January 2, 2007

ساختن شايعه دو سر دارد  يا It takes two to tango

شايد تيتر خوبي براي اين نوشته انتخاب نكردم ، به اين معني كه مفهوم را نميرساند .اما تيتر بهتري به نظرم نرسيد. نوشته را ادامه ميدهم و شايد بتوانم منظورم را درستتر برسانم.
چند شب پيش در جشني شركت كرده بودم. تا نيمه هاي شب به همراه دوستانم زديم و رقصيديم. جمعي ايراني بود و موزيك ديسكوي عمدتا ايراني. جمع نسبتا راحت بود. راستش اگر هم كسي در اين جمع بود كه " ناراحت بود " ـ كه خوب البته كم نبودند ـ براي من چندان اهميتي نداشت.  من به سراغ  دوستان مردي كه با ايشان شوخي دارم و شوخي هم سرشان ميشود ـ خودتان ميدانيد كه همه ي مردها اين توانايي را ندارند ـ ميرفتم و به راحتي و به صداي بلند از ايشان ميپرسيدم : ميشه تو رو بلند كرد ؟ طرف هم يا در جواب تكه اي مي آمد ـ مثلا يكي از دوستان كه گفت اگه زورت ميرسه آره ، ماشالا !!! سنگين وزنه ـ و ديگري خنده اي ميكرد و با من به پيست رقص مي آمد و ميرقصيد. در حين رقص يكي از آقايان كه از آشنايان قديم است به پيست رقص آمد و شروع به رقص كرديم. خداييش رقصش تعريفي نداشت ـ بي رودروايسي رقص اكثر مردان ايراني تعريف ندارد. بخصوص اين جمع كه بچه هاي قديم سياسي بودند و از رقص و موزيك فقط انتقاد از خود را ياد گرفته اند ـ اما براي من مهم نبود. ميديدم كه شاد و كمي تا قسمتي هم شنگول است و به خود و چند دوست ديگر گفتم :بذار خوش باشه. با اين آقا چند دور رقصيدم . كلي هم گپ زديم. خيلي هم كمپليمانگ ـ بالاخره در حد يك مرد ايراني ـ سياسي ديگه ـ نثارم كرد و تشكر كردم . موقع رفتن ، رفتم كه با او خداحافظي كنم . دستم را گرفت و گفت : خيلي با معرفت تر از آن هستي كه از ديگران شنيده ام. من خيلي چيزها در مورد تو شنيده ام ولي اصلا آنطور نيستي .  تكآني خوردم ولي  به روي خودم نياوردم . به شوخي رد كردم و گفتم  كه هر چه ميشنوي باور نكن. و به همراه دوستانم راه افتادم ..
در راه همه اش به حرف آن آقا فكر ميكردم. كمي هم دلم براي خودم سوخت. آخر چرا بايد حرف مجلس اين آدمها باشم ؟ براي اينكه زن هستم ؟ براي اينكه اسم يك مرد بالاي سرم نيست ؟ براي اينكه مثل ديگران " سنگين و رنگين " در يك گوشه نميشينم و با هزار عشوه و ادا بلند نميشوم يه دور برقصم و بعد بشينم سر جايم ؟ براي اينكه خودم هستم ؟ چرا بايد حرف مجالس اين آقايان ـ و احيانا خانمها ـ باشم ؟ دلم كمي براي خودم سوخت ...

بعد كمي فكر كردم. اين من نيستم كه محتاج دلسوزي هستم. بيچاره آنها ... آنها كه  خالي هاي زندگي خود را با حرف زدن در مورد زندگي ديگران و با قضاوت هاي نادرست و كينه توزانه پر ميكنند بيشتر سزاوار اين ترحم هستند . من هيچ نميكنم بغير از اينكه خودم باشم . اگر خوبم يا بد ، خودم هستم . اما اين آدمها چه زندگي اي دارند كه يكي از مشغلوليات مهمشان صحبت و قضاوت و به قضاوت طلبيدن ديگران در مورد زندگي آدمهايي مثل من است . آدمهايي كه با نرم هاي آنها تطابق ندارد . نميدانم چه گفته اند و مهم هم نيست. مهم اين است كه با  اين حرفها زندگي آنها خود را  رنگ و جلا داده اند و اين قابل ترحم است.
چند سال پيش در جايي با زني آشنا شدم كه فهميدم تصورش از من اين است كه هر چند روز يك بار دوست پسر عوض ميكنم و هر شب با يار تازه اي هستم. مطمئن بودم كه از اين تصورش ديگران را هم به عنوان خبر موثق مطلع ميكند.  نگفتم كه چنين نميكنم. نگفتم كه چنين نيستم . به قول آن مونولوگ كلاسيك بهمن مفيد كه در يكي از فيلمهايش ميگفت : ما  كه كتكه رو خورديم اما همه جا گفتيم زديم. تو هم اگر پرسيدند بگو زده ، براي لوطي افت داره. بر همين منوال در دل به ساده لوحي اش خنديدم و با خود گفتم بگذار اينطور فكر كنه . نميگم كه همچي نيست ، واسه لوطي افت داره :)
اما در اين ميان تنها آدمهاي شايعه ساز نيستند كه مقصرند . شنونده گان رل بسيار موثري در اين زمينه بازي ميكنند.
راستي تا به حال چند بار پيش آمده كه شنونده ي چنين گفته هايي بوديم كه نظرمان را نسبت به انساني كه ابدا او را نميشناسيم منفي كرده است ؟ چرا به اين شنيده ها تن داديم و چرا به خود اين اجازه را داديم كه آن آدم را بر اساس اين گفته ها مورد قضاوت قرار دهيم؟
يادم هست كه يك بار دقيقا در چنين شرايطي قرار گرفتم . دوستي داشتم كه به خاطر بدگويي هاي دوست دختر سابقش به شدت مورد قضاوت منفي از طرف ديگر دوستانم قرار گرفت. يادم مي آيد كه بارها و بارها در جمع دوستان ايستادم و از او دفاع كردم و گفتم كه او چنين مردي نيست و من هيچ كدام از حرفهاي آن خانم را باور نميكنم و فكر ميكنم همه دروغ هستند. يادم هست كه يك بار كه آن خانم گفته بود از طرف مرد مورد خشونت قرار گرفته است ، از او خواستم پيش من بيايد و صاف و پوست كنده از او سوال كردم كه آيا چنين كرده است يا نه. مرد سرش را در ميان دستانش گرفته بود و گفت حاضر است روبرو كند و... كه به او گفته بودم حرفش را ميپذيرم چون از آن خانم دروغهاي جورواجور ديگري هم شنيده بودم و حرفش برايم سنديت ندارد.
يادم مي آيد كه بارها و بارها و هر دروغ را هزار بار شنيدم و براي هر كدام هزار دليل آوردم كه آن مرد كه من ميشناسم چنين نميكند ...تا به تدريج دروغهاي آن خانم بر همه ثابت  شد و با شناخت بيشتري كه از آن آقا بدست آوردند حقيقت براي همه روشن شد.

اين موضوع در جمع دوستانم  هميشه به عنوان مرجع به كار ميرود. يكي از دوستانم چندين بار اين موضوع را ياد آوري كرده و گفت اگر دفاع هاي تو نبود و موضوع را روشن نميكرد ، من همچنان از آقاي فلاني به عنوان مرد بدي ياد ميكردم .
خوب در اين داستان من نقش آدم خوب را بازي ميكردم. اما مسلما من هم در جايي تحت تاثير تبليغات و قضاوت هاي منفي فردي ، شخصي را كنار گذاشتم و او را مورد بدون هيچ ضمينه ي شناخت شخصي و صرفا با توجه به گفته هاي ديگران ، مورد قضاوت قرار داده ام. در اين لحظه مورد خاصي به ياد نمي آورم ولي ميدانم كه چنين بوده و من هم ميتوانم چنين رفتار كنم. من هم از ديگران جدا نيستم و از اين خصوصيت بد بي نصيب نمانده ام.
اما راستي چرا ما اين چنين ميكنيم ؟ آيا حقيقتا اين اعتماد را به كسي داريم كه بتوانيم او را ملآك اصلي قضاوت هاي خود قرار دهيم و تشخيص او را براي خود حجت بدانيم ؟ آيا از تجربه كردن ديگران خسته ايم و به اين دليل به افرادي اجازه ميدهيم كه تجربه هاي كينه توزانه ي خود را در اختيار ما قرار دهند و ملاك قضاوت ها ما باشند ؟ يا تمام اينها ريشه اي در روح و روان ما دارد ؟ريشه در همان پر كردن خالي هاي زندگي با رويدادها و تجربيات ديگران ، حتي به شكل تحريف شده و وارونه.
اجازه ندهيم كه اينگونه روح و روانمان مورد تاراج قرار بگيرد. به بدگويان اجازه ندهيم كه زهر روحشان را در روزمره ي ما بپاشند و از لذت داشتن همراه ، محرومشان كنيم. به اينگونه شخصيت مستقل خود را مشخص كرده ايم و به دوستي هاي جديد شانس شكفتن داده ايم. كسي چه ميداند ، شايد آن زني  كه همه در باره اش حرف ميزنند و او را بد و بدنام ميخوانند و يا آن مردي كه ديگران او را مردسالار و زنستيز ميخوانند ، يكي از بهترين انسانهاي دوران ٍ ما باشند. در اين صورت اين تنها ما هستيم كه با از دست دادن شانس دوستي با ايشان ، ضرر ميكنيم.

[ 12:41 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]


Powered by MT3.35