شنبه های راه راه و ثانیه های سربی لیلی فرهاد پور چاپ و صحافی : گلبان انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 1383 کتاب شنبه های راه راه ... را تمام کردم ، رسیدن به صفحه ی آخر این کتاب 180 صفحه ای بسیار طولانی تر از آنکه حدس میزدم طول کشید . لیلی را در استکهلم دیده بودم ، زنی شوخ و شنگ و شاد و صمیمی که به راحتی میشد با او گرم گرفت و از همه چیز حرف زد . ساده و بی غل و غش و مهربان بود. تا آن زمان از او جز چند مقاله چیزی نخوانده بودم. کتاب شنبه ها ... برای من اما ، چیزی فراتر از یک کتاب بود . برای منی که سالهای پشت زندان ، سالهای انتطار کسی را که به ملاقات میرود و بلعیدن لحظه لحظه ی حرفهای او بعد از ملاقات ، سالهای دلتنگی و شرمندگی از این که نمیتوانی در این سوی شیشه قرار بگیری و عزیزت را که در پشت شیشه ها قرار گرفت را ببینی ، سالهای شنیدن " حالت را پرسید " و یا " سلام رساند " را با بغضی فرو دادن ، تجربه کردم ، مروری بر خاطرات بود.. مروری بر تجربه دلهره و ترس و تحقیر. تحقیر ، تحقیر و باز هم تحقیر . این روزها که کتاب در دستم بود بارها آن را زمین گذاشتم ، توانش را نداشتم. کتاب پربرگی نبود اما حقیقتا احساس میکردم که کیف دستی را سنگین تر از معمول کرده است. انگار بار ِ سالهایی را که پشت سرت گذاشته ای با خود میبرد و تو را نیز به روزهایی برمیگرداند که چندان مایل به تجربه ی آن نیستی. گزافه نمیگویم که این روزها بارها با کابوس زندان از خواب بیدار شدم . بی اختیار بارها در خیابان پشت سرم را کنترل میکردم که بدانم آیا تعقیب میشوم یا نه. چیزهایی که دیگر مدتها بود که در روزمره ی زندگی ام نقش نداشت. شنبه های ... لیلی بخشی از زندگی مرا به یادم آورد که در پس ذهنم مدفون شده بود . نمیدانستم برای این یاد آوری از او متشکر باشم یا نه. ولی با شناختی که از خود او بدست آورده بودم ، دانستم که که لیلی نه به قصد آزار ، بلکه به قصد شکست موج فراموشی چنین کرد. و این موج ، آری این موج مدتهاست که ما را با خود می برد. فضایی که لیلی در شنبه های ... ش مجسم کرده است با فضایی که من با آن سر و کار داشتم متفاوت بود. اینجا دیگر وحشت اعدام وجود ندارد. ترس عمومی که در مردم بود نیز کمرنگتر است. اما یک احساس مشترک است. احساس قرار داشتن در دو سوی میله ها. احساس حقارت ، و عادت . جمله ای که لیلی در پایان کتابش نوشت مرا متعجب کرد : دنبال کسی در این کتاب نگردید ... شخصیت های این داستان واقعی نبودند.
مگر میشود لیلی جان ؟ تو مگر مرا در روی آن صندلی با آن سررسید جلد قرمز ، در پشت آن دروازه بزرگ و آن دریچه کوچک ، در آن کافه ، در بلندی های درکه ، آنجا که زندان اوین پیداست ، در حال سعی برای تشخیص اینکه " آموزشگاه " کجاست و " حسینیه " کجاست ، ندیدی ؟
|