December 24, 2006

بازی شب یلدا ، البته یه هوا دیر

فرناز عزیزم مرا هم به این بازی دعوت کرد ، و از حاشیه به داخل کشید. برایش نوشتم که ماجراهای استکهلم انرژی زیادی گرفته است و حال و رمقی نگذاشته ، اما نوشته در هفت خوان نظرخواهی اش گیر کرد و نمیدانم الان در کدام مرحله است.

خلاصه گفتم روی این دوست خوبم را زمین انداختن نمیتواند کار ِ من باشد. این هم نگفته های من .

1 ـ در کودکی و نوجوانی ام و حتی در جوانی   همیشه دلم میخواست پسر باشم.از دختر بودنم بدم می آمد . لباسهایم پسرانه بود و رفتارم پسرانه بود. فقط موهایم بلند و دخترانه بود آنهم از ترس پدرم که دیکتاتور کوچکی بود و یکی از حوزه های دیکتاتوری اش روی موهای دخترش که باید حتما بلند میبود متمرکز شده بود. ( در نوجوانی روزی به سلمانی رفتم و موهایم را بسیار بسیار کوتاه ، از موهای برادرم هم کوتاه تر زدم ، و پدر مدتها با من حرف نزد )  از دخترها دوری میکردم و بازی هایشان را مسخره میکردم ، مثل پسر ها . دلم میخواست با پسرها بازی کنم . از درخت بالا رفتن را یاد گرفتم و میخواستم مثل آنها بدوم ، چیزی مانع میشد که بعدها ، خیلی بعد، فهمیدم که بیماری مادرزادی ام است. خلاصه نه در بازی های پسرانه پا بودم و نه در بازی های دخترانه. شاید همین هم مرا یک حاشیه نشین حرفه ای کرده است. بدن زنانه و مسائل آن برایم مسئله ی دلپذیری نبود ، بزرگ شدن سینه ها که نگاه پسران را که عمده دوستانم بودند به روی خود جلب میکرد ـ خوشبختانه چندان سینه های بزرگی هم نداشتم ولی آنها به هر حال به خاطر کنجکاوی هایشان نگاه میکردند و این نگاهها خیلی عذاب آور بود ، و پریود های ماهانه که دست و پای آدم را بدجوری میبست و احساس بد کثیف بودن را به تو میداد  بخصوص که در آن زمان لوازم بهداشتی بسیار محدودتر از الان بود ، نوارهای بهداشتی آنقدر پهن بودند که من مطمئن بودم که از روی شلوار ـ که همیشه شلوار میپوشیدم ـ معلوم است و الان همه میفهمند که من پریود هستم ، این مسئله موجب میشد که نسبت به خودم و بدنم حس بدی داشته باشم .
اولین بار که از زن بودنم خوشحال شدم ، وقتی بود که در تخت بیمارستان ، دخترکم را در بغل گرفتم. این را اصلا اغراق نمیکنم و نمیخواهم صحنه ای سانتیمانتال بسازم ، شاید هم خیلی کلیشه ای باشد ولی حقیقی است. دخترک بسیار زیبا بود و این که من توانسته ام موجودی به این زیبایی بیافرینم  به من حس دیگری داد. نمیتوانم بگویم که یک باره زیر و رو شدم ، ولی با احساسهای تازه ای آشنا شدم. پیش از تولد دخترم این ترس با من بود که  با حسی که نسبت به خودم و بدنم دارم نتوانم او  را دوست بدارم، با احساس مادری بیگانه بودم و حتی برایم احساس قابل تحقیری هم بود چرا که با زن بودن همراه بود  ،  ولی بعد از دیدن دخترک کم کم این ترسها بی رنگ شد . آن روز این حس غریزی بود. امروز با دانش آموخته ام زن بودن زیباست .

2 ـ در زندگی ام اشتباهات زیادی کرده ام که تاوان آنها را خودم پرداخته ام. یکی از این اشتباهات ، ارتباط با مردانی بود که ارزش آن را نداشتند که زمانی آنها را یار بنامم. وقتی دوستانم ـ و آنها که دوستم هم نیستند ـ از این رابطه ها باخبر میشوند آنچنان به من نگاه میکنند که انگار آدم کشته ام. ( میدانم که خیلی ها هم از اطلاع از همین رابطه ها بر علیه من سوء استفاده میکنند و در جمع هایشان نقل مجلسشان است ، که این البته مسئله ای نیست و برای این افراد آرزو میکنم که روزی بتوانند برای خودشان زندگی داشته باشند  و تا آن روز همچنان با صحبت از زندگی من قدرت تخیل خود را تقویت کنند ) .ماجرا مربوط به سالهای 95 تا 97 بود. با اینکه  چند رابطه بود ولی اینها را یک اشتباه بزرگ مینامم ، و این اشتباه انرژی بسیار زیادی را از من گرفت. چند وقت پیش به یکی از این آقایان اس ام اس زدم و به او گفتم که مایلم با او ملاقاتی و صحبتی داشته باشم. زنگ زد و گفت که عازم سفر است و در بازگشت این ملاقات را ترتیب خواهیم داد . قصدم این بود که با دیدگاه های صیقل یافته ام  درکی از او داشته باشم و نفرتی را که  از او و کلا این روابط در قلبم حس میکنم کنار بگذارم. این ملاقات هرگز صورت نگرفت. ولی من توانستم مسئله را برای خودم حل کنم و  این مرحله از زندگی ام ـ حدود دو سال و نیم  ـ را به عنوان یک اشتباهی که تنها پایه در نادانی و حماقت من داشت ،پشت سر بگذارم. احساس نفرتی را که در قلبم نسبت به او و دیگر روابط آن زمان داشتم با منطق دیلیت کردم. نفرت احساس پر قدرتی است ، مثل عشق . به نظر من همه ی انسانها حتی بدترین ایشان مستحق عشق هستند ، اما لازما مستحق عشق تو نیستند. این نه به معنی بالاتر دیدن خود و پایین تر دیدن دیگری است. به معنای تفاوت وحشتناکی است که میان آدمها به وجود دارد. به زبان ساده تر ، آن مرحله ی زندگی ام اشتباه بزرگی بود . اگر عاطفه ای رخ داد اشتباه بزرگی بود که ارزشش را نداشت ، به همین دلیل هم  ارزش نفرت را هم ندارد. اگر انسانی مورد نفرتت قرار بگیرد ، باید ارزش این احساس پرقدرت را داشته باشد. آنها نداشتند. خلاصه غلط کردم ، خطا کردم ، غلط کردم ، خطا کردم ....

3 ـ این را که آشپز خوبی نیستم را خودتان مطمئنا میتوانید حدس بزنید. ولی هرگز سر از کار آش رشته در نیاوردم. آخر چطوری از این همه چیزهای جور واجور که هیچ کدامشان به دیگری نمی آید میتوان غذایی به این خوشمزگی درست کرد ؟ وقتی دوستی آش رشته درست میکند و دعوت میکند ، من به طرز وحشیانه ای میخورم. هر کسی ببیند فکر میکند پشت دو سال قحطی به غذا رسیده ام و بعد هم خیلی شرمنده میشوم ، چون بابت این وحشی بازی ام معمولا به دیگران خیلی کمتر میرسد و کلی شلوغ میکنم تا مثلا به روی خودم نیاورم و مسئله را عادی جلوه دهم . خلاصه باید روی این اخلاق گندم بیشتر کار کنم.

4 ـ خوابهایم خیلی عجیب و غریبند . یکی از خوابهایم که تکرار میشود ، این است که  بدون لباس از خانه بیرون می آیم و انگار نه انگار ، بعد یک دوستی ، معمولا یک دوست پسر قدیمی را میبینم و با گوشزد او متوجه میشوم که لباس برتن ندارم و معمولا در این حالت در جای شلوغی هم هستم و دسترسی به چیزی که تنم را بپوشاند هم ندارم.  یکی از وحشتناکترین خوابهایی که برایم تکرار میشود  این است که به طریقی به جلسه ی امتحان دیر میرسم و تمام خواب تکاپوی من است برای رسیدن به جلسه . زیباترین رویایم که تکرار میشود که کمی ترسناک هم هست  یعنی با اکشن توام است این است که به دلیلی  از دست عده ای میگریزم ، و مثل همیشه در موقع دویدن نفسم میگیرد و بعد دستهایم را حرکت میدهم و از روی زمین بلند میشوم. به سادگی پرواز میکنم.

5 ـ از هیچ چیز در زندگی ام به اندازه ی از دست دادن امید وحشت ندارم. فکر میکنم روزی که امیدم را از دست بدهم ، دلیلی برای ادامه ی زندگی ندارم.

*** لطفا از این اعترافها بر علیه من  استفاده نکنید  ، کار خوبی نیست. 

*** خودم دیر اومدم تو بازی ، دیگه فکر کنم بازی تمام شده و دعوت کردن بقیه در این شرایط کمی سبکه.
 

[ 10:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 22 ديدگاه ]


Powered by MT3.35