February 24, 2007

گفته بودم که جوابی برای نوشته های این فرد خواهم داد ، مدتی هم اینترنتم قطع بود و نتوانستم روی نت بیایم و تعداد زیادی فحش و فضاحت را پاک کردم. ولی این مسئله به من فرصتی داد که قدری روی نوشتن یا ننوشتن فکر کنم .
الان که آن لاین شدم دوباره به کامنت نگاهی کردم. او میگوید دشمن من نیست و من قبول میکنم که نباشد.اول اینکه  مگر من کی هستم که  دشمن داشته باشم.( به نظر من نانا هم دشمن من نیست. او با برخوردهایش و زبان کثیفش و ... بیشتر دشمن خودش است تا من) دوم اینکه وقتی کسی میگوید که قصدش دوستانه است میپذیرم مگر آنکه عکسش ثابت شود. اما نوشته به نظر من خیلی مسئله دارد پس به جای جواب دادن به نوشته های نانا خانم ، تصمیم گرفتم به این دوست پاسخ بدهم . او نوشته است  :
"  نوشته را بخون. از فحشهايش بگذر . چند تا سوال كرده . اون ها را جواب بده. "  و باز تکرار میکند : بی خیال فحش ها بشو ، از فحش ها بگذر  و....
این را از بقیه هم شنیده بودم قبلا. زیتون این را گفته بود و شبح این را گفته بود. راستش عمدتا آدمهایی که در ایران بودند به من میگفتند که بی خیال فحش ها ، از فحشها بگذر و ببین چه میگوید ، و خود خانم هم میگفت.

و من میپرسم : چرا بی خیال فحش ها بشوم ؟ چرا به فحشها بی اعتنا باشم ؟ چرا فحشها را بپذیرم و فکر کنم که کسی که زبانی به این کثافت استفاده میکند میتواند حرفی برای گفتن هم داشته باشد و باید به حرفهایش گوش داد ؟ و یک سوال کلی میپرسم : چرا به توهین و تحقیر عادت کرده ایم ؟ چرا به توهین کننده اجازه میدهیم که فکر کند شیوه اش صحیح است و راهی درست در پیش گرفته ؟ آیا چون ایرانی هستم و در کشورم توهین سلسله مراتبی جریان دارد باید برایم فحش خوردن مسئله ای نباشد ؟
توهین و تحقیر در کشور ما عادی است. سلسله مراتب وحشتناکی هم وجود دارد ، در ادارات ، در محافل آموزشی ، در اجتماع ، در هر جایی که بشود کسی هست که بالا دست تر قرار میگیرد و حرفش را به زور فحش و تحقیر به دیگری انتقال میدهد. کار به جایی رسیده است که بقال و قصاب که شغلشان در سیستم ، ارائه ی سرویس است ، با مشتری مثل نوکر پدرشان رفتار میکنند و با توهین و تحقیر به او جنسهایشان را آب میکنند.
در ایران مورد تحقیر قرار گرفتن شاید روزمره ی بسیاری از شهروندان باشد. حتی اگر برای تفریح به کوه هم می روی ، باید به خاطر سر و وضع و کفش و لباس و همراهانت مورد توهین و تحقیر قرار بگیری . شاید برای همین است که اکثر دوستان ایران نشین ما معتقدند که من باید " از فحشها بگذرم و ببینم طرف چه میگوید " ، من میگویم چرا ؟ نورمالایز کردن چنین برخوردی آیا به معنی پذیرفتن آن نیست ؟ 
کسی که نمیتواند دهان از کثافت بشوید ، چرا باید سوال کند و انتظار جواب داشته باشد ؟ اصلا چنین کسی با چنین منطقی چه سوالی دارد ؟
به نظرات این خانم نگاه کنیم :
او مینویسد : "براي سوفيا به شدت متاسفم ....ولي سوفيا يکي از مزاحم ترين وبلاگ نويسان بين ما بود  در اين شکي نيست "
چه کسی در این شکی ندارد که سوفیا یکی از مزاحم ترین وبلاگ نویسان بوده ؟ این " بین ما " چیست ؟ سوفیا یکی از مزاحم ترین وبلاگ نویسان بین چه کسانی بوده ؟ ما اینجا چه کسی است ؟ او و کی ؟ و سوفیا مزاحم کی است ؟
میگوید که مرا بی آبرو کرده است . البته بعد از این که خنده ی سیری کردم میپرسم کی ؟ چجوری ؟ این بی آبرویی کی اتفاق افتاده ؟ اگر کسی چاه توالتش را از طریق دهانش باز کند و فرقی بین سوراخ دهان و مقعدش نباشد و محتویات را با جابجایی از خود خارج کند آیا آبروی من رفته است ؟
به من میگوید : " تو ...هرگز به سوفيا نگفتي که بابا ول کن اين مردهارا برو سرتو بنداز درستو بخون "
میپرسم کدام مردها ؟ مگر سوفیا با " مردها " چه کار کرده است ؟ و بعدش هم ، " سرتو بنداز درستو بخون " ؟ من اینو بگم ؟ این را که امام خامنه ای  نماینده ی بر حق خدا بر روی زمین به اندازه کافی به جوانان ما میگوید ، مگر من نماینده ی او در وبلاگستان هستم ؟
میگوید : " حال براي ما از اين که اين مردان روشنفکر چرا راجع به اين چيزها سخن ميگويد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر مرداني دنبال دخترانت سخن ميگويند اشکال اينان که راجع به يک حادثه واقعي سخن ميگويند نيست  .

البته از اینکه دختران جوان وبلاگشهر را دختران من خوانده خیلی خوشم آمد :)))  اگر در عمرش یک حرف قشنگ زده باشد همین بود . ولی شما آیا در این نوشته همان عقیده ی مذهبی ـ سنتی هزاران ساله را که همراه با عقده های جنسی مخلوط شده نمی بینید ؟ که کرم از خود درخت است ؟ که اگر کسی پشت سر زنی حرف میزند تقصیر آن زن است ؟
خوب این که حرف جدیدی نیست . این را هر خاله شلخته ای موقع سبزی پاک کردن پشت سر بقیه میگوید ، برای این کار که وبلاگ راه انداختن لازم نیست. دو سه کیلو سبزی و جماعتی از خاله شلخته های همسایه کفایت میکرد خانم جان.

زیاد میگوید ، زیادی میگوید ، مثل همیشه ، و آن عنصر معروف ـ یعنی گه زیادی ـ را هم از برنامه ی غذایی خود حذف نکرده. اما من دلیلی برای جواب دادن به این سوالها ندارم. این سوالها آنقدر احمقانه هستند که فکر میکنم اول آنکه جوابی لازم ندارند ( چرا که پرسش سوال هم خود به انتلکتی محتاج است که در این سوالها وجود ندارد ) ، دوم اینکه اگر هم جوابی بشود به آنها داد ، درک آن جواب به یک آی کیوی متوسط نیاز دارد که من در این خانم سراغ ندارم . پس چرا باید وقت برای نوشتن جوابهایی بگذارم که درکش از فهم او بدور است. اگر فهمی در او بود از ابتدا وارد این سوالها نمیشد.

اما دوستی که این کامنت را گذاشته است سوال وحشتناکی کرده است . او میپرسد :
چرا تو به كساني كه دوستت دارند و بهت اعتماد دارند راه نشان نميدي ؟ تو بالاخره تجربه داري . چرا نه ؟ من هرگز نصيحت در نوشته هاي تو نديدم درحالي كه توانش را داري. چرا نه ؟

ای بابا ، تو زیاد وبلاگ این خانم را میخوانی عزیز جان ؟ من راه نشان دهم ؟ من نصیحت کنم ؟
برای این کار باید همان عقده های خود بزرگ بینی آن خانم را داشته باشم که همیشه سعی میکنم از آن فاصله بگیرم.  روزی در نوشته های آن خانم که یکی از دوستان برایم میل کرده بود دیدم که خطاب به هاله نوشته بود. هاله  چیزی راجع به پرنس چارلز و دایانا و معشوقه پرنس چارلز نوشته بود  و این خانم نه اینکه فکر کرده باشد و احتمال داده باشد ، بلکه کاملا  یقین داشت که منظور هاله از پرنس چارلز پاگنده است و از دایانا همسر پاگنده ( که فکر میکنم زمانی فکر میکرد سوفیا است ) و از معشوقه پرنس چارلز هم خودش. گمانی در کار نبود. این خانم با اطمینان کامل این حدس را زده بود و به خاطر آن فحش را به هاله کشیده بود. راستش از اینکه کسی تا به این حد خود را مرکز دنیا بداند که هر چه هر کسی بنویسد ، راجع به خودش  بداند ، بیش از اینکه خنده ام بگیرد ( منظور دوستی که مطلب را فرستاده بود خنداندن بود ) متاسف شدم. این خانم آنقدر به زندگی جنسی مردم علاقمندی نشان میدهد که کوچکترین اشاره ها را با پوست و استخوان می بلعد ، با فانتزی بیمار خود هر کسی را با دیگری به بستر میفرستد. در مورد اینکه پاگنده با کی است یا فلانی با کی یا آن یکی با دیگری فکر میکنم یکی او میتواند مسئله داشته باشد و یکی جمهوری اسلامی و نمایندگان فرهنگی آن . من حقیقتا این مسائل را در وبلاگشهر دنبال نمیکنم و به دنبال کردن این سوپ اپرا های وبلاگشهری علاقه ای ندارم.
حالا تو دوست عزیزم از من میخواهی که چنین آدمی باشم ؟ که خود را مرکز دنیا بدانم و فکر کنم حقیقت یکی است و پیش من است و مسئول امر به معروف و نهی از منکر در وبلاگشهر بشوم ؟ ( همان وظیفه ای که نانا خانم بر عهده خود میداند ) ، تو از من میخواهی این قدر حقیر باشم و دلیل آن را تجربه ی من میدانی ؟

تو گفتی که نادوست نیستی و من قبول میکنم. پس دوست هستی ، حالا دوست ِ من بگذار چیزی را برایت بگویم. اگر من را با تجربه میدانی ، بگذار برایت بگویم که از تجارب زندگی اگر چیزی را یاد گرفته ام این است که ناصح نباشم و خود را رهنما ندانم. تجاربی در حدی محدود و اطلاعاتی در حد محدود دارم و اینها همه را معمولا همیشه با گشاده دستی در اختیار کسانی که خواهانش بودند گذاشته ام.

من نیامده ام که به کسی بگویم بر اساس عقاید و اعتقادات و باورهای من زندگی کند ، خود نیز بر اساس عقاید و اعتقادات و باورهای دیگران زندگی نمیکنم. آنچه از زندگی یاد گرفته ام احترام به انتخابهای شخصی انسانهاست ، حتی اگر این انتخابها را بر اساس معیارهای خودم غلط بدانم.

  برای رسیدن به مقصد راههای مختلفی وجود دارد و من صرفا میتوانم ـ در صورتی که تمایلی برای شنیدن وجود داشته باشد  ـ جنبه ی مشورتی و تبادل نظر و اطلاعات داشته باشم. من هرگز نمیتوانم نصیحت کنم. نمیتوانم به کسی بگویم سرش را بندازد پایین و این یا آن کند ، نمیتوانم بگویم این راه درست و آن غلط است. نمیتوانم چنین باشم ، نمیخواهم چنین باشم ، من با چنین بطالتی  هرگز بیعت نمیکنم.  

من همیشه آوتسایدر بوده ام. در این وبلاگشهر هم همینطور . به این دلیل دوستی هایی داشتم ، و دشمنی هایی هم. کسانی بودند که این روحیه ی من را پذیرفته اند و هر وقت نیازی داشتند با مهربانی به من مراجعه کرده اند. کسانی هم بوده اند که همیشه خواسته اند که " طرف" بگیرم و بگویم که در کنار این یا آن گروه ایستاده ام. دسته ی اول معمولا جزو دوستانم بوده اند و دسته ی دوم معمولا از زمره دوستان خارج شده و گاه متاسفانه جزو " دشمنان " هم در آمده اند. و دشمنی هم پیشه کرده اند.

این دشمنی ها مهم نیست. کسی که من را دشمن خود می داند به نظر من چیز مهمی کم دارد که آنهم عقل است. چون که من خود را اینقدر حقیر نمیدانم که وقت و انرژی بر سر دشمنی با افراد سپری کنم. ممکن است از کسی  بدم بیاید. اما نفرت و دشمنی احساسات بسیار قوی ای هستند که انرژی زیادی میگیرند و من این انرژی را برای افراد حدر نمیکنم.
تو هم اگر دوست ِ من  هستی ، از من چنین نخواه که به سوالاتی که نشانی از  عقل ندارند  جواب بدهم. ارزش دوست خود را بیشتر از این بدان و از او نخواه که به این منجلاب بغلتد.
با دوستی ...

[ 14:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]


Powered by MT3.35