فناتیزم ِ رادیکال یا رادیکال فناتیسم .
رسیدم به خانه. سفر جالبی بود. دیدن آشنایان دور و نزدیک ، دیدن آدمهایی که مدتهاست با آنها از طریق ای میل یا تلفن ارتباط داشته ای و اکنون به تصویری که خود داشته ای چهره ای واقعی میبخشی. و دیدن آشنایان قدیم. در مورد سمینار احتمالا خواهم نوشت. نه آنکه گزارش بنویسم ، از گزارش نویسی دیگر خوشم نمی آید که یکی بیاید و بگوید که قسمت مرا کم وزن تر نوشته و چه و چه ها. اما خواهم نوشت.
چیزی که در این سفر شانه هایم را گرفت و اساسی تکانم داد ، یکی از ملاقات ها بود ، وقتی در خانه ی دوستی جمع بودیم و یکی از دوستان عزیز رادیکال که معتقد است اگر حرکتی انجام میشود و امضایی جمع میشود باید برویم و سوابق تک تک امضا کنندکان آن حرکت را در 150 ساله اخیر بیرون بیاوریم اگر سابقه ی سوئی داشتند ، دیگه ما میمانیم و آن حرکت میماند و یک ضامن دار دسته زنجانی ... ( و این از نظر این دوست مهربان ـ این را به گوشه و طعنه نمینویسم ، این دوست فردی بسیار خوشرو و شیرین زبان است و اوقاتی که سرت داد نمیزند ، مهربان هم هست ـ ، دلیل قاطع و محکمی برای نفی حرکت یک میلیون امضا بود که او بارها در طول سمینار هم با چسب اوهو که همه چیز را به همه چیز میچسباند و این دوستان همیشه چند توبش را دم دست دارند به جنبش رفراندم چسبانده بود ) خلاصه این دوست خِرِِ ما را هم گرفت و سوابق شرم آور من را هم بیرون کشید . از سوابق ننگین من این بود که عکس گنجی را دیر از وبلاگم برداشتم و او که هر نوشته ای را فقط بر اساس خود نوشته نمیخواند بلکه با دقت و خطهای لایی اش را میخواند و اطو میکند تا نوشته های نامرئی اش مشخص شود و خلاصه خوب میداند که هر کسی با چه انگیزه ای چه کاری میکند ( اینها را خودش گفته بود ) ... متوجه شده بود که منظور من از بر نداشتن عکس گنجی با نوشتار " با گنجی تا رهایی " این بود که یعنی گنجی را به عنوان رهبری که ما را به رهایی میرساند شناخته ام و قبول دارم. وقتی به او گفتم که بر نداشتن عکس گنجی فقط به دلیل تنبلی و نیز به دلیل خنگولکی من از تکنیک است و از یکی از دوستان میخواهم که این کار را انجام دهد و او هم وقت نداشت و ...خلاصه این برداشتن عکس که مدت درازی بعد از آزادی گنجی انجام شده بود ، هیچ دلیل دیگری نداشته ، و تازه در نوشته هایم در زمان زندان و اعتصاب غذای گنجی هم هزار بار گفتم که با عقاید او همخوانی ندارم ولی از حقوق او به عنوان یک زندانی سیاسی دفاع میکنم و نه به عنوان یک قهرمان یا رهبر ، با نگاه مشکوکی به من نگاه کرد ، چیز زیادی نگفت ولی میدانستم که باورم نکرده است. آخر کسی که اینچنین دنیایی بر اساس ناباوری هایش میسازد و در پشت هر مسئله ساده ای به دنبال مقاصد شوم میگردد چگونه میتواند قبول کند که مسئله ای که چنین برای خود ساخته ، جوابی تا به این حد ساده داشته باشد ؟ من البته قبول دارم که تنبلی های من در این اواخر از حد خارج شده . هنوز لوگوی مربوط به آزادی آرش سیگارچی را ( بدون اینکه تمایلی یا نیازی به رهبر نمودن او داشته باشم ) از کنار وبلاگم برنداشته ام ـ که مدتی پیش یکی از بچه های استکهلم هم به من تذکر داد ـ یا خیلی از سایت ها را آدرسشان عوض شده ، اصلاح نکرده ام و چه و چه ها. اما نوشته هایم از باورهایم و اعتقاداتم سخن میگوید. آخر چگونه میتوان از خواندن میان خطهایی که حرف من نیستند و اطو کشیدن ـ این اصطلاحی بود که این عزیز استفاده کرد ـ خطهای من ، چیزهای نانوشته ای را خواند که خط ِ من نیست و در آخر به کشف این نکته رسید که : مهشید در پی رهبری گنجی است و یا رهبری کسی از اصلاحطلبان و یا اصلا " رهبری " است ؟ این شیوه بجز فناتیزم ، چه نامی پیدا میکند ؟
فناتیزم رادیکال کم خطر تر از دیگر انواع فناتیزم نیست. نه برای خود ِ فرد فناتیک که دنیایی از سیاهی و سپیدی مطلق برای خود ساخته و نه برای دیگران.
در راه بازگشت به استکهلم ، در سالن انتظار فرودگاه اتو شمس العماره ـ رایان ایر ـ و در هواپیما ، کتاب " چگونه یک فناتیک درمان میابد " " Hur man botar en fanatiker " اثر نویسنده ی اسرائیلی ، آموس اوز Amos Oz را میخواندم. او خوش بین است. چرا من نباشم ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در سمینار خیلی ها به من میرسیدند و میگفتند : از جمهوریخواهان دمکرات و لائیک چه خبر ؟ و وقتی میگفتم که دیگر با این جریان کار نمیکنم و مدتهاست عطایش را به لقایش ـ که خیلی هم بر عطایش میچربید ـ بخشیده ام ، با تعجب از چند و چون میپرسیدند. تصمیم گرفتم که چیزی در مورد دلایل کناره گیری ام بنویسم ، تیترش فعلا حاضر است : این یک تف ِ سر بالا نیست .
|