January 31, 2007

مثل خل ها میشینی و زار میزنی ، تو که بارها این فیلم را دیده ای و خوب میدانی که چه میگذرد. وقتی ریچارد از  کلاریس میخواهد که  رهایش کند ، زار میزنی ، وقتی از پنجره به بیرون پرواز میکند ، میلرزی  ، با لئونارد در نیمکت ایستگاه قطار در خود فرو میروی و به همراه ویرجینیا  سنگهای بزرگ را جمع میکنی و در جیبهایت جا میدهی .

وقتی که گزینه  اینچنین محدود باشد ، انتخاب ِ لورا براون ، انتخاب غریبی نیست.

[ 18:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

فناتیزم ِ رادیکال یا رادیکال فناتیسم .

رسیدم به خانه. سفر جالبی بود. دیدن آشنایان دور و نزدیک ، دیدن آدمهایی که مدتهاست با آنها از طریق ای میل یا تلفن ارتباط داشته ای و اکنون به تصویری که خود داشته ای چهره ای واقعی میبخشی. و دیدن آشنایان قدیم. در مورد سمینار احتمالا خواهم نوشت. نه آنکه گزارش بنویسم ، از گزارش نویسی دیگر خوشم نمی آید که یکی بیاید و بگوید که قسمت مرا کم وزن تر نوشته و چه و چه ها. اما خواهم نوشت.

چیزی که در این سفر شانه هایم را گرفت و اساسی تکانم داد ، یکی از ملاقات ها بود ، وقتی در خانه ی دوستی جمع بودیم و یکی از دوستان عزیز  رادیکال که معتقد است اگر حرکتی انجام میشود و امضایی جمع میشود باید برویم و سوابق تک تک امضا کنندکان آن حرکت را در 150 ساله اخیر بیرون بیاوریم اگر سابقه ی سوئی داشتند ، دیگه ما میمانیم و آن حرکت میماند و یک ضامن دار دسته زنجانی ... ( و این از نظر این دوست مهربان ـ این را به گوشه و طعنه نمینویسم ، این دوست فردی بسیار خوشرو و شیرین زبان است و اوقاتی که سرت داد نمیزند ، مهربان هم هست ـ ،  دلیل قاطع و محکمی برای نفی حرکت یک میلیون امضا بود که او  بارها در طول سمینار هم با چسب اوهو که همه چیز را به همه چیز میچسباند و این دوستان همیشه چند توبش را دم دست دارند به جنبش رفراندم چسبانده بود )
خلاصه این دوست خِرِِ ما را هم گرفت و سوابق شرم آور من را هم بیرون کشید . از سوابق ننگین من این بود که عکس گنجی را دیر از وبلاگم برداشتم و او که هر نوشته ای را فقط بر اساس خود نوشته نمیخواند بلکه با دقت و خطهای لایی اش را میخواند و اطو میکند تا نوشته های نامرئی اش مشخص شود و خلاصه خوب میداند که هر کسی با چه انگیزه ای چه کاری میکند ( اینها را خودش گفته بود ) ... متوجه شده بود که منظور من از بر نداشتن عکس گنجی با نوشتار " با گنجی تا رهایی " این بود که یعنی گنجی را به عنوان رهبری که ما را به رهایی میرساند  شناخته ام و قبول دارم. وقتی به او گفتم که بر نداشتن عکس گنجی فقط به دلیل تنبلی و نیز به دلیل خنگولکی من از تکنیک است و از یکی از دوستان میخواهم که این کار را انجام دهد و او هم وقت نداشت و ...خلاصه این برداشتن عکس که  مدت درازی  بعد از آزادی گنجی انجام شده بود ، هیچ دلیل دیگری نداشته ، و تازه در نوشته هایم در زمان زندان و اعتصاب غذای گنجی هم هزار بار گفتم که با عقاید او همخوانی ندارم ولی  از حقوق او به عنوان یک زندانی سیاسی دفاع میکنم و نه به عنوان یک قهرمان یا رهبر ،  با نگاه مشکوکی به من نگاه کرد ، چیز زیادی نگفت ولی میدانستم که باورم نکرده است. آخر کسی که اینچنین دنیایی بر اساس ناباوری هایش میسازد و در پشت هر مسئله ساده ای  به دنبال مقاصد شوم میگردد  چگونه میتواند قبول کند که مسئله ای که چنین برای خود ساخته ، جوابی تا به این حد  ساده  داشته باشد ؟ من البته قبول دارم که تنبلی های من در این اواخر از حد خارج شده . هنوز لوگوی مربوط به آزادی آرش سیگارچی را ( بدون اینکه تمایلی یا نیازی به رهبر نمودن او داشته باشم ) از کنار وبلاگم برنداشته ام ـ که مدتی پیش یکی از بچه های استکهلم هم به من تذکر داد ـ یا خیلی از سایت ها را آدرسشان عوض شده ، اصلاح نکرده ام و چه و چه ها. اما نوشته هایم از باورهایم و اعتقاداتم سخن میگوید. آخر چگونه میتوان از خواندن میان خطهایی که حرف من نیستند و اطو کشیدن ـ این اصطلاحی بود که این عزیز استفاده کرد ـ خطهای من ، چیزهای نانوشته ای را خواند که خط ِ من نیست و در آخر به کشف این نکته رسید که : مهشید در پی رهبری گنجی است و یا رهبری کسی از اصلاحطلبان و یا اصلا " رهبری " است  ؟ این شیوه بجز فناتیزم ، چه نامی پیدا میکند ؟

فناتیزم رادیکال کم خطر تر از دیگر انواع فناتیزم نیست. نه برای خود ِ فرد فناتیک که دنیایی از سیاهی و سپیدی مطلق برای خود ساخته و نه برای دیگران.

در راه بازگشت به استکهلم ، در سالن انتظار فرودگاه اتو شمس العماره ـ رایان ایر ـ و در هواپیما ، کتاب " چگونه یک فناتیک درمان میابد   "  " Hur man botar  en fanatiker " اثر نویسنده ی اسرائیلی ، آموس اوز Amos Oz را میخواندم. او خوش بین است. چرا من نباشم ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سمینار خیلی ها به من میرسیدند و میگفتند : از جمهوریخواهان دمکرات و لائیک چه خبر ؟ و وقتی میگفتم که دیگر با این جریان کار نمیکنم و مدتهاست عطایش را به لقایش ـ که خیلی هم بر عطایش میچربید ـ بخشیده ام ، با تعجب از چند و چون میپرسیدند. تصمیم گرفتم که چیزی در مورد دلایل کناره گیری ام بنویسم ، تیترش فعلا حاضر است : این یک تف ِ سر بالا نیست .

[ 7:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

January 30, 2007

1ـ هنوز فرانکفورت هستم ولی امشب برمیگردم .

2ـ خبر آزادی بچه ها همان فردایش رسید. ممنون از آونگ عزیز هم که خبر را در کامنت ها گذاشت. وبلاگ فرناز باز نمیشود ولی من هنوز به دل بد نمی آرم. آخر ماه است و لابد همه تون ساعتی سه بار وبلاگش را کلیک میکنید و چوب خط عرض سایتش پر شده. حالا فردا اگر درست نشد میزنم تو سر خودم.

3ـ داشتم روزنامه های سوئدی را آن لاین میخواندم که  که ببینم ولایت امن و امان است یا نه. دیدم یکی از روزنامه ها ـ افتن بلادت ـ عکسی از شور حسینی و عزاداری مسلمان در عآشورا وتاسوعا زده و نوشته که مسلمانان به دلیل اینکه در آن زمان نتوانستند به حسین کمک کنند خود را با زدن و زخمی کردن تنبیه میکنند.

4 ـ کنفرانس زنان ایرانی در فرانکفورت خیلی جالب بود. حالا برگشتم مینویسم.

 

[ 9:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 28, 2007

سه تن از فعالان جنبش زنان دستگیر شدند

نويسنده: زنستان سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند. طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز شنبه 7 بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود. پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمع آوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب، دست نوشته آنان را به بند 209 زندان اوین منتقل کردند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سمینار زنان در فرانکفورت هستم و فرصت نوشتن نیست. سمینار بعد از دریافت خبر دستگیری بچه ها ، تصمیم گرفت که متنی در حمایت از ایشان و محکوم کردن دستگیری ایشان توسط جمهوری اسلامی به زبان آلمانی تهیه کرده و برای مقامات بین المللی بفرستد.

اگر خبر جدیدی شد لطفا بیخبر نگذارید.

[ 17:07 | مهشيـد | 5 ديدگاه ]

January 24, 2007

یه مدتی نیستم .

این هم یک عکس از اولین برف جدی استکهلم  که شنبه ی پیش استکهلم را سفید کرد . و چه خوب ، دلم برای سپيدي تنگ شده بود.

پس نوشت : در استكهلم همه چيز از نوع قلابي اش در ميان ايرانيان هست. روانشناس قلابي داشتيم ( آقاي علي فرمانده را به حضورتان قبلا معرفي كرده بودم ) حالا هم مشاور حقوقي قلابي داريم . خانم مينو فرغار كه از طرف سفارت جمهوري اسلامي به دوستان معرفي هم ميشوند. ايشان خودش ميگويد كه تحصيلاتش را در كشور ديگري گذرانده است اما وقتي از او مدرك ميخواهند اين مسئله را جزو زندگي خصوصي خود طلقي ميكند.
خلاصه اگر آدم بيكاره اي هستيد. به استكهلم بياييد و از طريق چند تبليغ در راديوهاي محلي  به نان و نوايي برسيد. پست  روانشناسي و مشاورت حقوقي قلابي فعلا خالي است. بشتابيد كه غفلت موجب پشيماني است

[ 23:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

January 22, 2007

یک سوال بی ربط :)

اگر کسی همینطور بی مقدمه این سوال را از شما بپرسد ، واکنش تان چه خواهد بود .

would you

پس نوشت : کسانی که انگلیسی نمیدانند لطفا از من نخواهند ترجمه کنم :)

[ 23:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

January 21, 2007

این نوشته را در یکی از وبلاگها پیدا کردم که لینک نمیدم چون خودش نمیخواد.

همه چیز سکسوالیته است. کسی که وبلاگ عمومی می نویسد دارد فریاد می زند " من شریک جنسی بهتری هستم " . این را لابد اگر آقامون فوکو زنده بود درباره ی وبلاگستان فارسی می نوشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند وقت پیش دوستی در کامنت ها پرسشی را مطرح کرد . پرسش بر این مبنا بود که او که خود مرد هم بود ، میپنداشت که جهانی با رهبری زنان از این همه جنگ و دعوا به دور است و میپرسید که آیا من هم چنین می اندیشم ، یه همچین چیزایی. در همان جا هم برایش نوشتم و اینجا هم مینویسم . نه. من اینطور فکر نمیکنم.

به نظر من صرف زن بودن ، برتری نیست و به دلیل صرف زن بودن ، زن انسان بهتری نیست و شیوه های بهتری در اداره ی امور استفاده نمیکند.
من در حرکت های زنانه و جنبش زنان ، در گوشه و کنار زیاد بوده ام. در کشور سوئد زندگی میکنم پس معیار جهانی ندارم ، اما در سازمانهای زنان سوئدی و سازمانهای زنان ایرانی در این کشور فعال بودم و میگویم که این بسیاری از این زنان شیوه های مردانه ی تهوع آوری برای رسیدن به رهبری و حفظ آن استفاده میکنند.
سازمانهای مردانه هرمی است. این را خود نیز میگویند و معتقدند که این شکل رهبری ، مستقیم است و گیچ کننده نیست. دارند کارشان را به این شکل و به اختیار خود پیش میبرند.
سازمانهای زنان هرمی است. لااقل سازمانهایی که من در آنها کار کرده ام و در آنها بوده ام و با کارشان آشنایی دارم. من در اینجا سازمانی که هرمی نبوده باشد ندیده ام. سازمانهای سوئدی بدتر از ایرانی و ایرانی بدتر از جهنم. مشکل زنان این است که با خودشان رودربایستی دارند و اسم اداره سازمانی را عوض میکنند و لباس قشنگ تنش میکنند و اسمش را میگذارند شیوه ی موازی اداره سازمانی. همان هرم است و همان سلسله مراتب و همان قوائد و قوانین. اسمش بزک شده و مدرن و خوش رنگ و لعاب است. درد من هم اینجاست. سازمانهای زنان چیزی از مدرنیسم را شنیده اند ولی به دنبال یادگیری آن نیستند ، بنابراین کار میشود این که میبنیم. سازمانی هرمی ، با سلسله مراتب و قوانین مردانه ، با اسم مدرن و زنانه ، که متاسفانه معمولا گند میزنند.
در استکهلم سازمان زنانی بود که ایرانی بود و ادعایش دنیا را بر میداشت. این سازمان دو رهبر داشت. این سازمان البته اصلا غیر انتقاعی نیست و کلی حقوق و مزایای مالی برای رهبرانش به ارمغان آورده. چند سال پیش این دو رهبر سازمانی ، حقیقتا خشتک های یکدیگر را در ملا عام بر سر یکدیگر کشیدند. سازمان انشعاب پیدا کرد و از یک دکان دو نبش  به دو دکان یک نبش تجزیه شد و حق و حقوق تقسیم شد و هر دو آرام گرفتند.
در استکهلم جنبشی داشتیم به نام  "زنان بدون مرز " نامش زیبا بود و کارش قرار بود زیبا باشد تا اینکه خانم گودرون شیمان واردش شد. این خانم ـ که حقیقتا یک پا مرد است و مردانه سیاستمداری میکند ـ بعد از مدتی که متوجه شد جنبش به قصد به وجود آوردن چتری بین المللی بر جنبش های زنانه تاسیس شده و قصد دریافت قدرت سیاسی ندارد ، جنبش را زمین گذاشت و حزب فمینیست سوئد را احداث کرد .خود جنبش هم البته پایش بس میلنگید که با خواست یک نفر به زمین گذاشته شود ، خانم شیمان تنها خدمتی که به آن کرد  چلاق کردن آن پای دیگرش بود. حالا حزب فمینیست سوئد چه میکرد و چه قصدی داشت ؟ دریافت کرسی در پارلمان ـ که به خودی خود هیچ بد نیست ـ اما به چه قیمتی ؟ حزب فمینیست سوئد بسیار سعی کرد که حرف تازه بزند. حرفهای تازه چون از مغز بر نمیخواستند حرفهای بی محتوایی بودند که تنها یک نتیجه به دنبال داشت ، خلع سلاح فمینیسم در سوئد و تمسخر عام آن. اگر تا چند سال پیش فمینیست بودن در سوئد نشان مدرنیته بود ، حزب سوئد فمینیسم را در حد یک مزاح محفلی پایین آورد.
حزب فمینیست سوئد حزبی شدیدا هرمی است که به نام پارالل کار میکند. این حزب اگر خانم شیمن روزی تصمیم به ترکش را بگیرد ، وجود خارجی نخواهد داشت.

سازمانهای دیگر همینطور. با نام های مدرن و مهتوای عقب مانده ی سالارمنشنانه.

دلیلش روشن است. زنان در همین جامعه تربیت یافته اند و در همین جامعه بزرگ شده اند.گرگهایی هستند که در همین خیل گرگان یاد گرفته اند که بدرند تا دریده نشوند.
 خانمهایی که در رهبری آن سازمان زنانه ی ایرانی  کار میکردند ، یکی در سازمان اقلیت فعال بود و هست و دیگری تاریخچه شرکت در سازمانهای سیاسی ایرانی ، و نهایی ترینشان ح ک ک ـ که مدتی پیش از آن بیرون آمده بود را ـ به دنبال داشتند. آنها چیزی بجز هرم های تشکیلاتی نمیشناسند که با ادعای فراوان ، میخواهند آن را مدرن جلوه دهند.

خانم شیمان سالها رهبر حزب چپ سوئد بود. حزبی که خودش نیز به مردانه بودن آن معترف است. او رهبر یک حزب مردانه بود. چگونه میشود در رهبری یک حزب مردانه زن بود ؟
آیا اینان فمینیست نیستند ؟ به نظر من هستند. اما از جنبش موازی ، از جنبش بی سر ، از جنبش بی رهبر چیزی نمیدانند و نمیخواهند بدانند ، چرا که گذشته ایشان به ایشان این را آموخته که یا بدرند یا دریده شوند . و ایشان بی رحمانه میدرند.

آزادی ، نیاز به آگاهی دارد. زنانی که آگاه نیستند ، نه میتوانند خود آزاد  باشند و نه میتوانند آزاد کننده باشند. آنها تنها نظم کهن  را با اسم نوین  دوره میکنند. به این طریق نمیشود دنیای نوینی را بنیاد گذاشت.

من به این سوال که وجود هر چه بیشتر زنان در جامعه و نهادهای اجتماعی و سیاسی لازم است آری میگویم . باید با استفاده از هر امکانی ، تبعیض مثبت و از این قبیل ، تعدد زنان را در این ارگان ها زیاد کرد. هر جایی که مردان هستند ، زنان هم میباید و باید باشند. اما اینکه تنها وجود زنان به این ارگان ها اندیشه مدرن را تزریق میکند. نه. من چنین نظری ندارم.

پس نوشت : در مورد حزب فمینیست در سوئد خیلی بحث و حدیث است. یکی از سیتات هایی که از این کنگره این حزب میرود ، این است که یکی از زنانی که در رهبری بود ادعا کرد که زنانی که با مردان همبستر میشوند ، خائنین به جنس خود هستند. این خانم البته خودش لزبین است. ولی این عقیده ، بسیار احمقانه است. ده درصد مردم دنیا همجنسگرا هستند در حالی که حدود نود درصد دگر جنسگرا هستند. وقتی حزبی به رای مردمی نیاز دارد ، خائن خواندن 90 درصد زنان ، که ریشه ی علمی و اجتماعی هم ندارد کاری بسیار احمقانه است. به قول آنا لنا بروندین ، یکی از کمدین های زن سوئدی ، خوب چرا ما 90 درصد با مردان هستیم ؟ برای اینکه میخواهیم با آنها بخوابیم دیگر ، برای زدن چوب پرده که از آنها استفاده نمیکنیم. حزب فمینیست سوئد ، فی ، متاسفانه از این گاف ها زیاد داد که موجب ترک حزب توسط زنان مترقی شد.

[ 11:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

January 20, 2007

خوب ، احمدی نژاد و اورتگا هم دشمن مشترک و علائق مشترک هم پیدا کردند .یعنی مردم ایران دشمن نیکاراگوئه شدند ؟ یا اورتگا هم میره تظاهرات میکنه و میگه انرژی هسته ای حق مسلم ماست و دانشجو هایش را ستاره گذاری میکنه ؟ تو نیکاراگوئه هم میخواهند قانون سنگسار بگذارند و دگراندیشانش را بدزدند وسربه نیست کنند و زبان فعالان سندیکاهایشان را ببرند  ؟  همین اورتگا مانده بود به گند کشیده شود که  نزاشت جوهر حکم ریاست جمهوری اش خشک شود و دوید جلو که عقب نمونه . البته حتما الان یکی پیداش میشه و منو سرزنش میکنه و میگه از کوبا و ونزوئلا و نیکاراگوئه هیچی نمیدانم ـ انگار که خودش هر روز با چاوز و فیدل و اورتگا آبگوشت بزباش میخوره :)) ـ  الهی احمدی نژاد قربان این بلوک سوسیالیستی ما بره که یکی از یکی خل ترند . این هاله ی نور الحمدلله دور سر تمامشان دیده میشود .

پس نوشت : لطفا این دوستانی که با چاوز و ارتگا و فیدل هر روز آبگوشت بزباش میخورند و تا یه جا میخوانند که کسی نوشته بالای چشم اینان یه ابروی کمانی است پابرهنه میدوند وسط و چادر به کمر میبندند و سینه میزنند ، عوض اینکه بیایند اینجا و مرا امر به معروف و نهی از منکر بکنند ، به رفقایشان بگویند که : آقایان ، همکاسه گی با احمدی نزاد مبارزه با امپریالیسم نیست . این دیگه گه خوردن است .

پس نوشت 2 : یکی از دوستان لینک نوشته ی رضا علامه زاده در همین مورد را در کامنت ها فرستاده  است.
آقای علامه زاده میگوید : دعوت از "احمدی‌نژاد" به دیدار از این کشورها، که برای من و توی ایرانی خوشآیند نیست، نشانه دیگری از احساس مسئولیت این رهبران است به منافع ملی مردمشان، نه نشانه‌ای از غیرمردمی بودن خودشان. این کشورها برای حل مشکلات اقتصادیشان نیاز به رابطه با کشورهای دیگر دارند....

این مسئله مرا به فکر فرو برد. زمانی صحبت از اردوگاه سوسیالیسم بود و حزب توده  از منافع ملی اش میگذشت و دولتی مردمی را تضعیف میکرد تا اردوگاه سوسیالیسم به نوایی برسد . امروز اردوگاه سوسیالیسم در کار لاس زدن با یکی از ضد مردمی ترین دولت های جهان است و ما میگوییم برای نفع ملت خودش کار میکند.
باشد ، برای نفع ملت خودش کار کند . به نفت ایران نیاز دارد ؟ خوب بخرد و بفروشد .ملت ما که غارت شده ی خدایی است این هم رویش ،  اما این همه تعریف ها که دروغهای بی شاخ و دم هستند برای چیست ؟ مرا یاد آن لطیفه می اندازد که زنی برای نجات شوهرش از دست دزدان  برای آنها میرقصد ، و وقتی دزدان از جان شوهر می گذرند و او را آزاد میکنند ، شوهر زن را طلاق میدهد. وقتی زن میگوید من به خاطر تو رقصیدم ، به او میگوید قبول که رقصش را مجبور بودی و برای نجات من بود ،اما  آن چشم و ابرو آمدن و ناز و عشوه اش برای کی بود ؟ حالا این چشم و ابرو آمدن و ناز و عشوه های عزیزان سوسیالیست ما برای کیست ؟ برای نجات مردمشان ؟ من شک دارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی از این رفقای من خیلی باحالند ، برای اینکه باهاشون یه برنامه بزارم و هماهنگ کنم بهشون میل میزنم که مثلا برنامه فلان ساعت فلان جاست ، بعد باید  یه اس ام اس بزنم که فلانی میلت رو چک کن. بعد باید زنگ بزنم  که فلانی اس ام اس هاتو چک کن. خلاصه تکنولوژی هچ...

 

[ 9:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

January 19, 2007

...ناله

خسته ام...

مهاجرت است شاید که خسته ام کرده ، قرار بود کوتاه باشد ، قرار بود چند سال باشد ،قرار بود چیزی بخوانیم و مدرکی بگیریم و برگردیم و ...
و  طولانی شد و بسیار طولانی و انگار که مادام العمر است. مهاجر بودن هرگز تمام نمیشود. من هرگز انسان دیگری بجز یک ایرانی مهاجر نیستم ، پاسپورت سیتیزن چیزی در اصل من تغییر نمیدهد ، رفت و آمدم را ساده تر میکند ولی تغییر دیگری به همراه ندارد. شکستن انسانها درد بزرگی است.  انسانها را میبنم که در مهاجرت در هم میشکنند و سست میشوند و فرو میروند.

دیگر حتی به بازگشت دل خوش ندارم ، فکر بازگشت نه دلخوشی که ترس را در من به وجود می آورد. ترس از اینکه تمام خاطره هایت را از دست بدهی ، و هیچ نداشته باشی که جانشینش کنی . مثل دیدن دوستی بعد از سالیان ، که میبینی نه تو آن هستی  که بودی ،و نه او آن است که بود ، و وقتی حرف دوره ی روزگاری که گذشت تمام شد ، دیگر حرفی نمیماند که به هم بزنید .
بازگشت برای من چه ارمغان دارد ؟ بازگشت به جایی که دیگر چیزی از تو نمیداند و تو چیزی از آن نمیدانی ، و محتمل نه تو او را میپذیری و نه او تو را.
فکر بازگشت بیشتر از اینکه یک رویا باشد ، یک کابوس ترسناک است.

خسته ام خیلی ...

[ 0:31 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]

January 17, 2007

این پست به دلیل توضیحات تلفنی چند تن از دوستان حذف شد.

[ 11:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

January 15, 2007
مطلبی از سایت میدان زنان


  با فراخوان گروهي از فعالان جنبش زنان؛ تدوين منشور زنان رسما آغاز شد
تاریخ: 01/15/2007   

جمعي از فعالان جنبش زنان ضمن اعلام آغاز به کار رسمي تدوين منشور زنان، با انتشار فراخواني، از فعالان جنبش زنان و علاقه مندان به مسائل زنان دعوت کردند تا در روند تدوين پيش نويس اين منشور مشارکت کنند. اين منشور که قرار است در روند تهيه پيش نويس و تدوين آن از نظرات اقشار مختلف زنان و نيز فعالان جامعه مدني و کارشناسان استفاده شود، نخستين منشور غيردولتي خواهد بود که مي تواند بازتاب دهنده خواسته هاي زن ايراني باشد.

متن فراخوان به شرح زير است:

"ما امضا کنندگان زير به عنوان گروهي از فعالان جنبش زنان، روز سه شنبه، 19 دي ماه 1385، گردهم آمديم تا پيرامون ايده پيش نويس "منشور زنان" گفت و گو کنيم.
 مرور تجربه کشورهاي ديگر، انعکاس تجربه زنان از گروهها و اقشار مختلف اجتماعي و استدلالهاي برخي از فعالان جنبش زنان را به بحثهاي خود پيرامون ضرورت داشتن منشوري از آن خود پيوند زديم. از فرايند تدوين منشور، چگونگي و گستره نمايندگي از جامعه زنان ايراني سخن گفتيم و در نهايت، آمادگي خود را براي مشارکت در نوشتن "پيش نويس منشور زنان"  اعلام کرديم. فرايندي که نه تنها خواسته هاي ما را به عنوان گروهي از فعالان جنبش زنان بازتاب مي دهد بلکه بيش از پيش از ما تسهيلگراني خواهد ساخت تا بتوانيم پلي بسازيم براي عبور خواسته ها، مطالبات و آرزوهاي کليه زنان ايراني. به اميد روزي که منشورزنان ، تبلور خواسته هاي بومي و فراگير زنان و متعلق به همه ما باشد.
 از اين رو، از شما دعوت مي کنيم تا ضمن مطالعه مشروح صورتجلسه 19 دي، با پر کردن فرم پيوست اين دعوتنامه، با انتخاب يکي از سه سطح: الف- مشارکت کننده فعال  ، ب- مشاور، ج- حمايت کننده ، در روند تعيين اهداف و چشم اندازها، پرسشگري از اقشار مختلف زنان ، تدوين پيش نويس منشور مبتني بر نظرات مردم ، کار کارشناسي بر روي مفاد منشور و در مرحله نهايي همه پرسي از فعالان جنبش زنان و جامعه مدني ، به ما بپيونديد."

گفتني است اين فراخوان به امضاي شهلا اعزازي ، شهلا انتصاري ، ژيلا بني يعقوب، نيره توکلي، شهلا حائري ، اعظم خاتم ، نسرين خواجه افضلي، زهرا سعيدزاده ، گيتي شامبياتي ، شهلا شرکت ، فاطمه صادقي، شادي صدر ، سهيلا طهماسبي، محبوبه عباسقلي زاده ، هدي عميد ، فريده غيرت ، ليلي فرهادپور، فاطمه فرهنگخواه ، گيسو فغفوري ، الهام فهيمي ، الهه کولايي، نازنين کياني فر، مهناز محمدي ، مينو مرتاضي لنگرودي ، زهره معيني ، رضوان مقدم ، زهرا مينويي و بهاره هدايت رسيده است.

درباره نشست 19 دي ماه

مطالب ديگر پيرامون طرح "منشوري از آن خود"

 


[ 21:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

January 10, 2007

ما زنان ـ عمدتا ـ  شبکه ی دوستان خودمان را داریم. دردها و غم هایمان را با هم گفتگو میکنیم ، ـ همان که به آن درددل میگویند ـ در حد هوش و توانایی هایمان به هم راه حل میدهیم و اگر راه حلی هم نشود داد ، حد اقل این صحبت و گفتگو بار از دوشمان به پایین میگذارد. و توان بهتری در ادامه ی راه به دست میدهد.
اگر بگویم بدون دوستانم زندگی برایم بسیار سخت تر میبود ، اغراق نکرده ام.

مردان چنین شبکه ای را کمتر دارند ، مردان کمتر با یکدیگر بر سر مشکلات خصوصی شان گفتگو میکنند. مردان  ـ عمدتا ـ به راحتی در مورد بزرگترین مشکلات جهان حرف میزنند و حتی راه حل نشان میدهند ولی از صحبت در مورد زندگی خصوصی شان ناتوانند. برای مردان ما آرزوی دوستی را دارم که بتوانند با او از تمام دردهایشان سخن بگویند.
راستی شما آقایانی که به این خانه می آیید ...کسی را دارید که با او در مورد خصوصی ترین مسائلتان صحبت کنید ؟ اگر نه ، آیا جای خالی چنین رابطه ای را در زندگی خود احساس نمیکنید و فکر نمیکنید با داشتن آن ، زندگی روال زیباتری خواهد داشت ؟

[ 6:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 38 ديدگاه ]

January 7, 2007

چند مکالمه  تلفنی ...

حدود پنج سال پیش بود . تلفنی داشتم :
ـ مهشید جان یه خانمی هست که نیاز به کمک داره .
ـ شرایطش چیه ؟
ـ والا ما رفته بودیم فرودگاه دنبال یه مسافر ، دیدیمش که نشسته و داره گریه میکنه. اینطور که گفت با یه پسری که تو سوئد زندگی میکنه از طریق فامیل آشنا شده و رفته ترکیه و با او ازدواج کرده ، مدتی هم با هم بوده اند در آنجا. بعد این رفته ایران و آن هم آمده استکهلم که کارش را درست کند و بیاید. حالا قرار اقامت موقتش صادر شده و آمده ، اما شوهرش اصلا نیامده بود حتی فرودگاه دنبالش .ما آوردیمش خونه خودمون .  بیا با خودش صحبت کن.

دخترک روز بعد رفته بود به تنها آدرسی که از شوهرش داشت. و دید که او با زنی فنلاندی دارد زندگی میکند. مرد یک آشغال به تمام معنا بود .  او را از خانه بیرون انداخته بود و به او بد و بیراه گفته بود. به زحمت و به طور موقت در جایی برایش جا درست کردم.
دخترک 20 و خورده ای سال داشت. پاک به هم ریخته بود . هر شب زنگ میزد و گریه میکرد و روزها میرفت خانه ی شوهرش و التماس میکرد. سعی میکردم با او صحبت کنم و به او بگویم که از التماس به مرد دست بردارد. قبول میکرد و فردا باز کار خودش را میکرد. اقامتش تمام شد و مجبور شد خانه زنان  را ترک کند. اتاقی در جایی اجاره کرد و در رستورانی ایرانی کار سیاه پیدا کرد. شبها کار میکرد .

شبی باز تلفن زد. از شدت گریه داشت از پا می افتاد :
ـ این مرتیکه جا...ش
ـ کی ؟ شوهرت ؟
ـ نه ، صاحب رستوران . این آقای ...
ـ چه شده ؟
ـ شماره تلفن موبیل مرا به یکی از مشتریانش داده و گفته به من زنگ بزند تا با او باشم....

بغض گلویم را گرفت : شکایت میکنیم مهسا جان.
ـ به کی شکایت کنم ؟ من خودم مخفی ام .

مهسا پاک به هم ریخت. شبی زنگ زد و گفت میخواهد کار خودش را تمام کند. تاکسی گرفتم و رفتم پیشش و او را واقعا کشان کشان به بخش روانی بیمارستان مرکزی شهر بردم. از دست من کار بیشتری ساخته نبود. بعد از مرخص شدنش از بیمارستان او را به روانشناس  جوان ایرانی که در یکی از بخش های روانی بیمارستان کار میکرد معرفی کردم و قرار شد تحت درمان قرار بگیرد.

تقاضای پناهجویی اش یکی بعد از دیگری رد میشد. حالش بدتر میشد. به او گفتم میخواهی برگردی ؟ گفت برگردم خانه پدرم ؟ که با سرکوفت او و دیگر اعضای خانواده زندگی کنم ؟ بر نمیگردم .
جای دیگری کار گرفت و گاه زنگ میزد و گپی میزد و خودش را سبک میکرد.
یک روز تلفنم زنگ زد . مردی به سوئدی صحبت میکرد :
ـ خانم راستی ؟
ـ بله بفرمایید .
ـ تشریف بیارید ایستگاه پلیس فلان.
ـ چی شده ؟
ـ خانم... را دستگیر کرده ایم. شماره شما را به عنوان تنها آشنایش در سوئد داد.
رفتم.

مهسا را در کریدور یافتم .
ـ چی شده مهسا ؟ چی کردی ؟
ـ توی مغازه اون زنه رو دیدم ، کتکش زدم.
ـ کدوم زنه رو ؟
ـ اون که با شوهرم زندگی میکنه .
ـ مهسا جان. اون آشغال دیگه شوهر تو نیست. آخه زورت به خودش نمیرسه زنش رو میزنی ؟ دختر تو اینجا غیرقانونی زندگی میکنی ، واسه خودت پرونده درست نکن.

مهسا با ضمانت من آزاد شد. قرار شد تا 50 متری آن زن هم نرود. به من قول داد که دیگر نرود دم خانه آنها. میدانستم که نمیتواند به قولش عمل کند. مهسا دم آن خانه خورد شده بود و مجبور بود خورده هایش را در آنجا جمع کند.

مدتی بعد ، یک بار که به تلفنش زنگ زدم ، دیدم که تلفنش عوض شده. مهسا را گم کردم.

بعد از یک سال زنگ زد و سلام و احوال پرسی... گفت که حالش بهتر است و با یک جوان سوئدی زندگی میکند اما اقامتش هنوز مشکل دارد. شماره ای به من نداد ، من هم نپرسیدم.

حدود شش ماه  پیش زنگ زد :
ـ سلام ، منم . یه خبر ...
ـ اقامتت اومده ؟
ـ نه هنوز ، یه خبر دیگه . الان خبردار شدم و خواستم به تو بگم.
ـ چی ؟
ـ حدس بزن .
ـ ببین مهسا جان. اصلا نمیتوانم حدس بزنم. بگو اذیت نکن.
ـ دانشگاه قبول شدم ؟
ـ چی ؟ شوخی میکنی ؟ چه رشته ای ؟
ـ پزشکی ، در یکی از شهرهای دانشگاهی شمال.
ـ اوه خدای من. تو با شرایط سختی که داشتی ، نه امکان زبان خواندن درست و حسابی داشتی و نه آرامش لازم برای یادگیری . دختر تو نابغه ای.
ـ فقط آسیستانم اگر قبول کنه و کمی کمک خرج بهم بدن. خودم هم کار میکنم.
ـ موفق باشی دختر. بی خبرم نگذار.

امشب تلفن دوباره زنگ زد :
ـ الو ، سلام ، مهشید ، منو میشناسی ؟
ـ مهسا ؟
ـ آره ، خوبید ؟
ـ من خوبم دختر ، تو چطوری ؟
ـ خوبم ، زنگ زدم بگم که اقامتم اومده. امروز خبر شدم .
ـ واوووووووووو.... تبریک . الان کجایی ؟ چه میکنی ؟
ـ ترم  دوم پزشکی هستم. درسام هم خوب پیش میرن.

بقیه اش دیگر گفت و گوی من بود با مهسا. مهسا بعد از پنجسال  در سوئد ، اکنون ترم  دوم  پزشکی را میگذارند. بعد از مدتها رنگ آرامش دید و انتظار اخراج از سوئد را از سر بدر کرد. دختر بسیار باهوشی است که مطمئن هستم دوران تحصیلش بسیار خوب پیش خواهد رفت.
لای صحبت هایش گفت : مرده چند وقت پیش  شماره ام را پیدا کرده و زنگ زده که برگردم پیشش.
گفتم : مهسا ، بهت قول میدم ، اگر برگردی خودم از سوئد اخراجت میکنم.
گفت : مگه خرم برگردم. تازه دارم نفس میکشم.
گفتم : تو خیلی باهوشی ، تو به هر جا بخواهی میرسی ،یک دنیا جلوی رویت است.  خودت را دست کم نگیر دختر ، قدر خودت را بدان و دیگر به کسی اجازه نده تو را اینقدر تحقیر کند و له کند.
گفت : به شما قول میدهم. قول ِ قول .. قول زنونه .

تلفن مهسا ، شنیدن صدای شادش بعد از سالها غمی که در صدایش موج میزد ، شنیدن تشکرهایش مرا شاد کرد. گفتم این شادی را با شما شریک شوم.
همین.

پس نوشت : اسم مهسا در حقیقت چیز دیگری است.

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 31 ديدگاه ]

January 6, 2007

ثقل زمین کجاست ؟  ...

از طریق زیستن عزیز به این مقاله ی مسعود نقره کار رسیدم :
 درس هایی از ترور و ترور شخصیت "درون تشکیلاتی"در جنبش چپ ایران  این مقاله به یاد منوچهر هلیل رودی تقدیم شده است.

زیستن میگوید که از خواندن این مقاله چیزی به دانسته هایش اضافه نشد. اما من نمیتوانم این را بگویم.
از خواندن این مقاله خشمگین شدم و بر آشفته شدم ،به دلیل جدایی از سازمانهای سیاسی در همان آغاز جوانی ،  بسیاری از مطالب این مقاله برای من جدید و نا آشنا بودند و دانسته هایی جدید ، داغهای جدیدی را به دلم نشاند. از زیستن به خاطر اشاره اش به این مقاله و از نقره کار به خاطر مقاله سپاسگذارم.

مقاله طولانی است ولی از شما خواهش میکنم آن را بخوانید و تا آخر هم بخوانید و نگاهی به خود داشته باشیم. به اینکه ما چه هستیم و چگونه و به چه حقی خود را آزادیخواه و چپ نامیدیم ؟ چه چیزی این آزادیخواهان را از دیکتاتورهای بزرگ جدا کرده است ؟ آیا این سازمانها و حزبها دیکتاتور های دور افتاده از قدرت نیستند  ؟

مقاله ی هولناک نقره کار به ترورهای درون تشکیلاتی اشاره میکند. به خسرو روزبه ـ قهرمان ملی ، سرو ایستاده ای که رسمش بود که ایستاده بمیرد ـ و مسئولیت او در ترور حسام لنکرانی . به وجود تشکلی به نام " سازمان اطلاعات " در درون حزب توده و پروژه های قتل افرادی که به دلیل ضعف یا هر دلیل دیگری به همکاری با رژیم اقدام کرده اند  ، به ترورهای درونی در سازمان چریکها ، در سازمان پیکار در سازمان کوفت و زهر مار ....

ترور عبدالله پنجه شاهی به جرم رابطه با یکی از دختران درون تشکیلات جایزه ی تمام ترور ها را به خود اختصاص داد. از این مسئله هرگز خبر نداشتم. راستش باور کردنش هنوز هم برایم بسیار مشکل  است. اما مرجع نوشته نشریه  آرش ـ یکی از نشریات معتبر سیاسی خارج از کشور ـ و نوشته ی یکی از افراد اصلی سازمان است.

راستی چه هستیم ؟ چه کرده ایم ؟
ما به دستگیری دختران و پسران که دست در دست در پارکها میگردند اعتراض میکنیم ؟ به چه حقی چنین میکنیم وقتی یکی از یاران خود را به دلیل رابطه با یک دختر دیگر حتی نه دستگیر ، بلکه ترور  میکنیم ؟
ما از سروهای ایستاده حرف میزنیم ؟ چگونه این کلمات زیبا را به زبان می آوریم وقتی این سروهای ایستاده دست در  خون مردمان دارند ؟
ما به اعدام های دگر اندیشان اعتراض میکنیم ؟ چطور این کار را میکنیم وقتی خود دست به اعدام دگر اندیشان درون سازمانهایمان میزنیم. وقتی به خود چنین میکنیم ، با آنها که اصلا با ما تفاهم اندیشه و عملکرد  ندارند چه میکنیم ؟

این تفکر آن زمان ِ ما بود ؟ امروز چطور فکر میکنیم ؟ نمونه ای از تفکر امروز یک فرد " چپ " را که در نظرخواهی نوشته مربوط در وبلاگ زیستن درج کرده است برایتان می آورم ، این شخص نام خود را ننوشته است. از بابت تفکرش خجل است ؟ نمیدانم ، نوشته اش چنین است :

اما يه چيزی .. من نفس ضرورت ترور را در شرايط محاصره دشمن و کار مخفی کلا نفی نمی کنم .... شايد اشتباه ميکنم .. البته من تروز شريف واقفی ..تروز پنجه شاهی را محکوم می کنم اما بسياری تصميمات را از منظر و ديدگاه امروزين اگر بنگريم شايد همگی اشتباه بوده .. اما باید شرايط آن زمان را ديد....فرضا کیست که ترور عباس شهریاری یا سروان نوروزی و یا سرتیب زندی را تائید نکند ؟؟؟

او ترور را نفی نمیکند . او اعدام را رد نمیکند ـ ترور را " رفقا " اعدام انقلابی تعریف میکردند ـ  اعدام برای آنها که با ما نیستند و بر ما هستند ، امری ضروری و طبیعی است. او حتی ترور افرادی که با رژیم به همکاری مشغول شدند هم رد نمیکند. ترور شریف و پنجه شاهی را محکوم کرده است که آنها را " بیگناه " میداند. اما کسی که در دادگاه اندیشه ی حزبی محکوم است ، سزایی جز مرگ ندارد. سوالش این است : کیست که ترور شهریاری یا نوروزی یا زندی را تایید نکند؟ در همانجا جواب داده ام : من !!!

نقره کار از ترور شخصیت مینویسد و به طور مشخص از کیانوری و فرخ نگهدار و سیستم ترور شخصیت آنها  یاد میکند. فرخ نگهدار ، آقای کوچک ، انسان حقیری  که تشکیلات را محلی برای ارضای مشکل خودبزرگبینی  خود دید ـ که حقا هم جوابگوی نیازهایش بوده و هست ـ . آقای نگهدار ، بزرگ مرد کوچک ، بسیار کوچک ،  که دوستی در نظرخواهی های سابق از " تغییر کردن " او صحبت کرده است. آقای نگهدار که وقتی در مورد کتاب خانه ی دایی یوسف ، نوشته ی اتابک فتح الله زاده مورد پرسش قرار گرفت با همان خود بزرگ بینی " تغییر یافته " و احتمالا آگراندیسمان شده اش ، میگوید : من نمیدانستم که اتابک سواد خواندن و نوشتن هم دارد. این پرسشش البته مورد خنده ی " رفقا " قرار گرفت و یک کتاب که نقش بزرگی در  افشای خودبزرگبینی چپول های ما دارد ، با همین جمله ی رهبر کنار گذاشته میشود.
مشکل آیا نگهدار است و شخصیت فردی اش ؟ به نظر من نه . مشکل سازمانهای چپ ما هستند که چنین شخصیت هایی به اوج میرسند و جولانگاهی برای عرضه ی عقده های خویش پیدا میکنند. از این خودبزرگبین های کوچک در سازمانهایتان چند تن را دیده اید ؟ چند تن را میشناسید ؟ چند بار زبان به اعتراض باز کرده اید و گفته اید : نه !!!
راستی کسانی که هنوز در این سازمانها دست و پا میزنند و آن را دستگیره ای مستحکم برای حفظ هویت خود میدانند چگونه آدمهایی هستند ؟ چگونه فکر میکنند ؟ در مغزشان چه میگذرد ؟

نوشته ی نقره کار مرا مملو از خشم کرد. خشم از اینکه زمانی از نوجوانی و جوانی ام را با این اندیشه های نئاندرتال همراه بودم. خشم از یاد آوری دوباره ستم های درون تشکیلاتی .

نوشته ی نقره کار شادی کوچکی ـ بسیار کوچک ـ در من آفرید. شادی از اینکه در تشکیلاتی که در آن کار میکردم " عنصر نامطلوب " خوانده شدم. شادی از اینکه هر چند سکه های جوانی ام را در آنجا بیهوده خرج کردم ، اما همراه نبودم. شادی کوچکی است ولی برای از سر گذراندن تشویش وانبوه  غمی که در دل دارم لازم است.  

پس نوشت : خیلی از سازمانها خود را از این روابط بدور میدانند. یکی از دلایل آنها همین جدید بودن سازمان و حزبشان است. احزاب تشکیل شده از خارج کشور و غیره ...
اما حقیقتا آیا آنها از این روابط بدورند ؟در انشعابهایشان چگونه خدمت همدیگر میرسند ؟ چگونه همدیگر را از صحنه بیرون میرانند ؟
 آیا ترور شخصیت را در همین فضای  اینترنتی ملاحظه نمیکنیم ؟ چند بار شده که در همین فضای کوچک خانه ی خودتان با جملاتی از قبیل :
ای مگس عرصه ی شاهین نه جولانگه توست ...
روبرو شدیم ؟ این تازه حد اقلش بوده .
آزادی خواهی یا خودی خواهی ... مسئله این است.

[ 9:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

January 5, 2007
رقيق القلب شده ام انگار . و شايد هم زيادي...
اين را قبلا هم حس كرده بودم كه ديگر تحمل ديدن صحنه هاي خشونت بار را در تلويزيون ندارم. ولي هر صحنه اي را كه ميديدم فكر ميكردم خوب احتمالا قبلا هم اگر همين صحنه را ميديدم همين عكس العمل را نشان ميدادم تا ديشب كه براي دومين بار  فيلم 1990 برتولوچي را ديدم.
قبلا همين صحنه را ديده بودم و هر چند تاثير بدي رويم گذاشته بود ، تا آخرش تماشا كردم.

صحنه اي كه آتيلاي فاشيست با رگينا در خانه اي خلوت كرده است و پسربچه اي را كه دارد دزدكي آنها را ميپايد پيدا ميكند. اين صحنه خيلي وحشتناك است. اول پسربچه را به هم پاس ميدهند و بعد خشونت بالا ميگيرد و آتيلا پسربچه را از پاهايش ميگيرد و ميچرخد و ميچرخاند و ....
ديگر تحملش را نداشتم . تلويزيون را بستم و هر چي فحش در دهانم بود به برتولوچي براي درست كردن اين شاهكارش دادم .
به خاطر سن است شايد... يا نميدانم ... اما تحمل اين صحنه ها را ديگر ندارم.
[ 11:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

January 2, 2007

ساختن شايعه دو سر دارد  يا It takes two to tango

شايد تيتر خوبي براي اين نوشته انتخاب نكردم ، به اين معني كه مفهوم را نميرساند .اما تيتر بهتري به نظرم نرسيد. نوشته را ادامه ميدهم و شايد بتوانم منظورم را درستتر برسانم.
چند شب پيش در جشني شركت كرده بودم. تا نيمه هاي شب به همراه دوستانم زديم و رقصيديم. جمعي ايراني بود و موزيك ديسكوي عمدتا ايراني. جمع نسبتا راحت بود. راستش اگر هم كسي در اين جمع بود كه " ناراحت بود " ـ كه خوب البته كم نبودند ـ براي من چندان اهميتي نداشت.  من به سراغ  دوستان مردي كه با ايشان شوخي دارم و شوخي هم سرشان ميشود ـ خودتان ميدانيد كه همه ي مردها اين توانايي را ندارند ـ ميرفتم و به راحتي و به صداي بلند از ايشان ميپرسيدم : ميشه تو رو بلند كرد ؟ طرف هم يا در جواب تكه اي مي آمد ـ مثلا يكي از دوستان كه گفت اگه زورت ميرسه آره ، ماشالا !!! سنگين وزنه ـ و ديگري خنده اي ميكرد و با من به پيست رقص مي آمد و ميرقصيد. در حين رقص يكي از آقايان كه از آشنايان قديم است به پيست رقص آمد و شروع به رقص كرديم. خداييش رقصش تعريفي نداشت ـ بي رودروايسي رقص اكثر مردان ايراني تعريف ندارد. بخصوص اين جمع كه بچه هاي قديم سياسي بودند و از رقص و موزيك فقط انتقاد از خود را ياد گرفته اند ـ اما براي من مهم نبود. ميديدم كه شاد و كمي تا قسمتي هم شنگول است و به خود و چند دوست ديگر گفتم :بذار خوش باشه. با اين آقا چند دور رقصيدم . كلي هم گپ زديم. خيلي هم كمپليمانگ ـ بالاخره در حد يك مرد ايراني ـ سياسي ديگه ـ نثارم كرد و تشكر كردم . موقع رفتن ، رفتم كه با او خداحافظي كنم . دستم را گرفت و گفت : خيلي با معرفت تر از آن هستي كه از ديگران شنيده ام. من خيلي چيزها در مورد تو شنيده ام ولي اصلا آنطور نيستي .  تكآني خوردم ولي  به روي خودم نياوردم . به شوخي رد كردم و گفتم  كه هر چه ميشنوي باور نكن. و به همراه دوستانم راه افتادم ..
در راه همه اش به حرف آن آقا فكر ميكردم. كمي هم دلم براي خودم سوخت. آخر چرا بايد حرف مجلس اين آدمها باشم ؟ براي اينكه زن هستم ؟ براي اينكه اسم يك مرد بالاي سرم نيست ؟ براي اينكه مثل ديگران " سنگين و رنگين " در يك گوشه نميشينم و با هزار عشوه و ادا بلند نميشوم يه دور برقصم و بعد بشينم سر جايم ؟ براي اينكه خودم هستم ؟ چرا بايد حرف مجالس اين آقايان ـ و احيانا خانمها ـ باشم ؟ دلم كمي براي خودم سوخت ...

بعد كمي فكر كردم. اين من نيستم كه محتاج دلسوزي هستم. بيچاره آنها ... آنها كه  خالي هاي زندگي خود را با حرف زدن در مورد زندگي ديگران و با قضاوت هاي نادرست و كينه توزانه پر ميكنند بيشتر سزاوار اين ترحم هستند . من هيچ نميكنم بغير از اينكه خودم باشم . اگر خوبم يا بد ، خودم هستم . اما اين آدمها چه زندگي اي دارند كه يكي از مشغلوليات مهمشان صحبت و قضاوت و به قضاوت طلبيدن ديگران در مورد زندگي آدمهايي مثل من است . آدمهايي كه با نرم هاي آنها تطابق ندارد . نميدانم چه گفته اند و مهم هم نيست. مهم اين است كه با  اين حرفها زندگي آنها خود را  رنگ و جلا داده اند و اين قابل ترحم است.
چند سال پيش در جايي با زني آشنا شدم كه فهميدم تصورش از من اين است كه هر چند روز يك بار دوست پسر عوض ميكنم و هر شب با يار تازه اي هستم. مطمئن بودم كه از اين تصورش ديگران را هم به عنوان خبر موثق مطلع ميكند.  نگفتم كه چنين نميكنم. نگفتم كه چنين نيستم . به قول آن مونولوگ كلاسيك بهمن مفيد كه در يكي از فيلمهايش ميگفت : ما  كه كتكه رو خورديم اما همه جا گفتيم زديم. تو هم اگر پرسيدند بگو زده ، براي لوطي افت داره. بر همين منوال در دل به ساده لوحي اش خنديدم و با خود گفتم بگذار اينطور فكر كنه . نميگم كه همچي نيست ، واسه لوطي افت داره :)
اما در اين ميان تنها آدمهاي شايعه ساز نيستند كه مقصرند . شنونده گان رل بسيار موثري در اين زمينه بازي ميكنند.
راستي تا به حال چند بار پيش آمده كه شنونده ي چنين گفته هايي بوديم كه نظرمان را نسبت به انساني كه ابدا او را نميشناسيم منفي كرده است ؟ چرا به اين شنيده ها تن داديم و چرا به خود اين اجازه را داديم كه آن آدم را بر اساس اين گفته ها مورد قضاوت قرار دهيم؟
يادم هست كه يك بار دقيقا در چنين شرايطي قرار گرفتم . دوستي داشتم كه به خاطر بدگويي هاي دوست دختر سابقش به شدت مورد قضاوت منفي از طرف ديگر دوستانم قرار گرفت. يادم مي آيد كه بارها و بارها در جمع دوستان ايستادم و از او دفاع كردم و گفتم كه او چنين مردي نيست و من هيچ كدام از حرفهاي آن خانم را باور نميكنم و فكر ميكنم همه دروغ هستند. يادم هست كه يك بار كه آن خانم گفته بود از طرف مرد مورد خشونت قرار گرفته است ، از او خواستم پيش من بيايد و صاف و پوست كنده از او سوال كردم كه آيا چنين كرده است يا نه. مرد سرش را در ميان دستانش گرفته بود و گفت حاضر است روبرو كند و... كه به او گفته بودم حرفش را ميپذيرم چون از آن خانم دروغهاي جورواجور ديگري هم شنيده بودم و حرفش برايم سنديت ندارد.
يادم مي آيد كه بارها و بارها و هر دروغ را هزار بار شنيدم و براي هر كدام هزار دليل آوردم كه آن مرد كه من ميشناسم چنين نميكند ...تا به تدريج دروغهاي آن خانم بر همه ثابت  شد و با شناخت بيشتري كه از آن آقا بدست آوردند حقيقت براي همه روشن شد.

اين موضوع در جمع دوستانم  هميشه به عنوان مرجع به كار ميرود. يكي از دوستانم چندين بار اين موضوع را ياد آوري كرده و گفت اگر دفاع هاي تو نبود و موضوع را روشن نميكرد ، من همچنان از آقاي فلاني به عنوان مرد بدي ياد ميكردم .
خوب در اين داستان من نقش آدم خوب را بازي ميكردم. اما مسلما من هم در جايي تحت تاثير تبليغات و قضاوت هاي منفي فردي ، شخصي را كنار گذاشتم و او را مورد بدون هيچ ضمينه ي شناخت شخصي و صرفا با توجه به گفته هاي ديگران ، مورد قضاوت قرار داده ام. در اين لحظه مورد خاصي به ياد نمي آورم ولي ميدانم كه چنين بوده و من هم ميتوانم چنين رفتار كنم. من هم از ديگران جدا نيستم و از اين خصوصيت بد بي نصيب نمانده ام.
اما راستي چرا ما اين چنين ميكنيم ؟ آيا حقيقتا اين اعتماد را به كسي داريم كه بتوانيم او را ملآك اصلي قضاوت هاي خود قرار دهيم و تشخيص او را براي خود حجت بدانيم ؟ آيا از تجربه كردن ديگران خسته ايم و به اين دليل به افرادي اجازه ميدهيم كه تجربه هاي كينه توزانه ي خود را در اختيار ما قرار دهند و ملاك قضاوت ها ما باشند ؟ يا تمام اينها ريشه اي در روح و روان ما دارد ؟ريشه در همان پر كردن خالي هاي زندگي با رويدادها و تجربيات ديگران ، حتي به شكل تحريف شده و وارونه.
اجازه ندهيم كه اينگونه روح و روانمان مورد تاراج قرار بگيرد. به بدگويان اجازه ندهيم كه زهر روحشان را در روزمره ي ما بپاشند و از لذت داشتن همراه ، محرومشان كنيم. به اينگونه شخصيت مستقل خود را مشخص كرده ايم و به دوستي هاي جديد شانس شكفتن داده ايم. كسي چه ميداند ، شايد آن زني  كه همه در باره اش حرف ميزنند و او را بد و بدنام ميخوانند و يا آن مردي كه ديگران او را مردسالار و زنستيز ميخوانند ، يكي از بهترين انسانهاي دوران ٍ ما باشند. در اين صورت اين تنها ما هستيم كه با از دست دادن شانس دوستي با ايشان ، ضرر ميكنيم.

[ 12:41 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]



Powered by MT3.35