January 7, 2007

چند مکالمه  تلفنی ...

حدود پنج سال پیش بود . تلفنی داشتم :
ـ مهشید جان یه خانمی هست که نیاز به کمک داره .
ـ شرایطش چیه ؟
ـ والا ما رفته بودیم فرودگاه دنبال یه مسافر ، دیدیمش که نشسته و داره گریه میکنه. اینطور که گفت با یه پسری که تو سوئد زندگی میکنه از طریق فامیل آشنا شده و رفته ترکیه و با او ازدواج کرده ، مدتی هم با هم بوده اند در آنجا. بعد این رفته ایران و آن هم آمده استکهلم که کارش را درست کند و بیاید. حالا قرار اقامت موقتش صادر شده و آمده ، اما شوهرش اصلا نیامده بود حتی فرودگاه دنبالش .ما آوردیمش خونه خودمون .  بیا با خودش صحبت کن.

دخترک روز بعد رفته بود به تنها آدرسی که از شوهرش داشت. و دید که او با زنی فنلاندی دارد زندگی میکند. مرد یک آشغال به تمام معنا بود .  او را از خانه بیرون انداخته بود و به او بد و بیراه گفته بود. به زحمت و به طور موقت در جایی برایش جا درست کردم.
دخترک 20 و خورده ای سال داشت. پاک به هم ریخته بود . هر شب زنگ میزد و گریه میکرد و روزها میرفت خانه ی شوهرش و التماس میکرد. سعی میکردم با او صحبت کنم و به او بگویم که از التماس به مرد دست بردارد. قبول میکرد و فردا باز کار خودش را میکرد. اقامتش تمام شد و مجبور شد خانه زنان  را ترک کند. اتاقی در جایی اجاره کرد و در رستورانی ایرانی کار سیاه پیدا کرد. شبها کار میکرد .

شبی باز تلفن زد. از شدت گریه داشت از پا می افتاد :
ـ این مرتیکه جا...ش
ـ کی ؟ شوهرت ؟
ـ نه ، صاحب رستوران . این آقای ...
ـ چه شده ؟
ـ شماره تلفن موبیل مرا به یکی از مشتریانش داده و گفته به من زنگ بزند تا با او باشم....

بغض گلویم را گرفت : شکایت میکنیم مهسا جان.
ـ به کی شکایت کنم ؟ من خودم مخفی ام .

مهسا پاک به هم ریخت. شبی زنگ زد و گفت میخواهد کار خودش را تمام کند. تاکسی گرفتم و رفتم پیشش و او را واقعا کشان کشان به بخش روانی بیمارستان مرکزی شهر بردم. از دست من کار بیشتری ساخته نبود. بعد از مرخص شدنش از بیمارستان او را به روانشناس  جوان ایرانی که در یکی از بخش های روانی بیمارستان کار میکرد معرفی کردم و قرار شد تحت درمان قرار بگیرد.

تقاضای پناهجویی اش یکی بعد از دیگری رد میشد. حالش بدتر میشد. به او گفتم میخواهی برگردی ؟ گفت برگردم خانه پدرم ؟ که با سرکوفت او و دیگر اعضای خانواده زندگی کنم ؟ بر نمیگردم .
جای دیگری کار گرفت و گاه زنگ میزد و گپی میزد و خودش را سبک میکرد.
یک روز تلفنم زنگ زد . مردی به سوئدی صحبت میکرد :
ـ خانم راستی ؟
ـ بله بفرمایید .
ـ تشریف بیارید ایستگاه پلیس فلان.
ـ چی شده ؟
ـ خانم... را دستگیر کرده ایم. شماره شما را به عنوان تنها آشنایش در سوئد داد.
رفتم.

مهسا را در کریدور یافتم .
ـ چی شده مهسا ؟ چی کردی ؟
ـ توی مغازه اون زنه رو دیدم ، کتکش زدم.
ـ کدوم زنه رو ؟
ـ اون که با شوهرم زندگی میکنه .
ـ مهسا جان. اون آشغال دیگه شوهر تو نیست. آخه زورت به خودش نمیرسه زنش رو میزنی ؟ دختر تو اینجا غیرقانونی زندگی میکنی ، واسه خودت پرونده درست نکن.

مهسا با ضمانت من آزاد شد. قرار شد تا 50 متری آن زن هم نرود. به من قول داد که دیگر نرود دم خانه آنها. میدانستم که نمیتواند به قولش عمل کند. مهسا دم آن خانه خورد شده بود و مجبور بود خورده هایش را در آنجا جمع کند.

مدتی بعد ، یک بار که به تلفنش زنگ زدم ، دیدم که تلفنش عوض شده. مهسا را گم کردم.

بعد از یک سال زنگ زد و سلام و احوال پرسی... گفت که حالش بهتر است و با یک جوان سوئدی زندگی میکند اما اقامتش هنوز مشکل دارد. شماره ای به من نداد ، من هم نپرسیدم.

حدود شش ماه  پیش زنگ زد :
ـ سلام ، منم . یه خبر ...
ـ اقامتت اومده ؟
ـ نه هنوز ، یه خبر دیگه . الان خبردار شدم و خواستم به تو بگم.
ـ چی ؟
ـ حدس بزن .
ـ ببین مهسا جان. اصلا نمیتوانم حدس بزنم. بگو اذیت نکن.
ـ دانشگاه قبول شدم ؟
ـ چی ؟ شوخی میکنی ؟ چه رشته ای ؟
ـ پزشکی ، در یکی از شهرهای دانشگاهی شمال.
ـ اوه خدای من. تو با شرایط سختی که داشتی ، نه امکان زبان خواندن درست و حسابی داشتی و نه آرامش لازم برای یادگیری . دختر تو نابغه ای.
ـ فقط آسیستانم اگر قبول کنه و کمی کمک خرج بهم بدن. خودم هم کار میکنم.
ـ موفق باشی دختر. بی خبرم نگذار.

امشب تلفن دوباره زنگ زد :
ـ الو ، سلام ، مهشید ، منو میشناسی ؟
ـ مهسا ؟
ـ آره ، خوبید ؟
ـ من خوبم دختر ، تو چطوری ؟
ـ خوبم ، زنگ زدم بگم که اقامتم اومده. امروز خبر شدم .
ـ واوووووووووو.... تبریک . الان کجایی ؟ چه میکنی ؟
ـ ترم  دوم پزشکی هستم. درسام هم خوب پیش میرن.

بقیه اش دیگر گفت و گوی من بود با مهسا. مهسا بعد از پنجسال  در سوئد ، اکنون ترم  دوم  پزشکی را میگذارند. بعد از مدتها رنگ آرامش دید و انتظار اخراج از سوئد را از سر بدر کرد. دختر بسیار باهوشی است که مطمئن هستم دوران تحصیلش بسیار خوب پیش خواهد رفت.
لای صحبت هایش گفت : مرده چند وقت پیش  شماره ام را پیدا کرده و زنگ زده که برگردم پیشش.
گفتم : مهسا ، بهت قول میدم ، اگر برگردی خودم از سوئد اخراجت میکنم.
گفت : مگه خرم برگردم. تازه دارم نفس میکشم.
گفتم : تو خیلی باهوشی ، تو به هر جا بخواهی میرسی ،یک دنیا جلوی رویت است.  خودت را دست کم نگیر دختر ، قدر خودت را بدان و دیگر به کسی اجازه نده تو را اینقدر تحقیر کند و له کند.
گفت : به شما قول میدهم. قول ِ قول .. قول زنونه .

تلفن مهسا ، شنیدن صدای شادش بعد از سالها غمی که در صدایش موج میزد ، شنیدن تشکرهایش مرا شاد کرد. گفتم این شادی را با شما شریک شوم.
همین.

پس نوشت : اسم مهسا در حقیقت چیز دیگری است.

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 31 ديدگاه ]


Powered by MT3.35