May 31, 2007

جند ماه پیش بود که تقاضای ملاقات از وزارت امور خارجه ی سوئد را کردیم. هی جواب را انداختند به تعویق و ما هم نفهمیدیم چرا ، تا خبر آمدن متکی را شنیدیم و دانستیم که مسئله از چه قرار است.
تا اینکه خبر شدیم که برای دیروز برایمان وقت دادند.
من و شعله ایرانی و کریستینا هولتمن ( ژورنالیست فمینیست سوئدی ) و یکی دیگر از زنان فعال فمینیست ایرانی ـ که نخواست اسمش مطرح شود ـ  در استکهلم  قرار شد برویم ملاقات یکی از نمایندگان کمیته ی ایران در وزارت امور خارجه که ملاقات با ما را پذیرفته بود.قرار بر این بود که برویم و در مورد مشکلات اخیری که به  جنبش زنان در ایران تحمیل کردند صحبت کنیم . در مورد حکم ها ، در مورد زندان ها و اینکه چه کار میتوانیم برای بچه ها بکنیم .  
یک ساعت قبل از ملاقات با بچه ها در یک کافه قرار گذاشتیم ، نوشته هایی را که از سایت های بچه ها ، سایت تغییر برای برابری و میدان و چند سایت دیگر به زبان انگلیسی گیر آوردیم و چاپ کرده بودیم کنار ِ هم گذاشتیم و رفتیم. 
آنها دو نفر بودند. هر کدام خود را معرفی کردیم و او هم خودش را معرفی کرد. پسر جوان دیگری که در جلسه حضور داشت گفت که من فقط کار آموز هستم  ، اسمم را نمیگویم چون آدم مهمی نیستم. کارت و مارت هم ندارم :)

گفتیم که بابت سیاست دولت جدید سوئد در مورد ایران و مسائل ایران نگران هستیم ، اینکه هیچ موضع گیری خاصی در رابطه با اعمال اخیر رژیم از طرف ایشان نشده است .و اشاره ای هم به سفر متکی کردیم.

او  گفت : میدانید که متکی خودش خودش را دعوت کرد ، ما دعوتش نکردیم.  نامه ای دریافت کردیم که طبق آن موقعیت را مناسب دیدند که ملاقات آنا لیند را پس بدهند ، و اینطور شد که ما هم نتوانستیم بگوییم نه :))

چهل دقیقه وقت به ما داده بودند ، ولی جلسه ی ما یک ساعت و نیم به طول انجامید . رابط ما علاقه و حساسیت زیادی نسبت به مسائلی که برایش مطرح کردیم نشان داد. سعی کردیم وضعیت بجه ها را برایش توضیح دهیم ، حکم ها ، بازداشت ها را ، نرخ های آزادی های موقت ها...
او و کار آموزش با دقت اسامی را یاد داشت میکردند ، اسم دوستانمان را به زحمت تکرار میکردند و سوال میکردند که نقش آنان در جنبش زنان چیست ؟
ـ دو گروه هستند ؟ چرا ؟
ـ بیشتر از دو گروه ، چندین گروه ، مگر چه میشود ؟ مگر در سوئد فقط یک گروه فمینیست داریم که برای برابر حقوقی تلاش میکند ؟

یاد داشت بر میداشتند ، چشمان پسر جوان کار آموز چندین بار از اشک برق زد ، احساس میکردیم که درد ما را میفهمند .

ـ یک روز صبح بلند میشوی و میبینی که پیامی در تلفنت داری ، یا یک میل ، و دوستی از ایران میگوید که : احضار شده ام ، حالا چه کنم ؟ و احساس بیچارگی خفه ات میکند .
ـ جمهوری اسلامی با بقیه دیکتاتوری هایی که تا کنون شناخته اید فرق اساسی دارد . دیکتاتوری این دولت در حد مسائل اجتماعی و سیاسی نیست. اینها خودشان را به داخل زندگی تو می اندازند ، در اتاق خوابت می آیند ، در لباسهای زیرت خانه میکنند و هر روز و هر روز به تو یاد آور میشوند که نفس هایت با اجازه ایشان درون و بیرون میروند.
ـ دارند هزینه را بالا میبرند ، همه ی این کارها برای این است که  فعالان نتوانند و نخواهند هزینه را بپردازند و جنبش زنان مثل جنبش های دیگر به خاموشی کشیده شود. 
ـ امید مردم ما به حمایت کشورهای دمکراتیک است ، اینکه بدانند صدایشان شنیده میشود.
ـ جنبش زنان...
ـ جنبش دانشجویان...
ـ جنبش های کارگری ... 
ـ دستگیری های روزانه زنان و دختران به خاطر پوشش
و گفتیم و گفتیم و گفتیم ، و گفت و گفت و گفت ...
قرار هایی گذاشتیم و از بابت مهربانی و علاقمندی شان از ایشان تشکر کردیم . 

جوان کار آموز گفت که ما را تا دم در راهنمایی میکند ، و چه خوب ، وگرنه در راهروهای تودرتوی وزارتخانه گم و گور میشدیم. 
در بیرون با بچه ها صحبتی کوتاه کردیم ، تقسیم کار کردیم که قرار های گذاشته شده را چگونه سامان دهیم. همه از ملاقات و از برخورد مسئولانه ی او راضی بودند.

در راه بازگشت ، کمی کمتر خودم را بیچاره حس میکردم ، حداقل برای مدت کوتاهی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این را ننوشتم که خسته نباشید و تعریف و آفرین بشنوم.باور کنید برای این ننوشتم ، و لطفا هم چنین چیزهایی ننویسید . 
خسته نیستیم ، کاری نکردیم که خسته باشیم ، بجز آنچه از دستمان بر می آمد.
این را فقط نوشتم که بچه ها، دوستان ما در ایران بدانند که تمام سعی خود را میکنیم تا تنها نمانند
قرار گذاشتیم که مطلب را بسیار سربسته بنویسم ، به بعضی از صحبت ها اشاره ای داشته باشم و از قرار و مدار ها چیزی ننویسم .  
فقط مسئله این است که بگوییم که تنها نیستید عزیزان. همین ... 

  
 

[ 21:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

May 29, 2007

نوشته ی قبلی ام ، جنبش زنان این بچه ی زن بابای چپ ایرانی ، با دو نگاه مختلف از طرف بچه های داخل و بچه های خارج از کشور روبرو شد. دوستان فمینیست من در ایران عمدتا با این نوشته به صورت مثبت برخورد کردند و دوستان فمینیست من در خارج از کشور عمدتا نگاهی منفی به آن داشتند. باید قدری فکر کنم و مسئله را بیشتر کنکاش کنم.

یکی از مسائلی که دوستان خارج از کشور در نقطه نظرهایشان مطرح کردند ، این بود که من بی انصافانه با زنان چپ و تغییرات آنها و انتقاداتی که از خود انجام داده اند روبرو شده ام. باید روی این مسئله فکر کنم  و اگر چنین کرده ام آن را تصحیح کنم.

نوشته ای در مورد فمینیسم بورژوازی و فمینیسم کارگری ، و اینکه اصلا چنین اصطلاجاتی و پسوند هایی به فمینیسم میچسبد یا نه در فکر دارم که باید رویش بیشتر کار کنم تا آماده شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در جهنم مارهایی است که آدم از دست ایشان به اژدها پناه میبرد ،

این چیزی بود که به خودم گفتم وقتی بنیامین را کشف کردم. 
  من از  آرش و ترانه های سبک و بی محتوایش بارها نوشتم  . البته آرش فارسی اش چندان خوب نیست و مخزن لغات فارسی اش زیاد محتوا ندارد ( راستش فکر نمیکنم که مخزن لغات سوئدی یا انگلیسی اش هم چندان چنگی به دل بزنند ، این پسرک اصولا با لغت میانه ی چندان خوبی نداره ، حالا هر زبانی باشه) عمدتا بچه هایی که در خارج از کشور بزرگ شده اند ، در رابطه با زبان مادری دچار این مشکل هستند. اونایی که زبان در حیطه ی استعدادهایشان نمیگنجد ، این مشکل را در رابطه با زبان اصلیشان که زبان کشور میزبان است هم دارند.
وقتی برای اولین بار ترانه های بنیامین را شنیدم ، همین فکر را در مورد او کردم :  که آخ..طفلی ، فارسی بلد نیست.
ولی این پدر آمرزیده در داخل ایران است و فارسی بلد نیست. بابا ایواله ... صد رحمت به آرش و شعرهای صد تا یه غازش .  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حزب کمونیست کارگری  دوباره انشعاب کرد.
نه به خدا ، دیگر نمیخواهم به ایشان بند کنم ، بخصوص که دیگر پشم و پیله اشان هم بدجوری ریخته است.
شعبه ی عراقشان با کلی دستک و دنبک در انتخابات شرکت کرد و حدود 200 تا رای آورد. منظورم 200 هزار تا نیست ها، بازاری حساب نمیکنم  ، 200 تا یه دونه .  
یعنی که همه شان جمع شدند و بابا بزرگ و ماما بزرگ و پسر عمه و دختر خاله را بسیج کردند و شدند حدود 200 نفر .
خوب این دیگه بند کردن نداره . آدم بیشتر دلش میسوزه و میگه : آخ..طفلکی ها ، چه توهمی داشتند .
آخه اسمش حزب هم است ، شعبه ی دو کشور مختلف هم دارد. بی تعارف اگر دری ، تخته ای را بشکند و  من در ایران کاندید شوم ، بی دفتر و دستک و تشکیلات داخلی و خارجی که ادعایش را هم مثل اینا ندارم  ، همین سر انگشتی و رفقای خودم را ـ که زیاد هم نیستند ـ بشمارم ، بیشتر از اینا رای می آوردم. 
نه به جان خودم ، قصد بند کردن ندارم. به آن دوستمان هم که اینجا می آمد و هر از چند وقت برایم مینوشت آی مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ، دیگه نمیخندم و نمیگویم : اگر سیمرغ تویی  من کفش فروشم ..
اما حزب کمویست کارگری دوباره انشعابی در آن صورت گرفت ، خانم ماجدی ، همسر رهبر سابق با همسر جدیدش ـ نمیدانم  این یکی رهبر است یا نه ، ولی شاید هم  انشعاب به دلیل فشار های خانم ماجدی باشد که مایل است همیشه زن رهبر باقی بماند ، و چون آقا در آنجا  رهبر نبوده ، سفره شان را جدا کردند که در خانه ی خودشان رهبر شود و خانم دچار کمپلکس نشود  ـ  و یک نفر و نصفی  دیگر حدا شدند و حزب اتحاد کمونیسم کارگری را تشکیل دادند. 

در اطلاعیه ای که برای من ـ همینو بگو ، آخه چرا برای من میفرستند ؟مشاهده میکنید  که کرم از خود درخته :)) ـ  فرستادند ، نوشتند : تشکیل حزب اتحاد کمونیسم کارگری مبارک باد . 
آنموقع ها که در سازمانی انشعاب میشد همه عزا میگرفتند . این احتمالا شیوه ی این دوستان است برای اینکه  نشان دهند خیلی مدرن هستند. انشعاب ها را جشن میگیرند .
بالای اطلاعیه شان هم نوشتند : کارگران جهان متحد شوید .
شیطونه میگه یه شیشکی برایشون ببندم ، آخه رهبر آمرزیده ها ، خودتون هی متفرق میشوید و میخواهید کارگر متحد کنید ؟ شیطونه میگه ... لا اله الا اله
نه نمیخواهم به ایشان بند کنم ، آنوقت ها که در محل بین پسرهای محل دعوا میشد میشنیدم که یکی به دیگری میگفت : این را نزن ، خدا زدش .
حالا جریان احزاب جگر زلیخای کمونیست کارگری است.  به زدن من احتیاج ندارد ، این سی ـ مرغ ( سی تا که بیشتر نبودند ؟ ها ؟ )  پرکنده را خدا زده است
بدتر از همه هم این که همه شان هم آقا منصور را رهبر خود میدادند  ، هی عکسهای او را در ژست های مختلف کپی رایت میکنند و میزنند طاق سایت هایشان. در یک سایت صاف واستاده و در سایت دیگه یه ور واستاده و در سایت دیگر دستش بالای سرش است و احتمالا اگر همینطور پیش برود و انشعابها روز افزون شوند ، عکسهای خوب خوب ته میکشد و آن آخری ها مجبور میشوند عکسی از رهبر را بگذارند در حالی که دست به ... ایستاده است. پس بشتابید و برای استفاده از عکسهای با کلاس تر زودتر انشعاب کنید که غفلت موجب پشیمانی است.

راستی یادم رفت بگم ، با همان میل و فایل پی دی اف که فرستادند ، یک فرم تقاضای عضویت هم برایم فرستادند.  فرم را که دیدم خیالم راحت شد ، پاک مانده بودم حالا چطور تقاضای عضویت کنم  :)))

ـ تو که گفتی نمیخوای بند کنی ، حالا دیدی حقته اون بنده خدا بیاد و بگه » ای مگس عرصه ی سیمرغ ...
ـ من که بند نکردم ، گزارش دادم . اون عزیزمان را هم  تازه فهمیدم که منظورش چی بود ، از تعداد  سخن میگفت ، فقط سر هم
مینوشت و ما فکر میکردیم منظورش سیمرغ ه ، منظورش سی مرغ بود بابا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این رئیس دانشگاه اصفهان خودش اینطوری غذا میخوره ؟ سوسکا رو جدا میکنه میزاره کنار بشقاب ؟ بعد اونوقت ایشون کجا تشریف بردن که سوسک غذای باکلاسشونه ؟ والا تو آفریقا شنیده ام که سوسک را تفت میدهند و میخورند، برای اینکه منابع پروتئینی شان محدود است ، نه برای اینکه کلاسشون بالا بره. 
پس  دیگه تو دانشگاه های ما ، برای سال بالایی ها ، که کلاس بالاتر محسوب میشوند ، سوسک سرو میکنند ؟ لابد با سس بآنیرس  
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوح جون بازی بازی ، هاله دعوت کرده به بازی ( از بس دعوت نکردنم مردم بابا ، من اینجا هم دچار آتسایدر سیندروم هستم :) تاثیر گذار ها . خوب باید بشینم و فکر کنم که تاثیر گذاران زندگی ام چی و کی بودند.

نوشته ی شراگیم را حتما بخوانید

نوشته ی آسیه را هم قبلا در لینکدانی لینکش را داده بودم ، ولی فکر میکنم خیلی مهم است.
من برای خانم عبادی احترام زیادی قائلم ، این بر کسی پوشیده نیست. با او در تقریبا همه چیز اختلاف عقیده و نظر دارم ولی برای کار و تلاشش احترام قائلم . سالها پیش وقتی خانم عبادی در اینجا بود ، در رابطه با مجازات اعدام از او پرسشی کرده بودیم ، و او گفت که لغو مجازات اعدام یک کراوات کریستین دیور است که شما به یه آدم گرسنه به حای سیر کردن شکمش میدهید. جامعه ی ایرانی وسع نگهداری مجرمین را ندارد.
بعد که نوبل گرفت ، من خیلی خوشحال شدم که این چنین رادیکال تغییر عقیده داده است.
و الان ، که وکیل پرونده ای است که تقاضای اعدام مجرمان را کرده است....
خلاصه نوشته ی آسیه را بخوانید. از اینکه در همان جمهوری اسلامی ، انسانهایی هستند که به این زیبایی از حرمت انسان دفاع میکنند و مجازات اعدام را حتی برا قاتلان روا نمیدارند ، از اینکه این نظرشان را با وجود نزدیکی و رابطه همکاری با اشخاص سانسور . نمیکنند و مطرح میکنند  خیلی خوشحال شدم. خوب انتقاد یعنی این دیگر ،که درون گود باشی و ضعف ها را بگویی ،  چرا این روحیه انتقاد و انتقاد پذیری در ما این همه ضعیف است ؟ با منتقد جوری برخورد میکنیم که انگار پدرمان را کشته است.   

[ 23:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

May 26, 2007

  جنبش زنان ایران ، این بچه ی زن بابای  چپ ایرانی

توضیحی که واجب به نظر میرسد : در راه خانه این مطلب را سبک سنگین کردم ، این را مینویسم که کسی فکر نکند که ناسنجیده فقط به خانه رسیدم و پای کامپیوتر نشستم. نه . مطلب را خیلی سبک و سنگین کردم. آن را به جای جمجمه ی انسانی در دست گرفتم و هاملت وار از خودم پرسیدم :
نوشتن ، یا ننوشتن ، مسئله این است.
حتی روی آوردن  یا نیاوردن اسامی نیز فکر کردم. ، این که اسمی بیاید یا نیاید.
و سر انجام به خود گفتم : قدری دیگر ، به اندازه ی دو مثقال و نیم ، از محبوبیت نداشته ات کم میشود . اما بنویس .
این شد که مینویسم.

پس نوشت : ضمن اینکه باید اضافه کنم که این مطلب یک گزارش از یک جلسه نیست ، مسئله برای من خیلی پر اهمیت تر از اینها است . میدانم که مطلب بلند است ولی امیدوارم  و متشکر میشوم اگر  وقت بگذارید و تمام مطلب را بخوانید. 

چند روز پیش با تلفنی از وجود جلسه ای مطلع شدم. جلسه ای در استکهلم در نقد و بررسی برخوردهای جنبش چپ با چنبش زنان و مسائل زنان ، ازقبل از  انقلاب تا کنون. ( چایی نتوانستم معرفی برنامه را پیدا کنم تا تیتر اصلی بحث را به اطلاع شما برسانم. اما آنچه آن دوست گفت و یادم مانده ، و محتوای بحث ، چیزی در حد این موضوع بود )

موضوع بحث  یکی از مسائل مورد تعمق ِ  من است. بنابراین از دوستی که خبر را داد و از من خواست اگر مایل هستم شرکت کنم ، تشکر کردم و گفتم که حتما شرکت خواهم کرد.

بحث به شکل یک مناظره ، بین دو نفر ، خانم هایده در آگاهی ، فعال جنبش زنان در خارج از کشور و خانم لیلا دانش اجرا میشد. به دوستی که زنگ زده بود گفتم که با نظرات خانم لیلا دانش آشنا نیستم.  در جستجویم در سایت ها ، با این مقاله از خانم دانش برخوردم و آن را خواندم. به چند تن از دوستان هم زنگ زدم و از ایشان پرسیدم مایلند با من همراهی کنند یا نه. و خلاصه ، رفتم تا ساعت 7 شب که جلسه شروع شد.

در نظر اول بخواهم بحث را جمع بندی کنم از حضور خودم در این جلسه راضی نیستم. چیزی ، هیچ چیز ارزشمندی به اطلاعاتم اضافه نشد ، وقتی که گذاشتم به نظر خودم بی بهره بود . البته این حرف من احتمالا دلخوری به وجود می آورد ، اما فکر میکنم اگر کسی دلخور شود ، تنها به این علت است که حق شنونده را در بهره بردن از وقتی که تلف میکند نادیده میگیرد.
 بحثی که خانم در آگاهی ارائه کرد ، با قدری کم و زیاد ، قسمتی از بحث های قبلی نقد به جنبش چپ ایرانی از دیدگاه زنان بود که در مقالات دیگر و کتابهایی که در مورد بررسی جنبش های زنان نوشته شده است  هیچ نکته ی جدیدی در بحث نبود. البته دوستان در انتهای صحبت ها گفتند که همیشه نباید سمینار ها حرف تازه ای برای گفتن داشته باشند ، که آنوقت برای من این سوال پیش می اید که تا کی میخواهیم گفته های چندین ساله را دوره کنیم ؟ و اگر حرف تازه ای برای گفتن نیست ، اصلا چرا سمینار های دوباره میگذاریم ؟ آیا حقیقتا فکر میکنیم دعوت دیگران به شنیدن بحث های تکراری جذاب است  ؟.

خانم در آگاهی در بحث خود به موضوع دیگری هم اشاره کردند  و آن استفاده ی ابزاری از مسائل و مشکلات زنان در راه افشاگری رژیم جمهوری اسلامی از سوی نیروهای خارج از کشور بود. اینکه تمام سازمانها به بیان مسائل زنان پرداختند تا به تمام جهانیان نشان دهند که رژیم جمهوری اسلامی ، رژیمی ضد بشری است. او گفت که خودش در مراحل مختلف چنین کرده است و از جمله در کنفرانس زنان نایروبی به طرح این مسئله پرداخت ، او گفت که البته مسائلی که مطرح میکرد کاملا واقعیت داشتند اما او نه به قصد بهبود بخشیدن به شرایط زنان بلکه به قصد افشای حمهوری اسلامی جنین میکرد.
این  مسئله هم موضوع تازه ای نبود  ، سالهاست که با استفاده ی ابزاری از مسائل زنان توسط اپوزیسون حمهوری اسلامی آشنا هستیم. تازگی نداشت ، اما بیان این مسئله  نیازمند  صداقت  تحسین بر انگیزی است.


بجث خانم لیلا دانش اصلا موصوع  را دنبال نمیکرد ،  ایشان مدتی به تعریف و تمچید از چنبش چپ پرداختند ، و فواید جنبش چپ را بر شمردند ، اینکه بسیاری از افراد فعال جنبش زنان در داخل و خارج ، از جنبش چپ  ایران می آیند ( ایشان احتمالا رویشان نشد بگویند که  این افراد عمدتا جنبش چپ ایرانی را ترک کرده اند  ، و نه تنها به علت کمرویی این مسئله را ذکر نکردند ، بلکه به علت این مسئله هم نپرداختند ، قابل توجه است که بگوییم که خود ایشان نیز چندین سازمان و حزب سیاسی ایرانی را ترک کرده اند ) ایشان یک خط در میان البته میگفتند که نقد بر جنبش چپ لازم است ، ولی نقدی بر جنبش چپ نمیکردند ، بلکه به  تذکر مداوم این مسئله که مارکسیسم یکی از علومی است که همچنان تحلیل علمی از جامعه ارائه میدهد و اینکه سوسیالیسم راه نجات نهایی بشر است اکتفا میکردند .   
  چیزی که من زیاد از آن سر در نیاوردم ، تاکید ایشان روی جداسازی سازمانهای  چپ از چنبش چپ ایرانی بود ، ایشان ضمن اینکه هیچ سازمان ایرانی را تایید نمیکردند ، اما باز بر جنبش چپ تاکید میکردند،  من دقیقا نمیدانم از این جنبش بدون سازمان ها و احزابش چه میماند ، و این جدا سازی چه نقشی را در این جا بازی میکند ، جز اینکه مایل باشیم چیزی را که تا به خرخره آلوده ی مذهب و سنت و روابط ارتجاعی بود ، به این ترتیب منزه جلوه دهیم.
من در این گونه موارد برای اینکه مطلب را دقیقتر بفهمم ، برای خودم صحنه ای ساده میسازم. آبگوشتی را تصور کردم که نخود و لوبیا و سیب زمینی و پیاز و گوشت و رب و لیموی عمانی و نمک و فلفل و ادویه اش را از آن گرفته باشند ( سازمانهای مختلف ) و آنچه باقی می ماند یک دیگ است و قدری آب بی مزه . حالا خانم دانش این دیگ و آب بیمزه را خود آبگوشت میخواند و تک تک محتویات را نه ؟ من دقیقا متوجه نمیشوم ، اگر کسی متوجه میشود برای من یک مثال دیگر ، یک مثال بهتر بزند تا بفهمم منظور این خانم چه بود.
  
این برخورد را در شکل دیگرش از طرف همین دوستان در مورد جنبش زنان میبینیم. کسی این جرات را به خود نمیدهد که جنبش زنان در ایران را رد کند ، اما به راحتی جناح های  مطرح جنبش را لیبرال و حتی بورژوا میخوانند ، انگار که جنبشی خارج از این جناج ها هم
وجود دارد که تنها این دوستان از آن باخبرند و آن را برجسته میکنند و قبول دارند . 

خانم دانش در مورد نقد جنبش چپ در رابطه با چنبش زنان ، گفتند که جنبش چپ باید در رابطه با تمام مسائل اجتماعی و جنبش های اجتماعی نقد شود ، و وقتی چنین شد ، مسئله نقد آن در رابطه با جنبش زنان نیز در همان نقد میگنجد ، خانم دانش به راستی برای جنبش زنان ایران آنقدر ارزش قائل نبودند که تقدی جداگانه در جنبش چپ را در این باره خواستار باشند. او نقد را به همان نقد کلی حواله داد که معلوم نیست کی و کجا و چه وقت و از طرف چه کسی و  در کدام قرن ،  رخ خواهد داد 

از حضور خودم در این جلسه راضی نیستم چون حس میکنم که چشم بسته و بار کردم و خودم را در سال 57 ، در مقابل دانشگاه تهران و در بحث های جلوی دانشگاه دیدم ، کلماتی مثل بورژوا و لیبرال مثل نقل و نبات حواله ی جنبش زنان در ایران میشد ، یکی از دوستان شنونده ، کمپین یک میلیون امضا را لیبرال میخواند و یکی از سخنرانان ، زنان فعال جنبش را بورژوا میخواند و ... 

خانمی که نقش مدراتور بحث را داشت ، تذکری داد که خیلی جلوی خودم را گرفتم که صدایم در نیاید. او با لحنی شماتت آمیز از  کسانی که با جنبش چپ برخورد میکنند ، خواست که فداکاری ها و شهادت ها و زندانهای دوستان چپ را فراموش نکنند. این تذکر را در بیرون سالن هم از دو خانم شنیدم ، که به من گوشزد کردند و با لحنی محترمانه از من خواستند که خفه خوان مرگ بگیرم چرا که چپ ها کلی مایه گذاشتند و زندان کشیده اند و شهید داده اند  ، وقتی به ایشان گفتم که طرفداران جمهوری اسلامی هم کم شهید نداده اند و این حقانیت آنها را اثبات نمیکند ، آنچنان صداها بالا رفت و سطح بحث پایین آمد که خفه شدن را به ادامه ی بحث ترجیح دادم ، درست مثل جلوی دانشگاه.

خانم در آگاهی از تظاهرات هشت مارس 57 در تهران به عنوان نمودی از جنبش زنان سخن گفت ، اما سوال من این است که بر سر  این زنان که در هشت مارس ، کمتر از یک ماه  بعد از انقلاب به خیابانها ریختند ، چه آمد ؟ آنها در نه مارس و ده مارس و یازده مارس کجا بودند و بقیه ی روزهای این روزگار سیاه کجا رفتند ؟ این زنان که با این افتخار از مبارزه خود بر علیه حجاب اجباری حرف میزنند ، آن زمان که خمینی لغو قانون مترقی حمایت از خانواده را اعلام کرد کجا بودند و چه کردند و چرا به خیابان نریختند و چرا سکوت کردند ؟ گروهی که این تظاهرات را ترتیب داد که همواره از قدرت سازماندهی چنین خیل عظیمی سخن میگوید چرا در مقابل این مسئله و حمله های دیگر رژیم به حقوق زنان سکوت کرد و عکس العمل اجتماعی چشمگیری نشان نداد ؟ سازمانهای چپ در مورد این اعمال چه واکنشی انجام دادند ؟  آیا غیر از این است که این زنان در همان سازمانهای سیاسی مردانه به فعالیت خود ادامه میداند ؟ آیا غیر از این است که آنها که بر علیه حجاب اجباری تظاهرات کرده بودند ، با رهنمود های سازمانی قبل از دیگر زنان زیر بار پوشش حجاب رفتند تا به گفته ی سازمانهایشان " همرنگ جماعت باشند " ؟
 این عبای قربانی چیست که بر سر خود و دیگر زنان انداخته ایم و هر وقت از عدم پیشتیبانی جنبش های چپ از جنبش زنان صحبت میگوییم ، خود را بی گناه و مردان را گناه کار قلمداد میکنیم ؟ انگار که ما با شور و با شعور از جنبش زنان دفاع کردیم  و این مردان بودند که به ما پشت کردند.
نه خیر ، چنین نبود . 
همین زنانی که امروز در جنبش زنان خارج از کشور  جزو سردمداران هستند  ، آن زمان چه کردند ؟ جز اینکه روسری را نه با فتوای خمینی بلکه با رهنمود سازمانی سر کردند ؟  تا  بهتر به میان توده ها شیرجه بروند ؟  و بهتر نامرئی شوند ؟ آنقدر نامرئی که حتی نشانی از ایشان نباشد ؟ انگار که اصلا نباشند ، و این را  با رهنمودهای سازمانی و به خواست خود انتخاب کردند ، غیر از این است ؟

خانم هایده ی در آگاهی در زمان دانشجویی در اروپا تحصیل میکرد ، او که امروز خود معتقد است که در آن زمان از آگاهی فمینیستی اروپا بهره گرفته است ، در بازگشت به ایران عضویت سازمانها و احزابی را داشت که گاه ارتجاعی ترین تفکر را نسبت به زنان و خواسته هایشان به دوش میکشیدند. 
وقتی که خانم درآگاهی  از این صحبت کرد که در سازمانهایشان طوری با فمینیسم برخورد میشد که انگار نجس است ، فکر کردم که او نباید مورد تعرض از طرف " رفقا " قرار گرفته باشد ، به یاد آوردم که او تا چهار ـ پنج سال پیش ، حتی خود را فمینیست نمیدانست   و معرفی خودش به عنوان فمینیست به این چند ساله ی اخیر مرتبط است . راستش نمیخواستم این را در جمع مطرح کنم ، به همین دلیل به طور خصوصی به او گفتم ..
خانم در آگاهی گفتند که من اشتباه میکنم و آن زمان نیز به دلیل مطرح کردن مسائل زنان مورد تعرض از طرف رفقا قرار میگرفتند ، اما در ضمن گفتند که من فمینیست نبودم چرا که نمیخواستم در کنار زنی بورژوا مثل خانم گودرون شیمن قرار بگیرم. 

از شنیدن این حرف به قدری شکه شدم که برای مدتی قدرت  کنترل کلامم  را از دست دادم ، نمیدانم  پس از آن چه گفتم و چه شنیدم.
این که کسی خانم شیمن را بورژوا بخواند برایم تعجب آور  نبود. ـ البته به نظر من خانم شیمن، رهبر سابق حزب چپ سوئد و رهبر کنونی حزب ابتکار فمینیستی سوئد ، ،  بورژوا نیست ، خانم شیمن زنی است که در ساختار های مردانه و مبارزه برای دسترسی به قدرت چنان حل شده است  که دیگر من به او به چشم زن نگاه نمیکنم. البته او فمینیست است ، اما دکمه ی  فمینیسم او تنها تا زمانی اکتیو است که بتواند منافع خصوصی اش را تامین کند. امروز که میبیند که منافع خصوصی اش در سرمایه گذاری های کلان بر آورده مبیشود ، از این طریق برای رسیدن به قدرت اقدام میکند ، قردا شاید طریق دیگری را بیابد . برای او فمینیسم طریقی است برای دسترسی به قدرت. بنابراین من از آوردن نام خانم شیمن بهت زده نشدم. بلکه از استدلال خانم در آگاهی ، اینکه به خاطر اینکه خانم شیمن فمینیست است او خود را فمینیست نمی نامید ، حیرت کردم. 
خانم در آگاهی در اصل همان اعتقاد قدیمی چپ های ما را در خود حمل میکند : فمینیسم یک اندیشه ی بورژوازی است . 

استدلال خانم در آگاهی بسیار غیر منطقی است ، او که همیشه با نفرت از جزب توده صحبت میکند ، حضور ایشان در جنبش چپ ایران را مانع از چپ نامیدن خود نمیداند. اما وجود افرادی مثل خانم مهناز افخمی ، یا خانم گودرون شیمن ، برای ایشان سالها مانعی میشود در بازیابی هویت فمینیستی خود .
او امروز نیز از این تفکر آن زمان خود دفاع میکند. یعنی خود را در مقام توضیح میبیند و لازم میداند به من و یا دیگران توضیح دهد که فمینیسم او با فمینیسم خانم شیمن فرق دارد ، کاری که من اصلا لزومی در باب انجامش نمیبینم .
بنابر این من دقیقا نمیدانم برداشتی که او از فمینیسم دارد چیست ، چه وقت به این برداشت رسیده است و چگونه با وجود فمینیست های راست کنار آمده است.
شاید این مسئله ریشه در برخورد ساده نگری چپ دارد ، در چپ تو یا چپ هستی و یا نیستی ، دنیایی سیاه و سفید در مقابل توست که تو یکی از آن دو را انتخاب میکنی ، وقتی این هستی ، آن دیگری نیستی.
 
فمینیسم برای صاحبان این اندیشه مشکل آفرین میشود. کسانی که همواره خود را در صفی و مقابل صفی دیگر دیده اند ، به یکباره زنانی از طبقات دیگر ، حتی با اندیشه ی متضاد چه بسا در صف دشمن را ، برای مدتی در کنار خود میبینند ، و شاید از این روست که لازم میبنند دائم خود را توضیح دهند و حضور خود را توجیه کنند.  
شاید همین دلیل برخوردهای دوستانی با این تفکر سیاه و سفید است که در دفاع از جنبش زنان در ایران ، همواره قصد دارند که فاصله خود را با فمینیسم اسلامی و ... پررنگ تر کنند. 
  من شخصا نیازی به این نوع برخورد نمی بینم .  ، به همان اندازه که خودم را  طرفدار چپ نوین میدانم و در عین حال به احزاب ابلهانه ی ایرانی که خود را کمونیست میدانند ، و یا رهبر کوبا و یا  هر رژیم و سازمان غیر دمکراتیک دیگری که خود را کمونیست میخواند و حقوق انسانی را به رسمیت نمیشناسد اعتراض و انتقاد میکنم، و به کسانی که مرا ضد چپ یا لیبرال میخوانند میخندم و وارد بحث با ایشان نمیشوم و نیازی به توضیح خودم نمیبینم ، فاصله ی خودم را با آنچه که فمینیسم اسلامی میخوانند نیز مشخص میبینم و نیازی به مشخص کردن لحطه به لحظه ی آن نمیبنم. من نیازی ندارم که به خاطر اینکه خانم فائضه رفسنچانی یا خانم مهناز افخمی یا خانم گودرون شیمن خود را فمینیست میخوانند ، در فمینیست بودن خود شک کنم ، آن را به تعویق بیاندازم و یا خودم را مجبور به توضیح و توجیه اندیشه ام بدانم. 

این به طور کلی رد یا قبول کردن یک موضوع از طرف این دوستان در مورد دیگری بیشتر مشهود است ، مثال بزنم . اگر از این دوستان یک نمونه سوسیالیستی طلب کنی ، عموما میشنوی که هیچ کشور سوسیالیستی را به رسمیت نمیشناسند ـ و معمولا هیچ حزب و سازمان سوسیالیستی را هم نه ـ  به این ترتیب مثلا این دوستان عموما متفق القول میشوند که کشورهای بلوک شرق ، و کوبا و آلبانی اصلا سوسیالیست نبوده اند. در حالی که من فکر میکنم این هم اشتباه بزرگی است ، این نادیده گرفتن تجربه ی پیاده کردن سوسیالیسم است ، تجربه ای که به شکست انجامید و با نادیده گرفتنش ، توان درس گرفتن از آن از دست میرود

مایل هستم توجه شما را جلب کنم به این مسئله که منظور من از نام بردن خانم در آگاهی به عنوان فعال جنبش چپ ، بلند کردن انگشت اتهام به سمت او نیست  من خانم در آگاهی را مقصر و گناه کار نمیدانم ، قصد ِ من برداشتن این شنل قربانی است که زنان فعال چنبش چپ بر دوش گرفته اند . انگار که خود در بازسازی و انتقال تفکر مردسالارانه ی جنبش چپ نقشی نداشتند .

زنان جنبش چپ چنان از تظاهرات هشت مارس سال 57 حرف میزنند که انگار این تظاهرات  نقطه ی عطفی در تاریخ جنبش است.
به نظر من چنین نیست. 
تظاهرات هشت مارس سال 57 ، با آگاهی زنانه ، آگاهی لازم نسبت به شرایط و معزلات زمان صورت نگرفت. که اگر چنین بود زنانی که در این تظاهرات شرکت کردند به این راحتی زیر بار پدرسالاری سازمانهای مردانه نمیرفتند. 
سازمانهای زنان در بعد از انقلاب ، به عنوان حیاط خلوت سازمانهای سیاسی عمل میکردند ، راهی برای جذب نیروهای منفعل زنان و زیر پوشش گرفتن آنها در سازمانهای سیاسی ، زنانی که در این سازمانهای زنان فعال بودند ، بدون بینش زنانه و عمدتا با بینش  سیاسی کار میکردند. یعنی به یک معنی ایشان خود در ساختن و پرداختن تفکر مردسالاری در سازمانهای سیاسی نقش فعالی داشتند.

سازمان اتحاد ملی زنان ، که عمده فعالینش را اعضا و هواداران سازمان چریکهای فدایی خلق تشکیل میدادند  ، عمدتا زنانی را در صدر داشت که  چند سال  در کشورهای اروپایی ـ عمدتا در محیط آکادمیک و به تحصیل ـ  گذرانده بودند و با اندیشه های فمینیستی ـ اگر میخواستند ، چون امکانش بود ولی شاید خواستش در آن زمان دقیقا به دلیل دید منفی ای که در جنبش چپ نسبت به فمینیسم وجود داشت ،نبود ـ آشنایی داشتند.
این سازمان ، در سالهای انقلاب ، آیت الله طالقانی را به عنوان نماینده ی خود در انتخابات معرفی میکند.
باورتان میشود ؟ دوستانی که  از حقوق زنان دم میزدند ، دوستانی که بسیاری از ایشان امکان آپ دیت شدن تفکر خود در محیط های اروپایی را در اختیار داشتند ، یک آخوند چند همسره را به عنوان نماینده ی زنان انقلابی معرفی میکند . 

راستی نقش زنان در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور چه بود ؟تا آنجا که من شنیده ام این ارکان یکی از مردسالارانه ترین ارگان های سیاسی ایرانی بود .  آنجا با این زنان چگونه برخورد میشد ؟ زنان در کنفدراسیون  چه  رلی را بازی میکردند و با توجه به امکان دسترسی ایشان به علوم فمینیستی ، چقدر از این امکانات استفاده کرده بودند و  در راه روشنگری رفقای مرد چه تلاشهایی کردند ؟ 

سازمانهای چپ ما به زنان به چشم سیاهی لشگر ، به چشم دکوراسیون ، یا حتی به چشم استتار خانه های تیمی نگاه میکرد ، اما آیا زنان در بازسازی این نگاه چه نقشی داشتند و چه رلی بازی میکردند ؟ و چرا هرگز نقش خود را نقد نمیکنند ؟ همه ی نقد ها از " رفقای مرد " و نگاه مردسالارنه ایشان و انتقادات مسخره ی ایشان به پوشش و آرایش زنان و... است
زنان چپ خود در مورد پوشش زنان و آرایش زنان چه نظری داشتند ؟ چرا خود را نقد نمیکنند ؟ پوشش زنان چپ را به یاد می آوریم ؟ از پوشش مذهبی چیزی کم نداشت ، استفاده از مواد آرایشی ننگ و عار بود و استفاده از زینت آلات و لباس های زیبا و ... همه نمونه های رسوب های تفکر بورژوازی محسوب میشد که باید از خود میزدودیم. این تفکر را نه مردان ، بلکه اکثرا  زنان به ما ( که در آن زمان کودکان جنبش محسوب میشدیم ـ سر همین بحث است که چرا کودکان حق فعالیت سازمانی داشتند ، و اصولا این جنبش چپ آن زمان حقوق کودک را به رسمیت میشناخت یا نه ؟ـ ) انتقال میدادند . 

به نظر من تا زمانی که جنبش چپ نتواند خود را نقد کند ، نمیتواند خود را نو کند و بینشی نوین و منطبق با روز ارائه دهد .
زنان جنبش چپ نیز همچنین . ایشان باید به نقش خود به عنوان فعال ، و نه مفعول در بازسازی تفکر مردسالارنه درون جنبش نگاه کنند.   
 و سر انجام ، همانگونه که یکی از دوستان ، اتفاقا یک مرد ، در آنجا متذکر شد ، جنبش چپ و فعالان این جنبش ، چه مرد و چه زن ،
باید شاخص های جنبش زنان و کلا تمام جنبش های اجتماعی را برای خود مشخص کنند. باید برای خود روشن کند که خواستهایش از جنبش زنان و جنبش های اجتماعی چیست ، و نسبت به این جنبش ها کجا ایستاده است .
من معتقدم که جنبش چپ  ، و اینبار زنان فعال جنبش چپ که در جنبش زنان خارج از کشور فعال هم هستند و گاها خود را فمینست هم میدانند ، امروز همان اشتباهی را در عدم حمایت از جنبش زنان انجام میدهد که در اوایل انقلاب در عدم حمایت از حرکت های زنان برای آزادی و برابری انجام داد . 
این دوستان ـ فعالان جنبش چپ ـ  از جنبش زنان چه میخواهند ؟ در چه صورت خود را موظف به دفاع از جنبش زنان میدانند ؟
آیا جنبش زنان برای دریافت حق حضانت باید دست به مقاومت مسلحانه بزند تا ایشان  به دفاع از آن برخیزند ؟
این دوستان عزیز که به راحتی و با سه سوت و یک رهنمودسازمانی  ، همگی چادری و روسری به سر شدند و امروز هم لجوجانه از عملکرد خود در آن سالها دفاع میکنند و آن را موکول به شرایط میدانند  ، چگونه کمپین یک میلیون امضا را به خاطر اینکه حجاب را در دستور کار خود قرار نداده است لیبرال و اصلاح طلب و ... مینامند ؟ ا

این روزها بارها و بارها این کلمات را شنیده ام : من به کمپین یک میلیون امضا نقد دارم .
دوستانی  که این را میگویند ، آن را با چنان هیچانی بیان میکنند ، یا مینویسند ، که انگار  کمپین یک میلیون امضا قبله ی آمال دیگران  
 است و  کسانی که صحبت از حمایت و همبستگی با جنبش زنان ایران را میکنند ، دست به سینه در مقابل آن  ایستاده اند و هیچ نقدی بر آن ندارند. به عبارت دیگر دقیقا همان اشتباهی را میکنند که سالها مرتکب شده اند :نادیده گرفتن شعور جمعی .

من معتقدم که حامیان جنبش زنان در خارج از کشور به مفاد کمپین یک میلیون امضا نقد دارند ولی آن را قدمی مثبت در جهت همگانی کردن مطالبان زنان و مطرح کردن آن در سطح وسیع اجتماعی میدانند.   
من معتقدم که خود نویسندگان مفاد کمپین یک میلیون امضا هم به آن نقد دارند. این مفاد ، حد اقل های مشترک در میان جناح های متعدد جنبش زنان است که در این مرحله از زمان ، قابل طرح و پیگیری است.
من معتقدم که نویسندگان بیانیه ی الغای حکم سنگسار نیز با همین دیدگاه حرکت میکنند. 
من معتقدم که این حرکت ها ، و تمام حرکت های دیگر به قصد ریختن  زیر بنای همگانی کردن مطالبات برابری طلبانه ی حقوق زنان  مطرح و پیگیری میشوند.
من معتقدم که عقب گرد اجتماعی که در ایران صورت گرفت ، زنان ما را مجبور به آغاز از نقطه صفر کرده است ، اما این آغاز زمانی باید صورت بگیرد ، هر چه زودتر شروع کنیم ، بهتر است . حتبش زنان ایران ، راهی بجز حرکت در مقابل ندارد .

گفتم که با استقبال از موضوع بحث تصمیم به شرکت در این جلسه گرفتم ، از این رو که این مسئله برایم مهم است و بحث و گفتگو در آن مورد را ضروری میدانم.
سالهاست که حس میکنم ، و نوشته های دوستان چپ ، چه آنها که خود را فمینیست میدانند و چه آنها که نمیدانند ، این حس را تقویت میکنند که  حنبش زنان ایران ، برای این دوستان ، حکم بچه ی زن بابا را دارد .
میدانید که بچه ی زن بابا در خانه چه نقشی داشت ؟ او از ارث و میراث سهمی نمی برد ، همیشه میشد توی سرش زد و به او سرکوفت زد ، و همیشه هم میشد او را برای خرید به خیابان و سر گذر فرستاد. بچه ی زن بابا وسیله ای بود که هر وقت نیاز به آن حس میشد از طرف اهل خانه مورد استفاده قرار میگرفت .  
بچه ی زن بابا اصطلاحی بود که مادر بزرگ همیشه وقتی احساس میکرد ظلم شدیدی نسبت به کسی اعمال میشود به کار میبرد  : انگار که همه را مادر زائیده است و فلانی  را زن بابا .
بچه زن بابا البته اگر مریض میشد یا صدمه ای میدید ، مورد مراقبت و حمایت قرار میگرفت ، او به هر حال یکی از اعضای خانواده بود ، ولی نه عزیز بود و نه مهربانی بی توقعی نثارش میشد . 
بچه زن بابا در عین حال که بیشترین زحمت را بر دوش میکشید ، از کمترین مهر و محبت برخوردار میشد

این رفتاری است که دوستان چپ ما ـ و نه صرفا مردان چپ ، که بیشتر از آن زنان چپ  ـ با جنبش زنان میکنند ، رفتاری آمرانه ، که امر به معروف میکند و نهی از منکر .رفتاری که هنوز جنبش زنان را به عنوان یک ابزار مورد استفاده ، و نه یک حرکت مردمی با راه کارهای خاص خود که نسبت به موقعیت و شرایط تغییر میکند ، مورد نقد قرار میدهد .
رفتاری که همواره به او جایگاه خودش را نشان دهد ، نشان دهد که او پذیرفته شده نیست ، بلکه در شرایط کمبود حرکت ها و جنبش های دیگر ، تحمل میشود 
و جنبش چپ هر از چند گاهی ، توسط مقالات بلند یا کوتاه ، به خود یاد آور میشود که دل به این بچه ی زن بابا نبازد ، 
هر چه باشد او جنبش زنان است ، و مگر نه اینکه حرکات فمینیستی از طرف اکثر رهبران جنبش چپ ایران ، لقب بورژوایی به خود گرفت ؟ یک بار برای همیشه . و جنبش چپ ایران تنبل تر از این است که به خود نگاه کند و خود را نقد کند و خود را تازه کند. جنبش چپ ایران با کمال میل این کار را در مورد دیگران انجام میدهد ، ولی هاله ی مقدس پیرامون خود را کنار نمیزند ، و هر کسی که قصد جنباندن این هاله ی مقدس را داشته باشد با یاد آوری شهدا و فداکاری های ایشان به سر جای خود میخکوب میشود.

اما جنبش زنان ، اگر برای جنبش چپ ما بچه ی زن بابا است ، برای مردم ایران ، از مرد و زن ، آگاهی و بالندگی به ارمغان آورده است. آگاهی از اینکه جامعه ای نمیتواند خود را یک جامعه ی انسانی بخواند اگر نیمی از انسانهایش در بند باشند. جنبش زنان ایران ، تعاریف انسانی و بشری را محتوا و معنی بخشیده است

جنبش زنان ایران ، متحرک و متعالی است . رونده است و در حال رشد ، و بیش از هر چیز و پیش از هر چیز ، برای ادامه ی حیات و رشد خود به تحلیل و نقد نیاز دارد.
حال با جنش چپ ایرانی  است که انتخاب کند.  یا کنار میماند و نظاره گر میشود و چون کودکی تخص هر از چند گاهی با قهر و ناز و لگدی حواله  خواهد کرد که بیش از هر چیز البته موجبات زحمت خود را به وجود می آورد و  یا با حمایت و همراهی و تامل و نقد  ـ و نه به قصد اعمال هژمونی و سرپرستی ـ در نوشتن تاریخ کشور ما ، نقش خویش را خواهد یافت  

[ 3:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

May 23, 2007

  

این عکسها را همه ی شما دیده اید . من به عنوان خبر  این عکسها را اینجا قرار نمیدهم. دیدنشان تازگی ندارد. فقط این روزها دائما این عکسها را میبنم و فکرهایی به سرم می افتد که سعی میکنم از خودم دور کنم.
دیگر دیدم نمیتوانم ، نباید...
فکر هایم این است : 
  بر ما چه رفته است که به هر تحقیری تن میدهیم  ؟ این زن جوان ، این جوانان با سر و روی خونین و آفتابه به گردن ، اینها انسان هستند.  چطور ما انسانها اینگونه به تحقیر همنوع خود رضایت میدهیم ؟ به اسم بی حجاب ، به اسم اراذل ، به اسم اوباش ، هر روز دارند غرور و حرمت انسانی ما را پایمال میکنند . چطور راضی میشویم ؟

سالها پیش فیلم مستندی از افغانستان و رفتار طالبان با مردم دیدم. یکی از صحنه ها مردی طالبان ، تکه چوبی در دست داشت و بر سر و کول مردم میکوبید . نمیدانم این چوب که بر سر و کول مردم میکوبید ، درد هم می آورد یا نه . ولی اغراق نمیکنم اگر میگویم من بی اختیار گریه ام کرفت.  دیدن تحقیر انسان ،  در توانایی های من نمیگنجید. گریه ام گرفت زار زار گریستم.

آن روزها با دوستانم صحبت میکردیم ، و همه متفق القول بودیم که اندیشه ای مثل طالبان در میان مردم ما نمیتواند پابگیرد ، که مردم ما در مقابل این طرز برخورد و تحقیر انسانی نمیتوانند سکوت کنند.

این روزها ،  با دیدن این فیلمها و عکسها ، اشک به همان شکل ، با همان تلخی ، امانم نمیدهم و بر پهنای چهره ام جاری میشود.

آن ها طالبان بودند. اینها پلیس تحصیل کرده ی مملکت ما هستند. بر سر زنان کوبیدن و آنها را خونین و مالین کردن ، جلوی زنان را گرفتن و گوشزد کردن که چنین بپوش و چنان نپوش انگار که ستون های مذهب متعفن  شان با تارهای موی زنان می لرزد. به ضرب مشت و لگد  پسران جوان را در صندوق عقب ماشین ها انداختن و آنها را وارونه سوار خر کردن و اراذل و اوباش نامیدن و آفتابه بر گردنشان انداختن و در محلات گرداندن....

اینها نیروهای انتظامی کشور ما هستند ؟ یعنی برای انجام این اعمال وحشیانه حقوق میگیرند ؟ مگر وظیفه ی اینها ایجاد امنیت و حفاظت از شهروندان در مقابل متجاوزان نیست ؟ از خود ایشان باید به کی پناه ببریم ؟

در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم ، حرمت انسانی به حدی است که مجرم ،  تا زمانی که جرمش در دادگاه اثبات نشده باشد از حقوق کامل شهروندی برخوردار است . و پس از آن هم به عنوان شهروند خطاکار مورد سرپرستی اجتماع قرار میگیرد . اما هرگز مورد آزار و تحقیر قرار نمیگیرد. 
این حرکت های بربرمنشانه در خیابانهای کشوری که دم از دستیابی به  انرژی هسته ای و کنترل آن  میزند ؟ و ما می ایستیم و نگاه میکنیم ؟

به من بگویید ، فرق این ها با آن طالبانهای  بیسواد قرآن خوان چه بود ؟
به من بگویید ، فرق قبول این تحقیر با قبول تحقیری که از طالبان بر ملت افغان رفت چه است ؟
به من بگویید ، چرا به این تحقیر تن میدهیم ؟
به من بگویید دیگر  چه باید با ما بکنند، چه بلایی باید سر ما بیاورند  تا برخیزیم و نه بگوییم ؟
به من بگویید : بر ما چه رفته است که اینگونه  پست زیستن را تاب می آوریم و این نواله ی ناگزیر را گردن خم میکنیم ؟
یکی بیاید به من بگوید که آیا امیدی هست ؟ آیا خرده شرری هست هنوز ؟

[ 18:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

May 21, 2007

خانم مهشید امیر شاهی یکی از نویسندگانی است که بسیار به او احترام میگذارم . اما قسمتی از این مصاحبه اش برای من اعصاب باقی نگذاشت.

 در قسمتی از این مصاحبه ـ  حدودا دقیقه ی 43 ـ که عمدتا در مورد بی حجاب گیری های ایران و آزادی پوشش زنان و ... بود ، خانمی که مقیم آلمان هم هستند زنگ میزنند و سوالشان این است که اینها چرا به حجاب قلبی  زنان  اهمیت نمیدهند و هی حجاب بیرونی را مطرح میکنند. ایشان میگویند که همه مو دارند حتی سگ و گربه ، و معتقدند که حجاب دوگونه است ، قلبی و ظاهری و از خانم امیرشاهی میخواهند که حجاب قلبی را عمده کنند.  
خانم امیرشاهی هم صحبت او را تایید میکند و با اعتراض او هماهنگ میشود که یه جورایی خوب بعله. حجاب قلبی و حجاب درونی  و    حجاب ذهنی  ...و از ایرج میرزا و عارف نامه اش نام میبرد و ... 

من کل مسئله ی خانم امیرشاهی را متوجه میشوم. ایشان مایلند به عقاید مردم احترام بگذارند. اما نمیفهمم چرا !!!

نمیفهمم چرا باید به حماقت احترام گذاشت !!

آخر زن چرا باید اینچنین از سوی دولت و ملت  ـ زن یا مرد ـ تحقیر شود که تمام موجودیتش ، تمام وقت زیر سوال باشد. خانم سوال کننده از زنانی که با وجود حجاب کارهای بد بد میکنند نام میبرد .

چرا زنان هستند که مسئول نابسامانی هاي اخلاقی و شلختگی های جنسی قلمداد ميشوند ؟ اگر مذهب به ايشان ميگويد که جسم را بپوشانند که جامعه اخلاقی سالم داشته باشد ، روشنفکران ما بايد علم پوشاندن ذهن و فکر را برای زن به دست بگيرند تا ثبات اخلاقی جامعه حفظ شود ؟ اين تفکر با اصل تفکر حجاب چه تفاوتی دارد ؟ در هر دو زن است که بايد خود را کنترل کند تا جامعه کنترل شود. غير از اين است ؟ 

راستی این بار اخلاقی چرا تنها به دوش زنان است ؟ این زنان کارهای غیر اخلاقی شان را با کی انجام میدهند ؟ آیا مردانی که در این کارها همدست زنان هستند نیازی به حجاب درونی و ذهنی و قلبی ندارند ؟ پاکی و تقدس چرا باید صفات خوب برای زن باشد و چرا باید نویسندگان پیشرو ما ، به این حماقت ها مهر تایید بزنند ؟ چرا ؟

حجاب به معنی پوشش است ، چه درونی باشد و چه بیرونی ، وقتی که از طرف جامعه ای تایید یا تکذیب میشود ، به انسان تحمیل شده است . زن ایرانی نیاز به رهنمود های اخلاقی ندارد. زن ایرانی باید بتواند  هویت اخلاقی و جنسی خود را خود تایین کند. نه بر اساس حماقتی که او را چنین و یا چنان میپسندد.

این را خانم امیرشاهی میداند ، میدانم که میداند ، باید بداند.
اين حجاب ، چه بيرونی باشد چه درونی ، چه ظاهری باشد و چه ذهنی ، ريشه در مذهب ما و تفکر مذهبی و سنتی ما دارد. ریشه در باید ها و نباید های مذهب ،بايد ها و نبايد هايی که حقوق انسان را ناديده ميگيرد ، به شعور انسان توهين ميکند و به انتخاب آزادانه ی انسان احترام نميگذارد. اين ها ريشه در حماقت انسانی دارد . چرا يک نويسنده ی خوب و روشنفکر کشور ما به اين حماقت احترام ميگذارد و آن را تاييد ميکند ؟ چرا ؟ 

 

[ 6:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

May 20, 2007
[ 20:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

بابا اینقدر این ویدئوی قبل از ریاست جمهوری و بعد از آن را هی روی نت اینور و آنور نفرستید .

چرا متوجه نیستید ، آقای ان در قسمت اول اظهار نظر نمیکند ، ایشان سوال میکند . میگوید : واقعا مشکل مردم ما اینه ؟ که یعنی مدل مویشان را چطور بزنند و ...  و خوب با عملکرد این چند وقته اش همین را جواب میدهد دیگر .

مردم ما چند تا مشکل اصلی دارند : 
1 ـ اول از همه ، دستور تهیه کیک زرد ، خوب این مسئله مهم است ، از آنجایی که حق مسلم ما از نان و مسکن و آزادی های فردی و اجتماعی به انرژی هسته ای ترفیع پیدا کرده است ، همه ی ما باید بدانیم که این کیک زرد را چگونه بپخیم

2 ـ مشکل اصلی دیگر ما این است که دختران ما چه میپوشند و چه سر میکنند و چگونه میگردند. این مسائل مهم است ، حساس است ، چهار ستون دولت اسلامی ما بر آن استوار است. الکی نیست که پشت گوش بیاندازید ، حتی این که پسران ما موهایشان را ژل میزنند هم مهم است . اینها مشکلات اصلی ما هستند. آقای ا ن در آن ویدئو منظورش این نبود که بگوید اینها مسئله نیست. او سوال طرح میکرد. خوب حالا یه سری ملت خنگ بودند و فکر کردند او میخواهد اقتصاد را ـ که البته مال خر است ـ درست کند و سر و سامان ببخشد و به همین خاطر به او رای دادند ، یه فوتینای دبش تحویل گرفتند و متوجه شدند مشکل ملت ما همین است.

3 ـ ما یک مشکل دیگر هم داریم که الحمدالله دارد حل میشود ، و آنهم این بود که یک دوچرخه درست و حسابی که زنان را بتوانند در آن کفن کنند نداشتیم. به حمدالله و به همت برادران و خواهران مکتبی ، این مشکل هم حل شد و دوچرخه اختراع شد. البته قبلا دوچرخه اختراع شده بود ، توسط آدمهای ناحسابی که نمیدانستند شهوت برادران مسلمان با دیدن یک زن روی دوچرخه به اوج میرسد و در همان خیابان ممکن است شلوار خود را خراب کند. خلاصه مخترعین مسلمان برای جلوگیری از آبروریزی و لکه دار شدن شلوار برادران ، یک دوچرخه اختراع کردند که زنان را میشود در آن بسته بندی کرد تا چشم برادر مسلمان به او نیفتد و خون شهوتناک جلوی چشمش را نگیرد.

این مشکل هم که خدارا شکر حل شد . بقیه مسائل هم مثل غم نان و غم جان جزو جزئیات غیر اساسی است که ملت برای آن انقلاب نکرده اند و جای بحث ندارد.

  روشن شد ؟ یا باز هم این ویدئوی بدبخت را اینور آنور میفرستید ؟  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

به گفته های این فاطی کماندو ها توجه کنید ، دختران  بیچاره سر را پوشانده ، تن را پوشانده اند ، و شخصیت ایشان به عنوان دختر  ایرانی میرود زیر سوال ، توجه کنید ، شخصیت یک دختر ایرانی چیست ؟ عرف جامعه ی ما چیست ؟ 
ببینید اسلام چگونه بر باد میرود ، با سارافن ، با آرایش صورت ، با مانتو که تنگ است و چاکش باز است . مویی که پیداست ، شلواری که کوتاه است . خانم از عرف جامعه صحبت میکند. راستی چه کسی مشخص کرده است که عرف جامعه چیست ؟ این عرف جامعه از کجا پیدایش شده است ؟  
این سهم زن ایرانی در قرن 21 است ؟ این که یک عده راه بیافتند و به لباسش و سلیقه اش ایراد بگیرند ؟ اصالتش !!! و شخصیتش را زیر سوال ببرند ؟ این سهم ماست ؟
مبارزه ی ما نیز در این حد است ؟ که موهای خود را کمی بیرون بریزیم و لباسهایمان را کمی تنگتر کنیم ، و با خاله خانباجی های عرف پرست بر سر این که این سارافن است یا مانتو چانه بزنیم ، و بعد کمی آبها از آسیاب بیافتد و بگوییم رژیم عقب نشینی کرده است ؟ 
آیا واقعا سهم ما این است ؟ 

[ 2:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

May 18, 2007

حقيقت ساده يکی از اولين کتابهای زندان بود. کتاب نام مستعاری به همراه داشت . نام نويسنده : م ـ رها.
اسمی که برای خود انتخاب کرده بود بسيار گويا بود. منيره ، که بعدها فهميدم اسمش اين است ، رهايی را ارج ميگذاشت .
حقيقت ساده را با اشک و گريه ميخواندم. فاصله بين کتاب اول ودوم را با کتابهای ديگر زندان پر کردم. تقريبا تمام کتابهای زندان نوشته زنان را خواندم ولی صميميت و صداقتی که در نوشتار م ـ رها بود ، چشمگير بود. شايد چون اولين نوشته ی کتاب بود . از قبرها / تابوت ها و تمام آنچه برای شکستن و خورد کردن و له کردن انسانها در زندان به کار ميرفت از طريق اين کتاب آشنا شدم.
م ـ رها يا منيره برادران که اسم اصلی نويسنده است را اما تا سالها نديدم. همه جا که ميرفتم اسمش بود و خودش نه . گاه جايی بودم که آنجا بود و حرفش بود و قبل از آمدن من رفته بود و خلاصه ... تا فوريه امسال در سفر به آلمان او را نديده بودم.
زنی کوچک اندام و ساده و دوست داشتنی است . در منزلش مهمان او و همسر مهربانش بوديم. با غذايی ساده که بيشتر مهربانی ميزبان را به تو نمايان ميکرد تا هنر آشپز اش را .
منيره را قبلا از طريق نوشته هايش ميشناختم و ديدار خودش تنها چهره ای را که از طريق نوشته ها و خاطراتش برای خودم ساخته بودم شفاف تر ميکرد.
همه ی اينها برای اين بود که شما را به خواندن حقيقت های ساده ی منيره برادران دعوت کنم. زنی که ديوارهای زندان نتوانست روح رهايش را در بند بکشد و اين يک کلمه هم اغراق نيست. بايد بخوانيدش و ببينيدش تا بدانيد چه ميگويم .
منيره مدتی است که وبلاگی با نام کتاب خاطرات زندانش ، حقيقت ساده ، مينويسد . نوشته هايش خواندنی است . دغدغه های انسانی است که برای يک دنيای زيبا و بی کينه تلاش ميکند .
____________________________________________________________________

حتما شما هم آن فيلم را ديده ايد. فيلم دستگيری دختری که به زور سوار ماشين پليسش ميکنند ، و فريادهايش را : نه ، نميخواهم بروم.
فيلم در تمام دنيا پخش شد. تقريبا هر کسی که به اينترنت دسترسی داشته است آن را ديده است. شايد همين بود که مسئولان اعلام کردند که اين صحنه با آنکه ما فکرش را ميکنيم فرق دارد. اعلام کردند که او بيماری روانی است که به قصد معالجه برده ميشود.
 خوب من مدتهاست ایران نیستم و از چند و چون تغییرات خبر ندارم. اما چند سوال پيش می آيد.
۱ - از کی تا حالا ماشين پليس به جای آمبولانس و مامور پلیس به جای پزشک وپرستار بيماران روانی را جمع ميکند ؟
۲ - از کی تا  حالا اصلا در ایران  بيماران روانی را جمع ميکنند ؟
اين سوال دوم يه دليل دارد. من تا به حال فکر ميکردم که ما بيماران روانی مان را برای اينکه فشار روحی شان کمتر شود ميفرستيم سازمان ملل تا دور و بر خودشان هاله نور ببينند. اگر قرار است بيماران روانی در خيابان ها آنهم به زور جمع شوند ، پس حضورشان در مجالس بين المللی را چگونه توجيه ميکنند ؟
اگر يکی جواب را ميداند لطفا توضيح بدهد.
_____________________________________________________________________

امروز ۱۷ ماه مه ، روز مبارزه با هموفوبيا ، همجنسگرا ستيزی و همجنسگرا گريزی در جهان است.
همجنسگرايی نه يک بيماری است و نه يک ايدئولوژی که انتخابش کنی. يا کنارش بگذاری . همجنسگرايی يک شيوه ی هستی است برای بيش از ۱۰ درصد از جامعه ی انسانی .
در هويت انسان و پذيرش آن از طرف خود او و جامعه ، عناصر مهمی نقش دارند . سنت ، عادت و...
انسان مدرن ، نه بر اساس سنت ها و عادت ها بلکه بر اساس نيازهای شخصی اش ، هويت انسانی خود را ميجويد و ميابد.
رابطه ی انسان مدرن با دنيای پيرامونش بر اساس منطق و انسانيت محتوا ميپذيرد. همجنسگرايی رابطه ی انتخابی دو انسان بزرگسال از يک جنس بيولوژيک است.
امروز ديگر بر تمام انسانهای انديشمند دنيا روشن است که انسان  همجنسگرا بيمار نيست. بيمار کسی است که شيوه ی زندگی انسانهای ديگر را که هيچ ضرر و صدمه ای به جامعه و نهادهای اجتماعی و انسانهای عضو اجتماع نميزند زير سوال ميبرد و آن را منفور ميداند. انسانی که با توجه به تمام اطلاعات موجود باز هم  همجنسگرا ستيزی و همجنسگرا گريزی و نفرت از انسانهای ديگر به خاطر گرايشات جنسی آنها را انتخاب کرده است ،انسانی که نميتواند حقوق ديگران را برای زيستن به شيوه دلخواهشان ، زمانی که زيانی توليد نميکنند ، به رسميت بشناسد ,  بيمار است و بايد مورد درمان قرار بگيرد.
برای داشتن يک جامعه ی سالم ، درمان هموفوبيا اجتناب ناپذير است.

[ 13:38 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

May 13, 2007

 یک شنبه انه ها ، 

*چند روز پیش یکی از دوستان نزدیکم ، صحبتی کرد از اینکه میرزا قاسمی درست کرده است. او هم از اهالی شمال است ولی نه از گیلان ، بلکه از مازندران. خلاصه صحبتش شروع شد با اینکه : آره ، پیاز داغ فراوون درست کردم و ...
چشمانم سیاهی رفت و دستم را به جایی گرفتم که زمین نیافتم !!! پیاز داغ فراوون ؟ تو میرزا قاسمی ؟ خلاصه بقیه حرفها را دقیقا  نشنیدم ، ولی گوشی را که گذاشتم ، همه اش به فکر بودم که این درد را چگونه چاره کنم . آخر پیاز داغ تو میرزا قاسمی ؟ خوب تجاوز فرهنگی که دیگر شاخ و دم ندارد که !!! این عزیز ِ ما همان کاری را کرد که 300 با خشایار شاه کرد دیگر . توی میرزا قاسمی هم  آخر پیاز  داغ میریزند ؟
اول فکر کردم بر علیه اش یک پتیشن درست کنم و به امضای دوستان برسانم و بعد بگذارم در وبلاگ که هر کسی به این اهانت تاریخی به تمدن دو هزار و خورده ای  ساله ی ما خواست اعتراض کند ، بیاید امضا کند. بعد فکر کردم یک بمب گوگلی درست کنم و این میراث تمدن کهن گیلان زمین را نجات دهم و ... خلاصه به این نتیجه رسیدم که یک میرزا قاسمی درست و حسابی درست کنم و به او بدهم تا  و درس عبرتی برای این رفیق ما باشد و اینچنین بعد از این با تاریخ و فرهنگ ما سهل الانگاری نکند . 
جایتان خالی ، میرزا قاسمی خوبی هم شد ، با ماهی شور و خلاصه فرهنگ و تمدن را یک جا نجات دادم ، یکی از دوستان گیلک هم حضور داشت و تائیدیه شفاهی ( هر چی زورش کردم کتبی بنویسد و اسکان کنم و برای شما اینجا بگذارم ، زیر بار نرفت که نرفت !!) داد  ( البته این دوست ما از آنجا که رشتی است و انزلی چی نیست ، از ورشنی استفاده میکند که چندان آپ دیت شده نیست ، مثلا گفت که آنها تخم مرغ را جداگانه سرخ میکنند و بعد روز غذا میگذارند که به نظر من از اعتبار چندانی برخوردار نیست ، لازم دیدم بروم و یک بار برایش حسابی فرمات کنم ) 
خلاصه آبروی اجداد و تمدن و فرهنگ و ...همه را یک جا  نجات دادم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهشیدانه

وقتی که نیمی از عمر را طی کرده ای ، و به آنچه طی شده است مینگری ، همیشه از زندگی و آنچه گذشته راضی نیستی . پشیمانی هایی زیادی در زندگی ما وجود دارد ، در زندگی همه ی ما ، چیزهایی که میخواستیم و نکردیم ، کارهایی که کردیم و از انجامشان راضی نیستیم. 
واقع گرایی ، یعنی دیدن نقش خود در سرنوشت و مسیر آن. در همه ی ما وجود ندارد .  پشیمانی از آنچه گذشته ، و ناتوانی در دیدن نقش خودمان در مسیر حرکت ،  معمولا از ما موجوداتی میسازد که با انگشت اتهامی به سمت دیگران ، به سمت پدر ، مادر ، برادر ، شوهر ، دوست و... 
جدای از آنچه سرنوشت همگانی سرزمین ما ـ که نقش فردی بسیار کمرنگی در تعیین یا تاثیر گذاری بر آن داریم ـ به ما تحمیل کرده ، است ما چیزی را پشت سر گذاشته ایم که زندگی ماست ، زندگی ای که خود در ساختن آن سهیم و شریک بوده ایم .و در چگونگی آن  نقش اصلی را داشته ایم. ،
اگر نیمی از زندگی را طی کردیم و هنوز قادر به یافتن و شناختن نقش خود در این مسیر نیستیم ، با واقعیت فرسنگها فاصله داریم . 
با بلند کردن انگشت اتهام به سمت دیگران و برجسته کردن نقش آنها در ناکامی های زندگی ، و کمرنگ نشان دادن نقش خود ، جایگاه خود را از یک پویای زندگی به انسانی پاسیو و مفعول تغییر میدهیم .
اگر زنده ایم ، اگر زندگی میکنیم ، در سرنوشت خود نقش اول را بازی کرده ایم. برای تغییر هیچوقت دیر نیست ، ولی تنها روزی قادر به تغییر هستیم  که بتوانیم سهم خود را در آنچه گذشته بشناسیم و مسئولیت آنچه کرده ایم یا نکرده ایم را بپذیریم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

PC= Political Correct

در نوشته ی قبلی ام اشاره ای داشتم به دو دوست از دوستان نزدیکم که با هم همراه شدند. قسمتی از نوشته ی من این بود :

" حساب کنید که این دو دوست خوب تو از دو جنس مختلف باشد ، و روزی همدیگر را پبدا کنند و با هم یار شوند . "

و شخصی که انگار خیلی زیاد از من نا امید شده است  ( و حقیقتا از این بابت ناراحتی ندارم ) برایم متنی به زبان فینگیلیش به مزمون زیر در کامنت ها گذاشته است :

من از تو خیلی تعجب کردم ، شاید هم به اشتباه
نمیشه این دو تا دوست تو از یک جنسی باشند و همدیگر را پیدا کنند و یار هم باشند و ...؟
راستی چرا این فکر را نکردی ؟
دوست ِ من ، باید دقت کنیم که حرفهای ما چقدر با واقعیتمان خوانایی دارد ، اینجور جاها میزنه بیرون ، بهتر نیست الکی شعار ندهیم !!!

خوب ، من چه میگویم و چه میشنوم ؟
من از دو دوست که با همدیگر همراه شده اند حرف میزنم ، و این دوست نا امیدمان این را که من نوشته ام که اینها از دو جنس مختلف هستند ، مخالف با تمام حرفهای تا کنون من دانسته است ، دم خروس را جسته و یافته و آن را بر فراز قله ی دماوند برده است که آی ملت این که اینهمه از حقوق بشر میگوید ، همه اش شعار است . چرا ؟ چون در وبلاگش راجع به دو دوستش نوشته که از دو جنس   .  مختلف هستند و همدیگر را یافته اند و تازه از این بابت خوشحال هم هست .
حالا من باید چه کنم ؟ بیایم و از خودم دفاع کنم که به مولا اگر این دو همجنس هم بودند به همین اندازه خوشحال میشدم ؟ یا اینکه معذرت خواهی کنم از اینکه نوشتم این دو از دو جنس مختلف هستند و همدیگر را یافتند ؟ تکلیف ِ من چیست که بتوانم این نا امید را امیدوار کنم ؟ 
من سالها قبل گفتم و نوشتم که من سیاست کار خوبی نیستم. به همین دلیل هم ابدا پلیتیکال کورکت برخورد نمیکنم. برخورد  پلیتیکال کورکت تو را از خودت دور میکند ، و من اینگونه زندگی نمیکنم  .
حمایت من از همجنسگرایی بر عکس تفکر دوست نا امید ما ، یک برخورد پلیتیکال کورکت از طرف من نیست. من از حق انسانها برای اینکه خودشان باشند دفاع میکنم. از حق انسانها برای اینکه مجبور نباشند آنچه که به آنها از طرف فرهنک و آداب و سنن تحمیل شده است در زندگی روزانه و شخصی و یا حتی سیاسی و اجتماعی خود رعایت کنند. من این حق را برای خودم هم قائلم.
شادی من از همراهی دو تن از دوستان نزدیکم ، هیچ ربطی به برخورد پلیتیک ندارد. از اینکه دو انسان که مهربان هستند و انسانها را دوست دارند و از درد انسانها زجر میکشند و شادی انسانها را آرزو میکنند ، با یکدیگر همراه شدند تا ادامه ی زندگی شان را این خوشی ها و حتی ناخوشی ها را با هم سپری کنند ، تا شب را یک تنه طی نکنند. این برای من شادی آور است. این دو انسان از یک جنس انسانی ولی از دو جنس ژنتیک متفاوت هستند. من در اینجا راستش را بگویم ، نه یک زن و مرد ، بلکه دو انسان را میبنم که با هم همراهند. این دو به خاطر خصوصیات شخصی شان نمیتوانستند و قادر نبودند چیزی جز یک زن و مرد باشند ، نمیتوانستند دو زن و یا دو مرد باشند ، ولی این دوگانگی ایشان از بابت ژنتیک ، از یگانگی انسانی ایشان کم نمیکند.

بی توجه به آنچه دوست نا امید ما نوشت ، بی توجه به اینکه دم خروس را یافت یا دم روباه یا کلاغ یا زاغ ، برای این دو همچنان آرزوی شادی میکنم ، و امیدوارم تا زمانی که خودشان راه را هموار دیدند ، با هم همراه بمانند و شادی ِ همراهی خود را همچنان بی دریغ نثار ما  نزدیکانشان کنند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ویدئوی ابراهیم نبوی را اگر میل داشتید ببینید :))

[ 16:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

May 9, 2007

من فرمات میکنم ، پس من هم هستم !!!

این چند وقته برای کامپیوترم خیلی کمک گرفتم. کامپیوتر ِ من مارک   دل  است و ساپرتشان تا ساعت پنج بعد از ظهر بیشتر کار نمیکندخلاصه یک روز زودتر آمدم خانه که بتوانم به ایشان زنگ بزنم و قال قضیه را بکنم. ساعت 4.5 رسیدم ، زنگ زدم و تا در صف ماندم و توانستم با کسی صحبت کنم شد بیست دقیقه به پنج ، گفت که اپراتیو سیستم را بگذار توی کامپیوتر و همچی بکن و همچو بکن و ... خب دیگه من باید برم ، موفق باشی ، جیغ بنفشی کشیدم و گفتم : چی ؟ منو تنها نگذار ، باور کن تا حالا تو زندگی ام اینو به هیچ مردی نگفتم . اما من نمیدانم بدون تو چه کنم. خندید و گفت ساعت کار من تمام است ، اما نترس ، همینطور طبق دستور ها عمل کن و درست میشود . و قطع کرد و رفت . طبق دستور ها عمل کردم و درست نشد.

دوستی دارم که یکی از مهربان ترین زنان دنیاست ، تلفن کرده بود که ببیند بالاخره به کجا رسیدم و گفتم که ایراد دارد و هنوز فارسی نویس ندارم و اینها ، سر کار بود و گفت که آخر شب که رسید ، می آید خانه ی من و کلید خانه را از من میگیرد ، و فردا یش که تعطیل است می آید و مینشیند و به ساپرت زنگ میزند و خلاصه درستش میکند .  

شب که آمد خانه ، خستگی از چهره اش پیدا بود ، کلید را به او دادم و گفتم که همه چیز را دم دست میگذارم و همه ی کد ها را هم مینویسم و ... و گفت که فردایش ساعت حدود 11 می آید.

<