April 10, 2007

ژیلا بنی یعقوب به دادگاه انقلاب احظار شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با همسر پدرم صحبتی تلفنی داشتم ، از پدر شکایت میکرد و اخلاقش و رفتارش . از او خواستم که گوشی را به پدر بدهد تا گپی با او بزنم.
بعد از مدتی صحبت تلفنی و غر زدن سر پدر ، از او پرسیدم چه میخواهد بکند ، آیا در این سن و سال میخواهد جدا شود ؟ تصمیمش برای زندگی چیست .
گفت که نمیداند ، شروع کرد شکایت کردن که تو همه اش به حرفهای او گوش میدهی و من هم حرفهایی برای گفتن دارم.
گفتم : پدر من با شما زندگی کرده ام، اخلاق و رفتار شما را میشناسم. با او هم به اندازه کافی آشنا هستم . کینه جویی ها و زخم زبان ها و ...که  قسمتی از آن اخلاق شخصی اوست و قسمتی نیز به طور معمول یک سیستم دفاعی برای زنان در مقابل زندگی ناخوشی که دارند میسازد. ولی نزدیکی من با او کمتر از آن است که بتوانم به او بگویم که او نیز اشتباه میکند. اما این زندگی را هر دوی شما با همدستی به اینجا رسانده اید. هر قدر که با هم مشکل داشتید ، در جایی که ایستاده اید همدست بوده اید.
 ولی از شما میپرسم میخواهید چه کار کنید. از عمر چندان چیزی باقی نمانده پدر . این مدت باقی مانده را میخواهید در جهنمی که با یکدیگر ساخته اید زندگی کنید یا مایلید بعد از سالها  دلی خوش را جستجو کنید و کمی هم آرامش داشته باشید.
پدر مدتی فکر کرد ، مدتی طولانی صدایی در تلفن نبود.
ـ الو ...
ـ هستم .
ـ میخواهی چه کنی ؟
ـ پیشنهاد تو چیست ؟
ـ من که آنجا نیستم. فقط کارم شده هر بار زنگ بزنم و به درد دل تو یا او گوش کنم ، این هم که دردی را از شما دوا نمیکند. فقط بارهایتان را به کسی منتقل میکنید که کاری از دستش بر نمی آید. تازه معمولا هم جدا جدا حرف میزنید و نمیشود به نتیجه ای رسید .
ـ یعنی میگویی با تو حرف نزنیم ؟
ـ حرفم این نیست. از شما خواهش میکنم به مشاور خانواده مراجعه کنید. آنجا هم حتما از این چیزها هست .
ـ آخه من با این سن و سال ، برم بگم چی ؟
ـ آلترناتیو شما چیست ؟ که با این سن و سال مشکلات را حل نکرده ، تا آخر عمر تلخ بمانید ؟
سکوت دوباره ای در گوشی تلفن طنین انداخت .
ـ پدر ، من میفهمم که دارید فکر میکنید ، ولی ما که امکان صحبت رودرو را نداریم ، لطف کنید و یک سرفه ای چیزی بکنید که من هم بفهمم خط قطع نشده است.
ـ باشه .
ـ باشه ؟ یعنی سرفه میکنید ؟
ـ باشه ، یعنی با مشاور خانواده تماس میگیریم .
ـ جدی ؟ واقعا این کار را میکنید ؟
ـ بله . این کار را خواهیم کرد. اگر میخواهی با او هم صحبت کن.
ـ قبلا به او گفته ام. او بسیار مایل است که به مشاور مراجعه کند. همیشه وقتی به او میگفتم میگفت که شما مانع هستید.
ـ خوب دیگر مانعی نخواهم بود. باید هر دو برویم ؟
ـ پدر ، شما با هم مشکل دارید ، او که تنهایی مشکلی ندارد.
ـ بسیار خوب ، با هم میرویم.
ـ واقعا این کار را میکنید ؟
ـ بله . بهت خبر میدهم.

به او گفتم : اشتباه نکن. با چند جلسه مشورت خوشبخت نخواهی شد . ولی شاید بتوانی جور دیگری دنیا را ببینی ، آنجور که شاید بتوانید بهانه های کوچکی برای داشتن دلی خوش ، به کمک همدیگر  پیدا کنید تا باقی مانده ی عمر را به تلخی طی نکنید.  

پدر بالای هفتاد سال دارد . تحصیلات بالایی دارد و در تمام عمر از شنیدن راهنمایی و توصیه دیگران در مورد زندگی خصوصی و رفتار خود سر باز زده. تربیت و موقعیت اجتماعی و ... همیشه موجب بوده که در امر تزئین ظاهر قضیه همت بیشتری داشته باشد تا پرداختن به مشکلات واقعی . مشکلات بدون اینکه حل شوند روی هم تلنبار شده و از زندگی اولش ، جهنمی ساخت که منجر به جدایی شد. زندگی دومش نیز همان مسیر را طی کرده . و پدر همیشه از پذیرفتن نقش خودش در اسفالت کردن راه جهنم سر باز میزد.  اکنون ، بعد از گذشت سالها ، پذیرفتن مراجعه کردن به یک مشاور خانوادگی و کمک گرفتن  از طرف او برای من غیر منتظره و باور نکردنی بود. ولی نشان میدهد که خودش نیز از این جنگ هزار ساله خسته شده است و در پی آرامش است. تصمیم پدر برای من نشان از رسیدن او به این حقیقت است که پذیرفته است که اشتباه کرده و قبول کرده است که از حل مسئله ناتوان است و به کمک احتیاج دارد.

برای پدر رسیدن به این حقیقت مستلزم راهی طولانی بود . زمانی بیش از نیم قرن . ولی همین که به این مسئله رسیده باشد قدمي بزرگ در شناخت موقعيت و طلب حقيقت بود.

همه ی ما در زندگی خود اشتباهات بزرگی داشته ایم ، من ، تو ، همه.
رسیدن به این واقعيت که اشتباه کرده ایم ، و پذیرفتن اینکه نیازمند کمک هستیم ، قدمی بزرگ در راه یافتن آرامش است. گاه آرامش را میتوانیم در کنار یکدیگر بیابیم ، و گاه در جدا کردن راه هایمان . اما همینقدر که بدانیم در رسیدن به جایی که ایستاده ایم ، خود نیز شریک بودیم . قدم بزرگی در ایجاد تحول فکری ماست.

شما در برداشتن این قدم چقدر پیشرفت داشته اید ؟

 

[ 5:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]


Powered by MT3.35