لعنت زمین و زمان به آنفولانزا که حتی دندانهایم هم درد میکنند.
مجسمه های اسکار قسمت شد. فیلمهای محبوب من سهمی نبردند. دپارتد را دوست داشتم
اما نه به اندازه بابل که حرف زیادی برای گفتن داشت و اصل بود و یگانه بود. دپارتد
کپی ای بود که خود منتقدان فیلم به بهتر بودن اصلش که فیلمی هنگ کنگی بود اعتراف
میکردند. از فیلم زیبای " عطر " ، " Perfyme " هیچ حرفی در میان نبود . این
فیلم را حتما تهیه کنید و ببینید.
هر قدر در وبلاگشهر بیشتر میگردم و
دعواهای آن را میخوانم و میشنوم بیشتر به یاد آهنگ زامبی کران بری ز می افتم.
But you see, it's not me, it's not my family. In your head, in your head
they are fighting, With their tanks and their bombs, And their bombs and
their guns. In your head, in your head, they are crying
In your head,
in your head, Zombie, zombie, zombie, Hey, hey, hey. What's in your
head, In your head, Zombie, zombie, zombie? Hey, hey, hey, hey, oh,
dou, dou, dou, dou, dou
Another head hangs lowly, Child is slowly taken. And the
violence caused such silence, Who are we mistaken?
But you see, it's
not me, it's not my family. In your head, in your head they are
fighting, With their tanks and their bombs, And their bombs and their
guns. In your head, in your head, they are crying
In your head, in
your head, Zombie, zombie, zombie, Hey, hey, hey. What's in your
head, In your head, Zombie, zombie, zombie? Hey, hey, hey, hey, oh,
dou, dou, dou, dou, dou
Another mother's breakin', Heart is taking
over. When the vi'lence causes silence, We must be mistaken.
It's
the same old theme since nineteen-sixteen. In your head, in your head they're
still fighting, With their tanks and their bombs, And their bombs and
their guns. In your head, in your head, they are dying
In your head,
in your head, Zombie, zombie, zombie, Hey, hey, hey. What's in your
head, In your head, Zombie, zombie, zombie? Hey, hey, hey, hey, oh, oh,
oh, Oh, oh, oh, oh, hey, oh, ya, ya-a
ریشارد کاپوشینسکی ، Ryszard Kapuściński ، روزنامه نگار ، شاعر و نویسنده ای انسان گرا.
کاپوشینسکی در مارس 1932 در مینسک ، یکی از شهرهای لهستان بدنیا آمد. در سال 1940 به همراه خانواده اش مجبور به فرار از نازی ها و ترک پینسک میشود. کاپوشینسکی در سالهای 50 تا 80 به عنوان یکی از روزنامه نگاران خط اول جبهه هر آنجا که اتفاقی می افتد حضور دارد . او در طول زندگی خود از بیش از 30 انقلاب و کودتا گزارش مستند تهیه کرده است. خصوصیتی که کاپوشینسکی را از دیگر همقطاران خود جدا میکند ، روحیه شاعرانه ی او در پرداخت مستند است ، کاپوشینسکی معتقد بود که چون در صحنه هست ، باید چنان بنویسد که خواننده نیز خود را در صحنه حس کند. او با شعر و ترانه و ادبیات ، بزرگترین فجایع اجتماعی را چنان توصیف کرده است که خواننده نیز جزئی از واقعه می شود.
در مصاحبه ای ، در مقابل سوال : آیا از خطر لذت میبری که چنین همیشه در مرکز خطر هستی ؟ جواب میگوید : خطر بسیار ترسناک و وحشتناک است. انسانی که خطر را بجوید و نترسد و بدنبال خطر باشد ، انسان نیست.
خودش میگوید : من در توصیف فاجعه ، خواننده را با فاجعه آشنا میکنم ، و بعد فضایی خالی در میان قرار میدهم. خواننده خود این فضای خالی را با استفاده از فکر خود پر خواهد کرد.
در توصیف مقابله ی روحی اش با لحظات خطر میگوید : هر بار که احساس میکنم دیگر زمان مرگم فرا رسیده است به خدا میگویم : این بار مرا نجات بده و نگذار بمیرم. قول میدهم که دیگر خودم را در چنین موقعیتی قرار ندهم. و ادامه میدهد : تعداد دفعاتی که این درخواست را از خدا کرده ام را به یاد ندارم.
کاپوشینسکی همیشه کوشید توصیف گر انسان باشد. همیشه کوشید از انسانها عدد نسازد و او را در صف مردگان ، یا در صف پناهندگان که با کاسه ای بدست در انتظار پخش سوپ روزانه خود بودند جستجو کند. راستی آن مرد که بوده ؟ آن مرد که پاهای خود را بر مین از دست داده است ، آن زن که در صف پخش آذوقه ، کودک خود را در آغوش به تن فشار میدهد. او ، خود ِ او ، کیست ؟
در مقاله ای ، در توصیف وقتی در اوج تیر اندازی قرار گرفته است و بر زمین افتاده ، حرکت مورچگان را در جلوی چشم خود توصیف میکند ، او میگوید که با دقت در حرکت مورچگان که بی توجه به صداها و تنش ها به کار خود ادامه می دادند ، توانسته بود به ترسی که تمام وجودش را گرفته بود غلبه کند.
کاپوشینسکی کتاب هایی در زمینه سیاست به چاپ رسانید. کتاب امپراتور در رابطه با فرمانروای اتیوپی ، هالی سلاسی و کتاب شاه ِ شاهان ، در سال 1982 ، در رابطه با سقوط محمد رضا پهلوی ، همچنین کتاب امپراتوری در رابطه با روزهای آخر سقوط شوروی در سال 1993 به چاپ رسید.
کاپوشینسکی در کتاب شاه ِ شاهان مینویسد : روراست بگویم ، شاه ِ شاهان ترجیح میداد که وزیران بی عرضه و ناقابلی بر کار داشته باشد ، به این ترتیب قابلیت خود ِ او برجسته تر می بود. اعلاحضرت بروکراسی را لعنت میکند که حقیقت یک پرنسیپ ساده را در نیافتند." پرنسیپ ساده ی بار اضافی ". انسانها به خاطر بردوش کشیدن بار های سنگین انقلاب نمیکنند. انسانی که تمام عمر چنین کرده است راه دیگری برای زندگی نمی شناسد. انقلاب وقتی رخ میدهد که کسی باری اضافه بر آنچه هست بر دوش مرد قرار دهد. او مشکلی با برداشتن و حمل بار هم ندارد. حمل آن نیز برای او چندان سخت نیست. چیزی که او را بر آشفته میکند این است که احساس میکند فریب خورده است. احساس میکند با او مثل یک حیوان برخورد شده و احمق قلمداد میشود. مرد برای نجات کیف پولش دست به تبر نمی برد. او به دنبال نجات ارزش های انسانی خود است.
در کتاب شاه شاهان می نویسد : بعد از انقلاب سفری به کشور داشتم . با مردی ملاقات کردم که 20 سال در زندان کار میکرد. او نقاش ساختمان بود. شغل او این بود که هر روز دیوارهای اتاقهای شکنجه را که از خون لک شده بودند ، رنگ کند. هر روز صبح این کار را میکرد تا اثری از جنایت باقی نماند. حالا همه چیز به حال عادی خود برگشته بود. این امکانی است که تاریخ در اختیار قاتلان قرار میدهد، هزاران نفر را از بین ببری و هیچ اثری باقی نماند.
او معتقد است که آنچه در مورد آفریقا یا کشورهای جهان سوم ، ایشان را مشخص و به قول اروپایی ها "اگزوتیک" میکند ، فیل و سوسمار و هوای خارق العاده و جانواران عجیب و غریب نیست. بلکه آنچه در این کشورها " اگزوتیک " است ، سیاست این کشورهاست. خودش میگوید : ایدی امین یک دولت یک نفره دهشتبار را تشکیل داد. یک تلویزیون و یک رادیو و یک روزنامه و یک دولت . همه چیز را هم تحت کنترل شخص خودش گرفت. خودش هم مرد خیلی قوی هیکلی بود و دائما هم تحت ترور قرار گرفت. بارها به او شلیک شد ولی هیچ کدام به او اثابت نکرد. آیا این مسئله عجیب نیست ؟
ریشارد کاپوشینسکی در 23 ژانویه 2007 بعد ازجان بدر بردن از یک زندگی پر شور و ماجرا ، و بعد از اینکه بارها کاندید دریافت جایزه نوبل ادبیات شد و هرگز آن را دریافت نکرد ، ( اخرین بار که نامش در لیست قرار گرفت در همین پخش نوبل اخیر در سال 2006 بود ) در پی عمل جراحی قلب ، در سن 74 سالگی بر تخت بیمارستان جان سپرد.
از کاپوشینسکی مقالات و کتابهای زیادی برجا مانده است . با جستجوی نام او در گوگل و یافتن و مطالعه نوشتار او نام این انسان گرای بزرگ را زنده نگاه داریم.
گفته بودم که جوابی برای نوشته های این فرد خواهم داد ، مدتی هم اینترنتم قطع بود و نتوانستم روی نت بیایم و تعداد زیادی فحش و فضاحت را پاک کردم. ولی این مسئله به من فرصتی داد که قدری روی نوشتن یا ننوشتن فکر کنم . الان که آن لاین شدم دوباره به کامنت نگاهی کردم. او میگوید دشمن من نیست و من قبول میکنم که نباشد.اول اینکه مگر من کی هستم که دشمن داشته باشم.( به نظر من نانا هم دشمن من نیست. او با برخوردهایش و زبان کثیفش و ... بیشتر دشمن خودش است تا من) دوم اینکه وقتی کسی میگوید که قصدش دوستانه است میپذیرم مگر آنکه عکسش ثابت شود. اما نوشته به نظر من خیلی مسئله دارد پس به جای جواب دادن به نوشته های نانا خانم ، تصمیم گرفتم به این دوست پاسخ بدهم . او نوشته است : " نوشته را بخون. از فحشهايش بگذر . چند تا سوال كرده . اون ها را جواب بده. " و باز تکرار میکند : بی خیال فحش ها بشو ، از فحش ها بگذر و.... این را از بقیه هم شنیده بودم قبلا. زیتون این را گفته بود و شبح این را گفته بود. راستش عمدتا آدمهایی که در ایران بودند به من میگفتند که بی خیال فحش ها ، از فحشها بگذر و ببین چه میگوید ، و خود خانم هم میگفت.
و من میپرسم : چرا بی خیال فحش ها بشوم ؟ چرا به فحشها بی اعتنا باشم ؟ چرا فحشها را بپذیرم و فکر کنم که کسی که زبانی به این کثافت استفاده میکند میتواند حرفی برای گفتن هم داشته باشد و باید به حرفهایش گوش داد ؟ و یک سوال کلی میپرسم : چرا به توهین و تحقیر عادت کرده ایم ؟ چرا به توهین کننده اجازه میدهیم که فکر کند شیوه اش صحیح است و راهی درست در پیش گرفته ؟ آیا چون ایرانی هستم و در کشورم توهین سلسله مراتبی جریان دارد باید برایم فحش خوردن مسئله ای نباشد ؟ توهین و تحقیر در کشور ما عادی است. سلسله مراتب وحشتناکی هم وجود دارد ، در ادارات ، در محافل آموزشی ، در اجتماع ، در هر جایی که بشود کسی هست که بالا دست تر قرار میگیرد و حرفش را به زور فحش و تحقیر به دیگری انتقال میدهد. کار به جایی رسیده است که بقال و قصاب که شغلشان در سیستم ، ارائه ی سرویس است ، با مشتری مثل نوکر پدرشان رفتار میکنند و با توهین و تحقیر به او جنسهایشان را آب میکنند. در ایران مورد تحقیر قرار گرفتن شاید روزمره ی بسیاری از شهروندان باشد. حتی اگر برای تفریح به کوه هم می روی ، باید به خاطر سر و وضع و کفش و لباس و همراهانت مورد توهین و تحقیر قرار بگیری . شاید برای همین است که اکثر دوستان ایران نشین ما معتقدند که من باید " از فحشها بگذرم و ببینم طرف چه میگوید " ، من میگویم چرا ؟ نورمالایز کردن چنین برخوردی آیا به معنی پذیرفتن آن نیست ؟ کسی که نمیتواند دهان از کثافت بشوید ، چرا باید سوال کند و انتظار جواب داشته باشد ؟ اصلا چنین کسی با چنین منطقی چه سوالی دارد ؟ به نظرات این خانم نگاه کنیم : او مینویسد : "براي سوفيا به شدت متاسفم ....ولي سوفيا يکي از مزاحم ترين وبلاگ نويسان بين ما بود در اين شکي نيست " چه کسی در این شکی ندارد که سوفیا یکی از مزاحم ترین وبلاگ نویسان بوده ؟ این " بین ما " چیست ؟ سوفیا یکی از مزاحم ترین وبلاگ نویسان بین چه کسانی بوده ؟ ما اینجا چه کسی است ؟ او و کی ؟ و سوفیا مزاحم کی است ؟ میگوید که مرا بی آبرو کرده است . البته بعد از این که خنده ی سیری کردم میپرسم کی ؟ چجوری ؟ این بی آبرویی کی اتفاق افتاده ؟ اگر کسی چاه توالتش را از طریق دهانش باز کند و فرقی بین سوراخ دهان و مقعدش نباشد و محتویات را با جابجایی از خود خارج کند آیا آبروی من رفته است ؟ به من میگوید : " تو ...هرگز به سوفيا نگفتي که بابا ول کن اين مردهارا برو سرتو بنداز درستو بخون " میپرسم کدام مردها ؟ مگر سوفیا با " مردها " چه کار کرده است ؟ و بعدش هم ، " سرتو بنداز درستو بخون " ؟ من اینو بگم ؟ این را که امام خامنه ای نماینده ی بر حق خدا بر روی زمین به اندازه کافی به جوانان ما میگوید ، مگر من نماینده ی او در وبلاگستان هستم ؟ میگوید : " حال براي ما از اين که اين مردان روشنفکر چرا راجع به اين چيزها سخن ميگويد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر مرداني دنبال دخترانت سخن ميگويند اشکال اينان که راجع به يک حادثه واقعي سخن ميگويند نيست .
البته از اینکه دختران جوان وبلاگشهر را دختران من خوانده خیلی خوشم آمد :))) اگر در عمرش یک حرف قشنگ زده باشد همین بود . ولی شما آیا در این نوشته همان عقیده ی مذهبی ـ سنتی هزاران ساله را که همراه با عقده های جنسی مخلوط شده نمی بینید ؟ که کرم از خود درخت است ؟ که اگر کسی پشت سر زنی حرف میزند تقصیر آن زن است ؟ خوب این که حرف جدیدی نیست . این را هر خاله شلخته ای موقع سبزی پاک کردن پشت سر بقیه میگوید ، برای این کار که وبلاگ راه انداختن لازم نیست. دو سه کیلو سبزی و جماعتی از خاله شلخته های همسایه کفایت میکرد خانم جان.
زیاد میگوید ، زیادی میگوید ، مثل همیشه ، و آن عنصر معروف ـ یعنی گه زیادی ـ را هم از برنامه ی غذایی خود حذف نکرده. اما من دلیلی برای جواب دادن به این سوالها ندارم. این سوالها آنقدر احمقانه هستند که فکر میکنم اول آنکه جوابی لازم ندارند ( چرا که پرسش سوال هم خود به انتلکتی محتاج است که در این سوالها وجود ندارد ) ، دوم اینکه اگر هم جوابی بشود به آنها داد ، درک آن جواب به یک آی کیوی متوسط نیاز دارد که من در این خانم سراغ ندارم . پس چرا باید وقت برای نوشتن جوابهایی بگذارم که درکش از فهم او بدور است. اگر فهمی در او بود از ابتدا وارد این سوالها نمیشد.
اما دوستی که این کامنت را گذاشته است سوال وحشتناکی کرده است . او میپرسد : چرا تو به كساني كه دوستت دارند و بهت اعتماد دارند راه نشان نميدي ؟ تو بالاخره تجربه داري . چرا نه ؟ من هرگز نصيحت در نوشته هاي تو نديدم درحالي كه توانش را داري. چرا نه ؟
ای بابا ، تو زیاد وبلاگ این خانم را میخوانی عزیز جان ؟ من راه نشان دهم ؟ من نصیحت کنم ؟ برای این کار باید همان عقده های خود بزرگ بینی آن خانم را داشته باشم که همیشه سعی میکنم از آن فاصله بگیرم. روزی در نوشته های آن خانم که یکی از دوستان برایم میل کرده بود دیدم که خطاب به هاله نوشته بود. هاله چیزی راجع به پرنس چارلز و دایانا و معشوقه پرنس چارلز نوشته بود و این خانم نه اینکه فکر کرده باشد و احتمال داده باشد ، بلکه کاملا یقین داشت که منظور هاله از پرنس چارلز پاگنده است و از دایانا همسر پاگنده ( که فکر میکنم زمانی فکر میکرد سوفیا است ) و از معشوقه پرنس چارلز هم خودش. گمانی در کار نبود. این خانم با اطمینان کامل این حدس را زده بود و به خاطر آن فحش را به هاله کشیده بود. راستش از اینکه کسی تا به این حد خود را مرکز دنیا بداند که هر چه هر کسی بنویسد ، راجع به خودش بداند ، بیش از اینکه خنده ام بگیرد ( منظور دوستی که مطلب را فرستاده بود خنداندن بود ) متاسف شدم. این خانم آنقدر به زندگی جنسی مردم علاقمندی نشان میدهد که کوچکترین اشاره ها را با پوست و استخوان می بلعد ، با فانتزی بیمار خود هر کسی را با دیگری به بستر میفرستد. در مورد اینکه پاگنده با کی است یا فلانی با کی یا آن یکی با دیگری فکر میکنم یکی او میتواند مسئله داشته باشد و یکی جمهوری اسلامی و نمایندگان فرهنگی آن . من حقیقتا این مسائل را در وبلاگشهر دنبال نمیکنم و به دنبال کردن این سوپ اپرا های وبلاگشهری علاقه ای ندارم. حالا تو دوست عزیزم از من میخواهی که چنین آدمی باشم ؟ که خود را مرکز دنیا بدانم و فکر کنم حقیقت یکی است و پیش من است و مسئول امر به معروف و نهی از منکر در وبلاگشهر بشوم ؟ ( همان وظیفه ای که نانا خانم بر عهده خود میداند ) ، تو از من میخواهی این قدر حقیر باشم و دلیل آن را تجربه ی من میدانی ؟
تو گفتی که نادوست نیستی و من قبول میکنم. پس دوست هستی ، حالا دوست ِ من بگذار چیزی را برایت بگویم. اگر من را با تجربه میدانی ، بگذار برایت بگویم که از تجارب زندگی اگر چیزی را یاد گرفته ام این است که ناصح نباشم و خود را رهنما ندانم. تجاربی در حدی محدود و اطلاعاتی در حد محدود دارم و اینها همه را معمولا همیشه با گشاده دستی در اختیار کسانی که خواهانش بودند گذاشته ام.
من نیامده ام که به کسی بگویم بر اساس عقاید و اعتقادات و باورهای من زندگی کند ، خود نیز بر اساس عقاید و اعتقادات و باورهای دیگران زندگی نمیکنم. آنچه از زندگی یاد گرفته ام احترام به انتخابهای شخصی انسانهاست ، حتی اگر این انتخابها را بر اساس معیارهای خودم غلط بدانم.
برای رسیدن به مقصد راههای مختلفی وجود دارد و من صرفا میتوانم ـ در صورتی که تمایلی برای شنیدن وجود داشته باشد ـ جنبه ی مشورتی و تبادل نظر و اطلاعات داشته باشم. من هرگز نمیتوانم نصیحت کنم. نمیتوانم به کسی بگویم سرش را بندازد پایین و این یا آن کند ، نمیتوانم بگویم این راه درست و آن غلط است. نمیتوانم چنین باشم ، نمیخواهم چنین باشم ، من با چنین بطالتی هرگز بیعت نمیکنم.
من همیشه آوتسایدر بوده ام. در این وبلاگشهر هم همینطور . به این دلیل دوستی هایی داشتم ، و دشمنی هایی هم. کسانی بودند که این روحیه ی من را پذیرفته اند و هر وقت نیازی داشتند با مهربانی به من مراجعه کرده اند. کسانی هم بوده اند که همیشه خواسته اند که " طرف" بگیرم و بگویم که در کنار این یا آن گروه ایستاده ام. دسته ی اول معمولا جزو دوستانم بوده اند و دسته ی دوم معمولا از زمره دوستان خارج شده و گاه متاسفانه جزو " دشمنان " هم در آمده اند. و دشمنی هم پیشه کرده اند.
این دشمنی ها مهم نیست. کسی که من را دشمن خود می داند به نظر من چیز مهمی کم دارد که آنهم عقل است. چون که من خود را اینقدر حقیر نمیدانم که وقت و انرژی بر سر دشمنی با افراد سپری کنم. ممکن است از کسی بدم بیاید. اما نفرت و دشمنی احساسات بسیار قوی ای هستند که انرژی زیادی میگیرند و من این انرژی را برای افراد حدر نمیکنم. تو هم اگر دوست ِ من هستی ، از من چنین نخواه که به سوالاتی که نشانی از عقل ندارند جواب بدهم. ارزش دوست خود را بیشتر از این بدان و از او نخواه که به این منجلاب بغلتد. با دوستی ...
شخصي كه با كنترل آي دي فهميدم از آمريكا هم نيست :)) در كامنت هاي پست قبلي از من خواسته در مورد نوشته هاي زهرا خانم وبلاگشهر ( يعني همان خانم نانا ) و سوالات او جوابي بدهم. من اين نوشته ها را خواندم ( لينك نميدهم ، اگر خوانده ايد كه هچ ..اگر نخوانده ايد باور كنيد چيزي را از دست نداده ايد ) . اصلا مايل به پاسخگويي به خود او نيستم. چون به نظرم بي مغز تر از آن است كه پاسخي براي اراجيفش باشد.هرگز احساس نكردم كه او ارزش آن را داشته باشد كه به او پرداخته شود. انسان بيماري است كه نيازمند مداواست. درست، اما من روانشناس نيستم و وبلاگ من هم دفتر روان درماني نيست. پس ضرورتي براي پرداختن به او و مسائلش را ندارم.
اما اگر اين سوالات واقعا براي ديگران هم مطرح است ,اگر واقعا از نظر ديگران هم نيازي به جوابگويي باشد ( كه شخصا فكر نميكنم باشد ) ، به آنها جواب خواهم داد. وضعيت كامپيوترم خيلي قاراشميش است. سايت هم انگار مدتي كن في كن شده بود و نميتوانستم وارد شوم.(اينها را هم در كامنت ها مينويسم و كپي و پست ميكنم در اينجا. يعني اوضاع كامپيوترم خيلي خرابتر از اين حرفها و آن حرفهاست ) اما سعي ميكنم بعدا يك جمع بندي در جواب به سوالات بدهم.
پس نوشت مطلب قبلی : مسئله انگار خیلی بدتر از آن است که فکر میکردم. مسئله انگار تنها به چت کردن دو تا بچه لوس و روی نت گذاشتن آن صحبتهای شهامت مندانه توسط یک بچه ننر ربط نداره. مسئله بر سر صورت دختری است که با تیغ خط خطی میشود و دختری که توسط دوست پسرش ( احتمالا برای آبروی شومبول طلا ) رها میشود . مسئله همان درد همیشه است ، همان دریغ و درد ِ زن بودن ....
اما در مورد بچه های لوس و ننر و شومبول طلاهای وبلاگستان که فکر میکنند ارزش دخترها به تعداد پیشنهادهایی است که برای همخوابگی میگیرند فقط میتوانم این رو بگم :
نسل این انسانهای نئاندرتال کی قرار است بر بیافتد ؟
چند هفته پیش لینکی برایم فرستاده شد ، لینکی به وبلاگ امید که متنی را منتشر کرده بود که من خودم نخواستم صدایش را در آورم ( اسمهایی از چند تن از عزیزانم آورده شده بود که سعی کردم در انتشارش کمکی نباشم ، بر خلاف چند تن دیگر از دوستان که اتفاقا به دلیل این اسمها آن را پیراهن عثمان کردند که البته این هم خود نشانه ای است از فرهنگی که در این نوشته به آن اشاره میکنم) تا اینکه امید متن را برداشت . متن ، گفتگوی اینترنتی دو تن از جوانان غیور و اندیشمند (اندیشمند بودن ایشان را شوخی نمیکنم چرا که این ادعا را دارند ، غیورش را اما جدی نگیرید ) اهل مطالعه و اهل کتاب در اینترنت در باره ی دوستان خود ، زبان استفاده شده و ادبیات آن بسیار قابل توجه بود. من الان با جغرافیایی زبانی تهران آشنایی ندارم ولی یادش بخیر آن وقتها که ما در تهران بودیم ، این ادبیات مربوط به چاله میدان به پایین بود. و اگر هم نخواهیم چنین تقسیم بندی را بکنیم ، مسلما ادبیات دانشجویان و صاحبان اندیشه نبود. البته دیده ام که روشنفکران و اهل قلم و دوات و مرکب ، بی قیدی را مثل قید سنگینی به خود تحمیل میکنند ( این اصطلاح قشنگ از من نیست و از تنکابنی است ) و با گفتمان لیچار دار ، خود را خاکی تر نشان میدهند ، خلاصه قدرت تشخیص این که در مطلب بالا کدام تفکر حکمرانی میکند با من نبود. اما برای من یک چیز خیلی قابل توجه بود. چند جوان دانشجو ، و بعضا دانشمند ، نشسته اند و ساعتها وقتشان را میگذارند بابت این که این با آن خوابید و آن به این چراغ میزند و این با یک شیشه عطر با فلانی میخوابد یا با یک قوطی شکلات یا با یک بیسکوبیت ویفر. عمدتا این حرفها مربوط به دختران بود، دختران بد ، دختران سبک پا ، دختران خراب . اینکه این دختران با چه پسرانی در رختخواب میروند مسئله ی دیگری است و اینکه آن پسران چگونه ارزشگذاری میشوند نیز بحث دیگری ... این که دو جوان دانشجو هیچ گفتگوی مهمتری ندارند بجز این موضوع نیز در خصوص بحث من نمیگنجد ، به نظر من انسانها حق دارند هر موضوعی را برای گفتگو انتخاب کنند ، هر قدر که ارزان باشد هم انتخاب ایشان است. دیدگاه آنها به زنان و روابط ایشان البته زیر سوال است ولی باز هم بحث من سر این نیست. آنچه از خواندن نصفه و نیمه این متن چت که امید آن را از وبلاگش برداشت در قلبم تیر کشید این بود که من این بحث ها را در اینجا هم از جوانتر ها شنیده بودم . اما نه در سن و موقعیتی مساوی ... این بحث ها ، این کامنت ها ، این گفتگو های درگوشی یا در چت ها ،در اینجا مربوط به نوجوانان 8 تا 15 ساله است. آن زمان که هورمونها در بدن غلیان میکند و جای تفکر بر هر چیز شوخی یا جدی دیگری می بندد و یکی از معزلات مهم دنیا که این نوجوانان باید به حل آن بپردازند معمولا میشود این که این آن یکی را بوسید یا آن به دیگری چراغ داد و یا اینکه فلانی با آن یکی خوابید . این که فلانی با شکلات با همه میخوابد یا با یک قوطی آبجو یا با یک شیشه عطر یا با ماتیک. این صحبت ها در میان نسل جوان اینجا هم هست ولی با چند و چندین سال اختلاف سن. وقتی به سن دانشگاه رسیده ای ، دیگر برایت مهم نیست که کی با کی میخوابد . زندگی جنسی انسانها مسئله ی خصوصی خودشان است و از صحبتهای درگوشی دانشگاهیان و دانش پژویان نیست. نه اینکه همه اش بنشینند و از درس و مشق و مسائل مهم جهانی گفت و گو کنند اما با بالارفتن سن و وارد شدن به محیط های اجتماعی دیگر همبستری افراد آنچنان " بیگ دیل " ی نیست.
اگر قلبم تیر کشید ، برای این بود که فاصله بزرگی در فرهنگ انسان جهان سوم و جهان دوم دیدم. شکافی عمیق ، نه به اندازه یک پله و دو پله ، نه به اندازه ده سال و سی سال . شکافی که به این زودی ها پر نمیشود.
جمهوری اسلامی یک رژیم تحمیلی است ، اما جمهوری اسلامی فرهنگ خود را بیش از هر چیز دیگر تحمیل کرده است. فرهنگی که انسانها را بر اساس آداب موال رفتن و آداب رختخواب و خصوصی ترین اخلاق های ایشان ارزیابی میکند.
اگر جمهوری اسلامی را رد یا قبول کنیم ، باز این درد با ما هست که نمیتوانیم به راحتی از مسئله رختخواب خود و دیگران بگذریم . رابطه ی جنسی یکی از نیازهای انسان است ( من آن را حتی حق نمیدانم و تنها نیاز میدانم ، حاضرم سر این مسئله به گفتگو بنشینم ) مثل بقیه ی نیازها ی انسانی به طرق مختلف قابل برآورده شدن و متحقق شدن است . انسان آرزومند ، انسان سرکوب شده است که تمام آمال و آرزوها و رویاها و گفتگو هایش را به نیازی که نمیتواند تحقق ببخشد اختصاص میدهد .
فرهنگ جمهوری اسلامی بعد از 28 سال در روح و روان ما ریشه دوانده است. آنگاه که مردم دنیا بی دغدغه ی رختخواب با هم زندگی میکنند ، و به مسائل جنسی تنها به عنوان نیاز فردی و نه به عنوان یکی از بزرگترین مسائل دنیا نگاه میکنند ، در کشور ما به دلیل همخوابگی بدنام میشوی ، سنگسار میشوی و اعدام میشوی . وقتی که در تمام دنیا میتوانی نیمه برهنه در ملا عام ظاهر شوی و هیچکدام از ستونهای اجتماعی هم فرو نمی ریزد ، دیدن مچ پا یا تار مو یا سر و گردن در کشور ما عقوبت سختی را هشدار میدهد . مشکلات بزرگ هیچند و مسائلی خرد ،به عنوان بزرگترین مشکلات اجتماعی انسان نمود میکنند.
شاید به همین دلیل است که نه آزادی ، نه برابری ، نه دمکراسی ، و نه هیچ کدام از ارزشهای انسانی و حقوق انسان ، نه هیچکدام از اینها ، و تنها انرژی لعنتی هسته ای است که حق مسلم ماست. آری ، همه چیزمان به همه چیزمان می آید.
من مدتهاست که به کوبا و سیاست های داخلی و خارجی اش انتقاد میکنم. به نبودن آزادی های فردی و اجتماعی در کوبا ، به سیاست نزدیکی اش به دولت ایران. به بلند شدن فیدل عزیز از رختخواب بیماری جلوی پای احمدی نژاد ، چرا که نمیخواست جلوی این مرد بزرگ درازکش باشد .... من انتقاد میکنم و یکی دو نفر دائما میپرند وسط و میزنند توی سرم و بی سوادی و بی اطلاعاتی ام را به رخم میکشند که از سیاست های کوبا هیچ نمیدانم و بیخودی زبان درازی میکنم و ...خلاصه سعی میکنند مرا به راه راست هدایت کنند و من هم هدایت نمیشدم تا ....امروز .
امروز فهمیدم که تمام این سیاست های نزدیکی به دولت ایران نه به خاطر نفت و گاز و این کوفت و زهر مار هاست. امروز فهمیدم که این سیاست ها به نفع ملت هر دو کشور است و این دو رئیس جمهور ( البته یکی اش مادام العمر و احتمالا موروثی ) کلی از هم یاد میگیرند و من ِ خنگولک به حرفهای این عزیزان که مثل فاطمه عره میپرند اینجا و زبان به سرزنش من میگشایند گوش نکردم و هی ـ کاملا بی اطلاعانه ـ ساز خودم را میزدم. امروز که روزنامه ی دست راستی صبح سوئد ـ سونسکا داگ بلاد ـ را باز کردم فهمیدم که چقدر در اشتباهم. بابا این سیاست ها کار خودش را کرد و کلی اطلاعات رد و بدل شد .
سونسکا داگ بلاد از عمل ضربتی دولت کوبا بر علیه پارابل ها نوشته بود و عکس بزرگی هم انداخته بود ـ که عکس را در اینترنت پیدا نکردم ـ خلاصه اینکه دولت کوبا برای اینکه ملت ازکانال هایی که با کمک دولت آمریکا بر علیه حکومت ایران ، ببخشید کوبا برنامه پخش میکند استفاده نکنند ، شروع به جمع کردن سراسری پارابل ها کرده است . انشالا با این تبادل اطلاعات بین دولت های ایران و کوبا ، به زودی دادگاه های شرع هم در کوبا به راه می افتد و امت کوبا نیز از شر کفار در امان خواهند ماند. دنیا را چه دیدی ، شاید برادر فیدل هم با شکستن پارابل ها و ممنوعیت ساتلیت و احتمالا اینترنت ، بتواند یه جمعیت صدها هزار نفری را گوسفندانه در میدان آزادی هاوانا جمع کند و برایشان سخنرانی کند. انشالله ...
همه یه طرف ، من دیگه با چه رویی به صورت این هایی که هی میپرند وسط و مرا به خاطر گیر دادن به سیاست های داخلی و خارجی کوبا ـ البته به حق ـ فحش میدهند ، نگاه کنم ؟
پس نوشت : خانمی در کامنت ها از من خواسته اند اشاره کنم که روزنامه ی سونسکا داگ بلاد دست راستی است. من هم چنین کردم. برای این خانم انگار ابدا مهم نیست که رژیم کوبا با مردمش همان میکند که رژیم ایران با مردم میکند ، مهم این است که همه بدانند که چه کسی این خبر را منعکس میکند. خبر که حکایت از فاجعه دارد برای ایشان اصلا مهم نیست. این که این خبر را چه کسی ساخته مهم نیست. این که یک کشور شعور مردمش را دست کم میگیرد و امکان تماس ایشان با دنیای خارج را قطع میکند مهم نیست. اما مهم است که از چنین اعمال شایسته ای !!! استفاده ی دست راستی نشود. این مهم است. اینها دلنگرانی های چپ عزیز ماست. اینکه بر سر مردم چه میرود .... آه ، چه بگویم ...
امروز یکی از همکاران مردم اومد و گفت یه چیزی یاد گرفتم . گفتم : آها ...گفت بین 1 تا ده یه شماره را انتخاب کن ، گفتم اوکی ، گفت : به من نگو . من حدس میزنم ، گفنم : اوکی . آمد دستش را روی موهایم گرداند و روی سرم گذاشت و چند دقیقه ای یه سری حرکتهای عجیب و غریب در آورد و رفت چیزی روی یک کاغذ نوشت و کاغذ را برگرداند و به پشت روی میز گذاشت. به من نگاه کرد و گفت : چه شماره ای را انتخاب کرده بودی ؟ گفتم : پنج . گفت : اه ...بگندی ... با غیظ کاغذ را مچاله کرد و انداخت توی سطل آشغال و گفت : برای همین میگویم عاشق تو شدن خیلی مشکل است دیگر . گفتم : بله ؟ نفهمیدم ؟ یعنی چی ؟ اولا تو کی گفتی که مشکل است که کسی عاشق من شود ؟ نگاهی به دیگر همکاران انداختم و دیدم آنها هم به شوخی و جدی سرشان را تکان میدهند و میگویند : خوب مشکل که هست دیگر . ادامه دادم : بعدشم کی گفت اصلا تو حق داری راجع به زندگی عشقی من نظر بدهی ، سوما اصلا روی چه اصلی از یک شماره میتوانی چنین نتیجه گیری احمقانه ای کنی ؟ گفت : آخه کدام آدم عاقلی میاید و شماره 5 را انتخاب میکند ؟ در آمار ِ این بازی شماره 5 اصلا انتخاب نمیشود . چون شماره ی وسط است و حدس زدنش آسان است و هیچ کسی آن را انتخاب نمیکند. خوب تو که این کاررا میکنی آدم غیر عادی ای هستی ، و عاشق آدم غیر عادی شدن کاری مشکلی است . گفتم : جل الخالق . تو به خودت میگویی تحصیل کرده ؟ بابا بزرگ من از تو بیشتر سرش میشد . نگاهی به همکاران دیگرم انداختم و انتظار داشتم از من دفاع کنند. به شوخی و جدی و خنده های زیر لبی پراکنده شدند و زیر لبی میگفتند : خوب نتیجه گیری اش زیاد غیر واقعی نبود ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنیا پرشون یکی از زنان اسکی باز سوئد است. 26 ساله است پدرش مربی اش هم هست . دیروز در جام جهانی بازی های زمستانی سه تا مدال طلا گرفت . به این ترتیب سوئد را در صدر قرار داد. پاتریک وینبری هم یکی از مردان اسکی باز سوئد است . او یه مدال برنز گرفت .
شاه سوئد که هرگز مسابقات زمستانی را از دست نمیدهد و همیشه تماشاچی است ، به عنوان تشویق به آنیا گفت : تو خیلی زرنگ هستی ، البته پدر و فامیل و دوستانت هم خیل کمکت کرده اند. ـ از همسایه ها و سگ و گربه و ماهی های آکواریومش و کمک های ایشان البته حرفی نزد. شاه سوئد در مقابل تنها از پاتریک تشکر کرد. حرفی از اینکه چه کسی به پاتریک کمک کرد تا مدال برنز بگیرد نبود . احتمالا پاتریک نه مربی دارد نه پدر و نه فامیل و نه دوست که شاه سوئد اسمی از ایشان نیاورد. پاتریک مدال برنز خود را به تنهایی گرفت . آخر پاتریک مرد است اما به عقیده ی پادشاه سوئد، آنیا سه مدال طلای خود را به کمک تمام قوم و خویشش گرفت ، یک زن که به تنهایی نمیتواند چنین موفقیتی را از آن خود کند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خانم نازنین جم چند روزی در سوئد بود به همراه مینا احدی ح ک ک ، سخنرانی کرد و جشن هم گرفت برای آزادی نازنین از چوبه اعدام. این دوستان واقعا آزادی نازنین را دست آورد خود اعلام میکنند. یعنی کارهایی که زنان فعال ما در ایران دارد میکنند ، دوندگی های وکلای این زن و دیگر زنان ، همه بوق است ؟ و دو تا سخنرانی کردن چهار تا پتیشن جمع کردن اصل کار است ؟ اینطور همه چیز را به مسخره میکشیم ؟ و بعد هم جشن میگیریم و میرقصیم که یعنی ما آدمها را نجات دادیم ؟ البته این که یک دختر جوان که ملکه زیبایی ( نمیدانم چرا حکک از عبارت دختر شایسته استفاده میکند ، انگار از تیتر ملکه زیبایی بدشان میاید ) بجز فتو مدل بودن و غیره به مسائل اجتماعی بپردازد هم خیلی خوبی است اما اینکه او توانسته آزادی ی نازنین را باز بستاند را از کجا گرفته ؟
در تلویزیون های داخل کشور و تلویزیون های ایرانی خارج کشور بازار قهرمان سازی داغ است. تصویر خسرو گل سرخی تمام صفحه های تلویزیون را سیاه و سفید (و سیاه و سفید ، آری ، که سیاه و سفید رنگ اصلی انقلاب ایران است ، در آن زمان رنگ دیگری وجود نداشت ، همه چیز یا سیاه بود و یا سفید ) کرده است. دیدن چهره ی گلسرخی زخم عمیقی بر دلم مینشاند. "زخم عمیق ِ کاری ِ ..." دوست .
خسرو گلسرخی عزیز ، به عنوان یک مارکسیست لنینیست نه از جانش دفاع کرد و نه از عمرش ، او از هر دوی اینها گذشت تا از شریعت اسلام حرف بزند و از علی که اولین سوسیالیست عالم بود.
جانش برایم عزیز است و عمرش هم. گستاخی اش برایم قابل ارزش است و از جان گذشتگی اش هم . ولی حرفهایش دیگر نه. حرفهایش برایم ارزشی ندارند. خسرو گلسرخی نه از سوسیالیسم چیزی میدانست و نه از شریعت اسلام. و او روشنفکر زمان ما بود و قهرمان ما و مثل تمام روشنفکران دوره خود ، نادان بود. و مشکل بزرگ ما در دهه ی انقلاب همین بود. روشنفکران انقلابی و سوسیالیست ما از سوسیالیسم چیزی نمیدانستند. از کمونیسم چیزی نمیدانستند. از اسلام چیزی نمیدانستند و راستش را بخواهید معتقدم که از هیچ چیز هیچ چیزی نمیدانستند. ما از یک سو هزینه ی نادانی مان را پرداخت میکنیم و از سوی دیگر هزینه ی سرسپردگی هایمان به " اردوگاه سوسیالیسم " ـ اردوگاهی که نه در آن زمان و نه اکنون دردی از ما ، دردش نبود و برای درد ِ ما ، تره هم خرد نکرد ، نمیکند ، نخواهد کرد. اما دوستان !!! چپ ما با حماقتی کودکانه راه کارهایشان را از رو دست رهبران آن دیار مینوشتند . راه کارهایی که برای خود ایشان نیز راه کار نبود. دوستان !!! چپ ما بساطشان را در جایی پهن کرده بودند که بساطی نبود....
نخوانده بودند . نه تاریخ کشورمان را خوانده بودند نه از سوسیالیسم خوانده بودند و نه میدانستند که اسلام چیست و چگونه حکومت میکند. از سوسیالیسم هیچ نمیدانستند ، چرا که اگر راست بودند شوروی را و اگر چپ بودند کوبا و آلبانی را معرف سوسیالیسم میدانستند ـ بعضا هنوز هم میدانند :) ـ . دیکتاتوری را اوج دمکراسی میخواندند و فکر میکردند که یک مرد با لباس ارتشی که چکمه اش را از هرگز از پا در نمی آورد ( آن زمان در مورد کاسترو چنین میگفتند و حالا بمانید که این خالی بندی موجب میشد که جوراب و بقیه لباسهای این انقلابی بوی گند بدهد :) کشورش را به دروازه های اتوپیای کمونیسم خواهد رسانید. یا به دنبال باسن مبارک رهبر موس موس میکردند یا حرف از خودمختاری قسمت های مختلف ایران میزدند . انقلاب ایران نه ملاخور شد و نه از مسیر منحرف شد. انقلاب ایران همین بود . چپ ایران برنامه ای برای انقلاب نداشت ،(چپ ایران هنوز هم برنامه ای برای ایران ندارد ) امروز حقی برای چپ ایران وجود ندارد که از ملاخور شدن انقلاب حرف بزند. انقلاب با شعار متحد الله و اکبر و خمینی رهبر پیروز شد. شبهای پشت بامهای ایران ، شعارهای پشت بام ها نه از دمکراسی کلامی داشت و نه از آزادی . کلام عمده الله و اکبر بود و سایه ی الله و رهبرش هنوز بر پشت بامهای سیاه ایران افتاده است. پذیرفتن رهبری خمینی درد بزرگ انقلابیون و روشنفکران ما در زمان انقلاب بود. نیایید و بگویید سازمان فلان با 4 تا و نصفی اعضا و هواداران این رهبری را نپذیرفت . مسئله اقلیت نیست. هرگز نبوده. انقلاب محصول کار اکثریت است. اکثریت مردم و نیز اکثریت روشنفکران و انقلابیون ، رهبری خمینی ، رهبری حکومت اسلامی را پذیرفتند. امروز حرف بسیار است که خمینی حرفش را عوض کرد و ... ولی به نظر من خمینی حرفش را عوض نکرد. خمینی از همان اول گفت من توی دهان .... میزنم ، و زد. اتفاقا اگر منصف باشیم ، خمینی تنها کسی بود که حرفش را عوض نکرد.
در این مورد بیایید عمیقتر بیاندیشیم . چه کسی را میشناسیم که حرفش را عوض نکرده باشد ؟ مجاهدین ؟ خوب نه ، حتما اینقدر دیگر کودکانه نمی اندیشیم .ملی گرایان ؟ هوم. من آقای بازرگان و آقای فروهر را در دولت موقت شناختم ، شما چطور ؟ برویم برسیم به خدمت چپ . حزب توده ؟ بسته به دستور از بالا ، هرچه استاد ازل گفت بگو ، چاکرانه میگفت و از خود هیچ هم اضافه نمیکرد . چریکهای فدایی ؟ فرخ نگهدار ، چریک فدایی زندانی زمان شاه ، در زمان خمینی با زندانبانان روابط حسنه دارد . این " تحلیلگر سیاسی " هنوز هم اگر توانست یک تحلیل بدهد که دو روز بدش به ..خوردن نیفتد و پسش نگیرد و یا ماست مالی اش نکند از ذوق سکته ناقص خواهد کرد. بقیه چپ ما ، کم یا بیش همین بودند و هستند. به رهبران نگاه کنید ، به نامهای مطرح ، به نامها و حرفها ، نامها و امضا ها . دروغ ، سفسطه ، مغلطه . هر کدام برای خودشان یک پا سیاستمدار شده اند و همدیگر را سیاست ، میکنند .
انقلاب ایران دو مشکل بزرگ داشت که موجب شد این مسیر را طی کند. 1ـ انقلاب . 2 ـ انقلابیون.
بعد از نوشتن رفتم وبگردی و این شعر تازه را در سایت هادی یافتم. جانا سخن از زبان ما میگویی ...دوباره :)
سالگرد انقلاب
آن خلق که بیست و دوی بهمن حشری شد از بس هیجان داشت به سرعت کمری شد
افسوس که آن ملت شصت و دو سه میلیون بازیچهی یک جمع هفشده نفری شد
چپ چپّه شد و در سمت خادم مسجد مشغول به جاروکشی و رفتگری شد
وان تودهای سینهزن هیئت مسکو علاف کیانوری و احسانطبری شد
با پشت خم و بنیهي کم، جبههی ملی در خدمت ملا سِمَتش باربری شد
وانکه خبر از آمدن فاجعه میداد روزش همه با فحش خلایق سپری شد
بی بی سی دلسوز! خبر پشت خبر داد بهره ور از آن بیکسی و بیخبری شد
شیخ آمد و زد خیمه به خرگاه شهنشاه با آمدنش هجری شمسی قمری شد
آخوند به مطبخ زد و با چشم پر از آز افطار نکرده پی طبخ سحری شد
چون مور و ملخ لشکر غارتگر شیخان پیش آمد و هر لحظه جریتر ز جری شد
هر بی هنری منصب فرهنگ و هنر برد هر کور و کری رهبر سمعی بصری شد
ممد جگری شد ز مدیران صنایع یک تن ز مدیران صنایع جگری شد
وان خلق که امیّد حقوق بشرش بود محروم ز هرگونه حقوق بشری شد
هادی! تو هم آنروز در آن غافله بودی حالا چه شده لحن تو صاحبنظری شد؟ --------------------------------- - این «قافله» را مخصوصاً با «غین» نوشتم. - لندن – 18بهمن 1385 – 7فوریه --------------------------------- چند بيت از «د.شاکي» به «نظرها» رسيده که اضافه ميشود:
شه رفت وفرح رفت و زسرهنگ به بالا هرکس که توانست، به سوئی سفری شد
سرکردهي پر دبدبهي ارتش شاهی درغرب فروشندهي نان شکری شد
وآنها که نشستند به امید گشایش یا قسمتشان کاخ اوین، یا پکری شد
گراهل دلی بود در آن خطه چوهادی با جیب تهی عاقبتش دربدری شد...
شهر زنان و زنان بدون شهر , یک گام به پیش و دو گام به پس برای فمینسم ایرانی ...
نگاهی به سمینار زنان در فرانکفورت :
اولین بار بود که در سمینار زنان ایرانی در آلمان شرکت میکردم. و احتمالا آخرین بار هم خواهد بود. ابدا مسئله بر سر بد بودن سمینار نیست. بحث ها خوب بود و از سطح علمی خوبی نیز هم برخوردار بود. سخنرانان روی سخنرانی ها خوب کار کرده بودند و ارائه ی بحث ها هم بسیار خوب بود. اما چیز دیگری مرا از این حرکت جدا میکرد.
از سال 95 که به عنوان فعال در سازمان دفاع از حقوق همجنس گرایان شروع به کار کردم ، همیشه تلاشم در این بود که انسانها را نه با گرایش جنسی شان ، بلکه با خصوصیات فردی شان و نقش اجتماعی شان بشناسم. اینکه کی با کی و با چه جنسی میخوابد ، برایم مسئله ای خصوصی بود و از دیگران نیز میخواستم که این مسئله را وجه شناسایی افراد قرار ندهند. بارها در مصاحبه ها از من پرسیده شده بود که آیا همجنسگرا هستم یا نه ، و آگاهانه از این سوال سر باز زدم. دلیلم روشن بود. جنسیت کسی که با او به رختخواب میروم ، نقشی در فعالیت اجتماعی من ندارد. برای من حقوق همجنسگرایان ، حقوق بشر بوده ، هست ، و خواهد بود . سمینار زنان در فرانکفورت تحت نام " سمینار سراسری سالانه ی تشکل های زنان و زنان دگرـ و هم جنسگرای ایرانی در آلمان " شروع به کار کرد. اینجا مهم بود که با چه کسی به رختخواب میروی و او چه جنسیتی دارد. این مسئله را دوستان ما صحت گذاشتند. در این سمینار مسئله ی مستقل بودن تشکل زنان از اهمیت کمتری برخوردار بود ، آنقدر کم اهمیت که اصلا در نام سمینار ذکر نشد . مهم این بود که زنها در دو پوشه ی دگر جنسگرا و هم جنسگرا قرار بگیرند. مهم این بود که تو برچسبی با خود حمل کنی ، یا دگر جنسگرایی و یا هم جنسگرا. و اگر نخواهی با گرایش جنسی ات تعریف شوی ، اگر انسان بودن پارتنر ات برایت مهمتر از جنسیت او باشد ، و نخواهی در این پوشه ها جای بگیری ، تکلیف تو با این تقسیمبندی ها چه خواهد بود ؟
خانمی از پشت میکرفن در دفاع از اسم سمینار گفت که این اسمگذاری سیاسی است ، او همچنین اصرار کرد که " برعکس دیگران " هیچ برتری برای خود نسبت به زن همجنسگرا قائل نیست و آنها را مساوی با خود میداند. برای من این سوال پیش آمد که آیا واقعا این طور است ؟ اگر فرضی بر وجود تفاوت بین انسانها بر اساس انتخاب جنسیت پارتنر ایشان نداشته باشیم ، چگونه در مقام دفاع از خود بر می آییم که اثبات کنیم که خود را برتر یا کهتر نميدانیم ؟
خانمی دیگر ادعا کرد که رابطه ی طبیعی زنان ، با زنان است و رابطه زن و مرد غیر طبیعی است. پس منی که بیش از 10 سال دارم خودم را تکه پاره میکنم که با " اصل طبیعی بودن " یک رابطه نسبت به رابطه ی دیگر مقابله کنم و هر آنچه انسان را شاد میکند و موجب آزار کسی نمیشود ، را طبیعی میخوانم اینقدر در اشتباه بودم ؟
از دگرجنس گرایی اجباری صحبت شد ، میدانم که چنین چیزی وجود دارد و کم هم نیست . اما وقتی که دوستی برای معرفی کتابی در مورد همجنسگرایی که مصاحبه هایی در آن انجام شده بود به روی صحنه آمد ، ـ یکی از مصاحبه شده ها من بودم که اسمم هم در کتاب بدون اینکه به خودم اطلاع داده شود در کتاب عوض شده است ـ و اعلام کرد که افرادی که مورد مصاحبه قرار گرفتند ، تا زمان مصاحبه دگرجنسگرا بودند ، خودم را معرض انگشت اشاره ای قرار گرفته دیدم. آیا آن دوست بر این باور نیست که من اینقدر آزاد اندیش باشم که اگر گرایش جنسی نسبت به همجنس خود داشته باشم ، بدون ترس و واهمه بیان کنم ؟ آیا او مرا دگرجنسگرای اجباری میداند و معتقد است که امکان رسیدن به حقیقت برای من در آینده وجود خواهد داشت ؟ آیا او بار تحقیری را که در سخنانش اعمال میکرد خود حس نمیکرد ؟ برعکس او من به خود حق توهین به شعور کسی را نمیدهم و معتقد نیستم که او کلماتش را بی پایه و روی هوا انتخاب کرده است. ( او انگار این نظر را بر روی انتخاب جنسی من و دیگر دوستان مصاحبه شونده دارد ) ، اما اگر چنین فکر نکنم ، نتیجه این خواهد بود که تحقیری که در کلام او بود آگاهانه انتخاب شده بود و این سوال برای من به وجود می اید که چرا ؟ روزی با کسی راجع به شفای همجنسگرایان صحبت میکردم. او معتقد بود که همجنسگرایی بر اساس تجربه های بد فرد همجنسگراست و اگر با شخص خوبی برخورد کند ، حتما شفا پیدا خواهد کرد. این برخوردش فقط مرا به خنده می انداخت ، بحث آنقدر ارزان و بی مهتوا بود که توان ادامه ی آن از من گرفته شده بود .آیا دوست عزیز من هم به امید شفای من و هدایت شدنم به راه راست و رستگار شدنم است ؟ آیا نقش شعور و خود آگاهی من در انتخاب آنچه هستم برای او اینقدر کم ارزش است ؟ آیا امروز این من هستم که باید ثابت کنم که بیمار نیستم ؟ نه روحا و نه جسما ؟ این دیگر چیست ؟ انتقامی از چشیدن تحقیر سالیان با تحقیر دیگران ؟
راستی زنان دو جنسگرا ، زنان آـ سکسوال و دیگر زنان دگرباش جنسی در این سمینار چه جایگاهی دارند ؟ آیا برای آنها صندلی هایی در بیرون سالن قرار میدهیم تا زمانی که بتوانند خود را به عنوان " یکی از ما " تعریف کنند به جمع ما راه بیابند ؟ من دوستي دارم كه همزيستش را نه بر اساس جنسيتش بلكه بر اساس انسانيتش و آگاهي جنسيتي اش انتخاب ميكند.اين انتخاب در زماني ميتواند زن باشد و در زماني مرد. او حتي باي سكسوال نيست. رابطه ي او و انتخابش به نظرم يكي از انساني ترين شكل انتخاب است كه تا كنون ديده ام . با او چه ميكنيد ؟ او را در كدام پوشه قرار ميدهيد ؟
نام من مهشید است ، زنی هستم با هوشی متوسط ، که توانایی هایی در مواردی دارم. و در مواردی دیگر نیز دچار ناتوانی هستم. فمینست هستم و هومانیست ـ و این دو را از هم جدا نمیدانم ـ و انسانها را دوست میدارم و سعی میکنم انسان خوبی باشم یا حد اقل اگر همیشه از دستم بر نیامد ، بد نباشم و در حد توانم ، بار از دوش دیگران بردارم ، اگر نتوانم ، باری بر دوشی نباشم. سعی میکنم آزاد اندیش باشم و افق دیدم را وسعت دهم . سعی میکنم تغییر کنم و بهتر شوم . سعی میکنم از ذهن بسته و دنیای سیاه و سفید فاصله بگیرم و رنگهای دیگر را ببینم. تلاشم برای بهتر شدن روزمره است همیشه هم موفق نیستم. اما تلاش را کنار نمیگذارم.
این تعریف هایی است که من از خودم دارم به اضافه مقداری دیگر که شاید الان یادم نیاید ،اما این که با چه کسی به رختخواب میروم و او چه جنسیتی دارد ، در تعریفی که من از خودم میدهم نمیگنجد . هرگز خود را به این عنوان معرفی نکرده ام ، نه از این رو که رابطه ام را عادی میدانم ، بلکه از این رو که اینگونه تعریف از انسانها را غیر عادی میدانم. برای من م و ش و س و ژ و الف و ن ، اگر ایشان را انسانهای خوب یا غیر قابل تحملی میدانم ، بر اساس روحیات شخصی شان و نه بر اساس جنسیت کسانی است که رختخوابشان را با ایشان قسمت میکنند. خودم هم نمیخواهم با این اسم تعریف شوم . تمام تلاشم در 12 ساله اخیر این بود این تعریف را از پس وند نام انسان بردارم ، اینکه فلانی همو است و فلانی هترو است نباید سرنوشت و شخصیت او و دیدگاه من نسبت به او را دگرگون کند.
جریانی در سمینار به رمانتیزه کردن رابطه ی همجنسگرایان پرداخته بود. به این معنی که در میان ایشان نه ضرب و شتم و نه خشونت و نه تجاوز و نه هیچ چیز دیگری وجود ندارد ، انگار که ایشان در این جامعه ی انسانی به دنیا نیامده و در آن زندگی نمیکنند. تافتگانی هستند جدا بافته ، خارج از روابط حاکم .
خانم ش ، به وضوح این مسئله را رد کرد اما چیزی دیگر بر آن افزود که به همان اندازه خطرناک است . او گفت هر گردی گردو نیست ولی ضرورتا هر گردویی گرد است و و با اين فرضيه برعكس ارسطويي نتيجه گرفت که اگرچه رمانتیزه کردن روابط همجنسگرایان غلط است و در روابط ایشان نیز میتواند جنگ قدرت وجود داشته باشد ، اما رابطه ی دو جنس مخالف همیشه و همیشه ـ روی این همیشه تکیه ی شدیدی داشت ـ رابطه ی قدرت و جنگ قدرت موجود است.
سوال من از این دوست و دیگران دوستانی که اینگونه می اندیشند این است. مگر نه این که آگاهی موجب فاصله گرفتن انسانها از جنگ قدرت و رسیدن به بالانس در روابط خصوصی و اجتماعی ایشان و قبول حقوق انسانی خود و دیگران میشود ؟ چرا این آگاهی را تنها در تصرف همجنسگرایان میدانند ؟ آیا جنسیت کسانی که تختخوابمان را با آنها شریک میشویم ، در آگاهی و یا عدم آگاهی ما تاثیر دارد ؟ آیا به این ترتیب این فرض صحیح نیست که شما انسان همجنسگرا را انسان برتری در ذات میدانید ؟ این مسئله را اگر گسترش دهیم به نوعی راسیسم و اندیشه ی هیتلری نمیرسیم ؟ نژادی برتر نه بر اساس رنگ پوست و مو و زبان ، بلکه بر اساس انتخاب شریک جنسی ؟
اینها دلایلی بود که وقتی در سمینار فرانکفورت از شهر زنان صحبت میشد ، خود را در این شهر غریبه میدیدم . این تقسیم بندی زنان به این دو دسته گرایش جنسی را چیزی بجز گامی واپسگرایانه در جنبش زنان خارج از کشور نمیدانم. اگر مایل هستیم با این اسامی بگوییم که ما دیگر با مسئله ی همجنسگرایان مشکلی نداریم باید بگویم که سخت در اشتباه هستیم. این اسم خودش نشاندهنده ی یک مشکل بزرگ است. ما هنوز مایلیم انسانها را بر طبق گرایش جنسی ایشان دسته بندی کنیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطالبی دیگر در اینترنت در باب سمینار زنان در فرانکفورت
گزارش سیمین اصفهانی در این مورد که البته به نظر من پس و پیش گزارش داده است. یادمان مسعوده پژوه در ابتدای برنامه بود و ....
نوشته ی مرضیه ی بخشی زاده ، که البته من با نوشته ی مرضیه و نگاه او به اینکه چه چیزی زنانه است و چه چیزی مردانه مشکل دارم. آنچه ما در دنیای امروز زنانه و مردانه مینامیم ، نمودی از آموخته های همین جامعه است. و لازما نمیتواند صحیح باشد . آیا مردی که رفتار فمینین دارد اواخواهر است ؟ یا زنی که رفتار ماسکولین دارد مردنماست ؟ من با این نگاه خیلی مشکل دارم.
نوشته ی بسیار خوب ناهید نصرت ، ارزیابی کار بیست ساله ی یک انجمن زنان در یکی از شهرهای آلمان از نظر قدرت و اتوریته. این نوشته یکی از کارهای عرضه شده در سمینار بود که از نظر من بسیار با ارزش است.
گوشه و کنار دری وری هایی شنیده ام که حالا این ها دستگیری و مدتی بازداشت داشتند خیال میکنند قهرمان ملی هستند و چه و چه ها.... از تمام کسانی که این چنین برخورد میکنند خواهش میکنم این تاج افتخار را که از طرف جمهوری اسلامی به دوستان ما تحمیل شده ، از سر این عزیزان بردارد و بر سر خودش بگذارد . من کاملا مطمئنم که تک تک این دوستان و نیز دوستانی که در فرودگاه دستگیر شدند و ساعتهای بازجویی را گذراندند و مجبور به بازگشت به خانه هایشان شدند داوطلبانه حاضرند زمان را به عقب برگردانند و مثل هر اسیر و گرفتار دیگری ، این ساعت ها را تجربه نکنند. این شر و ورها جایش در مهدکودک ها و بین کودکان لوس و بد تربیت شده است که وقتی خاک بازی میکنند ، کامنت هایی از ایشان میشنوی که دلت میخواهد یک فصل پدر و مادرشان را به خاطر انتقال اخلاقی چنین به کودکان معصوم بزنی. ما این وظیفه را داریم که در فرهنگ اجتماعی خود جایی برای این ابزار عقیده های عقده گشایانه باقی نگذاریم.
این هم به سبک موناهیتا ، برای فرناز ، طلعت ، منصوره و تمام بچه های راهی دهلی ، و تمام زنانی که آموخته اند چگونه یک surviver باشند
در وبلاگهاي بر و بچه هاي وبلاگشهر خبر از استفاده از ترانه هاي قديم و جديد به عنوان نوحه ي عآشورا تاسوعا را شنيدم. ترانه ها با گذاشتن يك نام حسين ميشوند نوحه. ( اين پست زيتون را مثلا نگاه كنيد ) اين برنامه پارسال نبود. اينها تحولات جديد و قابل توجه دولت آقا محمود است .داشتم فكر ميكردم اگر پيشرفت هاي فرهنگي ما همينطور ادامه پيدا كند ، شايد به اميد خدا تا سال ديگر ترانه هاي تو عزيز دلمي و آي خانم كجا كجا و خوشگلا بايد برقصند هم به نوحه هاي عاشورا تاسوعا اضافه شوند.
يا مثلا اين يكي , فكرش را بكنيد : تو ...خودت قند و نباتي حسين شكلاتي شكلاتي حسين
يا اين يكي : نوحه خوان : آي حسين كجا كجا همه با هم : آي حسين كجا كجا دوستت دارم به خدا نوحه خوان : آي حسين يواش يواش همه با هم : آي حسين يواش يواش با ما اينجوري نباش