مانیفست مهشیدی
اینها را اگر قبلا ننوشتم به این دلیل بود که ضرورتش را حس نمیکردم. فکر میکردم بیان واضحات است. و اگر اکنون مینویسم ، به این دلیل است که امیدوارم سوء تفاهم ها را قدری برطرف کند.
من زنی هستم که به زودی 44 ساله میشوم .هوش متوسطی دارم . فمینیست و هومانیست هستم ، این دو را لازم و ملزوم یکدیگر میدانم و سعی میکنم که دنیا و مسائل آن را با این دیدگاهها ارزیابی و تحلیل کنم. اینکه بر انسان چه میرود و اینکه انسان زن به عنوان شهروند درجه دوم در اجتماع بشری چه حقی و چه سهمی دارد دغدغه های من هستند. فمینیسمی که من به آن معتقدم ، با هومانیسم ارتباط مستقیم دارد،طرح هزاران ساله را زیر سوال میبرد ، انتقام جو نیست و نوعی از سالاری را بر دیگری برتر نمیداند ، فمینیسمی که من به آن معتقدم پایه در رعایت حقوق انسان دارد و سالارمنشی را مخالف شان انسانی میداند.
نوجوانی و جوانی ام در سازمانهای چپ سیاسی گذشت ، که هر چند روابط و پشیمانی هایی را بر دوشم گذاشته است ـ برخوردهایی که امروز فکر میکنم که اگر در همان شرایط قرار بگیرم ، شیوه ی دیگری را انتخاب میکنم ـ ولی اگر شانس زندگی دوباره را میافتم ، بجز جزئیاتی ، مطمئن هستم که این مسیر را ـ این بار سنجیده تر و آگاهانه تر ـ طی میکردم تا به جایی که امروز در آن ایستاده ایم نرسیم. آرمانهای ما در آن زمان نیز آرمانی بشری بود ـ حداقل ما فکر میکردیم که بود ـ مشکل ما در آن زمان درک نادرست از بشر و " حقوق بشر " بود. برخورد ایدئولوژیک ـ آنهم در حالی که از ایدئولوژی حتی به اندازه لازم نمیدانستیم ـ ما و سازمانهایمان ، تمامی حقوق بشر را زیر پا گذاشت و ما را به جایی رساند که در آن ایستاده ایم. نا آگاهی و نادانی های فردی و سازمانی و ایدئولوژیک ، مشکل بزرگ ما در راهمان بود. اگر امروز شانس محال زیستن دوباره را میافتم ، اشتباهات را تکرار نمیکردم ، نه در زندگی شخصی و نه در زندگی سیاسی ام. و فکر میکنم در این اندیشه تنها نیستم. بسیاری از ما نوجوانان و جوانان دهه انقلاب ، نسل سوخته ، اگر جان به در برده باشند ، امروز چنین می اندیشند.
امروز مثل بیست سال پیش فکر نمیکنم ، مثل ده سال یا 5 سال پیش یا حتی سال پیش هم نه. سعی میکنم تغییر کنم و یاد بگیرم و سعی میکنم رشد کنم و تکامل پیدا کنم. بسیاری از ما تغییر کرده ایم. من این صداقت را دارم که اشتباهاتم را بپذیرم و توجیه نکنم. من این صداقت را دارم که به این تغییر اعتراف کنم و بگویم در 27 سال پیش اینقدر انساندوستانه فکر نمیکردم و انسان محور تمام حرکت هایم نبود. ما در دهه انقلاب درک چندانی از آرمانهای انسانی نداشتیم.من این صداقت را دارم که به این حقیقت اعتراف کنم و این صداقت را ارزشمند میدانم.
اگر از کوبا مینویسم ، به دلیل نفرتم از کوبا و کاسترو و سوسیالیسم و ریختن آب به آسیاب امپریالیسم نیست به دلیل این است که حس میکنم اینها همه ، آرزوهای من برای رسیدن به دنیای بهتری بود که امروز بر باد رفت. پس برایم ننویسید که راست ها هم با کاسترو مخالفند ، مخالفت من با ایشان متفاوت است. سعی کنید تفاوت مخالفت من را با آنان درک کنید .
اگر در نوشتارم از کوبا ، از کاسترو انتقاد میکنم و مثلا از فلان رئیس جمهور آمریکا نه ، به این دلیل نیست که فلان رئیس جمهور آمریکا را بهتر از کاسترو میدانم ، بلکه به این دلیل است که از او توقع انسان بودن و پاسداری حرمت انسانی را نداشته و ندارم ، ولی از کاسترو توقع داشتم که انسانی عمل کند ، از او توقع داشتم که حرمت رویای انسان برای رسیدن به دنیایی بهتر را پاس بدارد ، و آن را به تمام جهانیان به عنوان یک رویای توخالی معرفی نکند. آمریکا و سیاست های آن دشمن بشریت است. من از دشمن انتظاری جز دشمنی ندارم.
کوبا و ونزوئلا و ... خود را به عنوان دوستان بشریت معرفی میکنند. من از دوست انتظار ندارم که دشمنانه رفتار کند . من دلیل مخالفت آمریکا با رژیم ایران و مخالفت رژیم ایران با آمریکا را میفهمم .این جنگهای زرگری را که بر سر سهم ایشان در منطقه و در دنیاست خوب میشناسم. اما آنجا که کاسترو در مقابل ا.ن از بستر بیماری بلند میشود و چاوز او را مثل برادرش در بغل میچلاند زجر میکشم. من از دوست توقع دوستی با دشمنم را ندارم. اگر چاوز و کاسترو چشم به جنایات رژیم جمهوری اسلامی میبندند ، این را از بیخبری شان نمیدانم ،که خبر به اندازه کافی به همه رسیده است. من این برخورد را ناشی از سازشهای پشت پرده ای میدانم که از رژیم های که با نام دوستان انسان حکم میکنند تحمل نمیکنم. (لطفا باز نیایید و این سیاست ها را توجیه کنید، اگر شما میتوانید با این سیاست کنار بیایید ، مشکل شماست، از من نخواهید چون شما باشم.
در مورد رژیم جمهوری اسلامی من تولرانس صفر را پیاده میکنم. کسی که چشم به این جنایات ببندد و از در دوستی با این رژیم بر آید اسمش را از صف دوستان خط میزند.
من سرمایه داری را راه حلی برای نجات بشریت نمیدانم. من میدانم که سوئد نمایشی منصفانه از سرمایه داری نیست. سرمایه داری یعنی کارخانه های شلوار دوزی در تایلند و اندونزی و دختران نوجوانی که با گیره های رخت ، چشمان خود را باز نگاه میدارند تا بابت دوخت هر شلوار جین 20 سنت دریافت کنند . سوئد نمایشی از انصاف سرمایه داری نیست. آنچه در سوئد مییبینیم ، نمایشی است از سهم انسان جهان دوم در استعمار جهان سوم ، او زجر میکشد تا من راحتتر زندگی کنم. او توهین و تحقیر را تحمل میکند و روحا و جسما له میشود تا من ، شهروند جهان دوم بتوانم به عنوان انسانی آزاد زندگی کنم و حقوق انسانی ام رعایت شود . این را من هم میفهمم. مثل همه ی شما.
آنچه قلبم را به درد می آورد ، این است که تلاش های انقلابیون برای پیاده کردن سوسیالیسم ، در انتها سرنوشتی بهتر را به انسان عرضه نکرده است. کسانی از شما شاید باشند که بتوانند این کمبودها را در بایکوت ها ، در فشارهای امپریالیسم به کشورهایی که برای پیاده کردن سوسیالیسم تلاش کردند ، ارزیابی کنند. اما من چنین نمیکنم. من فکر میکنم که سوسیالیسم باید یک آلترناتیو به انسان جستجو گر نشان میداد. کاری که انجام نشد. من آرزو داشتم که بتوانم جهانی بهتر برای آیندگان بسازم. من آرزو داشتم که سوسیالیسم الگویی برای این جهان برتر باشد ، الگویی که بتوانم بردارم و به همه نشان دهم که آی نگاه کنید ، در اینجا ، در این گوشه ی کوچک دنیا ، انسان هم سیر است و هم آزاد . انسان نه برای تهیه لقمه ای نان تحقیر میشود و نه برای ابراز عقیده اش سرکوب . آی نگاه کنید ... رویای من بر باد رفت. و من به آنها که این رویا را بر باد نشاندند اعتراض میکنم. من این حق را برای خود قائلم.
من با دنیای ایدئولوژیک کنار نمی آیم. من با آدمهای ایدئولوژیک کنار نمی آیم. من هیچ ایدئولوژی را برتر از ایدئولوژی دیگری نمیدانم. تمام ایدئولوژی ها ، حتی نازیسم ، خوشبختی بشر را به عنوان آرمان خود ارائه کردند. هیچ انسان ایدئولوژیکی ندیدم که اندیشه ی دیگران را به اندازه اندیشه خود ارج بگذارد و به آن احترام بگذارد و خواستار آزادی و رشد برای تمام عقاید و ایده ها باشد و هیچ دولت ایدئولوژیکی که ارتش و پلیس را برای حفظ خود سازماندهی کرد ، از سرکوب مخالفان خود کوتاهی نکرد. اسلامی یا سوسیالیستی در عمل و در شدت سرکوب مخالفان تفاوتی با یکدیگر نداشتند. سکولاریسم و لائیسیته که من به آن اعتقاد دارم ، به معنی جدایی ایدئولوژی از دولت و حکومت است.
من حزب یا سازمانی را که در آن دیکتاتوری یا اولیگارشی ـ تک رهبری یا چند رهبری ـ حاکم است دشمن آزادی میدانم و تفکر ایشان را نیز مخالف صلاح بشر میدانم.
من انسان را دوست دارم ، به او احترام میگذارم و ضمینه ی رشد او را در استقلال فکری و آزادی فردی میدانم. انسانی که خود را به حزب فلان و دسته ی فلان و اندیشه های فلان رهبرش محدود میکند ، حقارتی را بر خود تحمیل میکند که سزای مقام انسانی نیست. من به این حقارت اعتراض میکنم. و این اعتراض را حق خود میدانم.
من اینطور فکر میکنم. امیدوارم که اگر تاکنون روشن نبوده ، امروز با این نوشته روشن کرده باشم. پس اگر از این پس برای من مینویسید و یا میل میزنید ، دانسته هایم را برای من تکرار نکنید. شعور مخاطبتان را دست کم نگیرید. این احتمال را بدهید که مخاطباتان هم از سطح شعوری در حد خودتان برخوردار است. اینگونه قادر خواهیم بود در دنیای امروز دیالوگی با یکدیگر داشته باشیم. وگرنه همچنان سر بر دیوار سنگی هزاران ساله میکوبیم.
دیوارهای این قفس برای من تنگ است. اما به قصد تعویض قفس نیست که فریاد میکنم. اگر در این قفس کوچک بال و پر میزنم و خود را به در و دیوار میکوبم ، به دنبال رهایی از قفسم ، نه به دنبال تعویض قفل آن.
|