May 9, 2007

من فرمات میکنم ، پس من هم هستم !!!

این چند وقته برای کامپیوترم خیلی کمک گرفتم. کامپیوتر ِ من مارک   دل  است و ساپرتشان تا ساعت پنج بعد از ظهر بیشتر کار نمیکندخلاصه یک روز زودتر آمدم خانه که بتوانم به ایشان زنگ بزنم و قال قضیه را بکنم. ساعت 4.5 رسیدم ، زنگ زدم و تا در صف ماندم و توانستم با کسی صحبت کنم شد بیست دقیقه به پنج ، گفت که اپراتیو سیستم را بگذار توی کامپیوتر و همچی بکن و همچو بکن و ... خب دیگه من باید برم ، موفق باشی ، جیغ بنفشی کشیدم و گفتم : چی ؟ منو تنها نگذار ، باور کن تا حالا تو زندگی ام اینو به هیچ مردی نگفتم . اما من نمیدانم بدون تو چه کنم. خندید و گفت ساعت کار من تمام است ، اما نترس ، همینطور طبق دستور ها عمل کن و درست میشود . و قطع کرد و رفت . طبق دستور ها عمل کردم و درست نشد.

دوستی دارم که یکی از مهربان ترین زنان دنیاست ، تلفن کرده بود که ببیند بالاخره به کجا رسیدم و گفتم که ایراد دارد و هنوز فارسی نویس ندارم و اینها ، سر کار بود و گفت که آخر شب که رسید ، می آید خانه ی من و کلید خانه را از من میگیرد ، و فردا یش که تعطیل است می آید و مینشیند و به ساپرت زنگ میزند و خلاصه درستش میکند .  

شب که آمد خانه ، خستگی از چهره اش پیدا بود ، کلید را به او دادم و گفتم که همه چیز را دم دست میگذارم و همه ی کد ها را هم مینویسم و ... و گفت که فردایش ساعت حدود 11 می آید.

وقتی دوستم رفت ، در را بستم و داشتم به اتاق خوابم که کامپیوتر در آن است برمیگشتم که از جلوی آیینه ی راهرو گذشتم و نگاهی به خودم کردم و گفتم : تو چی ات از او کمتر است که نتوانی خودت درستش کنی و او باید روز تعطیلش را بگذارد و بیاید کار ِ تو را انجام دهد ؟
خودم در آینه پوزخندی زد و نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و گفت : برای شروع میشود یک مدرک مهندسی کامپیوتر را نام  برد که تو نداری و او دارد .
با دلخوری به خودم نگاه کردم  و گفتم که اینها فقط جزئیات است که چندان مهم هم نیست ، مسئله مهم این است که تو باید از پس کار خودت بر بیایی .
خلاصه رفتم نشستم پای کامپیوتر و با دقت بیشتری شروع به فرمات کردن کامپیوتر کردم ، طول کشید اما بالاخره انجام شد ، چند تا عیب هم دارد که احتمالا از پسشان بر می آیم و درستش میکنم .
خلاصه اینقدر از فرمات کردن خوشم آمد و به نظرم راحت آمد که تصمیم گرفتم روزی چند بار کامپیوتر را فرمات کنم . 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من دوستان زیادی ندارم ، اما دوستان خوبی دارم ، دوستانی که همیشه و همه جا با هم هم عقیده هم نیستیم ، اما میتوانم رویشان حساب کنم و میدانم که اگر مشکلی برایم پیش بیاید هستند و قابل اعتماد . از این دوستان در تمام زندگی یکی دو تا که داشته باشی باید کلاهت را بالا بیاندازی و به خودت بگویی که آدم خوشبختی هستی . و من از این نوع دوستان چند تا  دارم .

حالا حسابش را بکنید که یکی از این دوستان از جنس همان دوست بالایی باشد ، کسی که روز تعطیلش را برای اینکه مشکل تو را حل کند حاضر است فدا کند ، و تازه خودت  هم نباشی که جلویش یک چایی بگذاری .
و حساب کنید که دوستی دیگر از همین جنس دارید ، به همین مهربانی ، که بدانی همیشه میتوانی رویش حساب کنی ، بارها تو را از دردسر های مختلف نجات داده باشد و به دادت رسیده باشد.
و حساب کنید که این دو دوست خوب تو از دو جنس مختلف باشد ، و روزی همدیگر را پبدا کنند و با هم یار شوند . مهربانی شان را نثار یکدیگر کنند و  شادی هایشان را با هم شریک شوند و  آرامش را با هم جستجو کنند. و تو این شانس را داشته باشی که در کنارشان باشی و از شادی شان لذت ببری .  
مگر خوشبختی چیز ِ دیگری است ؟


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز یکی از همکارانم که مرد خوب و مهربانی است و علاقه زیادی هم به من دارد ( دلیلش را از من نپرسید ) در بحثی سر کافی رست گفت خطاب به یکی دیگر از همکارانم ، انگار که من نباشم گفت : مهشید چندان خوشحال نیست ، دلیلش این است که زیاد میخواند و زیاد فکر میکند. با خنده گفتم آهای ، من در این اتاقم ، همچی حرف نزن که انگار نیستم ، گفت : مگه دروغ میگم ؟ گفتم والا
حرف مادر بزرگم را میزنی که هر وقت کتاب در دستم میدید میگفت که اینا را نخوان ، بدبختت میکند . 

گفت : دیدی ؟ من هم همینرا گفتم دیگر ، 
گفتم : اما من آدمهای زیادی را میشناسم  که نه فکر میکنند و نه میخوانند ، ولی آنچنان هم خوشبخت نیستند.
گفت : مثلا کی ؟  
با خنده گفتم : یک نگاهی به خودت بکن .
حندید و گفت : اما جدی مهشید ، تو خوشبختی ؟
گفتم : نمیدانم ، لحظاتی هستند که احساس خوشبختی میکنم ، زندگی و اوضاع زمانه مرا خیلی تحت تاثیر و تحت فشار میگذارد . اما روی هم رفته از زندگی ام ناراضی نیستم. در جواب سوال تو باید بگویم که همیشه خوشبخت نیستم ، چون جدای از این جامعه نیستم ، اما بدبخت نیستم .
در این موقع اتاق کافی رست خالی شده بود ، همکارم نگاهی به من کرد و گفت : میبینی ؟ تو زیاد میخوانی ، و زیاد فکر میکنی . اگر این سوال را از همسرم پرسیده بودم جوابش نسبت به این که آن روز چه هدیه ای برایش گرفته باشم تغییر میکند.
و در حالی که سرش را تکان میداد به سمت درب راه افتاد و زیر لبی گفت : خیلی فکر میکنی ...خوب نیست.

[ 20:04 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]


Powered by MT3.35