یک شنبه انه ها ،
*چند روز پیش یکی از دوستان نزدیکم ، صحبتی کرد از اینکه میرزا قاسمی درست کرده است. او هم از اهالی شمال است ولی نه از گیلان ، بلکه از مازندران. خلاصه صحبتش شروع شد با اینکه : آره ، پیاز داغ فراوون درست کردم و ... چشمانم سیاهی رفت و دستم را به جایی گرفتم که زمین نیافتم !!! پیاز داغ فراوون ؟ تو میرزا قاسمی ؟ خلاصه بقیه حرفها را دقیقا نشنیدم ، ولی گوشی را که گذاشتم ، همه اش به فکر بودم که این درد را چگونه چاره کنم . آخر پیاز داغ تو میرزا قاسمی ؟ خوب تجاوز فرهنگی که دیگر شاخ و دم ندارد که !!! این عزیز ِ ما همان کاری را کرد که 300 با خشایار شاه کرد دیگر . توی میرزا قاسمی هم آخر پیاز داغ میریزند ؟ اول فکر کردم بر علیه اش یک پتیشن درست کنم و به امضای دوستان برسانم و بعد بگذارم در وبلاگ که هر کسی به این اهانت تاریخی به تمدن دو هزار و خورده ای ساله ی ما خواست اعتراض کند ، بیاید امضا کند. بعد فکر کردم یک بمب گوگلی درست کنم و این میراث تمدن کهن گیلان زمین را نجات دهم و ... خلاصه به این نتیجه رسیدم که یک میرزا قاسمی درست و حسابی درست کنم و به او بدهم تا و درس عبرتی برای این رفیق ما باشد و اینچنین بعد از این با تاریخ و فرهنگ ما سهل الانگاری نکند . جایتان خالی ، میرزا قاسمی خوبی هم شد ، با ماهی شور و خلاصه فرهنگ و تمدن را یک جا نجات دادم ، یکی از دوستان گیلک هم حضور داشت و تائیدیه شفاهی ( هر چی زورش کردم کتبی بنویسد و اسکان کنم و برای شما اینجا بگذارم ، زیر بار نرفت که نرفت !!) داد ( البته این دوست ما از آنجا که رشتی است و انزلی چی نیست ، از ورشنی استفاده میکند که چندان آپ دیت شده نیست ، مثلا گفت که آنها تخم مرغ را جداگانه سرخ میکنند و بعد روز غذا میگذارند که به نظر من از اعتبار چندانی برخوردار نیست ، لازم دیدم بروم و یک بار برایش حسابی فرمات کنم ) خلاصه آبروی اجداد و تمدن و فرهنگ و ...همه را یک جا نجات دادم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مهشیدانه وقتی که نیمی از عمر را طی کرده ای ، و به آنچه طی شده است مینگری ، همیشه از زندگی و آنچه گذشته راضی نیستی . پشیمانی هایی زیادی در زندگی ما وجود دارد ، در زندگی همه ی ما ، چیزهایی که میخواستیم و نکردیم ، کارهایی که کردیم و از انجامشان راضی نیستیم. واقع گرایی ، یعنی دیدن نقش خود در سرنوشت و مسیر آن. در همه ی ما وجود ندارد . پشیمانی از آنچه گذشته ، و ناتوانی در دیدن نقش خودمان در مسیر حرکت ، معمولا از ما موجوداتی میسازد که با انگشت اتهامی به سمت دیگران ، به سمت پدر ، مادر ، برادر ، شوهر ، دوست و... جدای از آنچه سرنوشت همگانی سرزمین ما ـ که نقش فردی بسیار کمرنگی در تعیین یا تاثیر گذاری بر آن داریم ـ به ما تحمیل کرده ، است ما چیزی را پشت سر گذاشته ایم که زندگی ماست ، زندگی ای که خود در ساختن آن سهیم و شریک بوده ایم .و در چگونگی آن نقش اصلی را داشته ایم. ، اگر نیمی از زندگی را طی کردیم و هنوز قادر به یافتن و شناختن نقش خود در این مسیر نیستیم ، با واقعیت فرسنگها فاصله داریم . با بلند کردن انگشت اتهام به سمت دیگران و برجسته کردن نقش آنها در ناکامی های زندگی ، و کمرنگ نشان دادن نقش خود ، جایگاه خود را از یک پویای زندگی به انسانی پاسیو و مفعول تغییر میدهیم . اگر زنده ایم ، اگر زندگی میکنیم ، در سرنوشت خود نقش اول را بازی کرده ایم. برای تغییر هیچوقت دیر نیست ، ولی تنها روزی قادر به تغییر هستیم که بتوانیم سهم خود را در آنچه گذشته بشناسیم و مسئولیت آنچه کرده ایم یا نکرده ایم را بپذیریم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ PC= Political Correct در نوشته ی قبلی ام اشاره ای داشتم به دو دوست از دوستان نزدیکم که با هم همراه شدند. قسمتی از نوشته ی من این بود : " حساب کنید که این دو دوست خوب تو از دو جنس مختلف باشد ، و روزی همدیگر را پبدا کنند و با هم یار شوند . "
و شخصی که انگار خیلی زیاد از من نا امید شده است ( و حقیقتا از این بابت ناراحتی ندارم ) برایم متنی به زبان فینگیلیش به مزمون زیر در کامنت ها گذاشته است : من از تو خیلی تعجب کردم ، شاید هم به اشتباه نمیشه این دو تا دوست تو از یک جنسی باشند و همدیگر را پیدا کنند و یار هم باشند و ...؟ راستی چرا این فکر را نکردی ؟ دوست ِ من ، باید دقت کنیم که حرفهای ما چقدر با واقعیتمان خوانایی دارد ، اینجور جاها میزنه بیرون ، بهتر نیست الکی شعار ندهیم !!! خوب ، من چه میگویم و چه میشنوم ؟ من از دو دوست که با همدیگر همراه شده اند حرف میزنم ، و این دوست نا امیدمان این را که من نوشته ام که اینها از دو جنس مختلف هستند ، مخالف با تمام حرفهای تا کنون من دانسته است ، دم خروس را جسته و یافته و آن را بر فراز قله ی دماوند برده است که آی ملت این که اینهمه از حقوق بشر میگوید ، همه اش شعار است . چرا ؟ چون در وبلاگش راجع به دو دوستش نوشته که از دو جنس . مختلف هستند و همدیگر را یافته اند و تازه از این بابت خوشحال هم هست . حالا من باید چه کنم ؟ بیایم و از خودم دفاع کنم که به مولا اگر این دو همجنس هم بودند به همین اندازه خوشحال میشدم ؟ یا اینکه معذرت خواهی کنم از اینکه نوشتم این دو از دو جنس مختلف هستند و همدیگر را یافتند ؟ تکلیف ِ من چیست که بتوانم این نا امید را امیدوار کنم ؟ من سالها قبل گفتم و نوشتم که من سیاست کار خوبی نیستم. به همین دلیل هم ابدا پلیتیکال کورکت برخورد نمیکنم. برخورد پلیتیکال کورکت تو را از خودت دور میکند ، و من اینگونه زندگی نمیکنم . حمایت من از همجنسگرایی بر عکس تفکر دوست نا امید ما ، یک برخورد پلیتیکال کورکت از طرف من نیست. من از حق انسانها برای اینکه خودشان باشند دفاع میکنم. از حق انسانها برای اینکه مجبور نباشند آنچه که به آنها از طرف فرهنک و آداب و سنن تحمیل شده است در زندگی روزانه و شخصی و یا حتی سیاسی و اجتماعی خود رعایت کنند. من این حق را برای خودم هم قائلم. شادی من از همراهی دو تن از دوستان نزدیکم ، هیچ ربطی به برخورد پلیتیک ندارد. از اینکه دو انسان که مهربان هستند و انسانها را دوست دارند و از درد انسانها زجر میکشند و شادی انسانها را آرزو میکنند ، با یکدیگر همراه شدند تا ادامه ی زندگی شان را این خوشی ها و حتی ناخوشی ها را با هم سپری کنند ، تا شب را یک تنه طی نکنند. این برای من شادی آور است. این دو انسان از یک جنس انسانی ولی از دو جنس ژنتیک متفاوت هستند. من در اینجا راستش را بگویم ، نه یک زن و مرد ، بلکه دو انسان را میبنم که با هم همراهند. این دو به خاطر خصوصیات شخصی شان نمیتوانستند و قادر نبودند چیزی جز یک زن و مرد باشند ، نمیتوانستند دو زن و یا دو مرد باشند ، ولی این دوگانگی ایشان از بابت ژنتیک ، از یگانگی انسانی ایشان کم نمیکند.
بی توجه به آنچه دوست نا امید ما نوشت ، بی توجه به اینکه دم خروس را یافت یا دم روباه یا کلاغ یا زاغ ، برای این دو همچنان آرزوی شادی میکنم ، و امیدوارم تا زمانی که خودشان راه را هموار دیدند ، با هم همراه بمانند و شادی ِ همراهی خود را همچنان بی دریغ نثار ما نزدیکانشان کنند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این ویدئوی ابراهیم نبوی را اگر میل داشتید ببینید :))
|