مثل هر کار دیگر با تمرین خوب میشود. برای یک سکس خوب  لازم است که بدن خودمان را بشناسیم و نیازهای بدن خودمان را بدانیم. اینکه قسمتهایی از بدن ـ بخصوص اعضای جنسی را ـ  مشمئز کننده بدانیم و از آنها اجتناب  کنیم ، سکس را بسیار یک نواخت و خسته کننده میکند. چیزی میشود در حد انجام وظیفه ، و چه کسی هست که از انجام وظیفه لذت ببرد ؟
زن گفت : خوب ما اینطور تربیت شده ایم که ...
گذاشتم باقی صحبتش را ادامه دهد ، ولی ادامه نداد. گفتم : ما بسیاری از موازین تربیتی خودمان را بازنگری کردیم و پشت سر گذاشتیم. چرا به اینجا که میرسد شتر مرغ بازی در می آوریم عزیزم ؟ 
مرد لبخندی زد .
گفتم : منظورم فقط ایشان نیستند ، فکر نمیکنم شما هم در این مورد قدمی به پیش گذاشته باشید.
گفت : من از سکس دهانی اکراهی ندارم ، اگر لازم باشد برای او این کار را میکنم.
گفتم : از صحبتتان بر می آید که این را شما هم تحمیل میدانید.    چیزی که میل جنسی را از بین میبرد ، همین حس تحمیل است، بهترین غذای دنیا را اگر به شما تحمیل کنند ، از آن لذتی نمیبرید. اگر مایل هستید سکس خوب داشته باشید ، باید در رابطه رها باشید. باید گیرنده و دهنده باشید. ببینید ، فروغ سالها پیش از بخشیدن لذت توسط جسم های زنده به یکدیگر حرف میزد. بخشیدن لذت بخشی از لذت بردن است. من مطمئن هستم که مردانی که رابطه جنسی شان در حد تخلیه خودشان در جسم دیگری خلاصه میشود از رابطه شان لذت نمیبرند. فقط خودشان را خالی میکنند . آنها نمیدانند سکس چیست. اما برای همین سکس هم سر و کله میشکنند چون نمیخواهند خودشان را از نظر جنسی بی خیال و پاسیو نشان دهند. یک مشکل مردها این است که مشکل چنسی داشتن برایشان تابو است. خیلی هایشان اصلا نمیدانند رابطه ی جنسی درست چیست ، همان رابطه ی مکانیکی را اصل میدانند و خودشان را نسبت به همان علاقمند نشان میدهند. در حالی که این رابطه اصلا نیاز انسان را به لمس و حس بر آورده نمیکند.
مرد گفت : زنها چی ؟ 
گفتم : ببین ، بیا مسئله ی زن و مرد را کمی بگذاریم کنار. من اینجا از زنها دفاع نمیکنم. زنها هزار مرتبه بدتر . اگر مرد لااقل  متقاضی بودن و علاقمندی خودش را در جمع برای حفظ ظاهر نشان میدهد و این را دلیل مردانگی خود میداند  . زن بیچاره ، حتی این کار را هم برای خودش افت میداند ، زن یاد گرفته خودش را از سکس بی نیاز نشان بدهد.  زنانگی برای تربیت ما یعنی بی نیازی از سکس ، زن نیازمند به سکس ، زن خراب است . و زنان یاد گرفتند که اگر مایلند با شخصیت قلمداد شوند ، ماسکی بی نیاز از سکس ، و حتی با کمی اکراه از سکس ، به چهره بزنند. این ها هر دو دو روی یک سکه است. من وقتی که از مردها در اینجا صحبت کردم ، قصدم این نبود که بگویم این مسئله تقصیر مردهاست و یا مردها اینگونه هستند وزنها خوبند. قصدم فرای این بود. قصدم این بود که بگویم در این آتش تربیت جنسی ما ، مردها هم ، هر قدر هم که بخواهند تظاهر کنند که نسبت به رابطه جنسی بازترند و مایل تر ، باز هر دو میسوزند.

ادامه دادم : آن طرف قضیه بدتر است ،زن اگر میل جنسی نداشته باشد ، این را با پاکنهادی منزه بودن پیوند میزند . بدبختی این است که مردان هم چنین تصوری را در مورد او دارند. به طوری که زنی که تمایل جنسی داشته باشد و یا آن را ابراز کند ، از طرف این تفکر اتیکت  زن خراب را حمل میکند.  ولی  مرد که همیشه باید متقاضی سکس  باشد ، اگر میل جنسی را نداشته باشد ، خود را گناهکار و مقصر میداند. مردانگی اش در خطر است.  و این تقصیر را همچون باری سنگین با خود حمل میکند. اعتماد به نفسش در مسائل دیگر نیز لطمه میخورد.  

زن و مرد این بار تقریبا هر دو با هم گفتند : چه باید کرد ؟
گفتم : باید به متخصص مراجعه کنید.
مرد گفت : دهه ، اینقدر حرف زدیم و رسیدیم سر جای اول ؟
گفتم : انصاف داشته باش. تو اول شب همین جا بودی که الان هستی ؟ تو اول شب معتقد بودی که باید کمک تخصصی بگیری ؟
گفت : منظورم این است که پس فایده ی این حرفها چی بود ؟ چیزی درست نشد که ...
گفتم : ببینم ، تو تصور میکردی که  با یک صحبت دو سه ساعته معالجه میشوید و امشب رل براد پیت و آنجلینا جولی را برای هم بازی میکنید ؟ از این خبر ها نیست عزیزم. طوری که من فهمیدم شما هنوز با بدن خود و پارتنرتان هم راحت نیستید.  باید کمک بگیرید تا بدانید چطور این راحتی را کسب کنید. باید کم کم این مرحله را بگذرانید.
زن گفت : فیلمهای پورنو کمک میکنند ؟  
گفتم : فیلمهای پرنو معمولا توسط مردان برای مردان ساخته میشوند. من چند تا فیلم پورنو که زن کارگردان آن بود هم دیدم که بیبنم چطور کار میکنند. اما این تجارت ، کلا مردانه است ، و برابری در آن معنی ندارد. زنانی که کار میکنند هم مثل مردان عمل میکنند. اینکه تن زن مثلا لباس فلان بپوشانی و دستش شلاق بدهی و از این حرفها ، همان تفکر مردانه است که عکس شده. خلاصه بیزنس اینطور حکم میکند. در این فیلمها معمولا ارگازم زن  ظاهری است و سعی میکنند با سر و صدای کاذب آن را حقیقی نشان دهند که در دنیای واقعی جای خاصی ندارد. ارگازم مردان هم چندان حقیقی نیست. مثلا مردان زیادی نیستند که بتوانند نیم ساعت حالت ارکشن را حفظ کنند و ادامه دهند.ضمن اینکه این فیلمها عمدتا از حس و لمس تهی هستند. یعنی من معتقدم که در فیلمهای پرنو ، زن و مرد هر دو مورد سوء استفاده قرار میگیرند.  اما اگر خودتان فکر میکنید کمکی میکنند که اکراهتان نسبت به اعضای بدن رفع شود ، چرا که نه . فیلمهای پرنوی نرم را استفاده کنید. بعضی از فیلمهای پرنو واقعا تهوع آور هستند. و آدم را از هر چی سکس است بیزار میکنند. بهتر است که تماشای فیلم پرنو به شکل عادت در نیاید.   خیلی شنیده ام که مردها فیلم پرنو نگاه میکنند و این را نرم اصلی اکت جنسی میدانند و  از پارتنر خود برای اینکه همان گونه برخورد نمیکنند ، آزرده میشوند. اما امتحانش ضرر ندارد.

ساعت از دوی صبح گذشته بود. مرد و زن با هم به این نتیجه رسیده بودند که باید با هم دنبال رفع مشکلشان باشند. که این مسئله مشکل مشترک است و مشکل یک نفر نیست . من هم به این نتیجه رسیدم که باید به خانه دوستم برگردم.
مرد گفت : کلید داری ؟ او الان باید خواب باشد.
گفتم : کلید دارم ، ولی احتمال اینکه بیدار باشد هم زیاد است. من دیگر میروم.
مرد گفت : من همراهت می آیم.
گفتم : اگر مایل نیستی ، مسئله ای نیست. راه دور نیست.
گفت : نه دیگه بابا  ، باید از راه جنگلی بگذری ، و صدایش را کلفت کرد و با خنده گفت :  آخه غیرتی گفتند.
گفتم : باشد فردین جان ، راستش بد هم نیست با تو حرف بزنم تا اینکه از ترس با صدای بلند برای خودم آواز بخوانم.
شالم را برداشتم و بر دوش انداختم ، و راه افتادیم.
در راه گفت : خوب شد که صحبت کردیم.
گفتم : میدانم ، و میخواهم بدانی که من تمایلی به کنجکاوی در زندگی جنسی مردم ندارم. ولی فکر میکنم رابطه های خوب  حیف هستند و تلاش در جهت حفظ و بهبود رابطه مهم است. شما دو نفر آدمهای خوبی هستید و همخوانی هایتان زیاد است ، حیف است که اینچنین از هم دور شوید.
گفت : تلاشی در جهت حفظ ازدواج خودت کرده بودی ؟
گفتم : ماجرای آن مفصل تر است. آن خانه  از پایبست ویران بود. با مبلمان جدید نمیشد خانه را نجات داد.
گفت : من ، یعنی ما ، یعنی خیلی ها ، هر وقت از تو صحبت میشود ، همیشه تو را ضد مرد میدانستم و فکر میکردم که راه حل را تنها در طلاق میدانی.
فکر کردم و گفتم : شاید چندان بی ربط هم فکر نمیکردی. شاید زمانی هم ضدیتی با مردان داشتم. شاید این هم یک دوران از نادانی من بود که باید طی میشد.  شاید زمانی هم آنگونه فکر میکردم. ولی من هم تغییر میکنم .به هر حال من هم خوشحالم که صحبت کردیم ، و میدانم که میتوانید مشکلتان را حل کنید. 
جلوی ساختمان دوستم رسیده بودیم ، روی هم را بوسیدیم و خداحافظی کردیم. در خداحافظی گفت : خوشحالم که فرصتی بود که دوباره با تو آشنا شوم :) 

دیروز به ایشان زنگ زدم و گفتم بخاطر اینکه ضرورت این مسئله را حس کرده ام ،  با اجازه ایشان ، صحبت ها را به شکل بسیار سربسته و به نحوی که مشخصات ایشان ابدا مطرح نباشد در وبلاگ میگذارم.و به این ترتیب وبلاگم برای چند تن دیگر از آشنایان هم لو رفت :) 

پس نوشت : یک بار جکی شنیدم ، که از چند ملیت پرسیده بودند که سکس آنها چقدر طول میکشد. هر ملیتی یک چیزی گفته بود ، از ده دقیقه تا یک ساعت و این حرفها ، ازیک مرد  ایرانی پرسیدند ، گفت چهار ساعت و سه دقیقه . گفتند اوه لالا ..چطور ؟ و آن سه دقیقه اش دیگر چیست ؟ گفت 4 ساعت التماس میکنیم و در سه دقیقه کار تمام است.
این البته جک است ، ولی حقیقتی در آن نهفته است. التماس برای یک رابطه زیبا و طبیعی ، از رابطه نه چیزی طبیعی باقی میگذارد و نه زیبایی به آن میبخشد. وقتی مجبور باشی برای چیزی التماس کنی ، ارزش خودت و ارزش رابطه به صفر میرسد. اما غر زدن و نق زدن در تقاضای سکس در بسیاری از روابط نرمال و روزمره شده است. درد این است که بسیاری از زنها نه تنها این رابطه را نرمال میدانند ، بلکه فکر میکنند این التماس و خواهش ، آنها را خواستنی تر میکند و به این ترتیب با پس زدن مرد و نیاز خود و او ، به قول معروف نرخ را بالاتر میبرند. با زنی صحبت میکردم که خیلی خودش را مدرن میدانست ، ولی این التماس را جزو فورپلی سکس میدانست ، و در مقابل میگفت که هرگز حاضر نیست در درخواست رابطه جنسی پیشقدم باشد. 
و سکس در سه دقیقه ، همان تخلیه خود است در بدن دیگری. چیزی که با التماس شروع شود ، به همین جا هم خواهد انجامید. 
آگاهی در مورد سکس و رابطه جنسی و اطلاع از چگونگی جزئیات پیشرفت کار ، زیبایی لازم و انسانی را به یکی از ساده ترین و زیباترین رابطه های زمینی میبخشد. 

پس نوشت 2 : این نوشته ی پرگلک را هم اگر مایل بودید بخوانید.

[ 11:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]

June 14, 2007

یک دیالوگ بدون هیچ گونه توضیح : 

ـ دنيا جای خوبی نيست مامان 
ـ اينطوری نبايد نگاه کنی گلم ، اينطوری نميشه به دنيا نگاه کرد. دنيا همينه که هست . اگر توانستيم و توانش را داشتیم  ، بايد سعی کنيم آن را قدری بهتر کنيم.
ـ آمدند و بردنش ، دلم ميخواست بگذارمش توی کيفم و بهشون ندمش . اينقدر پسر خوب و مهربانی بود که ...
ـ کجایی بود ؟
ـ کرد ایرانی 
 ـ یعنی برش میگردوند ایران ؟ نه ...
ـ فعلا برش میگردوند به اون کشور اروپایی که اونجا تقاضای پناهندگی رو برای اول بار کرده بود . اونجا هم دو بار جواب رد گرفته بود که فرار کرده و اومده بود اینجا  .  
ـ انسان ِ آوره ی جهان سوم  هستیم دیگه ، انسانی که هیچ جایی جا نداره .
ـ دو تا دیگه از بچه ها هم اینقدر خسته شدند که خودشان میخوان برن. مال لیبی هستند. هیچ شانسی برایشان نیست که بتونند بمونند ، اخراج شدنشان حتمی است يکيشون مثل منه ، مثل خودم، به همکارم میگفتم که اگر من یه برادر کوچک  داشتم ، همین میشد  .
ـ منظورت چيه که مثل توست ؟
ـ مثل من کله شق ، مثل من لج باز ، مثل من اذيت ميکنه، خیلی باهاش صحبت میکنم ، خیلی سعی میکنم بهش بگم که درست عمل نمیکنه  .
ـ تو که  کسی را  اذيت نميکنی مامانی
ـ من تو را خيلی اذيت کردم .
ـ تو بچه بودی ، بچه ها بايد بچه باشند. اذيت يعنی چی عزیزم ؟
ـ خوب من تو را خيلی آزار دادم .
ـ تو قصد آزار نداشتی .
ـ من میدیدم که تو خیلی وقتها مینشینی و گریه میکنی .بعضی وقتها به قصد هم آزار ميدادم .
ـ چون عصبانی بودی ، و حق داشتی عصبانی باشی ، تو تمام حق دنيا را داشتی که عصبانی باشی . تو زندگی راحتی نداشتی . و تنها کسی که همیشه  دم دستت ميديدی من بودم . معلوم است که عصبانيتت سر من خالی ميشد.  میدونی ، يه نفر يه وقتی به من گفت که بايد برای فرزندت مثل صخره های کنار دریا  باشی ، وقتی دريا خروش ميکنه به سمت تو خروش ميکند و وقتی آرام ميگيرد در آغوش تو آرام ميگيرد. و اگر دیدی که من گریه میکنم ، من از دست تو نبود که گریه میکردم . من از تنهايی و ناتوانی خودم در یافتن راه حلی در آن زمان برای آن موقعيت گريه ميکردم. این کار را با خودت نکن ،  تو حق نداری خودت را در هيچ چيزی مقصر بدانی. تو بهترين اتفاق زندگي من بودی .
-...
ـ پسرک که مال ليبی است ، از اينجا خيلی خسته است. ميگويد شما اينجا پول دارید  ولی در اصل خيلی فقيريد. ما آنجا فقیریم ولی هر چی داریم با هم داریم.
ـ حرفش از همدمی و همدردی است که در کشورهای جهان سوم وجود دارد . آنجا مجبوری برای زنده ماندن با هم باشی . اينجا اينديويدواليسم خيلی قوی است. و اين هم مثبت است و هم منفی . منفی اش اين است که تنهايی جزوی از زندگی شده آنقدر که يک بايد است.
در اتوبوس و قطار نگاه کن ، خودمان هم اينطور شده ایم دیگر . هميشه دنبال جاهای خالی هستيم که دور و برمان کسی نباشد و تنها بنشينيم. کسی با کسی حرف نميزند. در خیلی از کشورهای ديگر اگر اتوبوس خالی باشد ، و تنها يک نفر نشسته باشد ، امکانش هست که  ديگری بیايد کنارش بنشيند و سر حرف را باز کند. اينجا اصلا چنين اتفاقی نمی افتد. آنقدر که اگر کسی چنين کند فکر ميکنی ديوانه است ...
ـ يا مست ...
ـ يا مست ...
ـ ديروز گشتم برايش يک بليط پيدا کنم. مادرش در مدتی که اينجا بوده مرد و پدرش بسيار مريض است. خسته شده و ميخواهد برگردد . خيلی با او صحبت ميکنم و بهش ميگم که خود من هم همينطور کله شق بودم و اينطور که ميکند درست نيست.
ـ بليط پيدا کردی ؟
ـ خيلی گران بودند. هشت هزار کرون و بالاتر . تا يک ارزان پيدا کردم .
ـ چارتر ؟
ـ آره چارتر . رفت و برگشت برای هزار و پانصد تا . خوب لازم نداره از برگشتش استفاده کنه. از یک سره که هشت هزار تاست هم خیلی ارزانتر است . بهش قول دادم سال ديگه برم و بهش سر بزنم.
ـ من هم شاید باهات بیام .
ـ هوم ، آره ،
ـ خوب ببین ، الان امیدواره که یک دختر ناز و خوشگل میره بهش سر میزنه ، بعد میشنوه که این دختر ناز و خوشگل با مامانش میره بهش سر میزنه ، ذوق میکنه دیگه .
ـ :) دنیا جای بدیه مامان ،جایی برای ما جهان سومی ها نیست ، ما تو این دنیا زیادی هستیم .
ـ نه ، جای خوبی نیست ، ولی تو خوبی و این از خیلی چیزها مهمتره گلم ، چون آدمهای خوب دنیا را قابل تحمل تر میکنند. 
ـ ...

ـ جواب امتحان آخر سالت را کی ميگيری ؟
ـ چند وقت ديگه ميدن. فکر کنم نمره ام خوب بشود .
ـ من مطمئنم که خوب ميشود. 

ـ کی میای کوله پشتی را بگیری ؟
ـ کی بیام ؟ تو که یا مدرسه  هستی ، یا سر کار ، کی وقت داری ؟
ـ مدرسه  که دیگه فعلا برای این ترم تمام شده ، کی راه می افتید ؟
ـ دوشنبه ، شاید هم سه شنبه .
ـ  آخر هفته را یک بند کار میکنم ، اما فردا خانه هستم ، فردا میای ؟
ـ بعد از کار میام ، یه چیزی هم تو راه میگیرم با هم بخوریم، دستکشهایم را هم که اون بار قرض کردی  میخوام ، اونجا خیلی سرد میشه. هم الان هم شنیدم که برف زده  .
ـ آخه مامان تو هم ... تازه هوا اینجا گرم شده ، تو داری میری دوباره تو زمستون ؟
ـ می ارزه مامی ، میدونی ، قطب شماله ، سرزمین خورشید نیمه شب ، بخصوص این موقع ، اصلا شب نمیشه ، چند بار در عمر اتفاق می افته که بری قطب شمال ؟ کاش می اومدی .
ـ هوم ،من برای نیمه ی تابستان میرم کنار دریا شنا ، و قول میدم به تو و کوله ی سنگینت  که تو سرمای قطب میلرزی فکر کنم
ـ :))
 

[ 23:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

ببينم شما هم همين فکر را ميکنيد ؟
اين سايت از خوشمزگی های حسين درخشان نيست ؟ که مثلا خواسته خودش را لوس کند و طنز سیاسی بگوید ؟ حسین سیاسی اش که آن باشد ، طنز سیاسی اش بهتر از این میشود ؟ بی مزگی و طرز تفکر و خلاصه همه چيز به او ميخورد .
وقتی اين سايت را ديدم راستش به خودم گفتم  : چه یخ ، مثل حسين....
بخصوص که اين نوشته ها محتوی ندارد. يعنی فقط تيتر دارد. هر کی هست خيلی احصاص (‌ميدانم احساس با سين است بابا ، اما احصاصی که او کرده با صاد است ) بامزه گی کرده و به قول خودش خواسته بزنه تو خال .
بخصوص میتوانم مجسم کنم از جک هایی که برای خودش در باره جنبش زنان گفته نقش زمین شده باشد. خلاصه اگر خودش نيست ، حتما برادر دوقلويش است .
حسين که برادر دوقلو ندارد ؟ دارد ؟

[ 15:58 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

June 11, 2007

شیوه ی جدید تحمیق :

اول تابو بسازیم ، بعد آن را بشکنیم.

ایران پر از تابو های ریز و درشت و شاخ و دم دار است ، از رابطه دختر و پسر و زن و مرد و  سکس و آلات جنسی بگیر ، تا رفتن به توالت و عادت ماهانه و ...
اما در طول سالیان سال ، در ایران بزرگ ، تابویی به نام دست دادن با خانمها نداشتیم . این تابو ایرانی نیست ، این تابو آخوندی است.

حالا آخوندها که خودشان تابو را ساختند ، خودشان هم آن را میشکنند.
در صبحانه تیتر بزرگی دیدم :

خاتمی در ایتالیا تابوی دست ندادن با خانومها را می شکند - فیلم کوتاهی از خداحافظی خاتمی با حضار ‌پس از اتمام سخنرانی اش. خاتمی با آقایان و خانم ها دست داده و خداحافظی می کند ( از دقیقه 4.20 به بعد )

اینقدر هم برای خبر گذار این فیلم هیچان انگیز است که دقیقه و ثانیه اش را هم ذکر کرده است.  

حالا لابد یکی برمیگرده و به من دری وری میگه اگه بگم:تــــــــــــــــــــــــــــــــــف
ببین چطور به مرگ ما را میگیرند که به تب راضی میشویم ، با دممان باید گردو بشکنیم که رئیس جمهور سابقمان ( که در زمان خودش با زنها دست نمیداد ) حالا دارد با زنها دست میدهد. هورااااااااااااااااااا ، انقلاب شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیکتاتور لایت

چند شب پیش در یک مهمانی با چند تن از دوستان دور هم نشسته و صحبت میکردیم. 
نمیدانم از کجا شروع شد ،که بحث شیرین فیدل کاسترو پیش آمد .
یکی از دوستان گفت : آی من حرصم میگیره این سوئدی ها میگن کاسترو دیکتاتوره . 
گفتم : خوب هست دیگه .
گفت : اهه ، یعنی تو میگی فرقی بین او و احمدی نزاد نیست ؟
لازم بود در جواب این پرسش کمی فکر کنم. حوابش را حاضر نداشتم ! و فکر کرد م :
چرا  هست . من احمدی نزاد را انسان با شعوری نمیدانم . احمدی نزاد نمیداند چه میکند . و کاسترو میداند.( البته به نظر من دیکتاتور اصلی در رژیم جمهوری اسلامی ولی فقیه  است ، رئیس جمهور فقط قوانین او را اجرا میکند).
ـ ا ِ ، یعنی تو از مرگ فیدل کاسترو ناراحت نمیشی ؟
تو رو خدا خودتون فکر کنید ، این هم آخه سواله یه خانم سیاسی و فعال بیاد مطرح کنه ؟ البته من نشمرده بودم چند تا گیلاس شراب خورده بود که یه همچین سوالی را تو بحث سیاسی پیش کشید ، کیه که بشمره :))
دوست دیگری از کشاورزی کوبا و بهداشت کوبا و درمان کوبا و ... و سعی مداوم آمریکایی ها برای ترور کاسترو  صحبت کرد و من هم همه ی اینها را قبول کردم.
گفتم خوب به نظر شما یعنی فیدل عزیز ، دیکتاتور خوبی است ؟ یک دیکتاتور لایت ، مثل کولا لایت . بیش از 40 سال تخت گاز حکومت میکند. نه انتخابات ، نه هیچی ، و ما هم سرمان را میندازیم پایین و قد و بالای تو رعنا را بنازم را برایش میخوانیم دیگه . دلمان را خوش کنیم که کسی را نمیکشد و فقط به حبس ابد برای کسانی که تنها زبان به انتقاد باز کرده اند اکتفا میکند.

خانمی گفت : ببین ما ـ او و همسرش ـ  انجمن فلان را داریم 15 ساله که میچرخانیم ، خوب مجبوریم خودمان بچرخانیم دیگه ، چون کس دیگری بلد نیست . انجمن خوبی است و کس دیگری بیاید ، خرابش میکند.

دیدم دیکتاتوری  میتواند خیلی ساده و با حسن نیت شروع شود. باور به اینکه کسی مثل تو نمیتواند چیزی ، انجمنی یا کشوری را اداره کند . دیکتاتورلایت شعور دیگران را باور ندارد ، یا باورش را از دست داده است و فکر میکند که تنها خودش است که میتواند چیزی را که ساخته و برایش زحمت کشیده است اداره کند. اینگونه است که خود کامه گی پیش میگیرد ، خودش سالها و سالها امور را در دست میگیرد و اداره میکند و اجازه مداخله به دیگران را نمیدهد ، بنا بر امکاناتش دیگران را حذف میکند و کنار میگذارد ، تنها و تنها به این دلیل که باور دارد که دیگران نمیتوانند چون او کار کنند و کارها را خراب میکنند.

واقعیت این است که دیکتاتور بودن چندان سخت نیست ، وقتی فکرش را میکنم بسیار ساده است ، وقتی به دور و بر نگاه میکنم  چندین و چند تن از این دیکتاتورها را در این جا و آن جا ، در همین دور و بر خودم و در روابطی که با آن در گیر هستم هم میبینم .
و واقعیت دیگری هم هست : چیزی به نام دیکتاتور خوب وجود ندارد.

 

[ 6:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 10, 2007
[ 20:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

وطن مثل پدر و مادرت است. هر چه قدر هم که از آن بد ببینی ، باز هم دوستش داری و نمیتوانی از آن دل بکنی .

این جمله را اعظم علی ، خواننده ی زیبا رو و خوش  فکر و خوش صدای  گروه نیاز در کنسرت دیشب در فستیوال اورینت در استکهلم ادا کرد .



اعظم حدود 25 سال دارد ، متولد ایران است و در هند بزرگ شده است ، مردی که در کنارش با کلاه به سر دیده میشود لوگا رامین ، که او هم ایرانی است ، قبلا در گروه آکسیم آو چویس کار میکرد. که موزیک زیبایی را ارائه میداد.

مصاحبه با اعظم و لوگا را در اینجا بشنوید و ببینید  ( به زبان انگلیسی )  اعظم علی در این مصاحبه مخالفت علنی خود را با سیاست های خارجی آمریکا اعلام میکند.

در این جا میتوانید آهنگهای اولین  سی دی  گروه را بشنوید ، سایت فیلتر نشده است و در ایران هم قابل ملاحظه و شنیدن است. ، سایت با ویئدئوی شکار باز میشود . اما دو آهنگ دیگر به طور کامل روی سایت گذاشته شده است. آهنگ هندی ـ فارسی  غزل و آهنگ نهان ( خوش باش که هر که راز دارد ، داند که خوشی خوشی نشاند ) را حتما بشنوید.

لوگا رامین ساز میزند ( تار ) و ساز دیگری که خود نامش را گیتار ـ ویول گذاشته. گیتاری است الکترونیک با دسته ای نسبتا کوتاه تر از گیتار های معمول الکترونیک ، و با آرشه ی ویولون آن را مینوازد. و صدایی بین ویولون و کمانچه از آن شنیده میشود که بسیار جذاب است.

اعظم علی به زبانهای فارسی و اردو میخواند و گروه  موسیقی اش بجز خودش و همسرش که ایرانی هستند از  یک نوازنده ی ایرانی دیگر در سنتیسایزر ، یک هندی که نوازنده ی  تبلا ( تبل هندی ) است و  یک یونانی که عود مینوازد تشکیل شده است . موسیقی ایشان تلفیقی از موزیک هندی و ایرانی و الکترونیک است .

اعظم علی و گروه نیاز به دلیل موزیک شرقی و کیفیت بالا و ارگینال  ارائه ی کارشان در آمریکا و هالیوود بسیار مورد توجه قرار گرفته اند . صدای آنها را میشود در فیلمهای زیر شنید .

The Matrix: Revolutions," "Godsend," "The Nativity Story," "Paparazzi," "Children of Dune," on  hit TV shows such as "Alias" and "Prison Break."

اعظم علی و گروه نیاز ، همچنین در ساند تراکت فیلم 300 شرکت داشتند ( ای وای !!! ) که موجب خشم ایرانیان غیور شد . 
 

سایت گروه نیاز

بیوگرافی گروه نیاز  

تصحیح :طبق اطلاع یکی از دوستان ، سن اعظم علی را اینجا خیلی کم کردم ( من باشم دیگه به بعضی از این خانمهای ایرانی اعتماد نکنم ، اینا سن خودشون رو که کم میگن هیچ ، سن دیگران را هم کم میگن :)) ، خلاصه سن اعظم علی ، 37 سال است و نه 25 سال.

 

[ 10:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

June 9, 2007

بعد از ماهها بحث و تبادل نظر روزانه در یک گروه چند ده نفره ، این فراخوان به امضا رسید و منتشر شد :
 فکر میکنم این قدم بزرگی در جهت سازماندهی  همبستگی و پشتیبانی از جنبش زنان ایران از طرف بچه های خارج از کشور باشد، تک تک بچه هایی را که این فراخوان را امضا کرده اند، یا از قبل میشناخته ام یا در این حرکت با ایشان آشنا شده ام  و تفاوت فکر و اندیشه در این جمع بسیار متنوع است. این جمع روی یک مسئله  توافق کرده اند  و آن حمایت از جنبش زنان ایران و حلوگیری از زیر ضرب بردن رفتن آن است. قدم بزرگی است ، راهی طولانی که اولین قدمهای آن برداشته شده است.   

فراخوان

 " همبستگی   بين المللی با مبارزات زنان ايران "

امروز، پس از بيست وهفت سال تجربه‌ی پر فراز و نشيب، جنبش احقاق حقوق زنان در ايران، با مراجعه به ميثاق‌های بين المللی برای  طرح شعار" برابری"  و اعلام ضرورت " لغو تمام قوانين تبعيض آميز"  قدم به ميدان چالشی سرنوشت ساز نهاده است. در اين چشم انداز، مبارزات زنان پيشرو در ايجاد مراکز فرهنگی، اقدامات گروهی  و بر پائی  کارزارهای اعتراضی متعدد از جمله کمپین‌های " يک ميليون امضا " و " علیه سنگسار"  تلاش‌هائی  به غايت اميد آفرين است.

طرح اين گفتارها و پيش برد اين کنش های اجتماعی  بی شک و بيش از پيش به گره خوردن خواست  "برابری"  و"آزادی"  خواهد انجاميد. به جرات می توان گفت که در ايران امروز ، جنبش زنان  در توازی و تلاقی با  ديگر جنبش‌های اجتماعی آزادی خواهانه و حق طلبانه، در مرکز مبارزه برای  دمکراسی قرار گرفته است.

  با گرد آوردن زنان و مردانی با عقايد و افکار گوناگون در دفاع از خواست برابری، جنبش زنان در ايران کارزاری فرهنگی ـ اجتماعی  بر پا کرده که تمامی عرصه‌های قدرت را به پرسش می کشد.  چرا که مناسبات ميان جنس‌ها امری اجتماعی ، سياسی و فرهنگی است که همه دامنه‌های زندگی را از خصوصی ترين تا عمومی ترين آن در بر می‌گيرد. از همين رو، همياری در مبارزه برای حقوق زنان هريک از آحاد جامعه را به بازنگری در همه مسائل  شخصی و اجتماعی و سياسی دعوت می کند.

 امروز در ايران، " بد حجابی" محمل تهاجم روزمره نيروهای  حکومتی به زنانی است که  به الگوی ايدولوژيک نظام اسلام گرا "نه" می گويند. در همين حال و به واسطه اين تعرضات، حاکمان  حضور نيرو های سرکوبگر را در فضای جامعه توجيه و تحکيم می کنند و ترس می پراکنند. اجبار "حجاب " زنان که نماد انقياد آنان است، بدل به ابزاری برای گسترش  سرکوب در همه سطوح جامعه شده است.

 به واقع موقعيت زنان  آينه ای است تمام نما در برابر جامعه که  چهره واقعی قدرت مسلط  را به وضوح نشان می دهد و  رويکرد فمينيستی  با  روشنگری در باره مناسبات جنسيتی  پيچيدگی روابط قدرت را در سطوح گوناگون  زندگی اجتماعی  آشکار می کند. نمی شود انديشه و عمل فمينيستی را در چهار چوب يک حزب يا سازمان سياسی محدود کرد  و درهمين حال  نمی توان انکار کرد که منافع سياسی و گروهی نيز در اين ميانه به تقابل برمی خيزند. امری که توجه به آن در موضع گيری نسبت به گفتارها و کردارهائی  که  داعيه دفاع از جنبش زنان را در سر دارند، حياتی است.

 بی گمان در ميانه کارزارهایی که زنان پيشرو ايران بر پا کرده اند اين داعيه‌ها نيز به آزمون گزارده می شوند و بی ترديد میتوان گفت که موضع گيری افراد و گروه ها نسبت به آزادی و برابری زنان نشان دهنده درجه پيگيری اينان در خواست آزادی، برابری و عدالت اجتماعی است.

در چنين شرايط خطيری، ما  جمعی از زنان ايرانی در خارج از کشور، که سال هاست  برای اعتلای موقعيت زنان مبارزه می کنيم، بر آن شده ايم که در عين حفظ استقلال نظری خود، قدم های هماهنگی برای حمايت هر چه مؤثرتر از اهداف برابری خواهانه جنبش زنان در ايران  برداريم. ما در طول اين سالها، علی رغم تنوع عقايد و داشتن ديد گاه‌های نظری و سياسی متفاوت، در عين نه گفتن به " فمينيسم اسلامی" از ضرورت مبارزه مستقل زنان برای احقاق حقوق برابر و کسب آزادی سخن گفته و برای آن تلاش کرده ايم .

اقدام همگام امروزين ما بر پايه حداقل‌های مشترک زير صورت گرفته و ادامه خواهد يافت :     

١ـ درک  ضرورت حمايت فعال از جنبش زنان در ايران، که با  خواست "برابری" در جهت  لغو تمامی تبعيضات جنسی با مراجعه به ميثاق های بين الملی ضامن حقوق بشر و آزادی زنان گام برمیدارد.

٢ـ  اعتقاد مشترک به اين امر که خواست زنان برای آزادی و برابری را  با هيچ توجيه  و تفسير از جمله رعايت هويت های قومی، مذهبی و ملی نمی توان  محدود کرد. از هم اين رو است که "فمينيسم اسلامی"  و" حقوق بشر اسلامی"  راه به آزادی و برابری نخواهد برد. حال آنکه همياری اشخاص  باورمند به  مذاهب گوناگون و يا بی هيچ باور مذهبی در دفاع از ازشهای جهان روای  حقوق بشر و آزادی و برابری  زنان راه تحقق بهروزی فرد و جامعه را  هموار خواهد ساخت . 

 ٣- تلاش در اين جهت  که طرح  خواسته   "برابری"  با خواست " آزادی" گره خورده و زمينه هر چه گسترده شدن جنبش زنان را دراتحاد با ديگر جنبش‌های حق طلبانه و دمکراتيک فراهم کند .

٤- يقين مشترک به مبارزه با  اجبار " حجاب"  که نماد انقياد زنان است  و ابزار تثبيت تبعيض جنسيتی.

٥-  نظر به اين که دامنه گيری سرکوب می تواند  جنبش زنان  را به رکود بکشاند و ما در خارج از کشور بااستفاده از امکان آزادی بيان می توانيم، در عين مشارکت در نقد و حفظ استقلال  نظری، در  حمايت از مبارزه فمينيستی در ايران  نقشی ضروری ايفا کنيم.

با توجه به اين حداقل های مشترک  و با رعايت آن‌ها، ما افراد اين شبکه، در شهرهای اروپا  و آمريکای شمالی  به طرح و اجرای اقدامات گوناگون در جهت حمايت فعال از جنبش زنان در ايران  دست خواهیم زد.

ما از تمامی زنانی که در اين نقطه نظرات خود را با ما شريک میدانند و به ضرورت اين کنش حمايتی در موقعيت خطير کنونی اعتقاد دارند، صميمانه دعوت می‌کنيم  به اين اقدام بپيوندند.

" شبکه بین‌المللی همبستگی با مبارزات زنان ايران "

دعوت کنندگان :

١- پروين ابراهيم زاده - آلمان ٢- نگار آزموده - کانادا ٣- ليلا اصلانی - آلمان ٤- سيمين افشار - آلمان ٥- الهه امانی - آمريکا ٦- ايراندخت انصاری - فرانسه ٧- فريماه ايجادی - فرانسه ٨- شعله ايرانی - سوئد ٩- آنا آسيه پاک - فرانسه ١٠- مهشيد پگاهی سينا - آلمان ١١- کتايون پيرداوری - آلمان ١٢- پروين ثقفی - آلمان ١٣- ميهن جزنی - فرانسه ١٤- عاطفه جعفری - آلمان ١٥- گلرخ جهانگيری - آلمان ١٦- قدسی حجازی - آلمان ١٧- مهوش دالائی - آلمان ١٨- هايده درآگاهی - سوئد ١٩- ياسمن درويش - اطريش ٢٠- مهشيد راستی - سوئد ٢١- ميهن روستا - آلمان ٢٢- پروانه زرگر- آلمان ٢٣- پروانه سپهر- انگلستان ٢٤- سعيده سعادت - آلمان ٢٥- گيتی سلامی - آلمان ٢٦- شهلا شفيق - فرانسه ٢٧- نسرين صادقی - آلمان ٢٨- الهه صدر- آلمان ٢٩- ژاله طالب حريری - آلمان ٣٠- شهلا عبقری - آمريکا ٣١- گيتی عدالتی - آلمان ٣٢- مريم عظيمی - آلمان ٣٣- شهلا فيضی - آلمان ٣٤- منيره کاظمی - آلمان ٣٥- فاطمه کبيری - آلمان ٣٦- نرگس کرمانشاهی - کانادا ٣٧- سيما محضری - آلمان ٣٨- اکرم موسوی - آلمان ٣٩- سهيلا ميرزايی - آلمان ٤٠- ناهيد نصرت - آلمان ٤١- مريم نوری - آلمان ٤٢- حميلا نيسگيلی - آلمان

iran.women.solidarity@googlemail.com

[ 10:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

June 8, 2007

انتخابات مجلس نميدانم چندم دارد نزديک میشود و خط و نشان کشيدن ها از همين الان شروع شده است.
شعارهایی شبیه این : "آهای مردم بياييد به الاغ ها رای بدهيد وگرنه گاو ها سر کار خواهند آمد و آنوقت  هرچی ديديد از چشمای باباغوری خودتان ديديد". در گوشه و کنار فضای اينترنتی به چشم ميخورد .
مثلا اين عزيز ما ابراهيم خان نبوی ، فکر ميکنم به خيلی ها پيشدستی کرده و گفته :
"اگر در این روزها درست رفتار کنیم، محتمل است که مجلسی با ترکیبی قابل قبول .... انتخاب شود" .
باز هم تاکيد ميکند :
"همه چیز بستگی به رفتار ما دارد."
خوب من هی نشستم و فکر کردم و هی فکر کردم و فکر کردم....چيزی دستگيرم نشد.
يعنی آقای نبوی معتقد است که اگر ما اخلاقمان را خوب کنم و رفتارمان را درست کنيم ، يه مجلس مثل مجلس سوئد خواهيم داشت ؟
یعنی در اینجا ، در این ایران عزیز ، در این کشور گل و بلبل یک بار در طول تاریخ ، یک چیزی به رفتار ما ملت بستگی خواهد داشت و اگر این رفتار درست باشد همه چیز درست خواهد بود ؟ واقعا این است ؟ واقعا کسی هست که اینطور فکر کند ؟ حتی آقای نبوی ؟
اگر اينطوره من از همين فردا ميرم کلاس خوش رفتاری اسم مينويسم به خدا....
و تازه از آن هم پیشتر میروم و به حضرت اباس با عين قسم ميخورم که نه تنها خوش رفتار شوم بلکه اخلاقم را خوب کنم و ديگر به حزب کمونيست کارگری و توده و غيره هم حتی بد و بيراه نگويم :)))
يعنی نه ديگر به خالی بندی های حزب کمونيست کارگری در مورد عرض و طول حزبشان بخندم ، نه حزب توده و اکثريتی ها را احمق  بدانم (‌اگر هم احمق  بدانم، به روی خودم نمی آورم و آنها را در ملا عموم جوری که خجالت بکشند احمق صدا نميکنم ، اما خوب آخه خودتان قضاوت کنید اسم سياست بازی های ايشان را در گذشته و در حال  چیزی جز حماقت میشود گذاشت ؟ خوب کسی که حماقت انجام میدهد احمق است دیگر ؟ مگه نه ؟  )
ولی خلاصه... اين قول ها را ميدهم. حالا کسی هست که قول بدهد اگر اينکار ها را انجام بدهم مجلس هشتم ايران يه چيزی مثل مجلس سوئد با حتی ۵۰ درصد تخفيف باشه ؟

پس نوشت : نمیدانم چرا بعضی از دوستان بعضی حرفها زود بهشان بر میخورد . این مسئله ی حماقت و احمق بودن خیلی مسئله ی سنگینی است در فرهنگ ما ؟
"سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید .."
اگر اسم این شعار را حماقت نگذارم چی بگذارم ؟ خیانت ؟ کدام را ترجیح میدهید آقایان ؟ ( و یا خانمها برای حفظ تعادل جنسیتی )
"ضد انقلاب را به مقامات امنتیتی معرفی کنید ".
خودمانیم این نه حماقت است نه خیانت ، این جنایتی بود که " رفقای اکثریت داوطلبانه انجام دادند "
تائید حرکت های خمینی ، سکوت و عدم مقابله در مقابل جنایات رژیم خمینی ، همکاری با رژیم و در مقابل نیروهای مخالف قرار گرفتن ، خوب اینها اگر حماقت نیستند من هم باید مثل بقیه شما را خائن بنامم. من این کار را نمیکنم و این اعمال را با یک درجه تخفیف ، حماقت مینامم. خوب وقتی این کار را بکنم ، کسانی که این عملکرد را قبول کردند یا خود در آن شرکت داشتند چه میشوند ؟

چند وقت پیش یک آقایی اینجا به من گفت : اگر ما آن شعار را نمیدادیم ( سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید را میگفت ) الان بچه ی تو پدر عراقی داشت . 

راستش من آن زمان بود که ضمن سعی در برطر ف کردن حال تهوعی که به من دست داده بود  حس کردم مسئله ی اکثریت خیانت نیست. آن زمان بود که حس کردم با یک مشت احمق با مغز صفر کیلومتر  که قدرت فکر کردن ندارند و کورکورانه و به طرز بسیار وحشتناکی بدون چون و چرا از رهبری و شعارهایش دفاع میکنند ،  طرف هستم.
شما اینطور فکر نمیکنید ؟ ،

 

[ 10:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 7, 2007

دوچرخه سواری ، کباب چوريزو ، صحرای کربلا و بقيه قضايا...

چند روز پيش آفتاب خوبی بود ( اين چند روزه کلا هوای استکهلم خيلی خوب و آفتابی است ) و با چند تا از دوستان دوچرخه ها را بار زديم و راه افتاديم بريم کنار آب.
سوئد پر از درياچه است و استکهلم پرتر . تقریبا هر جايی که باشی با درياچه فاصله زيادی نداری. من تشکچه يوگايم را هم برداشتم و با فلاسک شير قهوه و مقداری نان و سبزی و منقل يک بار مصرف و مقداری چوريزو (‌سوسيس تند اسپانيايی )‌و آب خوردن با دوستان پا زديم و رفتيم کنار درياچه . اسکله ای پيدا کرديم و دوستانم کنار درياچه اطراق کردند به خوردن آبجو و چیپس و من مشغول تمرين شدم تا اينکه تمرينم تمام شد و آمدم بساط منقل را روبراه کرديم.
غذا زياد بود و آب کم. شراب هم داشتيم البته.
خلاصه شراب و چوريزو را انداختيم بالا و بعد از مدتی دوچرخه ها را راه انداختيم. در راه برگشت تصميم گرفتيم مسير ديگری را برويم که بيشتر در راه باشيم. ولی به بی آبی فکر نکرديم.
خلاصه چوريزو ها کار خودش را کرد و همه گی عجيب تشنه بوديم.
من در آن هوای خوب و در سربالايی ها و سرپايينی ها فکر ميکنيد به فکر خوشی خودم بودم ؟‌عمرا ...
در ميان آن درختان پر گل و برگ ودر سرپايينی ها و سربالايی های جاده من به فکر حسين مظلوم و تشنه لب بودم. (‌باور کنيد به خدا )‌و اينکه اين ناجنس حتما چوريزو خورده بود که اينقدر تشنه بود . بعد هم کلی قشقرق راه انداخت و تشنه لب بازی در آورد و سر خودش رو به باد داد .

حالا مسئله ای هم نبود ها ...يه روز تعطيل احتمالا زن و بچه و اهل و عيال را جمع کرده بود رفته بودند پيک نيک و چوريزو کباب کرده بودند و آبشان تمام شده بود و اينهمه دعوا و مرافعه راه انداختند

در راه که بوديم ، خيلی اين در و آن در زديم تا آب گير بياوريم ، تا اينکه به يک زمين گلف رسيديم. کنار زمين های گلف معمولا يک کلوب گلف با رستوران و دم دستگاه درست ميکنند. به بچه ها گفتم که بريم اونجا و آب بگيريم. اصلا کوکا کولايی چيزی بخريم . (‌البته کوکا کولای صفر، چون شکر نداره و چاق نميکنه ) رفتيم و ديديم که شير های آب هم گذاشته اند و فلاسک های آبخوری را پر کرديم و راه افتاديم.
در راه فکر ميکردم که اگر در کربلا امام حسين يک کلوب  گلف گير مياورد اينقدر بدبختی نميکشيد. تازه میتونست پپسی کولا  - و صد البته کوکاکولا ماکسی (‌ماکسيموم تيست ، نو شوگر) که خانم والده اينا چاق نشن. وگرنه خود حسين آقا که با شکم اين هوا فقط بيشتر شارميگ ميشه :)) -هم اونجا بخره و اینقدر تشنگی نکشه.
به این شکل این همه عذاداری و شهید پروری هم در این دین گریه دار نداشتیم و اصولا شاید مسیر تاریخ عوض میشد.
با یک چوریزو و یک زمین گلف ، میشد تاریخ را دوباره نوشت. به همین سادگی . 

[ 12:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 6, 2007

دو روز گذشته در استکهلم ، دوی بزرگ بهاره زنان برگزار شد. روز اول نزدیک به 18 هزار نفر و روز دوم بیش از 8 هزار نفر دویدند.

 

هزاران زن با لباسهای ورزشی ، با تاپ و شلوار کوتاه ، با تی شرت های با آستین یا بی آستین ( تی شرت بی آستین که دیگه تی شرت نیست دختر) میدویدند.

مردان ، همسران این زنان ، برادران یا همکاران یا دوست پسرهای ایشان ، در کنار ایستاده بودند و تشویق میکردند . بعضی ها با بچه هایشان و به صورت پیکنیکی آمده بودند ،روی چمن زیر اندازی پهن کرده بودند ، و خوراکی و نوشیدنی گذاشته بودند .پدران بچه ها را نگاه داری میکردند  تا مادران دویدن را تمام کنند و برگردند.
بعضی مردان به عنوان کمک کار میکنند. در ایستگاه های آب ، لیوان های آب را پر میکنند و به دست دوندگان میدهند.
در همه جا صدای موزیک شنیده میشود.
خلاصه یک جشن بزرگ و شاد مردم برقرار است.

در جمع که ایستاده بودم به یک باره جوشش اشک را در چشمانم حس کردم. یاد دختران ایران و ابلهی که جلویشان را میگیرد. باوجود روسری و مانتو و شلوار ، و از کوتاه بودن شلوار و یا تنگ بودن مانتو ایراد میگیرند و او را بی شخصیت میخوانند. " آخه این شخصیت یک دختر ایرانیه " ؟

دخترانی با کرست و شورت ورزشی میدویدند و هیچ احمقی اجازه نداشت جلوی ایشان را بگیرد و ایشان را بی شخصیت بخواند.
حس کردم هزار سال ، هزاران سال فاصله داریم. از این همه تفاوت و این همه تحقیر گریه ام گرفت.
ما کجا ایستاده ایم و اینها کجا ؟
ما برای نحوه ی پوشش ، شیوه ی آرایش مو ، حرکات و رفتار و....تحقیر میشویم ، و ایشان جامعه ای سالم را با همکاری و همیاری به پیش میبرند .

زنان ، پیر و جوان ، از هفده ساله تا 70 ساله ( باور کنید اغراق نمیکنم ، حتی کسانی را دیدم که سن و سالشان بیشتر هم بود ) چاق یا لاغر ، با بدنهای ورزیده یا بدن های عادی یک زن میانسال ، در کنار هم میدوند. عده ای راه میروند و عده ای سریع میدوند و این 5 کیلومتر را بنا به  توان خود پیش میبرند. دسته هایی از دختران که با هم دوست یا همکار بودند ، لباسهای یک رنگ و کلاه گیس های فانتزی صورتی رنگ یا آبی به سر گذاشته بودند آرایش فانتزی کرده بودند  و هلهله کنان میدویدند .   و مردان در کنار این پنج کیلومتر صف کشیده و هیاهو کنان تشویق میکردند.

با خودم فکر میکردم : اگر این رژیم نبود ، چنین حرکتی در ایران چه شکلی میگرفت ؟ هیاهوی مردان کنار این جمع چگونه بود ؟
ـ آی تپلی بدو ، تپلی بدو . لا اقل یه خورده از او چربی ها رو آب میکنی
ـ اوه ،ننه ،  تو رو دیگه باید تو قبر انداخت . حالا تو دیگه دویدنت برای چی بود ؟
ـ اونجا رو نگاه ، دختره عجب تیکه ای یه
ـ اوه اونو نگاه کن خودشو چه شکلی در آورده ، بابا اومدی بدوی ، نیومدی مهمونی که .
ـ این یکی فقط داره داد میزنه بیا منو ...
ـ آهای خانم ... میخوای ؟
تمام امکانات متلک هایی را که برایم آشنا بود مرور کردم. سالهاست که با متلک های ایران بیگانه هستم و نمیتوانم این متلک های قدیمی را آپ دیت کنم

من در میان هیاهوی تشویق های مردان ، پیر و جوان ، حتی یک کلمه ی توهین آمیز و یک متلک هم نشنیدم. حتی یک بار .
اما اگر این صف ها در ایران تشکیل میشد ، چه مکالماتی رد و بدل میشد ؟ چند در صد از مردان تنها به تشویق و گفتن کلمات تحسین آمیز میپرداختند ؟ و چنین حرکتی را از طرف زنان ، با وجود سن و سال و هیکل و حالا هر چه ، به فال نیک میگرفتند ؟

نه ، تصوری از چگونگی برگزاری چنین جشنی در ایران را ندارم. مسئله سر 10 سال و بیست سال نیست ، این رژیم صدها سال ما را به عقب برده است .

 

[ 9:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

June 3, 2007

تاثیر گذارها

هاله از من هم  دعوت کرد که به این بازی وارد شوم، دقیقا از قوانین بازی اطلاعی ندارم و نمیدانم که بازی در چه مرحله ای هم هست ، اجتمالا مثل همیشه دیرتر از همه وارد بازی شده ام ، و دیگر بازی برای خیلی ها تمام شده است. به همین دلیل هم هست شاید که دیگر من کسی را دعوت نمیکنم .
این روزها ، به دلیل همین بازی و آنچه باید مینوشتم ،  زیاد راجع به افراد و چیزها و مسائلی که در زندگی ام تاثیر گذار بودند فکر کردم و اینها را پیدا کردم :

یادگیری شنا و دوچرخه سواری
اینها را در دوران دبستان یاد گرفتم ، پدرم سخت گیر بود و هر چند هرگز یاد نگرفت چگونه مهربانی کند به یک سری مسائل خیلی اهمیت میداد ـ همان ها را شاید شیوه ی مهربان بودن میدانست ـ  ، و اهمیت خاصی برای  فعالیت های بدنی قائل بود  . در کلاس دوم  بودم که به بهانه ی شاگرد اول شدن  ، یک دوچرخه قرمز رنگ هدیه گرفتم ، تا مدتی با چرخهای یدک راه میرفتم و کم کم چرخها یکی شد و بعد هم یدک را برداشتم . دوچرخه بارها موجب زمین خوردن و زخم و زیلی شدن من شد ، ولی فردایش باز دوچرخه بود و من و کوچه ها  و غر و لند های مادر که میگفت که زانوهایم مثل شتر همیشه زخمی اند. 
 پدر وقتی مدرسه ها تمام میشد ما را ردیف میکرد و میبرد خانه جوانان ( آن زمان در ارومیه زندگی میکردیم ) و اسم ما را در استخر مینوشت تا روزهایمان را به بطالت در کوچه ها نگذرانیم ،همان سال دوم دبستان بود که مربی شنا برایمان گرفت ، و مربی به من و برادرانم شنا یاد داد.
یاد گرفتن شنا و دوچرخه سواری یاد گرفتن رها کردن قدم به قدم بود . یاد گرفتن اعتماد به خود و اینکه میتوانی از خود مراقبت کنی و از پس نگاه داشتن خود ، در روی دوچرخه ، در روی آب ، شاید بعدها در زندگی ، بر بیایی.

زبان انگلیسی
کلا شاگرد بدی نبودم ، ولی یادگیری و تسلط به  زبانی دیگر برایم دری به سوی دنیای دیگر گشود ، دیگر در تهران بودیم ،  پدر هر از چند گاه ما را به مغازه ای میبرد که  کتاب و روزنامه  و مجلات زبانهای خارجی ، نو و دست دوم میفروخت و برایمان کتابهای انگلیسی _ برای برادر کوچکم آلمانی ـ میخرید (از طریق یکی از همان مجلات ، دوست مکاتبه ای در انگلیس پیدا کردم که مدتها بعد گم شد ، ولی  مدتها با هم مکاتبه داشتیم ) خواندن این نوشته ها و داستانها به زبانی غیر از زبان مادری ام ، دانستن اینکه در سرزمین های دیگر مردمانی هستند که کار و زندگی میکنند و به زبان دیگری مینویسند و میخوانند ، این که فهمیدم هنر فقط نزد ایرانیان نیست و بس و مردمی در جاهای دیگر دنیا هستند که مینویسند و میسرایند و فقط دانستن زبان میتواند دست یابی به فرهنگ و اندیشه ی مردمان در دنیای بزرگ را میسر کند. اینها  در دنیای کودکی من تحول بزرگی بود  ،  

دبیرستان دخترانه
تا قبل از سوم راهنمایی مدرسه مختلط میرفتم ، دوستانم بیشتر پسرها بودند و بازیهایم بیشتر پسرانه بود ، انتخاب دبیرستان دختراانه به خواست مادرم بود ، و من خودم را در میان دخترها گم شده میدانستم. زبانشان را بلد نبودم و بازیهایشان را یاد نگرفته بودم . برخلاف دبیرستان مختلط که همیشه در مرکز بودم ، در دبیرستان دخترانه منزوی شدم. شاید اولین نشانه های آوتسایدر بودن در همانجا در من به وجود آمد.

اولین عشق زندگیم
دو سال از من بزرگتر بود و من در آن زمان 15 ساله بودم ، کتابها و نشریات چپ را از طریق او دریافت میکردم. در جلساتی که در خانه ی او برقرار میشد شرکت میکردم و کتاب میخواندیم و به این ترتیب مسیر زندگی ام عوض شد. 
چند سال پیش ، بعد از بیش از 20 سال او را دوباره دیدم. آن" پسرک با موهای درهم و گردن باریک و پاهای لاغر" همسفر با باد رفته بود و مردی که در مقابلم بود ، یک بیزنس من بود که هیچ کدام از ایده آل های نوجوانی را حفظ نکرده بود. اما او مسیر زندگی مرا عوض کرد ، و بابت این کار همیشه مدیون او هستم.

انقلاب ایران
انقلاب ایران روی زندگی همه ی ما تاثیر گذاشت ، نوشتنش فقط یک یادآوری بود 

ازدواجی بی عشق
آن زمان اسم خاصی برای این نوع ازدواج بود . هرگز از نوع ازدواجم ، اصولا از ازدواجم چیزی در اینجا ننوشتم. و بعد از این هم نخواهم نوشت ،تنها این را میگویم که ازدواج بی عشق برای من که فکر میکردم تنها عشق میتواند ناملایمات زندگی را پشت سر گذارد خلعی  در دلم باقی گذاشت ، که اگر دختر نازنینی از آن به همراه نداشتم ، آن را بزرگترین اشتباه خودم نام میدادم. 

ضربات سال 60 و پس از آن
دستگیری ها ، متواری شدن ها ، در خیابان خوابیدن ها ، اجساس اینکه در تمام دنیا کسی را نداری و هیچ کسی پناهگاه  تو نمیشود ، ذست گیری های بچه ها ، زندان ها ، اعدام ها . اگر سنگ هم بودی میشکستی . انسان چگونه موجودیست که حتی با روح و جسمی در هم شکسته میتواند  به زندگی ادامه میدهد؟

مهاجرت 
مهاجرت چهره دیگری از زندگی انسانی را به من نشان داد . این که میشود اینطور هم زندگی کرد برایم قبل از مهاجرت تصور کردنی نبود. یکی از دوستان در تماسی تلفنی در مدتی پیش گفت که نسل شما کتک خورش ملس بود. وقتی بیشتر روی این حرفش فکر کردم دیدم بد نمیگفت. ما حتی به نوعی خود را نیز خطاکار میدانستیم و کتک خوردن را قسمتی از فعالیت خود میشناختیم. 
مدتی پیش که خانمی چپ در سخنرانی اش در استکهلم در مورد فعالان جنبش زنان گفته بود که " هی میگویند باطوم میخوریم ، مگر باطوم هایی که ما میخوردیم نازکتر از باطوم هایی است که ایشان میخورند " .  حرفهایش که احتمالا تا 15 و 20 سال پیش حرف خودم هم بود ، برایم بسیار غریبه آمد . اینکه او اصل کتک خوردن را زیر سوال نمیبرد و فقط به زنان فعال یاد آوری میکرد که ما نیز به نوبه ی خود کتک خورده ایم و چیز چندان مهمی هم نیست .... اینها همه شاید به همان توسری خور بودن ما بر میگشت.

در مهاجرت از حقوق بشر ، حقوق کودک ، حقوق اقلیت های عقیدتی و جنسی ، حقوق زنان و... باخبر شدم.
در اینجا بود که فهمیدم که " تا زمانی که جرم کسی اثبات نشده است ، او بیگناه است ".
در اینجا بود که فهمیدم " رابطه ی جنسی یگ رابطه ی دو طرفه است و تحمیل آن از سوی یکی به دیگری ، حتی در چهارچوب ازدواج ، تجاوز است " .
در اینجا بود که فهمیدم " کودکان انسان های کوچکی هستند با داشتن تمام حقوق انسانی و چیزی بالاتر آن نیز تنها به این دلیل که نمیتوانند خود از حقوق خود دفاع کنند " . اینجا بود که بیگناهی کودکان در صورت اجرای جرم ، و حق مورد حمایت گرفتن ایشان برایم عمده شد. در اینجا بود که فهمیدم این انسانهای کوچک ، باید به خوبی از طرف بزرگسالان حمایت و پرستاری شوند ، شکستن آنها و تحویل روح در هم شکسته ایشان به جامعه ، جامعه ای بیمار را بازتولید میکند.
در اینجا خیلی از حقوق انسانی برایم مشخص شد و روشن شد.  
من آنقدر در مهاجرت آموختم که بارها به خود میگویم چگونه و با چه حقی خود را در دوران نادانی هایم انقلابی و طرفدار تغییر و تحول اجتماعی میدانستم. من از تغییر و تحول انسان چیزی نمیدانستم . از حقوق انسان چیزی نمیدانستم.از آزادی و برابری چیزی نمیدانستم .
 امروز هزار درصد مطمئن هستم که اگر پیروز شدگان انقلاب ایران هم فکران من بودند ، ارمغانی از آزادی و برابری به همراه نداشتند. این حرف من با مخالفت بسیاری توام است و همیشه توام بوده. ولی این حقیقتی  است که من به آن رسیده ام و به آن ایمان دارم.

طلاق 
فکر طلاق و حرف طلاق اوایل برایم غیر ممکن بود. شنلی که بر دوش خود داشتیم ، شنل زوجی جوان و روشنفکر بود .هر دوی ما در میان دوستان و آشنایان خودمان حلال مشکلات بودیم ، و تصور اینکه ما مشکلاتی به این بزرگی داشته باشیم که قابل حل کردن نباشد برای کسانی که از بیرون زندگی ما را میدیدند قابل تصور نبود. وقتی مسئله طلاق را با همسرم مطرج کردم ، او نیز چون کسانی که در بیرون ایستاده باشند و به زندگی نگاه کنند ، از قبول اینکه مشکلات ما غیر قابل حل هستند سر باز زد . انگار که در این زندگی من تنها بودم و من بودم که به تنهایی متوجه نابسامانی های غیر قابل رفع شده بودم. طلاق من بسیار سخت بود.عدم درک همسرم از مشکلات ما و عدم رضایت او با طلاق ، از پروسه ی طلاق جهنمی ساخت که همه ی ما را سوزاند .  اما مثل یک عمل جراحی ، قطع عضوی از بدن که فاسد و گندیده شده است ، برای جلوگیری از گنداندن تمام بدن ، کاری ضروری بود. 
طلاق برای من امکان زندگی دوباره بود. زتذگی ای که جندان آسان هم نبود . کار کردن و تنها منبع در آمد بودن و تامین زندگی خودم و فرزندم به تنهایی ، مسلما شانسهای پیشرفت های تحصیلی را از من گرفت . در کنار تمام اینها ، تنهایی ، گرفتن تصمیم های بزرگ به تنهایی ، نه ، این زندگی آسان نبود .، اما از من کسی را ساخت که اکنون هستم ،طلاق اعتماد به نفسی را که در طی  سالها زندگی در جهنمی که آن را زندگی مشترک نام گذاشته بودیم از دست رفته بود ، به من باز گرداند.  
 طلاق یکی از مثبت ترین تصمیم های زندگی من بود.

دوستانم
داشتن دوستان خوب در زندگی پناه بزرگی است . در لحظات غم و شادی . در لحظات تنهایی و بی کسی . در زندگی انسانهای مجرد ، دوستان نقش بیسار موثری دارند.
دو شب پیش ، در مهمانی پایان تحصیل فرزند یکی از دوستان نزدیکم شرکت داشتم . دختر نازنین این دوستم که کوله باری کم یا بیش مشابه کوله بار من دارد ، با موفقیت مدرک پزشکی اش را دریافت کرد و به این دلیل جشنی ترتیب داده بودند. غذا و نوشیدنی و رقص ، و خود دخترک که دیگر زن جوانی و فوق العاده زبیایی بود و در لباس ساده و زیبایش میدرخشید.
دوستم در میان رقص  و شادی و پایگوبی ، گریه اش گرفت . من و دیگر دوستان بغلش کردیم و سر بر شانه هایمان گذاشت و گریست . و گفت : من نمیدانم بدون شماها چه میکردم. 
و همین یک کلام تمام قضیه بود. 
من نمیدانم بدون دوستانم چه میکردم

فروغ ، شاملو ، سهراب 
از فروغ یاد گرفتم که چگونه زن باشم ، که از زن بودن شرمنده نباشم  ، که دردی که من همیشه بابت جنسیتم  حس میکردم پشت سر بگذارم .
از سهراب  یاد گرفتم لطافت انسان بودن را ، از او که با کندن برگی از درخت میمیرد و با صدای پای آب زندگی میکند. از سهراب یاد گرفتم که "ساده باشم ، چه در باجه ی یک بانک ، چه در زیر درخت" .
از شاملو یاد گرفتم که به اشتباهاتم معترف باشم. اشتباهاتم را بپذیرم و تصحیح کنم . از شاملو یاد گرفتم که آزاده باشم و به هیچ چیز و هیچ کس اجازه ندهم که مرا با خودم بیگانه کنند.

یوگا 
با یوگا یاد گرفتم که فعالیت جسمی حد اکثر و آرامش را میشود با هم داشت ، یاد گرفتم که به آرامش مجالی بدهم  و آرامش را بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم ،  حق خود بدانم.  

لیست تمام شد و هنوز تمام نشد.

تا وقتی که زنده ای و زندگی میکنی ، تاثیر میگذاری و تاثیر میپذیری ، تغییر میدهی و تغییر میکنی . مرگ روزی میرسد که تاثیر گذار و تاثیر پذیر نباشی . 
و من میخواهم قبل از اینکه بمیرم ، زندگی کنم.

 
      پس نوشت : از معلم ها ، استادها نمینویسم . اینها شغل و وظیفه شان این است که تاثیر بگذارند. اگر چنین نکنند فقط ضعف بزرگی در انجام شغلی که انتخاب کرده اند دارند.  

[ 11:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]



Powered by MT3.35