April 29, 2007

شنبه های راه راه و ثانیه های سربی 
لیلی فرهاد پور
چاپ و صحافی : گلبان 
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
1383  

کتاب شنبه های راه راه ... را تمام کردم ، رسیدن به صفحه ی آخر این کتاب 180 صفحه ای بسیار طولانی تر از آنکه حدس میزدم طول کشید . 
   لیلی را در استکهلم دیده بودم ، زنی شوخ و شنگ و شاد و صمیمی  که به راحتی میشد با او گرم گرفت و از همه چیز حرف زد . ساده و بی غل و غش و مهربان بود. تا آن زمان از او جز چند مقاله چیزی نخوانده بودم.

کتاب شنبه ها ... برای من اما ، چیزی فراتر از یک کتاب بود  . برای منی که سالهای پشت زندان ، سالهای انتطار کسی را که به ملاقات میرود و بلعیدن لحظه لحظه ی حرفهای او بعد از ملاقات ، سالهای دلتنگی و شرمندگی از این که نمیتوانی در این سوی شیشه قرار بگیری و عزیزت را که در پشت شیشه ها قرار گرفت را ببینی ، سالهای شنیدن " حالت را پرسید " و یا  " سلام رساند  " را با  بغضی فرو دادن ،  تجربه کردم ، مروری بر خاطرات بود.. مروری بر تجربه دلهره و ترس و تحقیر. تحقیر ، تحقیر و باز هم تحقیر .

این روزها که کتاب در دستم بود بارها آن را زمین گذاشتم ، توانش را نداشتم. کتاب پربرگی نبود اما حقیقتا احساس میکردم که کیف دستی را سنگین تر از معمول کرده است. انگار بار ِ سالهایی را که پشت سرت گذاشته ای با خود میبرد و تو را نیز به روزهایی برمیگرداند که چندان مایل به تجربه ی آن نیستی.

گزافه نمیگویم که این روزها بارها با کابوس زندان از خواب بیدار شدم . بی اختیار بارها در خیابان پشت سرم را کنترل میکردم که بدانم آیا تعقیب میشوم یا نه. چیزهایی که دیگر مدتها بود که در روزمره ی زندگی ام نقش نداشت.

شنبه های ... لیلی بخشی از زندگی مرا به یادم آورد که در پس ذهنم مدفون شده بود . نمیدانستم برای این یاد آوری از او متشکر باشم یا نه. ولی با شناختی که از خود او بدست آورده بودم ، دانستم که  که لیلی نه به قصد آزار ، بلکه به قصد شکست موج فراموشی چنین کرد.  و این موج ، آری این موج مدتهاست که ما را با خود می برد.

فضایی که لیلی در شنبه های ... ش مجسم کرده است با فضایی که من با آن سر و کار داشتم متفاوت بود. اینجا دیگر وحشت اعدام وجود ندارد. ترس عمومی که در مردم بود نیز کمرنگتر است. اما یک احساس مشترک است. احساس قرار داشتن در دو سوی میله ها. احساس حقارت ، و عادت . 

جمله ای که لیلی در پایان کتابش نوشت مرا متعجب کرد :

دنبال کسی در این کتاب نگردید ...
شخصیت های این داستان واقعی نبودند.

مگر میشود لیلی جان ؟ تو  مگر مرا در روی آن صندلی با آن سررسید جلد قرمز ، در پشت آن دروازه بزرگ و آن دریچه کوچک ، در  آن کافه ، در بلندی های درکه ، آنجا که زندان اوین پیداست ، در حال سعی برای  تشخیص اینکه " آموزشگاه " کجاست و " حسینیه "  کجاست ، ندیدی ؟

 

[ 11:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

April 27, 2007
امروز در آرشیو مناهیتا به دنبال چیزی میگشتم و به این جمله برخوردم : "من پیشنهاد میکنم زرشگ زرین در سیاست را به آقای "دکتر محمود احمدی نژاد" اهدا شود...." اول که این جمله را خواندم با خودم گفتم که چی میگه این دختر ؟ کدام جایزه را میخواهد به ا.ن تقدیم کند ؟
اما خواندن متن و فیلمی که در انتها در همین باره گذاشته بود خیلی مرا خنداند.

قدیمی است ، میدانم . ولی شما هم اگر از دست داده اید  بخوانید و نگاه کنید  

این هم خود متنش : من پیشنهاد میکنم زرشگ زرین در سیاست را به آقای "دکتر محمود احمدی نژاد" اهدا شود، البته نه به خاطر اینکه ایشان با داشتن دکترای مهندس راه و ترابری در مدت شهردار بودن‌شان دردی را از ترافیک تهران دوا نکردند و هنوز هرروزه صدها انسان به خاطر هوای آلوده جان خود را از دست میدهند، و نه به این خاطر که مهمترین مشکل دوران ریاست ایشان بر شهرداری تهران بیشتر حول و حوش این سوال گذشت که جسد کشته شده‌های مکتبی را در کدام میدان به خاک بسپارند و پرداختن به درد راه و مسکن تهرانی‌ها از لیست مسئولیتهای ایشان خارج شده بود. و باز هم نه به علت اینکه از زمان ریاست جمهور شدنشان هم ارقام مرگ و میر در راه‌ها و جاده های کشور کم نشده و همچنان ایران در این زمینه رکوددار است و....
بلکه به این خاطر که ایشان با نداشتن دکتری علوم سیاسی در بعد داخلی به همه گروه‌ها و اقشار مردم مهرورزی خود را نشان دادند و در بعد بین‌المللی به جهانیان نشان دادند که .... راستی نمیدانم چرا یکباره در همینجا یاد این فیلم افتادم، به خصوص این قسمتش:


پ.ن :

از همه ی دوستانی که با میل سوال کردند پوزش میخواهم. به علت سهل انگاری خودم در پرداخت وجوهات سالانه ، سایت مدتی کله معلق شده بود که به لطف سرور ادمین درست شد. یک دومین اضافی هم گرفتم که فیلتر نیست و بهتان خبر میدهم.
[ 16:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

April 24, 2007
[ 14:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

April 21, 2007

جنبش زنان و فرزندان آن ؟؟؟؟؟؟

این مصاحبه را با آقای گنجی بخوانید ( یا گوش کنید )
من با شنیدن این مصاحبه واقعا شاخ در آوردم.

من هم مثل بقیه دوستان خارج از کشور که حساسیت نسبت به مسائل ایران در ایشان وجود دارد ، معمولا از افرادی که به ایران رفت و آمد میکنند سوالاتی در مورد وضعیت ایران میکنم. و معمولا جوابهایی که میشنوم خنده دارند. مثلا یکی از این جوابهای خنده دار را برایتان مینویسم  . چند وقت پیش از زنی  که ایران رفته بود سوال کردم وضعیت اقتصادی را چگونه میبنی ؟ گفت بی خیال باش بابا. اینقدر نشستی هی  عم میخوری ، مردم همه وضعشون خوبه. من با تعجب گفتم : این چه حرفیه . گفت : اِ ، شوخی نمیکنم که . همه وضعشون خوبه . گفتم : همه ؟ مثلا کیا ؟ گفت ببین من این سه هفته رفتم ایران . خونه هرکی رفتم وضعش خوب بود . بابام اینا ، عموم اینا ، عمه جان ، خاله اینا ، دائی هایم ، همسایه ها ... خلاصه همه وضعشون خوبه. تو اینجا نشستی و هیچی نمیدانی.

مصاحبه ی گنجی مرا یاد صحبت های همین خانم انداخت .

ایشان میگوید : سنگسار حکم میگیرد و اجرا نمیشود . ( وکلای زنان و فعالان جنبش زنان در ایران روز شب ندارند برای الغای همین احکام و تبدیل آنها به احکام معقول تر ، ولی آقای گنجی به کل منکر اجرای حکم شده اند . دلم میخواست بدانم اگر اینهمه مبارزه روزمره زنان وجود نداشت باز هم احکام ، تک به تک ، تعدیل میشد یا نه ؟)

ایشان میگویند حکم حد زدن در میادین تعطیل شده است . چند وقت پیش بود که پسر نوجوانی در اثر همین حدهای میدانی جان خود را از دست داد . این تعطیلی ـ به گفته ی آقای گنجی ـ قبل از مرگ ایشان بود  یا بعد از آن ؟

و آخر از همه ، به عنوان خامه ی روی کیک دستپخت خود ، ایشان میگوید که چند همسری واقعیت ندارد. ایشان به این دلیل که مردها توان معیشت خانواده را ندارند ، میگویند که خانواده ها دخترانی را انتخاب میکنند که شاغل باشند . و چون خود ایشان در پیرامون خود مردانی را نمیشناسد که ازدواج مجدد کرده باشند ، میگویند که این پدیده واقعیت ندارد.

خنده دار اینجاست که گنجی از آزاده که بر امر وجود ملموس چند همسری پافشاری میکند ، آمار میخواهد. او که خود روزنامه نگار است و به خوبی میداند که در ایران چنین آماری وجود ندارد ، تقاضای آمار میکند ولی برای صحت گفته های خود  هیچ آماری ارائه نمیدهد و به اطرافیانش رجوع میکند. جالبتر اینکه گنجی انگار صیغه و ازدواج موقت را هم چند همسری نمیداند.

گنجی مرا به یاد آن خانم انداخت و حرفش تقریبا همینطور میشود  : من چند همسره نمیشناسم ، هیشکی تو ایران چند همسره نیست ، بابام اینا ، عموم اینا ، شوهر خاله ام  اینا ، داییم  اینا ، هیشکی چند تا همسر نداره ....

حالا حرف بر سر این است که :
اکبر گنجی یک انسان معمولی است، انسان جسوری است  با یک سری توانایی های معمولی ،سرسخت است جان سخت است و مبارز است و برای باور های خود اقدام و حرکت میکند. نظراتی دارد و صحبت هایش بر اساس نظرات خودش است. من ابدا معتقد نیستم که قرار است نظراتش را مطابق نظر و میل من تغییر دهد و یا حالا که میکرفن در اختیار دارد ، حرفهای من را بزند. برایش احترام قائلم. تا زمانی که مایل است همراه باشد ، همراهی اش را ـ مثل همراهی هر انسان شریف دیگری ـ قدر میدانم . ولی همین. نه بیش و نه کم.

درد اصلی من نه از صحبت های گنجی ، بلکه از صحبت های همراه ِ همیشگی و عزیز جنبش زنان ، نوشین احمدی در  جمعی بود که به مناسبت در بند بودن دو یار جنبش زنان گرد آمده بودند . به این قسمت نوشته توجه کنید : ( در اینجا بخوانید )

... به همین خاطر بود که امروز وقتی به اینجا می آمدم آرزو می کردم ای کاش تخیل زنانه ی اکبر گنجی امروز نیز با ما همراه شود و برای محبوبه و ناهید ما پیامی بفرستد. برای ناهید کشاورز که روزها همراه او در اعتصاب غذا شرکت کرد، همراه او رنج کشید، برای او مادرانه اشک ریخت تا اکبر گنجی تبدیل بشود به فرزند جنبش زنان تا برای ما پیام هایی بدهد که نه مانند برخی مردان سیاست از سر نصیحت و آمریت بلکه از سر همراهی و همدلی باشد....

که یعنی ناهید کشاورز  ، زنی فعال در جنبش زنان ، نقش مادر بگیرد و اشک مادرانه بریزد  برای گنجی ، تا او تبدیل شود به فرزند جنبش زنان که برای جنبش پیام هایی از سر همراهی و همدلی بدهد ؟ یعنی نقش جنبش زنان همان است که به هر زنی تفهیم شده بود ؟ که بنشیند و بزاید شیران نر ؟  اینگونه مایلیم سنت ها را پشت سر بگذاریم ؟ به جای جنگجویان حسینی ، همدلان جنبش زنان را بزائیم و یا مادرانه برایشان اشک بریزیم ؟

مسئله این نیست که این " فرزند جنبش زنان " ساز خود را بزند. گنجی باید حرفهای خود را بزند و نه حرفهای هیچ کس دیگر ، اگر او معتقد است که سنگسار و چند همسری و یا ضرب و شتم و خشونت خانگی معزلات جنبش زنان نیستند ، این نظر اوست و حق اوست که به عنوان نظر خود بیان کند.
اما چه چیزی او را " فرزند جنبش زنان " میکند ؟ چند مقاله و نگاه دلسوزانه در مورد مسائل زنان ؟
اصولا جنبش زنان چرا به فرزند ( آنهم از نوع مذکرش ) نیاز دارد ؟ آیا وظیفه جنبش زنان نیز مثل وظیفه ی سنتی زنان ، زایش است ؟ حالا اگر این جنبش نخواهد فرزند بزاید و " مادرانه " برایشان اشک بریزد ، و تنها بخواهد از همکاری و همراهی مردان بهره ور شود ، میسر نیست ؟

این اغراق ها و تفریط ها را همه میشناسیم ، خودم هم حتما  گاه دچار آن هستم . اما این را بپذیریم که به عنوان فعالان جنیش زنان ، نقش مهمی در شکستن تابو ها و الگوهای سنتی داریم . بازسازی آنها با شکلی مدرن ، گامی به پس است در جهت کمرنگ کردن نقش هایی زنانه ای که در جامعه رایج است. 

پس نوشت : حدس میزنم که این نوشته ، مثل همه ی انتقادهای دیگرم ، از محبوبیت ِ نداشته ام در میان دوستان خوبم ، خواهد کاست . اما من فکر میکنم که انتقاد باید علنی مطرح شود . این زمختی های ما تنها در برخوردهای علنی است که تراش خواهد خورد و صیقل خواهد یافت.

فرهنگ مرد ـ مدار ، فرهنگی است که همه ی ما با آن رشد کرده ایم. جانشین کردن آن فرهنگ با فرهنگ برابر طلبانه و عاری از هویت های جنسیتی ، با انتقاد و انتقاد از خود میسر است و بس.
امید آنکه با این نوشته در این راستا برخورد شود ، در راستای ساختن ، و نه شکستن. که قصد ساختن است ، و نه شکستن.

[ 8:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

April 17, 2007

این فیلم به نام ابودلقکان کمانچه کش ، را حتما اگر امکانش را دارید وقت بگذارید و ببینید. ( با تشکر از مهسای عزیز که لینک داد)

( در قسمت زیر تیتر ، روی نمایش فیلم کلیک کنید. )

فیلم بررسی جالبی است از فرداد فرحزاد ، اینطور که معلوم است با من هم خیلی زیاد هم سلیقه است. چرا که مثال هایی که از جفنگ گویی خواننده گان آورده است از جمله آرش ، کامبیز گوگوش و کامرون هستند .

راستی این جفنگ گویی ها تا کجا ، تا چند به طول خواهد انجامید ؟ و چرا هر چه میگذرد خوانندگان ما جرات بیشتری در جفنگ خوانی میکنند ؟ این جفنگیات را که میخرد ؟ چرا اینقدر ارزان پسند شده ایم ؟

[ 20:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

April 15, 2007

دو یار زندانی آزاد شدند.

اما زنان ما ، همچون مردان ما ، همچنان در بندند.

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

April 14, 2007

بعد از گذشت دو هفته از دستگیری ناهید و محبوبه ، آنها هنوز زندانی و بلاتکلیفند و هیچ صحبتی از آزادی ایشان نیست و هیچ کسی هیچ مسئولیتی قبول نمیکند.  به این میگویند برخورد مسئولانه ی دولت با شهروندان .

فیلم زندگی دیگران اثر فلوریان هنکل فون دونرسمارک ( دوستان آلمانی زبان تصحیح کنند اگر تلفظ نام غلط است )  ، فیلمی است که به نظر من هر ایرانی نیازمند دیدن آن است.

زندگی دیگران  فیلمی است  در مورد تاثیر تفکر توتالیتر  بر تصمیم ها و اعمال و رفتار ما ، فیلمی در مورد تغییر و تحول انسانی خوب ، انسانی که اجازه داده است که چهارچوب های ایدئولوژیک ، در شناخت و دیدگاههایش نقش اصلی را داشته باشد ، انسانی که سعی میکند در رسیدن به اتوپیایی که باورش کرده است ، نقشی به سزا داشته باشد . 

وایزر  آدم بدی  نیست . او یک آرمانگراست که آرمانش سوسیالیسم است. او سوسیالیسم را به عنوان راهی برای نجات انسانها میشناسد و حاضر است هر کسی را که به عنوان مانعی در این راه حرکت میکند به سخت ترین وجه ارشاد یا حذف کند. وایزر هر کسی را که با او در نظریاتش هم عقیده نیست ، دشمن میداند و برای رسیدن به دنیای بهتر ، نابودی دشمن را تنها راه میداند. وایزر از طریق گوشی استراق سمغ ، با زندگی دیگرانی آشنا میشود که همفکر و هم اندیشه ی او نیستند . و تغییر او همینجا آغاز میشود.

فیلم زندگی دیگران ، زندگی ماست ، ما در مقابل قدرتمندان و دولتیان . وایزر به راحتی میتواند پاسداری باشد که با باور خود به رسیدن به حکومت بی طبقه ی عدل علی ، مشت بر دهان مخالف خود میکوبید و زندگی او را  تحت نظر داشت تا اگر از راه او خارج شد به سخت ترین وجه ممکن مجازات شود.

فیلم زندگی دیگران ، زندگی همه ی ماست . خیالبافی های ما در رسیدن به دنیایی بهتر با خفه کردن و خاموش کردن و حذف دیگران. وایزر را در میان خودمان به راحتی میتوانیم پیدا کنیم . کسی که میتواند  انسانها را به ضرب دگنگ به دنیای بهتر برساند . کسی که به راحتی از حقوق فردی انسان میگذرد تا راه رسیدن به اتوپیای خود را هموار کند.
ماریا کریستا همان هنرمندی است که برای باقی ماندن در زیر نورهای نورافکن روح و جسم و همراه خود را میفروشد. ماریا کریستا بد نیست. او دارای ضعف های انسانی است . ایستادن در زیر نورافکن ها و باقی ماندن در آنجا چشمانش را آنچنان کور کرده که جز خود و منافع مقطعی ، چیزی را نمیبیند . ماریا وقتی با خود روبرو میشود قدرت تحمل خودش را ندارد ، و با انداختن خود به زیر کامیون ، به زندگی اش خاتمه میدهد.

درگمن همان نویسنده ای است که با خوشخیالی به حکومت و آرمانخواهی دولتمندان  معتقد است ، در برج عاجی نشسته است و از آنجا به دیگران نگاه میکند و با حذف رفیقش از زندگی هنری و خودکشی او چشمانش باز میشود و از برج به زیر می آید. او هنوز  با خوشباوری فکر میکند که متفاوت است و تحت نظر نیست و دیده و شنیده نمیشود. صحنه ای که درگمن متوجه میشود که تمام اعمال و رفتارش در زیر نظر پلیس مخفی بود ، صحنه ی آشناست. شاید همان صحنه ای است که بارها در زندانهای ایران تکرار میشود ، وقتی که میل های خصوصی شان ، چاپ شده در مقابل چشمانشان قرار میگیرد. وقتی که متوجه میشوند که پلیس از همه چیز ، حتی چت های اینترنتی ایشان باخبر است.
باور کردن نیروی فوق العاده ای که حکومت های توتالیتر بر سر شناسایی و سرکوب مخالفانشان میگذارند از عهده ی شهروندان بر نمی آید. دولت آلمان شرقی و پلیس مخفی آن با امکانات بیش از ده سال پیش تمامی شهروندان را کنترل میکرد . کنترل در زمان کنونی و با امکاناتی که اکنون در اختیار حکومت هاست کمتر از نصف امکانات و نیروی آن زمان را میطلبد. اما باور اینکه تحت نظر هستیم ، باور ساده ای نیست. و به نگرشی در مورد اعمال و رفتار ما نیاز دارد. نگرشی که تنها وقتی به آن میرسیم که دیر شده است.

فیلم زندگی دیگران ، زندگی ماست . با تمام جزئیاتش .
فیلم با اشاره به تمام واقعیات  باور نکردنی اش  ، باور ما به یک حقیقت را قدرت میبخشد ، باور  به وجود انسان خوب در همه جا.

[ 10:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

April 10, 2007

ژیلا بنی یعقوب به دادگاه انقلاب احظار شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با همسر پدرم صحبتی تلفنی داشتم ، از پدر شکایت میکرد و اخلاقش و رفتارش . از او خواستم که گوشی را به پدر بدهد تا گپی با او بزنم.
بعد از مدتی صحبت تلفنی و غر زدن سر پدر ، از او پرسیدم چه میخواهد بکند ، آیا در این سن و سال میخواهد جدا شود ؟ تصمیمش برای زندگی چیست .
گفت که نمیداند ، شروع کرد شکایت کردن که تو همه اش به حرفهای او گوش میدهی و من هم حرفهایی برای گفتن دارم.
گفتم : پدر من با شما زندگی کرده ام، اخلاق و رفتار شما را میشناسم. با او هم به اندازه کافی آشنا هستم . کینه جویی ها و زخم زبان ها و ...که  قسمتی از آن اخلاق شخصی اوست و قسمتی نیز به طور معمول یک سیستم دفاعی برای زنان در مقابل زندگی ناخوشی که دارند میسازد. ولی نزدیکی من با او کمتر از آن است که بتوانم به او بگویم که او نیز اشتباه میکند. اما این زندگی را هر دوی شما با همدستی به اینجا رسانده اید. هر قدر که با هم مشکل داشتید ، در جایی که ایستاده اید همدست بوده اید.
 ولی از شما میپرسم میخواهید چه کار کنید. از عمر چندان چیزی باقی نمانده پدر . این مدت باقی مانده را میخواهید در جهنمی که با یکدیگر ساخته اید زندگی کنید یا مایلید بعد از سالها  دلی خوش را جستجو کنید و کمی هم آرامش داشته باشید.
پدر مدتی فکر کرد ، مدتی طولانی صدایی در تلفن نبود.
ـ الو ...
ـ هستم .
ـ میخواهی چه کنی ؟
ـ پیشنهاد تو چیست ؟
ـ من که آنجا نیستم. فقط کارم شده هر بار زنگ بزنم و به درد دل تو یا او گوش کنم ، این هم که دردی را از شما دوا نمیکند. فقط بارهایتان را به کسی منتقل میکنید که کاری از دستش بر نمی آید. تازه معمولا هم جدا جدا حرف میزنید و نمیشود به نتیجه ای رسید .
ـ یعنی میگویی با تو حرف نزنیم ؟
ـ حرفم این نیست. از شما خواهش میکنم به مشاور خانواده مراجعه کنید. آنجا هم حتما از این چیزها هست .
ـ آخه من با این سن و سال ، برم بگم چی ؟
ـ آلترناتیو شما چیست ؟ که با این سن و سال مشکلات را حل نکرده ، تا آخر عمر تلخ بمانید ؟
سکوت دوباره ای در گوشی تلفن طنین انداخت .
ـ پدر ، من میفهمم که دارید فکر میکنید ، ولی ما که امکان صحبت رودرو را نداریم ، لطف کنید و یک سرفه ای چیزی بکنید که من هم بفهمم خط قطع نشده است.
ـ باشه .
ـ باشه ؟ یعنی سرفه میکنید ؟
ـ باشه ، یعنی با مشاور خانواده تماس میگیریم .
ـ جدی ؟ واقعا این کار را میکنید ؟
ـ بله . این کار را خواهیم کرد. اگر میخواهی با او هم صحبت کن.
ـ قبلا به او گفته ام. او بسیار مایل است که به مشاور مراجعه کند. همیشه وقتی به او میگفتم میگفت که شما مانع هستید.
ـ خوب دیگر مانعی نخواهم بود. باید هر دو برویم ؟
ـ پدر ، شما با هم مشکل دارید ، او که تنهایی مشکلی ندارد.
ـ بسیار خوب ، با هم میرویم.
ـ واقعا این کار را میکنید ؟
ـ بله . بهت خبر میدهم.

به او گفتم : اشتباه نکن. با چند جلسه مشورت خوشبخت نخواهی شد . ولی شاید بتوانی جور دیگری دنیا را ببینی ، آنجور که شاید بتوانید بهانه های کوچکی برای داشتن دلی خوش ، به کمک همدیگر  پیدا کنید تا باقی مانده ی عمر را به تلخی طی نکنید.  

پدر بالای هفتاد سال دارد . تحصیلات بالایی دارد و در تمام عمر از شنیدن راهنمایی و توصیه دیگران در مورد زندگی خصوصی و رفتار خود سر باز زده. تربیت و موقعیت اجتماعی و ... همیشه موجب بوده که در امر تزئین ظاهر قضیه همت بیشتری داشته باشد تا پرداختن به مشکلات واقعی . مشکلات بدون اینکه حل شوند روی هم تلنبار شده و از زندگی اولش ، جهنمی ساخت که منجر به جدایی شد. زندگی دومش نیز همان مسیر را طی کرده . و پدر همیشه از پذیرفتن نقش خودش در اسفالت کردن راه جهنم سر باز میزد.  اکنون ، بعد از گذشت سالها ، پذیرفتن مراجعه کردن به یک مشاور خانوادگی و کمک گرفتن  از طرف او برای من غیر منتظره و باور نکردنی بود. ولی نشان میدهد که خودش نیز از این جنگ هزار ساله خسته شده است و در پی آرامش است. تصمیم پدر برای من نشان از رسیدن او به این حقیقت است که پذیرفته است که اشتباه کرده و قبول کرده است که از حل مسئله ناتوان است و به کمک احتیاج دارد.

برای پدر رسیدن به این حقیقت مستلزم راهی طولانی بود . زمانی بیش از نیم قرن . ولی همین که به این مسئله رسیده باشد قدمي بزرگ در شناخت موقعيت و طلب حقيقت بود.

همه ی ما در زندگی خود اشتباهات بزرگی داشته ایم ، من ، تو ، همه.
رسیدن به این واقعيت که اشتباه کرده ایم ، و پذیرفتن اینکه نیازمند کمک هستیم ، قدمی بزرگ در راه یافتن آرامش است. گاه آرامش را میتوانیم در کنار یکدیگر بیابیم ، و گاه در جدا کردن راه هایمان . اما همینقدر که بدانیم در رسیدن به جایی که ایستاده ایم ، خود نیز شریک بودیم . قدم بزرگی در ایجاد تحول فکری ماست.

شما در برداشتن این قدم چقدر پیشرفت داشته اید ؟

 

[ 5:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

April 7, 2007

عادت میکنیم ...




میلی از دوستی نازنین داشتم ، میل به طور مشترک برای من و دوست دیگری در خارج از کشور فرستاده شده بود . این دوست ، کاملا به حق ، گله میکرد که چرا در مورد ناهید کشاورز  و محبوبه حسین  زاده کم کاری میکنیم . مقایسه ای از این مورد با مورد دستگیری قبلی زنان ( محبوبه عباس قلی زاده  و شادی صدر  ) انجام داده بود و ...

و هیچ نداشتم بگویم. حق با او بود .

نشستم و فکر کردم که چه کرده ام ؟ یک مصاحبه و یک سری میل به پارلمان و احزاب چپ و دو پست کوچک و ... همین .

چرا ؟ آیا چون  دستگیر شدگان قبلی ، شادی و محبوبه شهرت دارند  و بیشتر شناخته شده هستند  ؟ آیا چون ناهید و محبوبه ناشناس تر هستند ؟ آیا ...

اما دیدم واقعیت دردناک تر از این حرفهاست . دردناک و بسیار ساده ..
داریم به این هم عادت میکنیم ...

به دستگیری های سال 60 عادت کردیم ، به اینکه یکی یکی بچه ها غیب بشوند و بعد از مدتی خبرشان از زندان بیاید و بعد از مدتی در روز ملاقات یک ساک دستی تحویل خانواده هایشان داده شود.

به اینکه برای یک اعلامیه ، یک کتاب ، یک روزنامه ، 15 سال حبسی بگیرند عادت کردیم .

به اعدام های سال 67 عادت کردیم ، و عادت کردیم که هر سال به این بهانه بزرگداشت بگیریم . بد هم نبود ، دوست و آشنا را ببینیم و خوش و بشی کنیم و سری به تاسف تکان بدهیم .
( و البته برای تنوع  گاهی هم شاعری را دعوت کنیم و بعد او را سلطنت طلب بخوانیم و بعد به  او دشنام هم بدهیم تا کاری کرده باشیم کارستان )

به قتل های زنجیره ای عادت کردیم . به مفقود شدن نویسندگان و نخبگان خود عادت کردیم ، به یافتن آنها با علامت سیمی بر دور گردن عادت کردیم .

به دستگیری روزنامه نگاران عادت کرده ایم . به مصاحبه های فرمایشی و اعترافات تقلبی عادت کرده ایم . به ابراز ندبه سیاسی و دیدن خورد شدن انسانها عادت کرده ایم.

به زندان  طولانی مدت برای بالا بردن یک پیرهن خونین عادت کردیم ، به اظهار تاسف برای جوانی مردی که سالهای خوش زندگی اش را در زندان بگذراند عادت کرده ایم .

به اعتراضات کارگری عادت کرده ایم. به شنیدن خبر هایی از قبیل پرداخت نشدن حقوق چندین ماهه و ساله ی کارگران عادت کرده ایم ...

به دستگیری دانشجویان عادت کرده ایم ، یکی پس از دیگری ، غیب میشوند ، مفقود میشوند . به وضع مشکوکی خودکشی میکنند و ما عادت کرده ایم .

به اعتصاب غذاهای طولانی مدت عادت کرده ایم ، به شنیدن خبر از کار افتادن کلیه و یا کبد ... به شنیدن خبر پایین آمدن خطرناک وزن. به بی محلی مسئولان امور ...

به دستگیری کارگران شرکت واحد عادت کردیم ، به بریدن زبانشان عادت کرده ایم ، به  اینکه به روی خود نیاوریم که در مدت دستگیری ایشان چه بر سر خانواده خواهد آمد و زندگی ایشان چگونه خواهد چرخید .
 

به دستگیری معلمان عادت کرده ایم . ده تا ، بیست تا ، پنجاه تا . به حقوق بخور و نمیرشان عادت کرده ایم . به اجباری که دارند که در دو جا یا بیشتر کار کنند تا زندگی را بچرخانند و روزهای تعطیل هم مسافر کشی کنند عادت کرده ایم. به اینکه برای اعتراض به این زندگی جمع میشوند و دستگیر میشوند و مدتها در زندان میمانند عادت کرده ایم.

و اکنون هم دستگیری زنان فعال ، ابتدا دستگیری های چند ساعته ، حد اکثرش فردایش آزادند. عادت کردیم .

هزینه را بالا میبرند ، توهین و تحقیر ، گرو گذاشتن آبروی خانواده ، سوالات مربوط به روابط جنسی .. عادت کردیم.

هزینه را بالاتر میبرند. مدت سرگردانی درازمدت تر  میشود. و ما به همین هم عادت میکنیم .

دوست نازنینم حق داشت گله کند. اما دلیل اصلی کم کاری من و ما ، نه آن است که او تصور میکند.

ما چون ماهی که از دریا به رودخانه و حوض و  تنگ و کاسه و لیوان و سر آخر به یک نعلبکی و چند قطره آبی که در ته آن است انتقال پیدا میکند ، خود را بی شرمانه وفق میدهیم و به همه چیز ، آری به همه چیز عادت میکنیم .

ترک عادت کنیم . نگذاریم تحمل ظلم برایمان عادت شود .
[ 1:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]

April 4, 2007

ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده به زندان اوین منتقل شدند.

موناهیتا این خبر را با طنز ظریفی بازگویی کرده است

[ 20:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

April 3, 2007

در کامنت های مربوط به پست فیلم یک شب ، یک کامنت توجه مرا به طور بخصوصی جلب کرد :

آقای بهرام مینویسد :
....داستان زندگی مردی که زنش را کشته بود مو به تنم راست کرد. دوستی داشتیم که چنین زنی داشت ومتاسفانه دوستش هم داشت. چه زجرها که از او نکشید. خوشبختانه کار به قتل وکش وکشتار نکشید. طلاق اخر ماجرا بود.ولی این دوست دیگر همانی نبود که بود. اعتقاد عمیقش به برابری انسانها وبه برابری زنان ومردان شکست .کلا تمام اعتقاداتش در هم ریخت. الان هفته ای یک زن روشنفکر بلند میکند وبا خوابیدن با آنها تحقیرشان میکند. متاسفانه این روحیه جلب نظر دیگران وشمع محفل بودن در برخی زنان روشنفکر به حدی اثرات بدی گذاشته است که حتی بی اعتمادی به زنان صادق را هم به همراه آورده وترو خشک رابا هم میسوزاند. در میان وبلاگ نویسان زن هم از این دست آدمها کم نیست واز نوشته های شان بوی این بیماری میاید. عقاید انان را بازار تفکرات روشنفکری مد روز تعیین میکند.

بی آنکه بخواهم آقای بهرام را ـ که هیچ شناختی از او ندارم ـ به نقد بکشم ، برایم این برخورد بسیار قابل توجه آمد. و فکر میکنم کمی روی آن تمرکز کنیم ، بگذارید برایتان شرح بیشتری بدهم.

در فیلم سه مرد و دو زن بازی حضور فعال دارند. مادر نگار را نمیبینی ولی میدانی که با مرد زن دار رابطه دارد . حاج آقا زن و بچه دارد ولی " تنوع طلب " است ، به قول خودش مثل همه ی مردها !!! و دنبال این است که با نگار ـ که به گفته ی خودش به سن دخترش است ـ هم باشد ، هر چند وقت که میل نگار است.
آقای دکتر زن و بچه ندارد و با مادرش زندگی میکند. ولی مشخص  است که جمعه به جمعه ، سر و گوشش میجنبه. و دروغ هم میگوید. پیدا شدن تلفن همراه در اتوموبیل او و واکنش دستپاچه اش وقتی که داشت ادعا میکرد که تا کنون کسی را سوار نکرده است ، نشان میدهد که آقای دکتر برای دسترسی به یک رابطه  از گفتن دروغ ابایی ندارد.  مرد گرافیست آخرین مرد در فیلم است. مردی که زنش به او خیانت کرده و او را کشته است.
ما اینجا با سه مرد خیانت کار طرف هستیم ، و یک مرد که به زنش خیانت میکند. ولی ما معمولا روی زن خیانتکار متمرکز میشویم. مردان خیانتکار پدیده ای معمولی و پذیرفته شده از طرف جامعه ی انسانی هستند. این زنان خیانت کار هستند که مسئله سازند.
آقای بهرام ضمنا اشاره ای دارند به وبلاگ نویسان زنی که دچار بیماری" در مرکز قرار گرفتن" هستند . ایشان را خطرناک میدانند و  به نوعی اخطار میدهند.
در وبلاگستان من با مردانی که زن و بچه دارند ولی دنبال رابطه هستند زیاد برخورد داشته ام. تقریبا میشود گفت که سر و گوش اکثریت این مردان میجنبد. اما اخطاری در مورد این مردان درکار نیست.در مقابل  باید از معدود زنانی که دچار بیماری خود محور بینی هستند اجتناب کرد .

چرا ناهنجاری های مردان اینچنین پذیرفته شده است ؟  چرا به این ناهنجاری ها عادت کرده ایم و در مقابل ناهنجاری های رفتاری زنان را فاجعه آمیز می دانیم ؟

[ 6:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

April 2, 2007
[ 21:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

April 1, 2007

فیلم یک شب نیکی کریمی به نظرم با تمام نقاط ضعفش ، جالب آمد.
این فیلم یک طرفه نیست ، مرد و زن در فلاکت اجتماعی گرفتارند و هر یک به نحوی میسوزند. مردها به دلیل موقعیتی که اجتماع در اختیارشان گذاشته است ، از امکانات بیشتری برخوردارند اما این برخورداری از امکانات بیشتر ، زندگی بهتری را در اختیارشان نمیگذارد. در راه عشرت و تنوع طلبی ، یا یافتن همدمی برای لحظه یا زندگی ، فریب میدهند و دروغ میگویند . حاج آقا به همسرش دروغ میگوید و آقای دکتر برای اینکه نشان دهد با دیگران فرق دارد دروغ میگوید .

مادر نگار برای رابطه با مردی زن دار نگار را از خانه بیرون میکند. به او پیشنهاد میکند که شب را در خانه ی این یا آن بگذراند اما در انتها ، نسبت به اینکه نگار چه میکند بی تفاوت است. او که دخترک را شبانه به سوی سرنوشتی نامعلوم میفرستد ، پشت سر او فریاد میزند که خوردن قرصش را فراموش نکند.
نگار شبگردی را تجربه میکند که کمی خوشبینانه است. آیا واقعا شب گردی یک دختر در خیابانهای تهران بدون خطر است و عاری از خشونت است  و آیا او حق انتخاب دارد ؟ بیش از 20 سال است که خیابانهای تهران را ندیده ام و حتی دیگر نام بسیاری از خیابانها را به یاد نمی آورم. ولی شنیده هایم غیر از این میگویند. چرا خانم کریمی این شبگردی را اینچنین بی خطر توصیف کرده است ، برایم سوال است.
آخرین مردی که نگار را سوار ماشین میکند ، جسد همسرش را در پشت ماشین دارد. وقتی که ماجرا را تعریف میکند تا حد زیادی سمپاتی بیننده را نیز نسبت به خود بر می انگیزد ، اما فرق کار خانم کریمی ـ که نویسنده ی سناریو هم هست ـ با فیلمی که چنین موردی را در خود داشت ، زن زیادی اثر خانم تهمینه میلانی ، این است که خانم تهمینه میلانی در فیلمش ، قتل زن را توجیه میکند و در فیلم یک شب ، نگار با شنیدن ماجرای قتل زن ، از قاتل فاصله میگیرد.
قتلی انجام شده است ، این قتل در فیلم زن زیادی با این سوال روبرو میشود که : شاید مرد اشتباه میکند و زن واقعا به او خیانت نکرده بود. که این مسئله به وجود می آید که اگر مرد اشتباه نکرده باشد و زن واقعا به او خیانت کرده باشد ، قتلش واجب است.
اما در یک شب ِ نیکی کریمی ، زن واقعا به مرد خیانت کرده است ، مرد او را کشته و سرگردان در خیابانها رانندگی میکند ، و سعی میکند بفهمد چرا چنین کرده است و چه باید بکند. سوالی نیست. مسئله کاملا مشخص است ، در اینجا تنها واکنش کارگردان با اتفاقی که افتاده است ، نظر او را راجع به زن کشی و قتل ناموسی روشن میکند. فاصله گرفتن از قاتل . هیچ عملی نباید بتواند یک قتل را توجیه کند.
به نظرم این برخورد کارگردان فیلم یک شب با مسئله ی قتل و خشونت خانگی  جالب آمد.

آهان راستی ، حالا که تمام فیلم را برایتان تعریف کردم :))) ، اگر دلتان خواست فیلم را میتوانید در اینجا ببینید . فیلم یک ساعت و بیست دقیقه است.

لینک فیلم

[ 12:23 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]



Powered by MT3.35