...ناله
خسته ام...
مهاجرت است شاید که خسته ام کرده ، قرار بود کوتاه باشد ، قرار بود چند سال باشد ،قرار بود چیزی بخوانیم و مدرکی بگیریم و برگردیم و ... و طولانی شد و بسیار طولانی و انگار که مادام العمر است. مهاجر بودن هرگز تمام نمیشود. من هرگز انسان دیگری بجز یک ایرانی مهاجر نیستم ، پاسپورت سیتیزن چیزی در اصل من تغییر نمیدهد ، رفت و آمدم را ساده تر میکند ولی تغییر دیگری به همراه ندارد. شکستن انسانها درد بزرگی است. انسانها را میبنم که در مهاجرت در هم میشکنند و سست میشوند و فرو میروند.
دیگر حتی به بازگشت دل خوش ندارم ، فکر بازگشت نه دلخوشی که ترس را در من به وجود می آورد. ترس از اینکه تمام خاطره هایت را از دست بدهی ، و هیچ نداشته باشی که جانشینش کنی . مثل دیدن دوستی بعد از سالیان ، که میبینی نه تو آن هستی که بودی ،و نه او آن است که بود ، و وقتی حرف دوره ی روزگاری که گذشت تمام شد ، دیگر حرفی نمیماند که به هم بزنید . بازگشت برای من چه ارمغان دارد ؟ بازگشت به جایی که دیگر چیزی از تو نمیداند و تو چیزی از آن نمیدانی ، و محتمل نه تو او را میپذیری و نه او تو را. فکر بازگشت بیشتر از اینکه یک رویا باشد ، یک کابوس ترسناک است.
خسته ام خیلی ...
|