
مثل خل ها میشینی و زار میزنی ، تو که بارها این فیلم را دیده ای و خوب میدانی که چه میگذرد. وقتی ریچارد از کلاریس میخواهد که رهایش کند ، زار میزنی ، وقتی از پنجره به بیرون پرواز میکند ، میلرزی ، با لئونارد در نیمکت ایستگاه قطار در خود فرو میروی و به همراه ویرجینیا سنگهای بزرگ را جمع میکنی و در جیبهایت جا میدهی .
وقتی که گزینه اینچنین محدود باشد ، انتخاب ِ لورا براون ، انتخاب غریبی نیست.
|