May 1, 2007

نوبت عاشقی و روز کارگر و بیانیه بر علیه حکم های فمینیست ها در ایران و بقیه ماجرا... 

حرف عاشقی و عشقهای نوجوانی شد ، یکی از دوستان گفت : آن روزها که مدرسه میرفتیم ، روی کاغذهای کوچک چندین  شماره  تلفن مینوشتیم و میبردیم دم مدرسه دخترانه  و چند دختر را نشان میکردیم و شماره ها را به آنها میدادیم. هر کدامشان که زنگ میزد ، عاشق همان میشدیم .

من از دوست پسری که قبل از ازدواج داشتم گفتم ، از اینکه او با دادن اطلاعاتی که از خانواده و شغل پدرم داشت ، سعی کرد ازدواج احمقانه ی مرا که در اصل از نوعی ازدواج بود در آن زمان مد شده بود ، یعنی ازدواج سازمانی ، جلو بگیرد ( این مسئله را همین دو سال پیش فهمیدم که اطلاعاتی که داده شده بود از طرف او بود ) . دوستم پرسید پس تو دوست پسر داشتی دیگه . گفتم نه به معنی دوست پسر الان . ما آن زمان حتی دست همدیگر را هم نمیگرفتیم . من هرگز مطمئن نبودم او مرا دوست دارد و او نیز از بابت  من احتمالا چندان مطمئن نبود.  

امروز که به نسل جوان نگاه میکنم ، چه در اروپا و چه در ایران . میبینم که با اگاهی بیشتری از عشق ، رابطه جنسی و عاطفه های انسانی حرکت میکنند.  این مسئله  البته نه به عنوان افسوس روزگار از دست رفته بیان میشود. نه . این مسیری تکاملی است که    نسل ها میپیمایند. عمده ی نسل گذشته ی ما از همان رابطه ی عاطفی ای که ما  داشتم هم محروم بود . تابوی سکس که در نسل ما  گریبانمان را گرفته بود ، گریبانگیر نسل امروز نیست. این نسل نیز احتمالا تابو های دیگری دارد که نسلهای بعدی آن را پشت سر بگذارند. نسلها ناگزیر به حرکت و تکامل هستند.

نوشته ها و دغدغه های  نسل جوان ، نمایشگر همین حرکت و تکامل هستند. نوشته هایی که نظم جدیدی به جای سنت  جانشین   میکند. این نوشته ی پانته آ ، سارا انار نیست ، از همین گونه است. ( سعی کردم لینک مستقیم آن را پیدا کنم ولی نشد. اگر دیرتر از امروز 11 اردیبهشت میخوانید ، نوشته به تاریخ 10 اردیبهشت را دارد ) سارا خود میگوید که نوشته اش نه فمینیستی است و نه فلسفی و چند نه دیگر. اما نوشته ی سارا همه ی اینها هست. نوشته ای دقیقا فمینیستی که ساختار انسانی دارد و ترجیح میدهد که به عنوان انسان مورد خطاب گیرد ، نه میوه ای در دسترس مشتری.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز کارگر است. باید این روز را تبریک گفت . نمیدانم چرا باید تبریکش بگوییم وقتی که در هند و تایلند و پاکستان و ایران و.... کارگر مجبور است سکه های زندگی خود را خرج کند تا شکم خود و خانواده اش را نیم سیر گرداند ، تا بتواند روزی دیگر سر ساعت در کارخانه حاضر شود و روزگارش را سپری کند.
نمیدانم چرا باید تبریک گفت وقتی که حتی احزابی که اسم کارگر بر خود دارند ، غم کارگر بر جان ندارند و درد کارگر نمیشناسند.
نمیدانم چرا باید تبریک گفت ، ولی تبریک میگویم . با ذکر خاطره ای از یک دوست که سالها در هند به سر میبرد.

دوستم میگفت : روز کارگر که میشد ، اعلامیه چاپ میکردیم و میرفتیم به در و دیوار ها میچسباندیم. هندی ها جمع میشدند و میپرسیدند : صاحب ، این مال کدام فیلم است ؟ فیلمش خوب است ؟
و ما میگفتیم : فیلمش خیلی خوب است. کلی دعوا دارد و کلی رقص.
چون اگر چنین نمیگفتیم ، چند ساعت دیگر که بر میگشتیم ، دیگر اعلامیه ها بر دیوار نبودند . هندی ها از فیلمهایی که دعوا و رقص نداشت خوششان نمی آمد.

دوستم از هند زیاد میگوید. از عشق سینما در هند. از کارگران هندی که بیشتر حقوق روزانه ی خود را خرج میکنند تا به سینما بروند و فیلمی ببینند و با آن بگریند و با آن بخندند و به کمک فیلم ، احساسی را تجربه کنند که در زندگی پر درد روزانه ی خود از آن محرومند. عشق ، غم ، شادی ، خشم ، نفرت ، رمانس ، و شیفتگی ، به زبان ساده تر ، تمام حس  زنده بودن.

  میروم تظاهرات روز کارگر در استکهلم ، نمیدانم ، شاید اگر عکس بدردبخوری گرفتم با شما به اشتراک بگذارم. شاید

پس نوشت : رفتم تظاهرات روز کارگر ، عکس دندان گیری نگرفتم. عکسها همه شبیه عکسهای سال پیش و پیشتر بود ، ولی یک چیزی به نظرم رسید و ازش عکس گرفتم :
 

آمدم برای این عکس یک نام بگذارم . تنها نشانه های حیات حزب توده همین سالی یک بار در اول ماه مه در باغ شاه استکهلم در زیر این چادر شیک دیده میشود. به هرحال این آخرین دم های حیات مرده ای که زمانی زنده بود ، باید جایی ثبت میشد.
یکی از بچه ها گفت که اسمش را بگذار انجمن بازنشستگان . دیگری اشاره به فروش ساندویج و .. توسط این احزاب میکرد و میگفت بنویس ساندویچ دمبلان مارکس به فروش میرسد ( البته آن سوی تر هم حزب کمونیست کارگری ساندویچ دمبلان " مارکس جوان " را به فروش میرساند ) ، یک پیشنهاد من برای اسم این عکس این است : آنها که زمانی جزو زندگان بودند.
شما چه میگویید ؟.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی ، این بیانیه را دیده اید ؟ اگر مایل بودید امضایش کنید. باور کنید یک هفته است که توی سر و کله ی هم میزنیم و هزار تا میل رد و بدل کردیم تا همین چهار خط را بنویسیم
خاموشی جایز نیست

یک بیانیه  هم از کانون نویسندگان در رابطه با بگیر بگیر های اخیر دیدم که هر قدر دنبالش میگردم نمیتوانم الان پیدایش کنم. نوشته بودند که دست از سر مردم بردارید و مردم را راحت بگذارید . نمیدانم آنها چند وقت توی سر و کله ی هم زدند تا این بیانیه  را بنویسند. ولی بیانیه  ی خوبی بود.  

آها ، اینا را نباید میگفتم . که یک هفته است داریم میزنیم تو سر و کله ی همدیگر و خونین و مالین این اطلاعیه را تحویل ملت دادیم .
این حرفها گفتن ندارد که ، مهم این است که ملت ببینند و فکر کنند که ما به خوبی و خوشی دور هم جمع شدیم و کار کردیم. به قول مادر بزرگم : کچلی زیر مو است ، اصل کار بر و رو است.  

خوب ، حالا عیب ندارد ، ما گفتیم ،  شما نشنیده بگیرید . 


البته حقا و انصافا زد و خورد ها از دفعات قبل کمتر بود. تلفات چندانی هم نداد ، کسی هم قهر نکرد ، بجز آنها که قهر کرده به جمع آمدند و هر چند وقت هم یک میلی میزدند که یعنی من قهرم ها ، چند نمونه ی مشخص بود که معمولا همینطور برخورد میکنند ، و غیر از این ها تقریبا به خیر و خوشی گذشت. دنیا را چه دیدی ؟  شاید ما هم با پیش رفت زمان بهتر میشویم

 و باز جای شکرش باقی است. یک حرکت تازه ، یک صدای تازه . ببینیم تا کجا میکشد و به کجا میکشد.  

این هم یک هدیه از من به شما ، به بهانه ی روز کارگر ، یا این همکاری گروهی جدید ، یا هر بهانه ای که مایلید
رقص زیبای شاهرخ مشکین قلم است ، همراهی در رقص دارد که هیچ کجای ویئدئو نامی از آن برده نشده است و رقص این دختر هم زیباست. کاش نامش هم بود.

اگر در اینجا نتوانستید خوب ببینید ، به این آدرس به خود یو توب مراجعه کنید

[ 8:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]


Powered by MT3.35