May 29, 2007

نوشته ی قبلی ام ، جنبش زنان این بچه ی زن بابای چپ ایرانی ، با دو نگاه مختلف از طرف بچه های داخل و بچه های خارج از کشور روبرو شد. دوستان فمینیست من در ایران عمدتا با این نوشته به صورت مثبت برخورد کردند و دوستان فمینیست من در خارج از کشور عمدتا نگاهی منفی به آن داشتند. باید قدری فکر کنم و مسئله را بیشتر کنکاش کنم.

یکی از مسائلی که دوستان خارج از کشور در نقطه نظرهایشان مطرح کردند ، این بود که من بی انصافانه با زنان چپ و تغییرات آنها و انتقاداتی که از خود انجام داده اند روبرو شده ام. باید روی این مسئله فکر کنم  و اگر چنین کرده ام آن را تصحیح کنم.

نوشته ای در مورد فمینیسم بورژوازی و فمینیسم کارگری ، و اینکه اصلا چنین اصطلاجاتی و پسوند هایی به فمینیسم میچسبد یا نه در فکر دارم که باید رویش بیشتر کار کنم تا آماده شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در جهنم مارهایی است که آدم از دست ایشان به اژدها پناه میبرد ،

این چیزی بود که به خودم گفتم وقتی بنیامین را کشف کردم. 
  من از  آرش و ترانه های سبک و بی محتوایش بارها نوشتم  . البته آرش فارسی اش چندان خوب نیست و مخزن لغات فارسی اش زیاد محتوا ندارد ( راستش فکر نمیکنم که مخزن لغات سوئدی یا انگلیسی اش هم چندان چنگی به دل بزنند ، این پسرک اصولا با لغت میانه ی چندان خوبی نداره ، حالا هر زبانی باشه) عمدتا بچه هایی که در خارج از کشور بزرگ شده اند ، در رابطه با زبان مادری دچار این مشکل هستند. اونایی که زبان در حیطه ی استعدادهایشان نمیگنجد ، این مشکل را در رابطه با زبان اصلیشان که زبان کشور میزبان است هم دارند.
وقتی برای اولین بار ترانه های بنیامین را شنیدم ، همین فکر را در مورد او کردم :  که آخ..طفلی ، فارسی بلد نیست.
ولی این پدر آمرزیده در داخل ایران است و فارسی بلد نیست. بابا ایواله ... صد رحمت به آرش و شعرهای صد تا یه غازش .  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حزب کمونیست کارگری  دوباره انشعاب کرد.
نه به خدا ، دیگر نمیخواهم به ایشان بند کنم ، بخصوص که دیگر پشم و پیله اشان هم بدجوری ریخته است.
شعبه ی عراقشان با کلی دستک و دنبک در انتخابات شرکت کرد و حدود 200 تا رای آورد. منظورم 200 هزار تا نیست ها، بازاری حساب نمیکنم  ، 200 تا یه دونه .  
یعنی که همه شان جمع شدند و بابا بزرگ و ماما بزرگ و پسر عمه و دختر خاله را بسیج کردند و شدند حدود 200 نفر .
خوب این دیگه بند کردن نداره . آدم بیشتر دلش میسوزه و میگه : آخ..طفلکی ها ، چه توهمی داشتند .
آخه اسمش حزب هم است ، شعبه ی دو کشور مختلف هم دارد. بی تعارف اگر دری ، تخته ای را بشکند و  من در ایران کاندید شوم ، بی دفتر و دستک و تشکیلات داخلی و خارجی که ادعایش را هم مثل اینا ندارم  ، همین سر انگشتی و رفقای خودم را ـ که زیاد هم نیستند ـ بشمارم ، بیشتر از اینا رای می آوردم. 
نه به جان خودم ، قصد بند کردن ندارم. به آن دوستمان هم که اینجا می آمد و هر از چند وقت برایم مینوشت آی مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ، دیگه نمیخندم و نمیگویم : اگر سیمرغ تویی  من کفش فروشم ..
اما حزب کمویست کارگری دوباره انشعابی در آن صورت گرفت ، خانم ماجدی ، همسر رهبر سابق با همسر جدیدش ـ نمیدانم  این یکی رهبر است یا نه ، ولی شاید هم  انشعاب به دلیل فشار های خانم ماجدی باشد که مایل است همیشه زن رهبر باقی بماند ، و چون آقا در آنجا  رهبر نبوده ، سفره شان را جدا کردند که در خانه ی خودشان رهبر شود و خانم دچار کمپلکس نشود  ـ  و یک نفر و نصفی  دیگر حدا شدند و حزب اتحاد کمونیسم کارگری را تشکیل دادند. 

در اطلاعیه ای که برای من ـ همینو بگو ، آخه چرا برای من میفرستند ؟مشاهده میکنید  که کرم از خود درخته :)) ـ  فرستادند ، نوشتند : تشکیل حزب اتحاد کمونیسم کارگری مبارک باد . 
آنموقع ها که در سازمانی انشعاب میشد همه عزا میگرفتند . این احتمالا شیوه ی این دوستان است برای اینکه  نشان دهند خیلی مدرن هستند. انشعاب ها را جشن میگیرند .
بالای اطلاعیه شان هم نوشتند : کارگران جهان متحد شوید .
شیطونه میگه یه شیشکی برایشون ببندم ، آخه رهبر آمرزیده ها ، خودتون هی متفرق میشوید و میخواهید کارگر متحد کنید ؟ شیطونه میگه ... لا اله الا اله
نه نمیخواهم به ایشان بند کنم ، آنوقت ها که در محل بین پسرهای محل دعوا میشد میشنیدم که یکی به دیگری میگفت : این را نزن ، خدا زدش .
حالا جریان احزاب جگر زلیخای کمونیست کارگری است.  به زدن من احتیاج ندارد ، این سی ـ مرغ ( سی تا که بیشتر نبودند ؟ ها ؟ )  پرکنده را خدا زده است
بدتر از همه هم این که همه شان هم آقا منصور را رهبر خود میدادند  ، هی عکسهای او را در ژست های مختلف کپی رایت میکنند و میزنند طاق سایت هایشان. در یک سایت صاف واستاده و در سایت دیگه یه ور واستاده و در سایت دیگر دستش بالای سرش است و احتمالا اگر همینطور پیش برود و انشعابها روز افزون شوند ، عکسهای خوب خوب ته میکشد و آن آخری ها مجبور میشوند عکسی از رهبر را بگذارند در حالی که دست به ... ایستاده است. پس بشتابید و برای استفاده از عکسهای با کلاس تر زودتر انشعاب کنید که غفلت موجب پشیمانی است.

راستی یادم رفت بگم ، با همان میل و فایل پی دی اف که فرستادند ، یک فرم تقاضای عضویت هم برایم فرستادند.  فرم را که دیدم خیالم راحت شد ، پاک مانده بودم حالا چطور تقاضای عضویت کنم  :)))

ـ تو که گفتی نمیخوای بند کنی ، حالا دیدی حقته اون بنده خدا بیاد و بگه » ای مگس عرصه ی سیمرغ ...
ـ من که بند نکردم ، گزارش دادم . اون عزیزمان را هم  تازه فهمیدم که منظورش چی بود ، از تعداد  سخن میگفت ، فقط سر هم
مینوشت و ما فکر میکردیم منظورش سیمرغ ه ، منظورش سی مرغ بود بابا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این رئیس دانشگاه اصفهان خودش اینطوری غذا میخوره ؟ سوسکا رو جدا میکنه میزاره کنار بشقاب ؟ بعد اونوقت ایشون کجا تشریف بردن که سوسک غذای باکلاسشونه ؟ والا تو آفریقا شنیده ام که سوسک را تفت میدهند و میخورند، برای اینکه منابع پروتئینی شان محدود است ، نه برای اینکه کلاسشون بالا بره. 
پس  دیگه تو دانشگاه های ما ، برای سال بالایی ها ، که کلاس بالاتر محسوب میشوند ، سوسک سرو میکنند ؟ لابد با سس بآنیرس  
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوح جون بازی بازی ، هاله دعوت کرده به بازی ( از بس دعوت نکردنم مردم بابا ، من اینجا هم دچار آتسایدر سیندروم هستم :) تاثیر گذار ها . خوب باید بشینم و فکر کنم که تاثیر گذاران زندگی ام چی و کی بودند.

نوشته ی شراگیم را حتما بخوانید

نوشته ی آسیه را هم قبلا در لینکدانی لینکش را داده بودم ، ولی فکر میکنم خیلی مهم است.
من برای خانم عبادی احترام زیادی قائلم ، این بر کسی پوشیده نیست. با او در تقریبا همه چیز اختلاف عقیده و نظر دارم ولی برای کار و تلاشش احترام قائلم . سالها پیش وقتی خانم عبادی در اینجا بود ، در رابطه با مجازات اعدام از او پرسشی کرده بودیم ، و او گفت که لغو مجازات اعدام یک کراوات کریستین دیور است که شما به یه آدم گرسنه به حای سیر کردن شکمش میدهید. جامعه ی ایرانی وسع نگهداری مجرمین را ندارد.
بعد که نوبل گرفت ، من خیلی خوشحال شدم که این چنین رادیکال تغییر عقیده داده است.
و الان ، که وکیل پرونده ای است که تقاضای اعدام مجرمان را کرده است....
خلاصه نوشته ی آسیه را بخوانید. از اینکه در همان جمهوری اسلامی ، انسانهایی هستند که به این زیبایی از حرمت انسان دفاع میکنند و مجازات اعدام را حتی برا قاتلان روا نمیدارند ، از اینکه این نظرشان را با وجود نزدیکی و رابطه همکاری با اشخاص سانسور . نمیکنند و مطرح میکنند  خیلی خوشحال شدم. خوب انتقاد یعنی این دیگر ،که درون گود باشی و ضعف ها را بگویی ،  چرا این روحیه انتقاد و انتقاد پذیری در ما این همه ضعیف است ؟ با منتقد جوری برخورد میکنیم که انگار پدرمان را کشته است.   

[ 23:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]


Powered by MT3.35