و لاکن ما تعیین میکنیم به چی نه بگویید ...!!!
در وبلاگی به نام چشمان زنان که نمیدانم نویسنده اش کیست و آدرسش برایم میل شده بود نقدی دیدم از آهنگ بگو نه . این نقد با اسم فکر کن فکر کن بیدار شو زن ، از خانم لیلا پایور منتشر شده است.
راستش من شاعر نیستم ، ولی هم شعر و هم نقد زیاد میخوانم. این نقد را اگر بخواهم از زبان خود نویسنده ی نقد ، لیلا خانم کمک بگیرم ،میتوانم بگویم جفنگ ترین نقدی بود که به عمرم دیدم . اسمی که این خانم برای نقدش انتخاب کرده است هم از توهمی که او نسبت به خود دارد سخن میگوید. کسی که اسم نقدی چنین ذلیل را میگذارد فکر کن فکر کن بیدار شو ... انگار بقیه را همواره در خواب خرگوشی و بدون قدرت تفکر میداند. و مرا به نحو تاسف آوری به یاد کسانی می اندازد که تنها دو رنگ سیاهی و سفیدی میشناسند و تشخیص هزاران رنگ دیگر عاجزند.
اسم این خانم نقاد را قبلا نشنیده ام و او را نمیشناسم ، نمیفهمم که این خانم این همه انرژی برای چه گذاشته ؟ برای نقدی که نقد نیست ؟
این کامنت را برای ایشان گذاشتم و نمیدانم از فیلترشان رد میشود یا نه ، به هر حال کامنتم را اینجا میگذارم که اگر به تیغ سانسور ایشان دچار شد خودم کامنت نگذاشته از دنیا نروم .
دوست عزیز خانم لیلا . اگر به دل نمیگیرید ، لازم دیدم بگویم که این بدترین نقدی است که به عمرم دیده ام. اصلا نمیدانم اسمش را چه بگذارم مگر همان کلمه که خودتان استفاده میکنید. جفنگ . و آخر چقدر جفنگ ؟
شما جمله ی دیگری ندارید بنویسید به جای اینکه بگویید مگر اینکه قافیه تنگ باشد و جای جفنگ باشد ؟ شما نقد کردید ؟ چه را نقد کردید ؟
دست میتواند شلاق مرگ باشد. دست شلاق میزند. بدون دست شلاق عملکردی ندارد پس دست شلاق زن را میشود به خود شلاق تعبیر کرد. حالا شاید بگویید که کسی از شلاق نمرده. خوب چرا مرده. احتمالا خبرش به شما نرسیده.
فروغ در شعری میگفت : نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود.
لابد اگر شما در آن دوران نقادی میکردید میگفتید غم چطور آب میشود مگر اینکه قافیه تنگ باشد و جای جفنگ باشد.
چشمی گریان را به چشم بارانی در شعرها تعبیر میکنند. شما حالا میگویید چرا باران چشم به تگرگ تبدیل شده ؟ شما خوشتان نیامد ؟ چه حیف ...ولی به شعر ایرادی وارد نیست خانم جان.
پاییز چه رنگی است خانم لیلا ؟ خبر دارید که زرد یکی از رنگهای پاییز است ؟ و خبر دارید که پاییز برگها از درخت ( از جمع ) جدا میشوند و تنها تنها بر زمین می افتند ؟اصلا میدانید زرد سمبل چیست ؟ و جدا شدن برگها از درختی که ایشان را در یک جمع نگاه داشته سمبل چیست ؟ شما با سمبل شناسی آشنایی دارید ؟
اینها را فقط نوشتم که بگویم متاسفانه شما نه توانایی و نه قصد نقد کردن دارید. شما قصدتان انگار فقط جفنگ گویی بود که در این امر بسیار موفق بودید.
واقعا شاید کار غلطی کرده ام ، که نقدی را که نقد نیست به نقد بکشم ، اما فکر میکنم گاهی وقتی چیزی بسیار ذلیل میخوانی و آن را قابل بحث هم نمیدانی ( که در این مورد این حس به من دست داد ) نویسنده امر به او مشتبه میشود که برعکس از بس نوشته اش پربار بوده است همه را به سکوت واداشته . سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست . ولی درک چنین مسئله ای نیز به قدرت درک نیاز دارد که من در نویسنده سراغ ندیدم.
این دوست عزیز ، خانم لیلا از آهنگ دیگری که توسط خانم شاکری بازخوانی شده است هم نامی برده اند ، به عنوان آلترناتیوی که در مقابل سرودی که به قول ایشان جفنگ است.
ترانه ی دختران سیه پوش ، که ایشان از قسمت : "دختران ایران فصل انقلاب است " اش خیلی خوشش آمده بود . مدتها پیش توسط خواننده ی مبارز !!! زویا ثابت خوانده شد که نمیدانم ایشان که این آهنگ را مشخصه ی مبارز بودن خواننده دانسته اند ، چرا مبارزه ی اولین خواننده را از قلم انداختند و تنها از همشهری عزیز و خوش صدای ما خانم گیسو شاکری نام برده اند. اگر ایشان خواندن یک آهنگ را مبارزه میدانند ، خوب خانم ثابت که در این مبارزه پیش قدم بوده است. البته شاید خود خانم لیلا دیر وارد مبارزه شدند و ترانه را با صدای زویا نشنیده بودند.
اين مقايسه ايشان مرا ياد آقاي خميني انداخت كه بدون هيچ اطلاعي ( مثل هميشه ) سينماي ايران را رد كرد و تنها فيلمي را كه مناسب ديد و توصيه كرد فيلم گاو بود. من بعد از او هر بار كه فيلم گاو را ديدم از خودم پرسيدم واقعا آيا خميني شعور اين را داشت كه بفهمد اين فيلم چيست ؟ واقعا آيا او توانسته بود مفهوم نوشته ي ساعدي و محتواي فيلم گاو را درك كند. وقتي نوشته ي خانم ليلا را خواندم، وقتي نامگذاري هاي بي منطق و كور او را ديدم ، وقتي ليست خوبها و بدهاي او را مشاهده كردم و ترجيحات او را ديدم ، همين احساس در من زنده شد.
خانم لیلا در این " نقد " یک زحمت دیگر هم کشیده اند. که زنان کوشنده ی جنبش زنان را به نام دختران فائزه رفسنجانی نامگذاری کرده اند و از ابتدای صحبت خود ، خط بطلانی بر این جنبش کشیده و در مقابل آن حرکت زنان خارج از کشور را که ایشان آن را فمینیست های لائیک مینامند جایگزین کرده اند.
البته مسئله ای هم نیست. سلیقه است و سلیقه ی ایشان با یک آهنگ بیشتر از دیگری جور در آمده است. اما اینکه یکی را جفنگ و دیگری را مبارزه بخوانیم ، خود جفنگی است که گفتنش کار هر کسی نیست. همان انتخاب بین دیدن دو رنگ سیاه و سفید ، یا دیدن دنیای رنگارنگ.
(دلم از این میگیرد که وقتی پایش بیفتد ، هر کدام از ما برای خودش یک پا ولی فقیه است )
پس نوشت : مناهیتا هم در این مورد نوشته است .
_________________________________________________
ماجرای گروگان های انگلیسی را من هم دنبال میکنم و از آنچه پیش میاید ابدا خوشحال نیستم. ولی امروز که یکی از همکارانم از من پرسید که برای گروگان های انگلیسی چه کار کرده ام با تعجب به او نگاه کردم و گفتم هیچ ، گفت چرا ؟ تو هفته ی پیش داشتی دق میکردی واسه ی دوستانت که زندانی بودند و خودت را خفه کردی از بس اینور و آن ور زنگ زدی . الان چرا هیچ کاری نمیکنی ؟ گفتم برای اینکه اگر من اینجا و در این محل کار نمیکردم ، شما خبردار که نمیشدید هیچ ، اصلا برایتان مهم هم نبود که 38 نفر زن فعال جنبش زنان در ایران دستگیر شده اند. اما از دستگیر شدن سربازان انگلیسی همه ی شما خبر دارید.
بعد با تاسف سرم را تکان دادم و گفتم : آه ارول ارول ...
گفت : نه دیگه نشد ...
گفتم : بگذار برایت یک جک بگویم :
جرج دبلیو بوش یک مصاحبه ی مطبوعاتی گذاشت و در آن اعلام کرد که ما قصد داریم وارد جنگ جدیدی بشویم ، در این جنگ تخمین میزنیم که 10 میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را میکشیم.
دستهای خبرنگاران بالا رفت و همه با هم شروع کردند به سر و صدا و سوال کردند :
برای چی میخواهید آن دندانپزشک را بکشید ؟
رامسفلد که کنار جرج بوش ایستاده بود به او گفت : دیدید آقای پرزیدنت . من که به شما گفته بودم که کسی برای جان آن ده میلیون مسلمان ارزشی قائل نیست و از آن بابت سوالی نمیکند.
همکارم سرش را تکان داد و گفت : حقیقتی در این شوخی تلخ تو نهفته است. و از اتاق خارج شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز در تلویزیون سوئد یک مسابقه ی جالب شروع شد که منی هم که با مسابقات میانه ی خوبی ندارم به آن علاقه مند شدم. نه اینکه علاقمند شوم که شرکت کنم ، بلکه علاقمند شدم که دنبال کنم.
آخر میدانید ، این مدت اینقدر مسابقات صد تا یه غاز در اروپا و تلویزیون های اروپایی و آمریکایی زیاد شده است که حال آدم به هم میخورد. ولی این یکی با بقیه تومنی هفت صنار فرق دارد.
در این مسابقه 6 نویسنده ی خوب سوئد ، با استیل های متفاوت شرکت کرده اند. و داستانی را شروع میکنند. کسانی که مایلند در این مسابقه شرکت کنند ، داستان را ادامه میدهند و تمام میکنند.
شیوه های مختلفی به مسابقه گذاشته شده است. جنایی نویسی ، تخیلی نویسی ، اروتیسم و ....
به نظرم بسیار مسابقه ی خوبی است ، و یک ایده ی خوب هم هست برای کسانی که دست اندرکاران تلویزیون و برنامه های تلویزیونی در کشورهای دیگر هستند.
دوستانی که سوئدی بلدند این برنامه را اینجا میتوانند دنبال کنند .
_______________________________________
تصویری از وضعیت روزنامه نگاران در سال 58